کتیبه‌های محبت: فضیلت‌های اهل‌بیت علیهم‌السلام از زبان اهل سنت در قالب داستان صفحه 205

صفحه 205

دهید تا فردا نیز به صحرا روند و تقاضای باران کنند.

معتمد بار دیگر به آنان دستور داد تا به دعای باران بایستند.

و روز دوم نیز مسیحیان به همراه راهب مستجاب‌الدّعوه به صحرا رفتند و به فریادرسی از درگاه الهی پرداختند؛ این بار، آن قدر باران آمد تا مردم از آن بی‌نیاز شدند.

این کرامت کافی بود تا گروهی از مسلمانان سست‌بنیاد، نسبت به حقّانیت دین خود، دچار تردید شوند و به دین مسیحیت بگروند و این، برای خلیفه خیلی گران آمد. بنابراین نشستی با مشاوران ترتیب داد و از آنان راه چاره جُست. شخصی گفت: ای امیر! گمان می‌کنم که تنها یک نفر می‌تواند ما را از این تنگنا برهاند. معتمد گفت: او چه کسی است؟ هر چه زودتر او را حاضر کنید!

مرد گفت: ای خلیفه! آیا ایمن هستم تا او را به شما معرفی کنم؟

معتمد به او امان داد؛ مرد گفت: او کسی نیست جز ابومحمد عسکری که اینک در زندان است!

معتمد، نخست خشمگین شد؛ ولی کم‌کم آرام شد و پیش خود اندیشید، از ما و اطرافیان که کاری ساخته نیست؛ پس بهتر است، از او استمداد بجوییم؛ از این رو دستور داد امام علیه السلام را نزدش بیاورند. فرستاده خلیفه به زندان آمد و به صالح بن یوسف زندان‌بان گفت: امیر پیغام داده تا ابومحمد حسن را به نزدش ببرم.

صالح بن یوسف گفت: هنوز چند روز بیش‌تر نیست که او دربند است؛ چرا این قدر زود دستور آزادی او را داده است؟ و غرولند کنان به سمت کلیدهای زندان رفت و درب

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه