حلال و حرام مالی صفحه 490

صفحه 490

رفتم کنار ایشان نشستم، بلند شد و احترام کرد. دلم می خواست دست و پای او را ببوسم، ترسیدم که برنجد.

آهسته به ایشان گفتم: آقا، چند سال دارید؟ فرمودند: حدود نود سال، گفتم: از عجایبی که در این نود سال دیده اید اجازه دارید برای من تعریف کنید؟ به من نگاه نکرد و زیر لب گفت: یکی از آنها را امروز برای شما می گویم.

گفت: اصالتاً اهل جرگویه هستم. از کودکی تمام عشق زندگی من این بود که دهۀ عاشورا و ماه رمضان، از قم، مشهد و اصفهان یک روحانی بیاید اینجا منبر برود، و هر چه بگوید من قبول بکنم. نود سال پیش، بیشتر افراد اهل منبر از خدا می ترسیدند، در سخنرانی مواظب حرف های خود بودند. حالا هم بعضی ها از خدا می ترسند، بعضی ها نیز هم شجاعت شیطانی دارند و نمی ترسند. کلمه به کلمه ای که روی منبرها گفته می شود روز قیامت محاسبه می شود.

امام جماعت گفت: عشق به مسجد، منبر و روحانیت وارسته، اثرات عجیبی روی من گذاشت.

در آن منطقه، یک خان ظالمی بود که به ژاندارم های اواخر قاجاریه نیز وابسته بود، هر چه از مردم می گرفت با ژاندارم ها می خورد. محصول کشاورزها را می گرفت، مردم را به چوب می بست و شلاق می زد. کسی حریفش نبود.

یک شب دیدم مردم خوشحال، خندان و شاد هستند، به پدرم گفتم: امشب در ده چه خبر است؟ گفت: خان مرده. پرسیدم کجا دفنش کردند؟ گفت: در قبرستان عمومی، گفت: یکی از برنامه های روزانه من این بود که برای خواندن نماز صبح، قرآن و تسبیحات هر روز به قبرستان می رفتم. هوا که روشن می شد، سورۀ «إِنّا أَنْزَلْناهُ» و فاتحه را برای اهل قبور می خواندم.

آن روز صبح هم طبق عادت هر روز، پیاده آمدم نزدیک قبرستان، آن طور که پدرم نشانی داده بود، قبر خان را دیدم، در تاریکی و روشنایی هوا دیدم تا جایی که چشمم کار می کند، آتش به آسمان شعله می کشد. گفت: با دیدن این حالت غش

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه