بایدها و نبایدها صفحه 10

صفحه 10

قرآن جامعه اسلامي و مسلمانان را دعوت مي‌كند كه امت و جامعه‌اي يكپارچه و يك‌هدف و داراي يك رهبري به وجود آورند. جامعه‌اي كه به خير دعوت مي‌كند؛ به معروف فرمان مي‌دهد؛ با منكر درگيري دارد. فقط چنين جامعه‌اي است كه به سعادت مي‌رسد. دنياي ما و عصري كه در آن زندگي مي‌كنيم عصري است بس جالب. از يك سو به هم پيوسته و مرتبط با يكديگر. آگاهيهاي مستند و روزمرّه‌اي كه امروز شما مردم اين شهر از سرزمينها و اقوام بسيار دور از خودتان، در قاره‌هاي گوناگون دنيا، داريد، آگاهيهايي است كه قبلاً در اختيار مردم يك شهر درباره احوال مردم شهر ديگر نزديك به خودشان هم نبود. درست است كه وسايل ارتباط جمعي در دنياي امروز اعم از راديو، تلويزيون، روزنامه‌ها و مجلات - بيش از آنچه در راه نشر حقايق به كار افتند دروغ‌پراكني مي‌كنند؛ درست است كه اين ابزارهاي سودمند بيش از آنچه در اختيار حق‌انديشان، حق‌گويان و حق‌پويان باشد، در اختيار كساني است كه با تكيه بر قدرتهاي زر و زور، آن مي‌گويند كه خود مي‌خواهند و آن منتشر مي‌كنند كه به سود خودشان باشد، ولي با همه اين احوال لااقل مردم زيرك و هوشيار از لابلاي همان دروغهاي بي‌شمار مي‌توانند حقايقي را درباره جهان معاصر و مردم زمان و زندگي آنها در گوشه و كنار جهان كشف كنند كه سابقاً هرگز، حتي براي اين هوشمندان، ميسر نبود.

روند شتابان دگرگونيها

دنياي ما دنيايي است كه دگرگونيها در آن عجيب سرعت گرفته است. در بخشهاي مختلف زندگي بشري مي‌بينيد گاهي در هر ده سال ما پا به عصري جديد مي‌گذاريم. در بخش صنايع و فنون و علوم مربوط به طبيعت در اين چند دهه اخير هر ده سالي تقريباً عصري به حساب آمده است. ما تا قبل از پانزده سال اخير در عصر فضا نبوديم و تا قبل از حدود سي سال اخير در عصر اتم نبوديم؛ تازه با اتم آشنا شده بوديم اما در عصر اتم به شمار نمي‌آمديم. عصر اتم تا قبل از شصت سال و پنجاه سال اخير، عصر وسايل ارتباط جمعي و امواج، و همچنين به جلوتر برويد، عصر الكتريسيته، عصر ماشين بخار اين قدر فاصله‌ها نسبت به گذشته كم شده كه اگر فاصله‌هاي عصر حجر قديم را با عصر حجر جديد مقايسه كنيم، بعد عصر حجر جديد را با عصر آهن و عصر آتش و عصر مس و مفرغ بسنجيم، مي‌بينيد در آنجا فاصله‌ها چند هزار سال و چند صد سال است، اما يكباره به قرني مي‌رسيم كه هر ده پانزده سالي تبديل مي‌شود به يك مقطع جديد از فرهنگ و صنعت و علم. در دگرگونيهاي فكري و اجتماعي بشري هم عصر ما همين خاصيت را دارد.

من الان فكر مي‌كنم در اين سي و چند سالي كه به صورت يك فردي كه مي‌خواسته به زندگي بينديشد، از زندگيم گذشته، مي‌بينم در هر چند سالي دنيا در زير سيطره يك نوع تفكر زندگي مي‌كرده است ولي دولت و قدرت و حكمراني و فرمانروايي و سيطره اين فكر گاهي ده سال هم دوام نياورده است. كعبه‌هاي فكري و كعبه‌هاي آمال سياسي و اجتماعي در اين چند ده سال اخير چقدر به سرعت تغيير جا داده‌اند! يك روز بلوكي كعبه آمال بشريت بود. شايد ده سال و پانزده سال نگذشت كه جايش را به جاي ديگر و به سويي ديگر داد. باز ديري نپاييد كه جايش را به جاي سوم داد، و باز امروز بشريت چه‌بسا در جستجوي كعبه چهارم است. عصري با اين ارتباط و به هم پيوستگي بشريت بر روي كره خاكي، با اين آگاهي به هم پيوسته از گذشته‌اش، با اين تلاش در راه آينده‌نگري و آگاهي از آينده‌اش، با اين آگاهي نسبي قابل ملاحظه و ارزشمند درباره جهان معاصرش، با اين دگرگوني در مظاهر زندگي و در باطن زندگي‌اش، عصري است بسيار عجيب و جالب. يكي از چيزهايي كه در عصر ما به راحتي مي‌شود درباره‌اش بحث كرد، بحثي است مربوط به اين بخش از مبحث معروف و منكر و خير كه امشب به آن رسيديم.

در تفسير اين آيات كريمه كه مربوط است به دعوت به خير : امر به معروف و نهي از منكر سؤال به اينجا رسيد كه خير چيست، معروف چيست، منكر چيست. خير را از نظر لغت و مفاهيم آن در قرآن قبلاً معني كرديم. گفتيم خير در قرآن به معني نيكي و نيك مي‌آيد؛ به معني مال هم مي‌آيد. گفتيم بدون شك منظور از خير در اين آيه نيكي و نيك است؛ چون قرآن نمي‌خواهد جامعه اسلامي را به اين دعوت كند كه اي مسلمانان، شما بايد امتي به وجود آوريد كه همه را دعوت كند به مال و ثروت؛ پول‌پرست و ثروت‌پرست! چون نقل كرديم خود قرآن در آيات ديگر انسان را نكوهش مي‌كند و مي‌گويد: »انّ الانسان لربّه لَكَنود و انّه علي ذلك لَشَهيد و انّه لِحّب الخير لشديد(19).» اين انسان در برابر خداوندگارش ناسپاس است - خودش هم مي‌داند. خودش هم مي‌داند و گواه اين مطلب است كه موجودي است كه گاهي چنان در راه ناسپاسي قرار مي‌گيرد كه تا سراشيب سقوط مطلق پيش مي‌رود. يكي از آن عواملي كه اين انسان را به انحراف مي‌كشد اين است كه »انّه لحبّ الخير لشديد«؛ در دوستي خير و مال و ثروت سختكوش و سختگير و تندرو است. وقتي قرآن مي‌گويد كه آدم در جهت ناسپاسي خداست كه مالدوست مي‌شود و اين را نكوهش مي‌كند، هرگز نمي‌تواند در اين آيه مردم را دعوت كند كه هان مسلمانان! امتي شويد كه به جمع مال دعوت كنيد. من به سرعت در آن دو سه شب پيش از اين بحث گذشتم، چون مي‌توانست طليعه يك بحث جالب باشد كه اهتمام و اهميت دادن به اقتصاد در زندگي بشري تا كجا بايد باشد. ولي امشب ناچارم به مناسبت بحثمان باز كمي در اثناي بحث برگردم و باز به اين نكته اشاره‌اي بكنم.

معناي (معروف)

بنابراين روشن است كه خير در اين آيه به معني نيك و نيكي است. اما معروف چيست؟ در لغت عربي داريم: »عَرَفَ الشيئَ: عَلِمه«؛ چيز را شناخت يعني بر آن آگاه شد. داريم: »عَرَفَ بِذَنْبِه: اَقَرَّ«؛ به گناهش اعتراف كرد. داريم: »عَرَفَه: جازاه«؛ يعني به او كيفر داد. داريم: »عَرَفَ للامر« يعني »صَبَرَ«؛ در برابر يك كار شكيبا و پايمرد بود. داريم: »عَرَفَ علي القوم«، يعني »دبّر امرَهم و قام بسياستهم«؛ بر قومي عريف بود، يعني رهبر بود. حالا كلمه معروف از كدام يك از اين »عَرَفَ«ها گرفته شده است؟ روي موازين لغوي بايد از »عَرَفَ الشيئَ« به معني »علمه« گرفته شده باشد. »معروف« يعني »شناخته شده«.- اين از نظر لغت.

در خود قرآن »عَرَفَ« به معني شناختن به طور مطلق مكرر به كار رفته است. مشتقات اين ماده به معني شناختن مطلق در موارد زيادي در قرآن آمده است، از جمله در آيه 146 از سوره بقره. سعي مي‌كنم آياتي را بياورم كه قبلاً با همديگر درباره‌اش بحث كرده‌ايم. »الذين آتيناهم الكتابَ يعرفونه كما يعرفون ابناءهم«؛ آنها كه به ايشان كتاب داديم پيامبر اسلام را مي‌شناسند همان طور كه پسرانشان را مي‌شناسند. در اينجا »يعرفونه« به معني اصل شناخت به كار رفته است. موارد استعمال مشتقات اين ريشه در معني اصل شناخت در قرآن بسيار فراوان است. در آياتي مي‌گويد در سيما و چهره آنها كينه و دشمني و عداوت را مي‌شناسي. در چهره و صورت آنها تصميمات ناپسند و نامعقول را مي‌شناسيد، و امثال اينها. آيه مي‌گويد، بايد امتي شويد كه دعوت به خير مي‌كنيد و به معروف )يعني به شناخته‌ها( فرمان مي‌دهيد. يعني چه »فرمان مي‌دهيد به شناخته‌ها«؟ ظاهراً مطلب چندان روشن نيست.

معناي (منكر)

به سراغ منكر برويم. »نكر الامر: جَهِلَه«، يعني از كاري بي‌خبر بود. »نكر الرجلَ: لم يعرفه«؛ يعني فلاني را نمي‌شناخت. دوستاني كه با اصطلاحات ادبيات عرب آشنا هستند معرفه و نكره را به ياد دارند. معرفه يعني نام موجود شناخته شده، نكره يعني نام چيز نشناخته. »أنكره: جهله«، كه »مُنكَر« اسم مفعول از اوست. »انكر حقَه: جَهَدَه«؛ منكر شد، يعني منكر حق او شد. »انكر عليه فِعلَه: عابَه و نهي عنه«؛ كار را بر او انكار كرد يعني انتقاد كرد، خرده‌گيري كرد، بر او عيب گرفت، عيبجويي كرد. »النُكر: الامُر المُنكَر؛ الامُر الشديد القويّ«؛ »نُكر« يعني كار منكر، كار سخت زشت. »المنكر: ما ليس فيه رضي الله من قولٍ او فعل«؛ منكر يعني آنچه در آن رضاي خدا نيست. سخني، گفتاري، عملي، كرداري كه برخلاف خوشنودي خداست منكر است، »و ضده المعروف«، و در مقابل آن معروف است. در قرآن منكر به معناي ناپسند مكرر به كار رفته است. همان طور كه در آيه‌اي كه ديشب تلاوت كردم )»ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ينهي عن الفحشاء و المنكر والبغي«( منكر در رديف فحشاء، كه معني آن روشن است )يعني كار زشت( و در رديف بغي )يعني ستم و تجاوز( قرار گرفته است. فكر مي‌كنم با توجه به آنچه عرض شد رفقا بتوانند دريابند كه منكر به معني نشناخته به كار مي‌رود، اما در موارد بسيار زياد به معني زشت و ناپسند و ناشايسته به كار رفته است. و وقتي معروف در مقابل آن بيايد، مي‌شود شايسته و پسنديده. خوب، چه مناسبتي ميان معني شايسته و پسنديده و معني شناخته )كه معني اصلي كلمه است( وجود دارد؟ وقتي معني اصلي اين واژه در لغت »شناخته شده« است، چطور شده كه از شكم اين معني اصلي يك معني تازه بيرون مي‌آيد؟ در قرآن مواردي داريم كه مسلماً معروف به معني پسنديده به كار رفته؛ »قولٌ معروف و مغفرةٌ خيرٌ من صدقة يتبعها أَذيً«(20)؛ سخن معروف و مغفرت و گذشت، بهتر است از صدقه‌اي كه به دنبالش اذيت و آزار و منّت باشد. آيا اينجا »قول معروف« يعني سخن شناخته شده، يا سخن پسنديده؟ خيلي روشن است كه منظور سخن پسنديده است. چطور شده است كه از معني »شناخته شده« به معني پسنديده منتقل شده‌ايم؟ اين مسأله يك نكته دارد و همين نكته است كه مي‌تواند زيربناي بحث ما باشد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه