انسان از مرگ تا برزخ صفحه 226

صفحه 226

گفتیم : چرا در آن باغ نرفتی ؟ گفت : هنوز موقعش نرسیده است ؛ زیرا اول باید این دالان را طی کنم و سپس داخل آن باغ شوم .

گفتم : چرا آن دالان را طی نمی کنی و جلو نمی روی ؟ این دو نفر فرشته آسمانی و معلم من هستند، آمده اند مرا تعلیم ولایت دهند ، وقتی ولایتم کامل شد داخل باغ می روم .آقای ((سید جواد))، گفتی و نگفتی (یعنی گفتی که ((شیخ علی )) ما اگر از مغرب یا مشرق عالم او را صدا زنند جواب می

دهد و به فریاد می رسد، اما نگفتی این ((شیخ علی )) اسمش علی بن ابیطالب است ). به خدا قسم ! همین که صدا زدم : ((شیخ علی )) به فریادم برس ، همین جا حاضر گردید.

گفتم : داستان چیست ؟ گفت : وقتی از دنیا رفتم مرا در قبر گذاشتند.بعد از آن ، نکیر و منکر به سراغ من آمدند و پرسیدند:

من ربک و من نبیک و من امامک ؟

((خدای تو کیست ، پیامبرت کیست ، امام تو کدام است ))

در این حال دچار وحشت و اضطرابی سخت شدم و هر چه خواستم پاسخ دهم چیزی به زبانم جاری نشد و توانستم بگویم من اهل اسلامم خدا و پیامبر را قبول دارم هر چه خواستم خدا و پیغمبر خود را معرفی کنم به زبانم جاری نمی شد.

نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و عذابم کنند. دیدم هیچ راه فراری نیست ، گرفتار شده ام .

ناگهان به ذهنم آمد که گفتی : ما یک ((شیخی )) داریم که اگر کسی گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق یا در مغرب عالم باشد فورا حاضر می شود و رفع گرفتاری از او می کند. لذا فورا صدا زدم ((علی )) به فریادم برس و مرا نجات ده .

همان وقت علی بن ابی طالب ((امیرالمؤ منین )) این جا حاضر شدند و به نکیر و منکر فرمودند: دست از این ((مرد)) بردارید او معاند و از دشمنان ما نیست ، این طور تربیت شده عقایدش کامل نیست ؛ چون اطلاع نداشته است .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه