سیاحت غرب صفحه 39

صفحه 39

هادی گفت: اینها مال یتیم و رشوه خوارانند؛ «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الیَتامی ظُلْماً، إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً» (135)؛ کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم می‌خورند، در حقیقت آتش می‌خورند.

گفتم: هادی! سفارش شده بود که ما دورتر از صحرای برهوت حرکت کنیم، گویا راه را غلط نموده‌ایم. گفت: غلط نکرده‌ایم! اینکه می‌بینی آبِ زیر برهوت است و سُموم مهلک او به ما نمی‌رسد.

در سرزمین «حسد»

از زمین حرص خارج، یعنی از کنار او گذشتیم، و رسیدیم به کنار اراضی حسد. در آن صحرا مکینه‌های (کارخانه‌ها) زیادی دور از راه بود که همه به کار افتاده و دود آنها افق را تاریک نموده بود، و بس که چرخ و پر آنها بزرگ و سنگین، و به تندی و سرعت در حرکت بودند، آن صحرا به لرزه در آمده بود و صدای چرخیدن آن چرخ های بزرگ، فضا را پر و گوش‌ها را کر می‌ساخت.

یک و لوله و زلزله غریبی رخ داده بود، عمله جات (کارگران) آنها تمام سیاه بودند و این مکینه که چرخ و پر آنها از آهن های سنگین بود، مثال موتورهای قوی در این صحرای وسیع در حرکت بودند. یکی از آنها (کارخانه‌ها) به نزدیکی راه رسید و آقای جهالت نیز مثل دود سیاه حاضر گردید.

نگاه کردم به عقب سر و دیدم هادی خیلی عقب افتاده، و از نزدیک شدن سیاه (جهالت) و دور افتادن هادی به وحشت افتادم.

سیاه گفت: به این مکینه‌ای که نزدیک شده است، تماشا کن که چنین مکینه‌ای در دنیا دیده نشده.

اگر چه دلم خیلی می‌خواست که بایستم و تماشا کنم، ولی به واسطه آنکه سیاه به جز شرّ چیزی به من نرسانده بود، گوش به حرفش ندادم و اسب را راندم و خواندم: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ» (136)؛ بگو پناه می‌برم به پروردگار سپیده صبح، از شرّ تمام آنچه آفریده است. تا به آخر.

سیاه گفت: بیچاره! در دنیا که می‌خواستی «قل أعوذ» بخوانی و عمل کنی، نکردی، حالا چه فایده دارد؟

چون که عمرت بود دیو فاضحه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه