نوجوان و معاد صفحه 50

صفحه 50

نگذشت که جوان، آه و ناله سرداد و نعره کشید. لحظاتی بعد، هم چنان که به خود می پیچید. بر روی زمین غلتید و لباس و سر و صورتش خاک آلود شد.

هر لحظه که می گذشت، جمعیت بیشتر می شد. عده ای برای تماشا می آمدند و عده ای نیز برای کمک رسانی به جوان نزدیک می شدند؛ ولی جوان، همچنان به آه و ناله اش ادامه می داد، از کسی هم کمک نمی خواست و این بر تعجب حاضران می افزود و نمی دانستند با او چه کنند. عده ای خیال می کردند که او دیوانه است که به چنین اعمالی دست می زند، عده ای نیز می گفتند: «او عاشق است و در فراق معشوق این گونه می نالد و می گرید، بهتر است او را به حال خود واگذارید و به خانه هایتان بروید».

«سلمان فارسی» از آنجا می گذشت. متوجه جمعیت شد و خود را نزدیک کرد؛ جوانی را دید که به روی زمین افتاده و حالی برایش نمانده است. مردم تا سلمان را دیدند، نزد او آمدند و گفتند: «گویا این جوان دیوانه شده، شاید هم بی هوش شده باشد، شما ای سلمان! به بالین این جوان بیایید، دعا کنید و از خدا بخواهید تا سلامتی اش برگردد و نجات یابد».

جوان، متوجه می شد دور و برش چه می گذرد و مردم چه می گویند، لحظه ای احساس کرد که سلمان در کنارش است و می تواند با او راحت سخن بگوید و راز دلش را برملا کند؛ او حرفش را گوش می دهد و باور می کند و او را مسخره نمی کند. از این رو، آرامش یافت و چشم خود را باز کرد و سلمان را نزد خود فرا خواند و گفت: «من دیوانه نیستم و بی هوش نیز نشده ام، من از این بازار می گذشتم، وقتی شعله های آتش را برافروخته و آهن های سرخ و تفتیده را دیدم که روی سندان ها گذشته اند و می کوبند، به

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه