راه بهشت صفحه 97

صفحه 97

1- 278) مستدرک الوسائل: 12 / 377.

رفتم و گفتم: «برای چه شما این مرغ مرده را برداشته ای؟ [ در حالی که خوردن مردار حرام است].» زن علویّه گفت: «ای عبداللّه از چیزی که برای تو سودی ندارد، سؤال مکن.» پس من از سخن او چیزی به خاطرم آمد [ که شاید از بیچارگی مردار را برداشته است]. پس اصرار کردم و گفتم: «باید به من بگویی برای چه این مردار را برداشته ای؟» زن علویّه گفت: «ای عبداللّه مرا مجبور کردی تا سرّ خود را برای تو آشکار سازم.» سپس گفت: «من یک زن سیّده علویّه هستم و چهار دختر یتیم دارم که در همین روزها پدرشان از دنیا رفته است، و این چهارمین روز است که ما چیزی نخورده ایم، و این مردار برای ما حلال شده است، و آن را برداشته ام تا اصلاح کنم، و از آن برای دخترانم غذایی تهیّه نمایم.»

عبداللّه می گوید: با خود گفتم: «ای عبداللّه مبارک، وای بر تو! از این فرصت غافل مشو.» سپس به او گفتم: «دامن لباس خود را بگیر.» پس آن پانصد دینار را به او دادم، و او سر خود را به زیر انداخته بود و به من نگاه نمی کرد. پس به منزل خود بازگشتم و خداوند علاقه حجّ را در آن سال از قلب من خارج نمود. سپس به بلاد خود بازگشتم، تا این که حجّاج از حجّ بازگشتند. و من به دیدن آنان رفتم، و به هر کدام می گفتم: «خدا حجّ شما را قبول کند، و سعی شما مشکور باشد»، او می گفت: «حجّ تو نیز مقبول و سعی تو نیز مشکور باد. من شما را در فلان موقف و فلان موقف حجّ دیدم و با هم بودیم.» و چون همه حجّاج این سخن را به من گفتند، در فکر فرو رفتم، پس در خواب رسول خداصلی الله علیه وآله رادیدم و او به من فرمود:

«ای عبداللّه! تعجّب مکن، تو به فریاد بیچاره ای از فرزندان من رسیدی، و من از خدای خود درخواست نمودم که ملکی را به صورت تو خلق کند و او تا قیامت همه ساله برای تو حجّ به جا بیاورد، و از این پس تو اگر خواستی به حجّ برو و اگر نخواستی به حجّ مرو.»(1)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه