تجربه نزدیک به مرگ (حوادث و اتفاقات کسانی که عالم بعد از مرگ را تجربه کردند) صفحه 375

صفحه 375

پدربزرگ گفت که مادربزرگ به زودی به اینجا می آید و او منتظر ورودش بود. پرسیدم چرا او به زودی می آید؟ پدربزرگ گفت که او سرطان روده دارد و به زودی می آید. وقتی اصرار کردم که چه مدت دیگر، به نظر رسید که پدربزرگ درکی از زمان ندارد. (سرطان مادربزرگم سه ماه بعد تشخیص داده شد و او در آگوست فوت کرد. وقتی هوشیاریم را به دست آوردم و این را به مادرم گفتم، بسیار آشفته شد.) مدتی با پدربزرگم صحبت کردم و بعد او من را درون اتاقی راهنمایی کرد. آنجا افرادی ایستاده بودند که کم کم آنها را شناختم.

اولین نفری که به من خوشامد گفت به طرفم آمد، دستش را روی شانه ام گذاشت و من را به طرف خود چرخاند، گفت :" تو باید برگردی، وظیفه ای به عهده داری که باید به انجام برسانی." می خواستم بحث کنم، می خواستم آنجا بمانم. به پدربزرگم نگاهی انداختم و به سرعت به سمت در ورودی کشیده شدم. در آستانه ی در همه چیز سیاه شد و هوشیاریم را از دست دادم.

بعد از تجربه : بعد از چند روز به مرور بیدار شدم. با خاطراتی رؤیا مانند از صورت ها و صداهای آشنا. واضح ترین لحظات زمانی بود که از خواب عمیقی بیدار می شدم تا مانع پرستار سرنگ به دست بشوم که به من دارو بدهد، نمی دانستم چرا. سه نوع جراحی مختلف داشتم، برای ترمیم صورتم، جمجمه و حدقه ی چشم. با درد، دوبینی، از دست دادن حس بویایی، و آسیب وارده به هشتمین عصب مغزی که باعث احساس تهوع و به هم خوردن تعادلم شده بود، بیمارستان را ترک کردم. تا دو سال از دست پدربزرگم عصبانی بودم که من را با آن رنج و عذاب فرستاد، با وظیفه ای که باید انجام بدهم بدون هیچ سرنخ یا راهنمایی. تنها پیام واضحی که دریافت کردم و نمی دانم چطور به دستش آوردم این است، "وقت آن رسیده که طبق باورهایت زندگی کنی، هر آنچه که هستند، تا تو را در مکانی صحیح قرار دهند، چون آخر زمان نزدیک است." این نمی تواند وظیفه ی من باشد، هیچ صدای بلندی نبود یا طریق دیگری که بفهمم این پیام از آنجا آمده است.

من از هویت نگهبان دروازه هم مطمئن نیستم، نه برچسب اسمی بود نه معرفی ای! تا 5 سال مثل یک زامبی بودم، تا اینکه دوباره توانایی هایم را به دست آوردم. من حرفه ی مفیدی دارم. یک انجمن جراحات مغزی تشکیل داده ام و نمونه ای هستم از اینکه چطور می شود از صدمات مغزی بهبودی حاصل کرد. من هنوز هم وظیفه ام را نمی دانم. هنوز هم درد، دوبینی، نابویایی و… دارم.

چیز دیگری که باید بگویم این است که خاطره ی تجربه ام واقعی تر از اتفاقات دیروز است

تجربه یک کودک

در آگوست 1985 که تنها پنج سال سن داشتم برای قایق سواری به دریاچه محلی رفتیم. در آنجا پشه ای مرا نیش زد و به التهاب مغزی دچار شدم. "من مردم" و وارد دنیای تاریک و امنی شدم که در آن احساس آسایش و امنیت می کردم؛ هیچ ترس و دردی در آنجا نبود. من در آنجا حس می کردم که در خانه خودم هستم. در فاصله ای دورتر نور بسیار کوچکی دیدم. این نور مرا به سوی خودش می کشید. احساس می کردم که با سرعتی خارق العاده به سمت این نور می روم. هیچ وحشتی نداشتم. وقتی وارد نور شدم آرامش و شعف در آن حضور داشت؛ اما آنچه بیش از همه احساس می شد عشقی بی قید و شرط بود. آن نور همانند ابری روشن و درخشان بود. من صدایی را از درون خودم شنیدم و می دانستم که آن صدای خداوند است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه