انسان از مرگ تا برزخ صفحه 219

صفحه 219

سپس گفت : مرا نمی شناسی من صاحب همان جنازه هستم . اسم من فلان ، از اهل فلان شهر هستم و آن جمعیت ، ملائکه بودند که مرا از شهرم به سوی این باغ ، که از باغ های بهشت برزخی است نقل دادند. وقتی این حرف را از آن جوان شنیدم غم من برطرف شد و مایل به سیر و تماشای آن باغ شدم و چند قصر دیگر را دیدم وقتی در آن ها نظر کردم ، پدر و مادر و بعضی از

ارحامم در آن ها بودند و از من پذیرایی کردند، بسیار از طعامشان لذت بردم . در حالی که در نهایت کیف و لذت بودم ، یادم به زن و بچه هایم افتاد که چگونه گرسنه اند. یک دفعه متاءثر شدم . پدرم گفت : مهدی ، ترا چه می شود؟ گفتم : زن و بچه هایم گرسنه اند.

گفت : در این انبار، برنج خوبی است برای آن ها هر چه می توانی ببر. عبایم را پر از برنج کرده و خداحافظی نمودم . از باغ بیرون آمدم و از دریچه ای که داخل شده بودم خارج شدم . دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روی زمین افتاده و دریچه ای پیدا نیست ، اما عبایم پر از رنج است . از قبر بیرون آمدم با خشت ها در لحد را پوشیدم و روی قبر را خاک ریختم و برنج ها را برداشتم و به سوی منزل روانه شدم ، عیالم گفت : این ها را از کجا آوردی . گفتم : چکار داری ؟

مدت ها گذشت که از آن برنج ها مصرف می کردیم و تمام نمی شد. بالاخره زن ، اصرار زیادی کرد و مرحوم نراقی هم قضیه را گفت : بعد از آن دیگر اثری از برنج دیده نشد.(351)

صحبت کردن صاحب قبر ((وجدنا)) در طرف غربی بیت المقدس ، قبرستانی است معروف به (ملامیلا) در آن جا قبری می باشد معروف به قبر ((وجدنا)). در جهت نامگذاری آن به این اسم چنین گفته اند: سواری از آن قبرستان عبور کرد و در حالی که مشغول تلاوت قرآن بود، چون

مقابل آن قبر رسید. این آیه را تلاوت می کرد.

فهل وجدتم ما وعد ربکم حقا(352)

((پس آیا آن چه را پروردگارتان به شما وعده داده بود یافتید و به آن رسیدید))؟

بلافاصله صدایی از آن قبر بلند شده :

بلی وجدنا ما و عدربنا حقا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه