تجربه نزدیک به مرگ (حوادث و اتفاقات کسانی که عالم بعد از مرگ را تجربه کردند) صفحه 161

صفحه 161

آیا هدفی برای بازگشت به شما گفته شد؟

بلی به من گفته شد تا برگردم و آموزش دهم، من به مدت 20 سال به آموزش زبان انگلیسی مشغول بودم ولی به تازگی این کار را کنارگذاشته ام چرا که فکر می کنم در این مورد وظیفه ام را به صورت کامل انجام دادم ولی قصد نوشتن کتابی را در رابطه با زندگی ام دارم تا کار اموزشم را از این طریق ادامه دهم.

در طی تجربیات آیا معنی زندگی را فهمیدی؟

بلی ،به صورت مختصر ،من دیدم که ترس همانند سایه ایست که در اطراف انسان هاست من دیدم که ما بایستی نور خود را در جهان بدرخشانیم و به دیگران یاد دهیم که با ترس زندگی نکنند.

ارتباط با طبیعت بسیار مهم استوعشق ورزیدنو لذت بردن از زندگی مانند زمانی که کودک بودیم مهم استو صدمه زدن به خود بسیار ناراحت کننده است ولی قابل بخشش است ولی صدمه زدن به دیگران در مرحله وحدت بایستی از دید آن ها زندگی کنیم.

تجربه سما

تو فرهنگ ایرانی با شروع بهار جشن می گیرند و به مدت 15 روز اکتر مراکز تعطیل است و من هم خونه بودم و با تلویزیون و..خودم رو سرگرم می کردم

یه شب که دراز کشیده بودم و داشتم سقف اتاقم رو نگاه می کردم احساس میگردم روحم از بدنم داره میاد بیرون و همش میگفتم تلقینات ذهنی منه که اینطور حس می کنم ( اینا چیزیایی بود که با ذهن هوشیارم درکشون می کردم و سعی کردم فکر نکنم گفتم خستگی حتما ) من خدا رو همیشه دوست داشتم و همیشه مشکلات و ناراحتی هامو بهش گفتم و همیشه حس نزدیکی زیادی بهش داشتم و دارم و شاید علتش این بوده که وقتی یک سال داشتم مادرم فوت کرد و من کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم و تنها کسی که آرامش بهم میداد حرف زدن با خدا بود اون شب خوابیدم و تو خواب دیدم توی یک تونل پر از نور با سرعت زیادی در حرکت هستم انقدر این حس زیبا و قشنگ بود نمی تونم براتون توصیفش کنم انگار هیج باری روی دوشم نبود احساس می کردم سبک هستم واقعا حس خوبی بود توی تونل با سرعت میرفتم و از این حرکت احساس خوب و پر از خوشحالی داشتم تا اینکه یه قسمتی از تونل که رسیدم یه نفر که انگار خانم بود ( من ندیدم فقط انگار یه خانم بود صدا نشنیدم و کسی رو ندیدم شاید القای ذهنی بود ) به من گفته شد که اگر ازاینجا رد بشی دیگه نمی تونی برگردی ولی انقدر این حس بودن و سبکی خوب بود که دلم نمی خواست رد نشم دوباره بهم گفت بری دیگه هیچ وقت نمی تونی پدر و برادرت رو ببینی انگار میخواست هرجور شده من رو منصرف کنه و من یه لحظه فکر کردم که پدر من بدون من احساس نابودی می کنه و یادمه که بهم گفت اونا بدون تو خیلی اذیت میشن الان که فکر می کنم حس می کنم اون مادرم بود که مانع رفتن من شد دیگه هیچی یادم نیست تا اینکه با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم و باورم نمی شد ساعت 2 بعد ظهر بود و من انقدر خسته بودم که نمی تونستم از جام بلند شم اول موضوع رو خیلی جدی نگرفتم و به خیالم یه خواب بوده لازمه که بگم من خیلی وقتها خواب اتفاق هایی که تو چند روز اخیر میخواد بیفته رو می بینم و می فهمم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه