آيا دروازههاي آسمان به روي انسان بسته شده است؟
اولين پرسشي كه انديشه ختم نبوت به وجود ميآورد، درباره رابطه انسان با جهان غيب است.چطور ميشود كه انسان اوليه با همه بدويت و بساطت، از طريق وحي و الهام با جهان غيب ارتباط پيدا كرده و دروازههاي آسمان به روي او باز بوده است، اما بشر پيشرفته كمال يافته بعدي از اين موهبت محروم و درهاي آسمان به رويش بسته شده است؟آيا واقعا استعدادهاي معنوي و روحي بشر كاهش يافته و بشريت از اين نظر تنزل كرده است؟ اين شبهه از اين پندار پديد آمده كه ارتباط و اتصال معنوي با غيب مخصوص پيامبران است و لازمه انقطاع نبوت بريده شدن هر گونه رابطه معنوي و روحاني ميان جهان غيب و جهان انسان است.اما اين پندار، سخت بياساس است.قرآن كريم نيز ملازمهاي ميان اتصال با غيب و ملكوت و ميان مقام نبوت قائل نيست، همچنانكه خرق عادت را به تنهايي دليل [ صفحه 170] بر پيامبري نميشناسد.قرآن كريم افرادي را ياد ميكند كه از زندگي معنوي نيرومندي برخوردار بودهاند، با فرشتگان همسخن بوده و امور خارق العاده از آنها سر ميزده بدون آنكه «نبي بوده باشند.بهترين مثال، مريم دختر عمران مادر عيسي مسيح است كه قرآن داستانهاي حيرتانگيزي از او نقل كرده است.قرآن درباره مادر موسي نيز ميگويد: «ما به او وحي كرديم كه موسي را شير بده و آنگاه كه بر جان او بيم كردي او را به دريا بسپار، ما او را حفظ كرده، به تو باز خواهيم گرداند.» [1] چنانكه ميدانيم نه مادر عيسي پيامبر است و نه مادر موسي.حقيقت اين است كه اتصال به غيب و شهود حقايق ملكوتي، شنيدن سروش غيبي و بالاخره «خبر شدن از غيب، نبوت نيست، نبوت «خبر باز آوردن است و نه «هر كه او را خبر شد، خبر باز آورد».قرآن باب اشراق و الهام را بر روي همه كساني كه باطن خويش را پاك كنند باز ميداند: ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا [2] .اگر تقواي الهي داشته باشيد خدا در جان شما نوري قرار ميدهد كه مايه تشخيص و تميز شما باشد.و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا [3] .آنان كه در راه ما كوشش كنند ما راههاي خود را به آنها مينمايانيم.براي اينكه نمونهاي از زندگي معنوي و عرفاني از نظر منطق اسلام به دست داده باشيم كافي است گوشهاي از يكي از خطب نهج البلاغه را ذكر كنيم.در خطبه 220 نهج البلاغه چنين آمده است: [ صفحه 171] ان الله تعالي جعل الذكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة، و ما برح لله عزت الائه في البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم و كلمهم في ذات عقولهم.خداوند ياد خود را صيقل دلها قرار داده است.دلها بدين وسيله از پس كري، شنوا و از پس كوري، بينا و از پس سركشي و عناد، مطيع و رام ميگردند.همواره چنين بوده و هست كه خداوند در هر برههاي از زمان، و در زمانهايي كه پيامبري نبوده است، بندگاني داشته و دارد كه در سر ضمير آنها با آنها راز ميگويد و از راه عقلهاي آنها با آنها تكلم ميكند.از پيغمبر اكرم روايت است: ان لله عبادا ليسوا بانبياء يغبطهم النبوة [4] .خداوند بندگاني دارد كه پيامبر نيستند، اما پيامبري بر آنها رشك ميبرد [5] .از نظر شيعيان كه به مقام امامت و ولايت باطني ائمه اطهار(عليهم السلام) قائلاند بدون آنكه آنها را نبي بدانند، مطلب كاملا حل شده است.عرفاي اسلامي در قالب اصطلاحات عرفاني مراتب سير و سلوك معنوي را به چهار مرحله تقسيم كردهاند، ما به خاطر پرهيز از اطاله كلام فقط به دو مرحله از آن اشاره ميكنيم: الف.سفر از خلق به حق ب.سفر از حق به خلق سفر از خلق به حق مخصوص پيامبران نيست، بلكه پيامبران مبعوث شدهاند كه بشر را در اين سفر مدد نمايند.آنچه مخصوص پيامبران است سفر از حق به خلق است، يعني ماموريت براي ارشاد و هدايت و دستگيري خلق.پيامبري بازگشت به كثرت است براي سوق دادن به وحدت. [ صفحه 172] صدر المتالهين در صفحه 13 مفاتيح الغيب ميگويد: «وحي يعني نزول فرشته بر گوش و بر دل به منظور ماموريت و پيامبري، هر چند منقطع شده است و ديگر فرشتهاي بر كسي نازل نميشود و او را مامور اجراي فرماني نمينمايد، زيرا به حكم «اكملت لكم دينكم آنچه از اين راه بايد به بشر برسد رسيده است، ولي باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد، ممكن نيست اين راه مسدود گردد.» در اين زمينه سخنان زيادي گفته شده كه نقل آنها موجب اطاله كلام است.در ميان دانشمندان عصر ما اقبال لاهوري سخن لطيفي در اين موضوع دارد.اقبال در فرق ميان نبي و عارف(و به قول خود او مرد باطني)چنين ميگويد: «مرد باطني نميخواهد پس از آرامش و اطميناني كه با تجربه اتحادي(وصول به حق)پيدا ميكند به زندگي اينجهاني بازگردد.در آن هنگام كه بنا بر ضرورت باز ميگردد بازگشت او براي بشريت سود چنداني ندارد، ولي بازگشت پيغمبر جنبه خلاقيت و ثمربخشي دارد، باز ميگردد و در جريان زمان وارد ميشود به اين قصد كه جريان تاريخ را تحت ضبط در آورد و از اين راه، جهان تازهاي از كمال مطلوبها خلق كند.براي مرد باطني آرامش حاصل از تجربه اتحادي مرحلهاي نهايي است.براي پيغمبر بيدار شدن نيروهاي روانشناختي اوست كه جهان را تكان ميدهد.آن نيرو آنچنان حساب شده است كه كاملا جهان بشري را تغيير دهد...پيغمبري را ميتوان همچون نوعي خودآگاهي باطني تعريف كرد كه در آن، تجربه اتحادي تمايل به آن دارد كه از حدود خود لبريز شود و در پي يافتن فرصتهايي است كه نيروهاي زندگي اجتماعي را از نو توجيه كند يا شكل تازهاي به آنها بدهد» [6] .پس انقطاع نبوت به معني انقطاع ماموريت الهي است براي ارشاد و هدايت، نه انقطاع فيض معنوي نسبت به سائرين و سالكين الي الله.بسيار اشتباه است اگر گمان كنيم اسلام با اعلام ختم نبوت منكر زندگي معنوي شده است. [ صفحه 173]
پايان نبوت تبليغي چرا؟
پرسش ديگر اين است: پيامبران مجموعا دو وظيفه انجام ميدادهاند: يكي اينكه از جانب خدا براي بشر قانون و دستور العمل ميآوردهاند، دوم اينكه مردم را به خدا و عمل به دستور العملهاي الهي آن عصر و زمان دعوت و تبليغ ميكردهاند. غالب پيامبران فقط وظيفه دوم را انجام ميدادهاند، عده بسيار كمي از پيامبران كه قرآن آنها را «اولو العزم ميخواند قانون و دستور العمل آوردهاند. به عبارت ديگر، دو نوع نبوت بوده است: نبوت تشريعي و نبوت تبليغي.پيامبران تشريعي كه عددشان بسيار اندك است صاحب قانون و شريعت بودهاند، ولي پيامبران تبليغي كارشان تعليم و تبليغ و ارشاد مردم به تعليمات پيامبر صاحب شريعت بوده است.اسلام كه ختم نبوت را اعلام كرده است نه تنها به نبوت تشريعي خاتمه داده است بلكه به نبوت تبليغي نيز پايان داده است.چرا چنين است؟چرا امت محمد و ملت اسلام از هدايت و ارشاد چنين پيامبراني محروم ماندهاند؟فرضا اين مطلب را پذيرفتيم كه اسلام به واسطه كمال و كليت و تماميت و جامعيتش به نبوت تشريعي پايان داده است، پايان يافتن نبوت تبليغي را با چه حساب و فلسفهاي ميتوان توجيه كرد؟ حقيقت اين است كه وظيفه اصلي نبوت و هدايت وحي، همان وظيفه اول است، اما تبليغ و تعليم و دعوت، يك وظيفه نيمه بشري و نيمه الهي است.وحي و نبوت، يعني اتصال مرموز با ريشه وجود و سپس ماموريت براي ارشاد خلق، مظهري است از مظاهر «هدايت كه بر سراسر هستي حكمفرماست: ربنا الذي اعطي كل شيء خلقه ثم هدي [7] .الذي خلق فسوي، و الذي قدر فهدي [8] .موجودات با پيمودن پلههاي هستي، به تناسب درجه كمالي كه به آن ميرسند، از [ صفحه 174] هدايتخاص آن درجه بهرهمند ميگردند، يعني خصوصيت و شكل هدايت بر حسب مراحل مختلف هستي متفاوت است. دانشمندان اثبات كردهاند كه حيوانات هر اندازه از نظر ساختمان و تجهيزات طبيعي ضعيفتر و ناتوانترند از لحاظ نيروي مرموز هدايت غريزه كه نوعي حمايت و سرپرستي مستقيم طبيعت است قويترند، و هر اندازه كه از لحاظ تجهيزات طبيعي و نيروهاي حسي و خيالي و وهمي و عقلي مجهزتر ميگردند و بر پلههاي وجود بالا ميروند، از هدايت غريزي آنها كاسته ميشود، درست مانند كودكي كه در مراحل اول كودكي تحتحمايت و سرپرستي مستقيم و همه جانبه پدر و مادر است و هر اندازه كه رشد ميكند از تحتحمايت مستقيم والدين خارج و به خود واگذاشته ميشود.بالا رفتن جانداران بر پلههاي هستي و مجهز شدن به تجهيزات عضوي و حسي و خيالي و وهمي و هوشي و عقلي، بر امكانات و استقلال آنها ميافزايد و به همان نسبت از هدايت غريزي آنها ميكاهد.ميگويند حشرات از همه حيوانات از لحاظ غريزه مجهزترند، در صورتي كه از لحاظ مراحل تكامل در درجه پايين قرار گرفتهاند، و انسان كه بر بالاترين پله نردبان تكامل قرار گرفته است از لحاظ غريزه از همه ناتوانتر است.وحي، عاليترين و راقيترين مظاهر و مراتب هدايت است.وحي، رهنمونيهايي دارد كه از دسترس حس و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزي از اينها جانشين آن نميشود.ولي وحيي كه چنين خاصيتي دارد وحي تشريعي است نه تبليغي. وحي تبليغي بر عكس است.تا زماني بشر نيازمند به وحي تبليغي است كه درجه عقل و علم و تمدن به پايهاي نرسيده است كه خود بتواند عهدهدار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خود بشود.ظهور علم و عقل، و به عبارت ديگر، رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحي تبليغي خاتمه ميدهد و علما جانشين چنان انبياء ميگردند.ميبينيم قرآن در اولين آيهاي كه نازل ميشود سخن از قرائت و نوشتن و قلم و علم به ميان ميآورد: اقرا باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم [9] . [ صفحه 175] اين آيه اعلام ميكند كه عهد قرآن، عهد خواندن و نوشتن و ياد دادن و علم و عقل است.اين آيه تلويحا ميفهماند كه در عهد قرآن وظيفه تعليم و تبليغ و حفظ آيات آسماني به علما منتقل شده و علما از اين نظر جانشين انبياء ميشوند.اين آيه اعلام بلوغ و استقلال بشريت در اين ناحيه است.قرآن در سراسر آياتش بشر را به تعقل و استدلال و مشاهده عيني و تجربي طبيعت و مطالعه تاريخ و به تفقه و فهم عميق دعوت ميكند.اينها همه نشانههاي ختم نبوت و جانشيني عقل و علم به جاي وحي تبليغي است.براي كداميك از كتب آسماني به اندازه قرآن كار شده است؟به محض نزول قرآن هزارها حافظ قرآن پيدا ميشود.هنوز نيم قرن نگذشته، به خاطر قرآن علم نحو و صرف و دستور زبان تدوين و لغتهاي زبان عربي جمعآوري ميگردد، علم معاني و بيان و بديع ابتكار ميشود، هزارها تفسير و مفسر و حوزههاي تفسير به وجود ميآيد، روي كلمه به كلمه قرآن كار ميشود. غالب اين فعاليتها از طرف مردمي صورت ميگيرد كه نسبت به زبان عربي بيگانهاند.فقط علاقه به قرآن است كه چنين شور و هيجاني به وجود ميآورد.چرا براي تورات و انجيل و اوستا چنين فعاليتهايي نشد؟ آيا اين خود دليل بر رشد و بلوغ بشريت و قابليت او براي حفظ و تعليم و تبليغ كتاب آسمانياش نيست؟آيا اين خود دليل جانشين شدن دانش به جاي نبوت تبليغي نيست؟ بشر در دورههاي پيشين مانند كودك مكتبي بوده است كه كتابي كه به دستش براي خواندن ميدهند پس از چند روز پاره پاره ميكند، و بشر دوره اسلامي مانند يك عالم بزرگسال است كه با همه مراجعات مكرري كه به كتابهاي خود ميكند، آنها را در نهايت دقتحفظ مينمايد.زندگي بشر را معمولا به عهد تاريخي و عهد ما قبل تاريخ تقسيم ميكنند.عهد تاريخي از زماني است كه بشر توانسته يادگارهايي به صورت كتيبه يا كتاب از خود باقي بگذارد و همانها امروز ملاك قضاوت درباره زندگي آن روز است، اما از عهد ما قبل تاريخ هيچ گونه اثري كه ملاك قضاوت قرار بگيرد باقي نمانده است.ولي ميدانيم كه آثار عهد تاريخي نيز غالبا پراكنده است.دورهاي كه از آن به بعد بشر تاريخ و آثار خود را به طور منظم و نسل به نسل حفظ كرده و تحويل نسل بعد داده مقارن با ظهور اسلام است.خود اسلام نيز عاملي براي اين رشد عقلي محسوب [ صفحه 176] ميشود.در دوره اسلامي، مسلمين، هم آثار خود را حفظ و نگهداري كردند و مانع اندراس و نابودي شدند و هم كم و بيش آثار ملل پيشين را نگهداري و به نسلهاي بعد منتقل كردند، يعني تقريبا مقارن با عهد ختم نبوت است كه بشر لياقتخود را براي حفظ مواريث علمي و ديني نشان داده است و در واقع دوره تاريخي واقعي مقارن با ظهور اسلام است.در ادوار گذشته، از يك طرف آثار نفيس علمي و فلسفي و ديني به وجود ميآمد و از طرف ديگر در كام آتش يا آب ميرفت.تاريخ از اين سرگذشتهاي دردناك فراوان به ياد دارد.حوزه علمي و عظيم اسكندريه پس از نفوذ مسيحيت در حوزه امپراطوري روم شرقي منحل شد و كتابخانه تاريخي آن به وسيله متعصبان مسيحي در كام آتش رفت [10] .طلوع و ظهور علم و رسيدن بشر به حدي كه خود حافظ و داعي و مبلغ دين آسماني خود باشد خواه ناخواه به نبوت تبليغي خاتمه داد.از اين رو است كه پيغمبر اكرم علماي اين امت را همدوش انبياي بني اسرائيل يا برتر از آنها ميشمارد.اقبال لاهوري باز هم سخن لطيفي دارد، ميگويد: «پيامبر اسلام ميان جهان قديم و جهان جديد ايستاده است.تا آنجا كه به منبع الهام وي مربوط ميشود به جهان قديم تعلق دارد و آنجا كه پاي روح الهام وي در كار ميآيد متعلق به جهان جديد است.زندگي در وي منابع ديگري از معرفت را اكتشاف ميكند كه شايسته خط سير جديد آن است.ظهور و ولادت اسلام، ولادت عقل برهاني استقرائي است.رسالت با ظهور اسلام، در نتيجه اكتشاف ضرورت پايان يافتن خود رسالت به حد كمال ميرسد، و اين خود مستلزم دريافت هوشمندانه اين امر است كه زندگي نميتواند پيوسته در مرحله كودكي و رهبري شدن از خارج باقي بماند.الغاي كاهني و سلطنت ميراثي در اسلام، توجه دائمي به عقل و تجربه در قرآن، و اهميتي كه اين كتاب مبين به طبيعت و تاريخ به عنوان منابع معرفت بشري [ صفحه 177] ميدهد، همه سيماهاي مختلف انديشه واحد ختم رسالت است...انديشه خاتميت را نبايد به اين معني گرفت كه سرنوشت نهايي زندگي، جانشين شدن كامل عقل به جاي عاطفه است.چنين چيزي نه ممكن است نه مطلوب...» [11] .
آيا دين جاويد با اصل تغيير، توسعه و تحول جهان منافات دارد؟
اشاره
اسلام ضمن اعلام ختم نبوت، جاويدان ماندن خويش را اعلام كرد: حلال محمد حلال الي يوم القيامة و حرام محمد حرام الي يوم القيامة [12] .پر سر و صداترين پرسشها و ايرادها در اطراف همين موضوع است.ميگويند: مگر ممكن است چيزي جاويد بماند؟!همه چيز در جهان بر ضد جاويد ماندن است، اساسيترين اصل اين جهان اصل تغيير و تحول است، تنها يك چيز جاوداني است، آن اينكه هيچ چيز جاوداني نيست.منكران جاويد ماندن، گاهي به سخنان خود رنگ فلسفي ميدهند و قانون تغيير و تحول را كه قانون عمومي طبيعت است دليل ميآورند.اگر به اين مساله صرفا از اين جنبه بنگريم جواب ايراد روشن است: آن چيزي كه همواره در تغيير و تحول است، ماده و تركيبات مادي جهان است، اما قوانين و نظامات - خواه نظامات طبيعي و يا نظامات اجتماعي منطبق بر نواميس طبيعي - مشمول اين قانون نميباشند.ستارگان و منظومههاي شمسي پديد ميآيند و پس از چندي فرسوده و فاني ميگردند، اما قانون جاذبه همچنان پاي برجاست، گياهان و جانوران زاده ميشوند و ميزيند و ميميرند، ولي قوانين زيستشناسي همچنان زنده است.همچنين است حال انسانها و قانون زندگي آنها، انسانها از آنجمله شخص پيغمبر ميميرد، ولي قانون آسماني او زنده است.مصطفي را وعده داد الطاف حق گر بميري تو نميرد اين سبق [ صفحه 178] در طبيعت، «پديدهها» متغيرند نه قانونها.اسلام قانون است نه پديده.اسلام آنوقت محكوم به مرگ است كه با قوانين طبيعت ناهماهنگ باشد، اما اگر چنانكه خود مدعي است از فطرت و سرشت انسان و اجتماع سرچشمه گرفته باشد و با طبيعت و قوانين آن هماهنگي داشته باشد، چرا بميرد؟! ولي گاهي از جنبه اجتماعي ايراد ميكنند، ميگويند: مقررات اجتماعي يك سلسله مقررات قراردادي است كه بر اساس نيازمنديهاي اجتماعي وضع ميشود.نيازمنديها كه مبنا و اساس مقررات و قوانين اجتماعي ميباشند به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدن در تغييرند، نيازمنديهاي هر عصر با نيازمنديهاي عصر ديگر متفاوت است، نيازمنديهاي بشر در عصر موشك و هواپيما و برق و تلويزيون با نيازمنديهاي عصر اسب و الاغ و شتر به كلي فرق كرده است، چگونه ممكن است مقررات زندگي او در اين عصر همان مقررات عصر اسب و الاغ و شتر باشد؟به عبارت ديگر، توسعه و پيشرفت عوامل تمدن، لزوما و جبرا مقتضيات جديدي ميآورد، نه ممكن است جلو «جبر تاريخ را گرفت و زمان را به يك حال نگه داشت و نه ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگي نكرد.پابند بودن به مقررات ثابت و يكنواخت، مانع انعطاف و انطباق با مقتضيات زمان و هماهنگي با قافله تمدن است.بدون شك مهمترين مسالهاي كه اديان و بالاخص اسلام در اين عصر با آن مواجه است همين مساله است.نسل جديد جز درباره تحول و دگرگوني و نوطلبي و درك مقتضيات زمان نميانديشد.در مواجهه با اين نسل، اولين سخني كه به گوش ميرسد همين است.از نظر افراطيهاي اين نسل، مذهب و نوخواهي دو پديده متضادند: خاصيت نوخواهي، تحرك و پشت كردن به گذشته است و خاصيت مذهب، جمود و سكون و توجه به گذشته و پاسداري وضع موجود.اسلام بيش از هر مذهب ديگر بايد با اين گروه پنجه نرم كند، زيرا اسلام از طرفي دعوي جاودانگي دارد - كه بر گوش اين گروه سختسنگين است - و از طرف ديگر در همه شؤون زندگي مداخله كرده است از رابطه فرد با خدا گرفته تا روابط اجتماعي افراد، روابط خانوادگي، روابط فرد و اجتماع، روابط انسان و جهان.اگر اسلام مانند برخي اديان ديگر به يك سلسله تشريفات عبادي و دستور العملهاي خشك اخلاقي قناعت كرده بود چندان مشكلي نبود، اما با اينهمه مقررات و قوانين مدني، جزائي، قضائي، سياسي، اجتماعي و خانوادگي چه ميتوان كرد؟ [ صفحه 179] چنانكه ميبينيم در اين اشكال، از «جبر تاريخ ، «تغيير نيازمنديها»، «لزوم رعايت مقتضيات زمان سخن به ميان آمده است، از اين رو لازم است ما درباره اين سه موضوع كه عنصر اصلي اين ايراد را تشكيل ميدهند اندكي بحث كنيم، سپس راه حل مشكل را از نظر اسلام بيان نماييم.اين مقاله ادعا ندارد كه در اين صفحات محدود بتواند همه جوانب اين مطلب را به تفصيل متعرض شود، زيرا بررسي چنين مسالهاي كه به فلسفه و فقه و تاريخ و جامعهشناسي تواما مربوط است در خور يك كتاب پر حجم و محصول سالها مطالعه است.اين مقاله اميدوار است نشانههايي از راه حل اين مشكل ارائه دهد. [ صفحه 180]
جبر تاريخ
كلمهاي است مركب از دو جزء: جبر، تاريخ.جبر يعني حتميت و اجتناب ناپذيري و به اصطلاح فلاسفه: ضرورت و وجوب.وقتي كه مثلا ميگوييم 5 ضرب در 5 ضرورتا و جبرا مساوي با 25 استيعني حتما چنين است و خلاف آن ناممكن است. بديهي است كه جبر در اين اصطلاح كه مفهومي فلسفي است غير از جبر به مفهوم حقوقي و فقهي و عرفي است كه به معني اكراه و اعمال زور است. «5 ضرب در 5» به حكم طبيعت ذاتي خود مساوي 25 است نه به حكم يك قوه جبريه و با اعمال زور.اما تاريخ: تاريخ يعني مجموعه حوادثي كه سرگذشت بشر را تشكيل ميدهد.سرگذشت بشر جرياني طي ميكند و نيروهايي در كار است كه آن را ميگرداند و اداره مينمايد.همچنانكه يك چرخ دستي يا يك كارخانه با نيروي دستيا بخار ميگردد، تاريخ نيز با عوامل و نيروهايي ميگردد و دور ميزند و بالا ميرود.پس جبر تاريخ يعني حتميت و اجتناب ناپذيري سرگذشت بشر.اگر گفتيم حركت تاريخ جبري است به معني اين است كه عوامل مؤثر در زندگي اجتماعي بشر تاثيرات قطعي و غير قابل تخلف دارند، اثر بخشيدن اين عوامل، ضروري و حتمي و اجتناب ناپذير است. [ صفحه 181] كلمه «جبر تاريخ در عصر ما ارزش و اعتبار فراواني يافته است.اين كلمه در حال حاضر همان نقشي را بازي ميكند كه كلمه «قضا و قدر» در گذشته بازي كرده است: سرپوشي است براي تسليم شدن در مقابل حوادث و عذري است براي تقصيرها.آن شير خونخوارهاي كه در برابرش جز تسليم و رضا چارهاي نيست در گذشته قضا و قدر بود و در زمان حاضر جبر تاريخ است.حقيقت اين است كه هم قضا و قدر و هم جبر تاريخ مفهوم فلسفي صحيحي دارد، درست درك نكردن مفهوم واقعي آنها موجب سوء تعبير شده است.در كتاب انسان و سرنوشت درباره قضا و قدر بحث كردهايم، اما جبر تاريخ: در اينكه سرگذشت بشر مانند همه حوادث جهان قانون لا يتغيري دارد و عوامل تاريخي مانند همه عوامل ديگر تاثيرات قطعي و ضروري دارند سخني نيست.قرآن كريم نيز با زبان مخصوص خود تحت نام «سنة الله آن را تاييد نموده است.ولي سخن در شكل تاثير اين عوامل است كه آيا تاثير جبري عوامل تاريخ به اين شكل است كه همه چيز موقت و محدود و محكوم به زوال استيا به شكل ديگر است؟ بديهي است كه بستگي دارد به نوع عامل.اگر عوامل گرداننده تاريخ، ثابت و پايدار باشند، نتيجه تاثير جبري آنها به اين شكل خواهد بود كه جرياني را ادامه دهند، و اگر بر عكس، ناپايدار باشند، نتايج و آثار آنها نيز ناپايدار خواهد بود.يكي از عوامل تاريخي عامل خانوادگي و جنسي است.اين عامل يك عامل ثابت و پايدار است و هميشه به سوي تشكيل خانواده و انتخاب همسر و توليد فرزند گرايش داشته است.در طول تاريخ بشر نهضتهايي عليه زندگي خانوادگي صورت گرفته است، اما همه با شكست مواجه شده است، چرا؟چون بر خلاف جبر تاريخ بوده است، جبر تاريخ ايجاب ميكرده كه باقي بماند.يكي ديگر از عوامل تاريخي عامل مذهبي است.در نهاد بشر گرايش به پرستش - به هر شكل و به هر صورت - وجود داشته است.اين عامل در تمام دورهها نقش خود را ايفا كرده است و نگذاشته است توجه به مذهب فراموش شود.پس اينكه جبر تاريخ را مساوي با موقت و محدوديت گرفته و دليلي براي ناپايداري هر قانون و قاعدهاي بگيريم اشتباه محض است.جبر تاريخ آنجا ناپايداري را نتيجه ميدهد كه عامل مورد نظر مانند عامل توليد اقتصادي ناپايدار [ صفحه 182] باشد و عامل ديگر جاي آن را بگيرد.پس بايد سراغ انسان و نيازمنديهاي او و عوامل گرداننده تاريخ و شعاع تاثير هر عاملي در محيط اجتماع رفت تا روشن گردد در چه حدودي است و كداميك ثابت و پايدار و كداميك ناثابت و ناپايدار است.حقيقت اين است كه فرضيه مساوي بودن جبر تاريخ با ناپايداري همه شؤون زندگي انسان مولود فرضيه «يك بعدي بودن انسان است.طبق اين فرضيه انسان يك بعد اصيل بيشتر ندارد و تحول تاريخ يك تحول يك شاخهاي است.از نظر طرفداران اين فرضيه عامل اساسي و اصلي تاريخ در هر عصري اقتصاد است، طرز توليد و توزيع ثروت و روابط اقتصادي افراد از قبيل روابط كارگر و كارفرما، كشاورز و ارباب و غيره - كه البته روابط متغير و ناثابتي است - جنبههاي ديگر زندگي از قبيل دين و علم و فلسفه و قانون و اخلاق و هنر را تعيين ميكند.اين فرضيه در ابتدا سر و صداي زيادي در جهان راه انداخت، ولي اكنون ارزش و اعتبار سابق خود را از دست داده است.اكنون حتي بسياري از مفسران مادي جهان و تاريخ به اين فرضيه پشت كردهاند.هر چند هنوز از نظر علمي نميتوان به طور قطع اظهار نظر كرد كه انسان «اين موجود ناشناخته چند بعدي است و تاريخ انسان را با فرض چند بعد ميتوان توجيه كرد، اما قدر مسلم اين است كه انسان يك بعدي نيست و فرضيه يك بعدي بودن انسان و يك خطي بودن سير تاريخ انسان از بيپايهترين فرضيههاست. [ صفحه 183]