انسان از مرگ تا برزخ صفحه 111

صفحه 111

تو سخن می گویم هر چه زودتر کاه گلها را از سقف جدا کرده و آنها را نرم کن و انگشترم را می یابی .

پسر بدون آن که خواب را به کسی بگوید صبح همان شب ، در اولین فرصت اقدام کرد. می گوید: روی چاه را پوشاندم کاه گل را از سقف جدا کردم در حیاط منزل روی هم انباشتم ، بعدا آنها را نرم کردم و انگشتر را یافتم . مبلغی را که پدرم گفته بود آماده کرده به بازار آمدم و نزد مردی که پدرم گفته بود رفتم . پس از سلام و احوال پرسی . سئوال کردم : آیا شما از مرحوم پدرم طلبی دارید؟ صاحب مغازه گفت : برای چه می پرسی ؟

گفتم : می خواستم بدانم . صاحب مغازه گفت : پانصد تومان طلب دارم . سئوال کردم : پدر من چگونه به شما مقروض شد. جواب داد: یک روز به حجره من آمد و پانصد تومان قرض خواست . من هم مبلغ را بدون آنکه از وی سفته و یا لااقل یادداشتی بگیرم به او دادم . طولی نکشید که او بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت .

پسر گفت : چرا برای وصول طلب خود مراجعه نکردی ؟ جواب داد: سندی در دست نداشتم و شایسته ندیدم مراجعه کنم ؛ زیرا ممکن بود گفته ام مورد قبول واقع نشود. پسر مبلغ را به صاحب مغازه داد و جریان را برای او نقل کرد. (و با پرداخت ((حق الناس )) پدر خود را از گرفتاری نجات داد.(180)

یک سال عذاب برای حق الناس

مرحوم سید محمد (ره ) که یکی از علمای بزرگ اصفهان

بود نقل کرده است : یک سال از فوت پدرم گذشته بود. شبی او را در عالم خواب دیدم و احوالش را پرسیدم : گفت : تا کنون گرفتار بودم اما حالا راحت شدم . عرض کردم : سبب گرفتاری شما چه بود؟

فرمود: هیجده قران به مشهدی رضای ((سقاباشی ))، بدهی داشتم و فراموش کردم که وصیت نمایم تا به او بدهند. از وقتی که مردم تا کنون گرفتار بودم ، ولی دیروز مشهدی رضا مرا حلال کرد و از گرفتاری برزخ نجات پیدا کردم .

سید محمد وقتی این خواب را می بیند از نجف اشرف به برادرش که در اصفهان بود می نویسد: چنین خوابی دیدم . تحقیق کن اگر پدرم به کسی بدهی دارد بپردازید، برادرش دنبال ((سقا باشی )) می رود و قضیه را از او می پرسد: ((سقا باشی )) می گوید: آری ، من مبلغ هیجده قران از پدر شما طلب کار بودم ، پس از مرگ آن بزرگوار چون سندی در دست نداشتم مطالبه آن پول را نکردم ؛ زیرا بی فایده بود و اگر طلب می کردم آنها هم از من طلب سند می نمودند. تا این که یک سال از مرگ مرحوم پدرتان گذشت . با خود گفتم : هر چند سید کوتاهی کرد و سندی به من نداد وصیت هم نکرد ولی به خاطر جدش او را حلال می کنم تا گرفتار عذاب نباشد.

فرزندان آن مرحوم ، هیجده قران را آماده می کنند که به آقای ((سقا باشی )) بپردازند. ولی ایشان قبول نمی کند و می گوید: من چیزی را که بخشیده ام دیگر نمی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه