تجربه نزدیک به مرگ (حوادث و اتفاقات کسانی که عالم بعد از مرگ را تجربه کردند) صفحه 279

صفحه 279

آنها با نشان دادن اینکه پسرم و کل خانواده ام بعد از مردن من خوب خواهند بود مرا در آغوشی مملو از عشق آرام کردند. مادرم می توانست به مادربزرگم تکیه کند. هرچند زمان می برد ولی بالاخره خوب می شد. داغ شوهر آسیب دیده، غمگین و تنهایم هم بالاخره التیام پیدا می کرد و نهایتا عشق را دوباره می یافت. مرگ بخشی از درس هایی است که ما باید روی زمین یاد بگیریم و مرگ من یک درس مهم برای همه ی آنهایی بود که در زندگی ام نقش داشتند. تشییع جنازه ام به من نشان داده شد، به من یاد داده شد که چگونه نزدیک آنهایی که دوستشان دارم خواهم بود و نیز گفته شد که من بالاخره با کسانی که روحشان بسته نیست ارتباط برقرار خواهم کرد. همه خوب می شدند. مدتی حس کردم که لحظه به لحظه نورانی تر می شوم.

اما صبر کنید...پسرم. من نمی توانم او را ترک کنم! بچه ها به مادرهایشان نیاز دارند. من باید مادر او می ماندم. من نمی توانم بروم. صبر و عشق زیادی نسبت به من ابراز شد. نگهبانم توضیح داد که این احساساتی که من دارم نشان از آن دارند که همچنان با بعد انسانی ام ارتباط دارم و زمانی که انسان بودن من تمام شود من نور را همچون هوا حس خواهم کرد و به حس خوشبختی کامل و عشق شدیدی خواهم رسید. حس هایی که کلمات نمی توانند به خوبی آنها را بیان کنند. آنها تلاش کردند تا به من برای رهایی از وزن انسانی ام کمک کنند. حس ها بسیار قوی بودند و به نظر می رسید که هر لحظه قدرتمندتر از قبل مرا می کشند، با این حال هنوز اتصال من به پسرم قویتر بود. ما در آن مکان زیبا برای مدتی که به اندازه ی ابدیت می رسید سیر کردیم. ما در مورد زندگی من و مذهب بحث کردیم. همچنین در مورد رازهای روحی صحبت کردیم که به عنوان انسان باید فراموش می کردیم، چون در غیر این صورت قادر به زندگی روی زمین نمی شدیم. در تمامی این مدت من در حیرت بودم. تعدادی چیزها درست شبیه آن چیزی بودند که من همیشه در مورد زندگی بعد از مرگ تصور می کردم، اما تعدادی چیزها هم بودند که من به طور واضحی قبلا در موردشان اشتباه فکر می کردم و به خاطر می آورم که سبب شگفتی ام شده بودند. دیگر عزیزان من کجا بودند؟ کی من می توانستم دیگر پدربزرگ و مادربزرگ های درگذشته ام را ببینم؟ (پاسخ را گفتند) در حال حاضر آنها در سیاره ی دیگری بودند. زمانی که گذر من به آن دنیا کامل می شد من می توانستم بعد از آماده شدن انتخاب کنم که به سطوح دیگری بروم.

با همه ی اینها هر لحظه افکارم در مورد پسرم می توانستند دوباره من را سنگین کنند. نمی توانستم تصور بزرگ شدن او بدون یک مادر را تحمل کنم. به من گفته شد که دیگران یک مادر برای او خواهند شد. اول زندگی پدربزرگ ها و مادر بزرگ های جک و سپس زندگی خود جک را به من نشان دادند. او بسیار زیبا و شاد بود اما در درون غمی داشت که روحش را سوراخ می کرد. این درس او بود تا با آن مقابله کند. او قبل از آمدن به این زندگی می دانست که چه درس های اصلی را باید یاد بگیرد. باید این اتفاق می افتاد. من دیدم که وقتی جک حدودا 7 یا 8 ساله می شد دارای مادر جدیدی می گشت. او زنی زیبا و خوش قلب بود که قطعا به خوبی از جک مراقبت می کرد و با او رفتار خوبی می داشت. اما او از همسر بیوه ی من بچه دار می شد و عشقی که او برای بچه ی خودش نشان می داد متفاوت و بیشتر از عشقی بود که نسبت به بچه ی من یعنی پسر خوانده اش داشت. این چیزی نبود که من در مورد جک آرزو می کردم. نمی توانست اینگونه شود. من برای همسرم خوشحال بودم. او خوب و شاد بود. اما در مورد پسرم ماجرا فرق می کرد.

حین تلاش صبورانه و مداوم دیگران برای انتقالم به بُعد دیگر من درس های دیگری هم یاد گرفتم. من مجبور بودم که بمیرم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه