جهنم کمینگاه بزرگ صفحه 134

صفحه 134

1- ر.ک: اسرار الصلوه: 91؛ ترجمه اخلاق (شیخ محمدرضا جباران): 392.

گریه های حضرت یحیی (علیهِ السَّلام)

و حضرت یحیی (علی نبینا و آله علیه السَّلام) لباس او لیف خرما بود و خوراک او، بر درخت، و زهد او به مرتبه ای بود که در سن شش هفت سالگی، روزی به بیت المقدس رفت و دید که علما و أحبار، پیراهنهای شال درشت پوشیده اند و کلاههای صوف بر سر گذاشته اند و سلسله ها به گردنهای خود کرده اند و به ستونهای مسجد بسته اند و در آنجا به عبادت حق مشغولند.

چون این را دید زود به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر زود از برای من پیراهنی از شال و کلاهی از صوف بباف تا بپوشم و با احبار و رهبان در بیت المقدس عبادت خدا کنم.

مادر گفت: ای فرزند صبر کن تا پدر تو، به خانه آید و آنچه می گوئی با وی مشورت کنم، حضرت زکریا (علیهِ السَّلام) که به خانه آمد، حرف یحیی (علیهِ السَّلام) را به عرض او رسانید. حضرت زکریا (علیهِ السَّلام) به حضرت یحیی (علیهِ السَّلام) گفت: ای فرزند چه بر این داشته است تو را؟ تو هنوز طفلی.

حضرت یحیی (علیهِ السَّلام) به پدر گفت: ای پدر آیا ندیده ای کسی که از من کوچکتر باشد و شربت موت چشیده باشد؟ گفت: دیده ام، دید که از گفته او متقاعد نمی شود به مادر او گفت: آنچه می گوید چنان کن. مادر از برای او کلاهی از صوف و پیراهنی از شال ترتیب داد.

حضرت یحیی (علیهِ السَّلام) پیراهن را پوشید و کلاه را بر سر گذاشت و به مسجد رفت و با عُباد به عبادت مشغول شد، تا روزی نظر کرد به بدن خود و دید که پیراهن و کلاه، بدن او را و سر او را زخم کرده است و بسیار ضعیف و ناتوان شده است، به گریه افتاد.

خداوند عالم وحی به او کرد که ای یحیی(علیهِ السَّلام)! از زخم بدن و ضعیفی، گریه می کنی؟ به عزّت و جلال من قسم که اگر تو مطّلع

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه