تجربه نزدیک به مرگ (حوادث و اتفاقات کسانی که عالم بعد از مرگ را تجربه کردند) صفحه 327

صفحه 327

ناگهان تمام حواس من از بین رفت و من متوجه شدم که در بعد دیگری در فضا هستم. همه چیزهای نگران کننده از بین رفت و احساس آرامش واقعی داشتم درست مانند اینکه به خانه برگشتم و غرق در عشقی هستم که از چیزی آشنا و گرم ساطع می شد. می دانم که عجیب است اما حس می کردم که به بخشی از چیزی بزرگ که در جهان وجود دارد تعلق دارم. نمی توانم صرفا با واژه این مکان را توصیف کنم، این طور به نظر می رسید که همیشه آنجا بوده است و بخشی از همه چیز بوده است و خواهد بود. من مکان زیبای بنفش رنگی دیدم و حس کردم که موجودی که عشق بو از من –در ذهنم پرسید: «دوست داری اینجا بمانی یا بازگردی؟» من به روزهایی که باید در کالج باشم فکر کردم و گفتم اگر الان برگردم بعدها می توانم دوباره به اینجا بیایم؟ خنده دوستانه ای کرد که باعث خنده من هم شد و در یک چشم به هم زدن من در دنیای درد و رنج بودم. به من گفتند به مدت سیزده ساعت بیهوش بودم. درک همه چیزها سخت است.

بعد از آن حادثه من خیلی فرق کردم. در واقع نمی توانستم درباره آن با کسی حرف بزنم زیرا آدم ها چیزی در این مورد نمی دانند و فکر می کنند من دیوانه شده ام. من زندگی را جدی گرفتم و به روانشناسی، مذهب، فلسفه و هر چیزی که بتوانم حقیقت را در آن جستجو کنم مثل ادبیات، سخنرانی ها و ملاقات ها علاقه مند شدم. والدین من تغییرات مرا دوست داشتند اما دوست دخترم از من جدا شد. همه چیز به خوبی تمام شد؛ من فکر کنم دوست دخترم خیلی ترسید وقتی ماجرای کلاه و تمام مکالماتش را با تیم اسکی برایش گفتم. این که می دانم بالاخره روزی به آن مکان آرام و سرشار از عشق بازمی گردم برایم خبر خوبی است. من دیگر از مرگ خودم و یا مرگ پدربزرگ و مادربزرگم هیچ هراسی ندارم.

تجربه رینا

می خواهم برای شما یک داستان حقیقی و بسیار بسیار خاص را بازگو کنم. زمانی که 16 سالم بود (هم اکنون 28 ساله هستم.) پسر جذاب و جوانی را ملاقات کردم. اسم او ادوین(Edwin) بود و او هم 16 سال داشت. ما بسیار به هم نزدیک شدیم و بخشی از قلب و روح یکدیگر بودیم. متوجه هستم که در سن 16 سالگی همه میگفتند که تو نمیدانی عشق چیست و این عشق برای چه چیزی است ، اما در هر صورت ما عاشق هم بودیم. ما احساس میکردیم که نیمه گمشده یکدیگر هستیم. من نمیتوانم این احساس دوطرفه را کاملا توضیح دهم اما ما واقعن برای یکدیگر ساخته شده بودیم. در شامگاه پنجشنبه در تاریخ دوم جولای سال 1987 ، او با ماشین به محل کار من آمد و مرا به خانه برد. زمانی که در ماشین نشسته بودم ترسی بیش از اندازه داشتم چرا که احساس می کردم در حال از دست دادن او هستم و دوست نداشتم از ماشین پیاده شوم. من او را بغل کرده و بوسیدم و به او احساسم را گفتم. او نیز متقابلا مرا در آغوش گرفت و در حالی که به چشمانم نگاه میکرد گفت:"عزیزم ، تو میدانی که هرگز مرا از دست نخواهی داد". من از او خواستم به محض رسیدن به خانه اش با من تماس بگیرد تا مطمئن شوم که او بسلامت رسیده است و خطری او را تهدید نمیکند. بمرور زمان آن احساس ترس از من دور شد. در شب بعد در تاریخ سوم جولای سال 1987 من به خانه اش رفته و آخر هفته را پیش او سپری کردم. پدر و مادرم در آن زمان در آتلانتا ، به دنبال جایی برای سکونتمان میگشتند چرا که در انتهای تابستان قرار بود به آن مکان برویم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه