معاد و جهان پس از مرگ صفحه 63

صفحه 63

وحشتناکی تمام استخوان‌هایم را می‌لرزاند، این لحظه پایان دنیاست، و دیگر همه چیز تمام شده، سرم گیج می‌خورد اعضای بدنم به دیوار زندان کوبیده می‌شوند، گویا بناست این دیوار بشکند و یکباره این جهان هستی به دره وحشتزای عدم پرتاب شود، دارم زهره چاک می‌شوم ...

ای خدا!

آه! خدای من، خوب شد آرام شدم، زلزله فرو نشست، همه چیز به جای خود آمد، تنها این زلزله عظیم قطب‌های جهان را عوض کرد، قطب شما تبدیل به جنوب، و جنوب به شمال تبدیل شد! اما مثل اینکه بهتر شد، مدتی بود که احساس گرمای زیاد و سوزش در سرم می‌کردم و به عکس، دست و پایم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت ... گویا این زلزله نبود، این حرکت و جنبش حیات و زندگی بود! (چند روزی به همین صورت می‌گذرد) آه! غذای من به کلی تمام شد، حتی امروز آنچه به دیوار زندان چسبیده بود با دقت و با نهایت ولع و حرص خوردم و دیگر چیزی باقی نمانده ... خطر، این بار، جدی است ... راستی آخر دنیاست، و مرگ و فنا در چند قدمی من دهان باز کرده است.

بسیار خوب بگذار من بمیرم، اما بالاخره معلوم نشد هدف از آفرینش این جهان و این تنها مخلوق زندانی آن چه بود؟ چقدر بیهوده! چه بی هدف! چه بی حاصل بود! در زندان زاده شدن، و در زندان مردن و نابود شدن، «من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود!»

آه! گرسنگی به من فشار می‌آورد، تاب و توان از من رفته و مرگ در یک قدمی است، مثل اینکه این زندان با همه بدبختی هایش از عدم بهتر بود، فکری به نظرم رسید، مثل این که از درون جانم یکی فریاد می‌زند محکم با نوک خود بر دیوار زندان بکوب!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه