انسان از مرگ تا برزخ صفحه 264

صفحه 264

، در هر راهی که صلاح می دانید مصرف کنید. استاد فرمود: داستان چیست ؟ قضیه خود را برایم بیان کن !

گفت : داستانی عجیب دارم : من مردی شیروانی هستم و برای تجارت به روسیه رفتم . در شهری از شهرهای آن به بازرگانی پرداختم . روزی به دختری نصرانی برخورد کردم و شیفته او شدم . نزد پدرش رفتم و از دختر او خواستگاری نمودم .

گفت : از هیچ جهت مانعی برای ازدواج شما نیست . تنها مانعی که وجود دارد موضوع مذهب تو است . اگر به دین ما، درآیی این مانع هم برطرف می شود.

چون تحت تاءثیر جنون شهوت قرار گرفته بودم ، پیشنهادش را پذیرفتم و با خود گفتم : برای رسیدن به مقصود خود، ظاهرا نصرانی می شوم و با این فکر غلط نصرانی شدم و با محبوبه خود ازدواج کردم .

مدتی گذشت و آتش شهوتم فرو نشست . از کردار زشت خود پشیمان شدم و خود را (از ضعف نفسی که به خرج داده و از دینم دست برداشته بودم بسیار سرزنش کردم .)

بر اثر پشیمانی بسی ناراحت بودم ، نه راه برگشت به وطن را داشتم و نه می توانستم خود را راضی به نصرانیت کنم . سینه ام تنگ شده و از دستورات اسلام چیزی به یادم نمانده بود، فکر بسیاری کردم ، راهی برای نجات خود از این بدبختی نیافتم . اما به لطف خدای بزرگ برقی در دلم زد و به یاد بزرگ وسیله خدایی ، سالار شهیدان ، امام حسین افتادم . تنها را نجات و تاءمین آینده سعادت بخش خود را در

گریستن برای امام حسین علیه السلام دیدم . درصدد بر آمدم که از اشک چشمم در راه امام حسین علیه السلام (برای شست و شوی گذشته تاریکم ) استفاده کنم .

این فکر در من قوت گرفت و آن را عملی کردم . روزها زانوهای غم در بغل می گرفتم و به کنجی می نشستم و یک یک مصیبتهای سید شیهدان را به زبان می آوردم و گریه می کردم . هر بار که زوجه ام علت گریه را می پرسید، عذری می آوردم ، و از جواب دادن خودداری می کردم .

روزی به شدت می گریستم و اشک از دیدگانم جاری بود. همسرم بسیار ناراحت و برای کشف حقیقت اصرار می کرد، هر قدر خواستم از افشای سوز درون ، خودداری کنم نتوانستم . ناگریز گفتم : ای همسر عزیزم ! بدان من مسلمان بودم و هستم . برای رسیدن به وصال تو ظاهرا به دین نصارا در آمدم . اینک از فرط ناراحتی و رنج درونی خود به وسیله گریستن بر سالار شهیدان امام حسین علیه السلام از شکنجه روحی و ناراحتی خود می کاهم و آرامشی در خویش پدید می آورم ، بنابراین من هنوز مسلمانم و بر مصیبتهای پیشوای سومم گریان هستم .

وقتی همسرم به حقیقت حال من آگاهی پیدا کرد زنگ کفر از قلبش زدوده شد و اسلام اختیار کرد. هر دو نفر تصمیم گرفتیم مخفیانه مال خود را جمع آوری کنیم و به کربلا مشرف شویم و برای همه عمر مجاورت قبر مقدس امام را برگزیده و افتخار دفن در کنار مرقد امام حسین علیه السلام را به خود اختصاص

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه