انسان از مرگ تا برزخ صفحه 218

صفحه 218

فرمود: هم وطن شما هستم ، همان قصاب فلان محل می باشم . گفت : علت این درجات و مقامات که به تو داده اند برای چیست ؟ فرمود: دو صفت نیک در من بود که مستحق این مقامات و اکرام شدم . یکی این که هرگز در کسبم کم فروشی نکردم . دیگر این که در عمرم نماز اول وقت را ترک ننمودم ، به طوری که اگر گوشت را در تراز گذاشته بودم و صدای ((الله اکبر)) مؤ ذن بلند می شد، آن را وزن نمی کردم و برای نماز به مسجد می رفتم و نماز اول وقت را درک می نمودم . بعد از مردن ، این باغ و قصر و این همه نعمت و میوه و امکانات را به من دادند.

در هفته گذشته که شما تقاضای پذیرایی و مهمان شدن بر من را کردید اجازه نداشتم : ماءذون نبودم که شما را دعوت کنم . این هفته اذن گرفتم و از شما پذیرایی کردم .

می گویند: هر یک از ما مدت عمر خود سئوال کردیم و او جواب می گفت : از جمله .

شخص مکتب داری را گفت : تو بیش از نود سال عمر می کنی و او هنوز زنده است . به من گفت : تو فلان قدر عمر می نمایی و الان پانزده سال دیگر باقی است . بعد خداحافظی کردیم ، ما را مشایعت کرد. خواستیم برگردیم ناگهان دیدیم در همان جای اول ، سر قبر نشسته ایم .(349)

صحبت کردن پدر نراقی از ملا مهدی نراقی نقل شده است : در همان ایامی که ایشان در نجف اشرف مشغول تحصیل علم بوده اند قحطی عجیبی پیش آمد. در ماه مبارک رمضان ، روزی از خانه بیرون می آید در حالی که هیچ غذایی برای افطار نداشتند و همه بچه ها در اثر گرسنگی ، صدای ناله شان بلند بود و حتی یک ((فلس )) پول سیاه نداشتند که چیزی بخزند. برای رفع نگرانی به وسیله زیارت اموات ، یک سره به وادی السلام نجف می رود.(350)

می گوید: دیدم عده ای جنازه ای را آوردند و گفتند: تو هم در تشییع کردن این جنازه شرکت کن . ما آمده ایم این میت را به ارواح این جا ملحق کنیم . سپس قبری برای او کندند و جنازه را در میان آن گذاشتند. رو به من کردند و گفتند: ما عجله داریم و به محل خود می رویم ، شما بقیه تجهیزات این جنازه را انجام دهید! جنازه را گذاشتند و رفتند.

در میان قبر رفتم که کفن را باز کنم و صورت آن میت را به روی خاک گذارم و بعد روی او خاک بریزم . ناگهان دریچه ای را دیدم ، از آن داخل شدم

. باغ بزرگی با درخت های سر سبز و دارای میوه های مختلف و متنوعی را مشاهده کردم .

از داخل باغ ، راهی که از سنگ ریزه های قیمتی فرش شده و به سوی قصر مجللی که خشت های آن از جواهرات با ارزش و دارای تمام لوازم زندگی بود ادامه داشت . بی اختیار به سوی آن قصر باشکوه رفتم و داخل آن شدم و از پله های آن بالا رفتم و داخل اطاقی شدم . شخص جوانی را دیدم که به صورت پادشاهان ، در صدر اطاق بالای تختی از طلا نشسته است و دور تا دور اطاق افرادی نشسته اند.

به آن شخص سلام کردم . چون مرا دید جواب سلام را داد و مرا به اسم صدا زد و به سوی خود دعوت کرد و بالای تخت پهلوی خودش جای داد و اکرام زیادی نمود. افرادی که در اطراف اطاق نشسته بودند از آن شخص احوال پرسی می کردند و از بستگان خود سئوال می نمودند و آن مرد با خوشحالی به یکایک آنها جواب می داد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه