- جلسه اول 1
- پيشگفتار 1
- نقد عنوان »محمديها« براي مسلمانان 2
- دو نوع پيغمبر/امام دوستي 2
- معناي (خير) 3
- جلسه دوم 3
- معناي (دعوت به خير) 4
- جلسه سوم 6
- انسان ترتيب شده اسلام 7
- عدل و احسان مقولاتي فرادينياند 8
- جلسه چهارم 9
- معناي (منكر) 10
- معناي (معروف) 10
- نظر اشاعره درباره حسن و قبح 11
- نسبي يا مطلق بودن خوبي و بدي 11
- درباره حيلههاي شرعي 12
- جلسه پنجم 13
- نظر اشاعره و معتزله درباره حُسن و قُبح 13
- موارد ثابت معروف و منكر 14
- جلسه ششم 17
- جلسه هفتم 17
- شناخت معروف و منكر پيچيده از وظايف رهبري است 18
- جلسه هشتم 19
- معناي دعوت 20
- دعوت عملي 20
- معناي امر و نهي 20
- جلسه نهم 21
- انسان از ديدگاه اسلام 23
- جلسه دهم 23
- فهرست اعلام 24
ما فهميديم كه معروف يعني پسنديده و شايسته، و منكر يعني ناپسند و ناشايست. اما خير و نيكي، پسنديده و شايسته، ناپسند و ناشايسته، بر حسب سليقهها، بر حسب ديدها، بر حسب طرز فكرها، بر حسب محيطها، بر حسب سنتها و آيينها فرق ميكند. اما معيار و ملاكش چيست؟ )اين سؤالي است كه ديشب در پايان بحث دوستي كرد و به ايشان عرض شد كه دنباله بحث امشب در همين زمينه است.(
نسبي يا مطلق بودن خوبي و بدي
آنچه ما ميخواهيم امشب در زمينه معيار پسنديده و ناپسند، خير و شر، نيكي و بدي، مطرح كنيم، با آنچه در زمينه واژه معروف و انتقال از معني »شناخته شده« به معني پسنديده اشاره كرديم، با هم رابطه محكمي دارد. براي اينكه اين مطلب باز بشود، بايد اين بحثي را كه دوستان ما و دوستان جوان ما بيشتر گرفتار آن هستند مطرح كنيم. آن بحث اين است: آيا خوب و بد، خوبي و بدي، زشتي و زيبايي، امري است نسبي، يا معيارهاي قاطع و اصيل و مطلق نيز دارد؟ اين بحث از آن بحثهاي زيربنايي مسلكي است. بحثي است پديدار و نمودار بر صفحه تاريخ قرون. بحثي بسيار ديرينه در فلسفه و بخصوص حكمت عملي، و در عين حال، نو در افكار عمومي. از ديرگاه اين مسأله مطرح بوده كه آيا خوبي و بدي، پسنديده و ناپسنديده، زشت و زيبا، يك معيار اصيل و يك سلسله معيارهاي ثابت و مطلق دارد يا نه؟ يعني آيا چيزي در اين گوشه دنيا خوب است و در آن گوشه دنيا بد؟ يا يك كاري اينجا ناپسند است و جاي ديگر پسنديده است؟ در زمانهاي بسيار قديم، در آن موقع كه جنگ بين آراء و عقايد لااقل در گوشهاي از دنيا به صورت كاري پررونق جريان داشت، عدهاي گفتند نه آقا، اصلاً معيار اساسي و اصلي براي خوب و بد وجود ندارد، بلكه هر كاري را بايد ديد در هر گوشهاي و نزد هر آدمي چگونه است. اگر اين فرد يا اين قوم اهل اين سرزمين از اين كار خوششان ميآيد و آن را خوب ميدانند، ميگوييم خوب است؛ )خوب است، يعني براي آنها خوب است(؛ اگر هم آن را بد ميدانند ميگوييم بد و ناپسند است؛ )بد و ناپسند است، يعني براي آن دسته(. هيچ وقت حكم مطلق نميكنيم. ميگوييم هيچ معياري نيست كه بشود با آن گفت فلان كار يا فلان چيز مطلقاً بد است يا خوب است. نتيجه اينكه آدم فيلسوف دانا آدمي است كه در شناخت زشت و زيبا يك رأي را معيار قرار ندهد؛ يك قانون را معيار قرار ندهد؛ به دهان مردم و فكر مردم بنگرد و ببيند دهان مردم و فكر مردم چه چيزي را خوب ميدانند؛ آن وقت بگويد بله، شما درست ميگوييد؛ همين كه شما ميگوييد خوب است، خوب است. بعد اگر به جاي ديگري رفت و ديد دسته ديگري همين كار را بد ميدانند، بگويد شما هم درست ميگوييد؛ همين كاري كه ميگوييد، واقعاً بد است. پيش آنها كه ميرود، در برابر آن كار چهره باز نشان بدهد؛ پيش اينها كه ميآيد، در برابر اين كار چهره گرفته نشان بدهد. نان را به نرخ روز بخورد؛ مزاجگو باشد و مزاجشناس. و چنين آدمي حكيم و داناست و در زندگي بسيار موفق. و اگر همه مردم دنيا را اين جور تربيت كنيم اصلاً جنگها و اصطكاكها از ميان برميخيزد و بشريت در صلح كل زندگي ميكند. اتفاقاً اين اصطلاح »صلح كلي« اصطلاح شده است براي همين بينش: با همه چيز بساز! زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز. اين يك بينش : هرج و مرج در ارزشيابي اعمال و افعال، عادات و سنتها؛ نداشتن هيچ گونه معيار براي شناخت نيك و بد، زشت و زيبا. در آغاز، مبشّرِ زندگيِ با صلح و صفا با همه كس؛ اما سرانجام گشاينده راه بشريت به سوي دوزخ بي بند و باري مطلق.
نظر اشاعره درباره حسن و قبح
در قرون اوليه اسلام دستهاي از متفكرين كه از دخالتهاي تند و افراطي دسته ديگر درباره شناخت خوب و بد از ديدگاه اسلام به ستوه آمده بودند، گفتند از نظر ما خوب و بد ذاتي وجود ندارد؛ حسن و قبح ذاتي صحت ندارد. اگر از من كه يك انسانم و آگاهم و هوشيارم و همه چيز را در حد تواناييم دنبال كردهام تا بفهمم و بدانم، بپرسيد: »فلان كار بد است يا خوب است؟« ميگويم نميدانم. پس خوب و بد را از كجا بشناسيم؟ گفتند خوب و بد يك آدرس بيشتر ندارد. آدرسش اين است: ببينيد خدا چه چيزي را گفته بكن، آن وقت همان ميشود خوب؛ چه چيزي را گفته نكن، همان ميشود بد. صرفنظر از بكن - نكن خدا، خوب و بدشناسي براي بشر هرگز ميسر نيست. از آنها پرسيدند شما ميگوييد وقتي خدا فرمان داد فلان كار را بكن، آيا آن وقت ما كشف ميكنيم كه آن كار، كار خوبي است؟ و وقتي فرمان داد نكن، آن وقت ميگوييم خدا كه كار خوب را نميگويد نكن، لابد آن كار بد است كه ميگويد نكن، لذا كشف ميكنيم كار بدي است؟ گفتند نهخير، اصلاً اين هم نيست. اصلاً وقتي خدا گفت بكن، با اين فرمان او خوبي در پيكر اين كار حلول ميكند. و وقتي گفت نكن، با اين فرمان او بدي در پيكر اين كار حلول ميكند. نه اينكه ما كشف ميكنيم. اصلاً كار در عالم تكوين و هستي وقتي خوب ميشود كه خدا بگويد آن را انجام بده. اگر خدا همان كار را ميگفت نكن، آن كار بد ميشد. پس كارها در ذاتشان، در جوهرشان، در ماهيتشان، هيچ معيار و ملاكي ندارند كه ما بتوانيم با صد وسيله هم كشف كنيم كه آيا آن كار خوب است يا بد است. اينها اشعريها بودند: منكران حسن و قبح ذاتي. اينها ميگفتند اصلاً بشر براي شناختن خوب و بد نميتواند عقل و فكرش را به كار بيندازد؛ چون خوب و بدي وجود ندارد. بشر فقط بايد تمام فكرش را به كار بيندازد تا بفهمد خدا در كجا گفته بكن، و از اين طريق بفهمد كه آن چيز به بركت اين فرمان كه خدا گفته، خوب شده. و بشر بايد بفهمد كجا خدا فرمان داده نكن، تا آن وقت بفهمد بدنبال اين فرمان اين كار بد شده است. چون بدون اين بكن - نكنها در ذات و جوهر و ماهيت اعمال و افعال و اشياء، خوب و بد، زشت و زيبا، و حسن و قبحي وجود ندارد. در حقيقت اينها چه شدند؟ شدند دنبالهرو همان هرج و مرجيها. يك نكته لطيفي نقل كنم. در حدود پنجاه شصت سال پيش يا شصت - هفتاد سال پيش، در عصر مشروطه، يك عدهاي از ايرانيهايي كه در جريان مشروطيت بودند، در خارج از كشور مجلهاي منتشر ميكردند به نام مجله كاوه. اينكه گردانندگان اين مجله هر كدام چه چهرهاي بودند، چه چهرهاي از آب درآمدند، اول چه بودند، بعد چه شدند، بحث ديگري است و فعلاً نميخواهيم وارد آن بحث شويم. ولي در يكي از مقالات اين مجله(21)، يك بحث جالبي مطرح شده كه شايد يك بار ديگر هم به مناسبتي در اين جلسات تفسيرمان از آن ياد كرده باشيم. آن بحث جالب اين است كه ميگويد، چطور ميشود كه ما ميبينيم آدمهاي خيلي متدين و خيلي متشرع كه كاملاً سعي ميكنند زندگيشان بر طبق قالبهاي شريعت باشد، اگر بيدين شدند و به شريعت پشت پا زدند، آنها را ميبينيد كه از آن كثيفترين، رذلترين و ناجوانمردترين انسانها از آب در ميآيند؟ اين يك تجربه است. تا بند شريعت دور و بر اوست، آدمي است نسبتاً روبراه كه كارهايش روي حساب است؛ اما اين بند كه پاره شد ديگر هيچ چيز نيست: يكباره ميشود بيبند و بار. در حالي كه در ميان افراد ديگري كه نه به خدا معتقدند، نه به دين معتقدند، نه به پيامبر، نه به قرآن، باز ميبينيم افرادي هستند كه در آنها يك نوع جوانمرديها، لوتيمنشيها، ادبها، عاطفهها، هوشياريها، نظمها، نيكيها را ميتوان سراغ گرفت. آن تحليلگر به نتيجه نسبتاً قابل ملاحظهاي رسيده بود. گفته بود علت اين امر اين است كه اين انسان، انساني است كه تا چشم و گوش باز كرده، هر خوب و بدي را كه خواستهاند به او بگويند، آنها را به دين و خدا بستهاند. پدرش به او گفته بچه جان، اين كار را نكن. بچه پرسيده، چرا نكنم بابا؟ به او گفتهاند براي اينكه خدا از اين كار خوشش نميآيد. يا بچه جان، فلان كار را بكن. چرا بكنم؟ براي اينكه خدا از اين كار خوشش ميآيد. بنابراين، اين زشت و زيبا و خوب و بد در ذهن او، در منش او، در شخصيت عملي و رفتاري او، همواره به يك نقطه مبدأ )خدا( متصل بوده است؛ حالا كه اين مبدأ از دست او گرفته شد و بيخدا شد، تمام آنها هم به دنبالش ميرود و ديگر هيچ چيز برايش نميماند. اما آن انسان بيخدا غير از اين است؛ چون او اصلاً يا به خدا معتقد نبوده يا اگر هم معتقد بوده به هر حال در تربيت او نقش منحصر به فرد نداشته. چون گاهي هم كه به او ميگفتند بچه همسايه را اذيت نكن، وقتي ميپرسيد چرا، به او پاسخ ميدادهاند چون انسان بايد انساندوست باشد. آدمي را آدميت لازم است. بچه جان، به اين آدم بيچاره كمك كن! چرا كمك كنم؟ چون آدم بايد عاطفه داشته باشد. ميبيني كه يك آدم بيچاره اينجا هست، پاشو كمكش كن. بچه جان، چرا در اينجا بلند فرياد زدي؟ چرا نزنم؟ آخر اين اذيت و آزار ديگران است؛ يك قدري صدايت را آرامتر كن. با اين معيارها به او يك مقدار بكن - نكن ياد دادند. خوب، حالا هم كه او از خدا بريده است بالاخره هنوز انسان و انسانيت و همسايه و ضعيف و قوي و... را در نظر دارد. بنابراين، ميبينيد كه در برابر اينها يك نوع بند و بار اخلاقي برايش باقي مانده است. ديني كه اشعريون درست كردند انصافاً سرنوشتش همان است كه اين مقاله كاوه تحليل ميكند. اگر قرار شد ما گفتيم اصلاً در دنيا خوب و بدي وجود ندارد و فلان كار خوب است چون خدا فرمان داده، و اگر خدا فرمان نداده بود اصلاً در ذات و جوهر اين كار خوبي وجود نداشت... چرا من بايد راست بگويم؟ براي اينكه خدا گفته. چرا بايد امانت مردم را به آنها برگردانم؟ چون خدا گفته، »ان الله يأمركم ان تؤدّوا الامانات الي اهلها«(22).
بسيار خوب. آيا اگر خدا نگفته بود، ديگر امانتداري خوب نبود؟ نه خير! اگر خدا نگفته بود ديگر خوب نبود. بالاتر از اين، اگر خدا گفته بود امانتها را به مردم ندهيد اصلاً امانتدادن كار بدي ميشد و آدم بايد خائن ميشد! اگر خدا فرمان خيانت داده بود، خيانت ميشد خوب، امانت ميشد بد! شايد شما تعجب كنيد كه مگر ميشود يك عده انديشمند مسلمان به اين راه رفته باشند! ولي اين نص و صريح است و هيچ جاي بحث و توجيه نيست. اين بحث طي چند قرن بوده و آن قدر حلاجي شده كه هيچ پرده ابهامي روي آن نيست. بله آقا، بله خانم، اين آقايان صريحاً ميگويند اصلاً در دنيا نيك و بدي به خودي خود وجود ندارد. امانتداري خوب است چون خدا گفته. اگر خدا گفته بود خيانت كن، خيانت ميشد خوب.
خوب، حالا از شما سؤال ميكنم: اگر يك كسي زيربناي فكرياش اين شد، آن گاه كه خدا را از دستش گرفتند ديگر چيزي برايش باقي ميماند؟ در اين حال او بايد همان بشود كه نويسنده تحليلگر آن مقاله ميگفت. بايد براي او ديگر هيچ بند و باري باقي نماند. وقتي كه از خدا بريده شد، بشود بدترين خائن، كثيفترين انسان، مرتكب زشتترين كارها؛ چون زشتي براي او وجود ندارد. زشت آن بود كه خدا بگويد؛ زيبا آن بود كه خدا بگويد، اما حالا كه اين ديگر به خدا معتقد نيست تا خدا گفته باشد. بنابراين ديگر زشت و زيبايي برايش نميماند.
با كمال تأسف عدهاي در جهت تقويت وابستگي انسان مسلمان به كتاب و سنت، در جهت محكم كردن پايگاه حجيت و ارزش و سنديت كلام خدا و سنت رسول خدا، به سويي افراطي رفتند كه به راستي براي امت اسلام ميتوانست بسيار خطرناك باشد. خوشبختانه همواره انديشمندانِ بسيار در عالم اسلام، و مخصوصاً مذهب شيعه به عنوان يك مذهب متكي به اهل بيت وحي و آشناترين چهرهها به كتاب خدا وسنت رسول خدا، آمدند جلو اينها ايستادند؛ گفتند نه آقا، اشتباه ميكنيد. اشتباه! در اين عالم هستي، در اين عالم زندگي انساني، در واقعيات زندگي بشري، يك سلسله معيارهاي اصيل براي خوب و بد و زشت و زيبا وجود دارد كه اگر اصلاً ديني هم در كار نبود، وحيي هم در كار نبود، بشر هوشيار ميتوانست بفهمد مقداري از كارها بد است، زشت است، ناپسند است و مقداري ديگر خوب است، زيباست، پسنديده و شايسته است. در عالم بشريت، بشر با همان توان بشرياش قدرت آن را دارد كه كارهايي را شايسته و پسنديده بشناسد و كارهايي را شايسته و پسنديده نشناسد. معروف: آنچه بشر با همان هدايت فطرياش به نيكي و شايستگي شناخته؛ منكر: آنچه بشر با همان شناخت فطرياش به شايستگي و پسنديدگي نشناخته. معروف: به شايستگي شناخته شده؛ منكر: به شايستگي و پسنديدگي نشناخته شده. پس قبل از آنكه انسان سراغ وحي برود، پسند و ناپسندي برايش وجود دارد؛ شايست و ناشايستي برايش وجود دارد؛ معروف و منكري برايش وجود دارد؛ خير و شر و سوئي برايش وجود دارد. چنان نيست كه انسان در راه زندگي منهاي وحي هيچ نتواند بفهمد پسنديدهاي و ناپسندي و خيري و شري و زشتي و زيبايي در كارهايش راه دارد.
بد نيست بدانيد كه اين عقيده و اين نظريه و اين برداشت و اين فلسفه در حقيقت يكي از برداشتهاي اصلي و اصول اساسي اعتقاد به عدل است. به اينها ميگويند عدليه؛ اعم از شيعه و سني. سني طرفدار اين فكر و شيعه، هر دو در اينجا يك شناسنامه دارند: عدليه. چرا؟ براي اينكه بر طبق آن نظر كه اصلاً در جهان زشت و زيبا و خوبي و بدي وجود ندارد، بايد تمام فرمانهاي خدا و بكن - نكنهاي خدا بي مبنا و بي زيربنا و گزاف باشد. خدا هر چه ميكند از روي حساب نيست! بايد كارهاي خدا حساب و كتاب نداشته باشد. آنها صريحاً ميگويند اگر خدا خواست پدر هر كسي را در بياورد، به هر شكلي كه فرض كنيد، اصلاً از خدا قبيح نيست؛ اين ظلم نيست. درباره خدا اصلاً ظلم قبيح معني ندارد. و اگر خدا خواست به پستترين مردم پاداش بهشت بدهد عيبي ندارد؛ براي اينكه اصلاً وقتي خدا به انساني وعده بهشت داد ما از آن وعده ميفهميم كه او آدم خوبي است، نه اينكه از اينكه آدم خوبي است بفهميم اهل بهشت است. ما بايد شناساييها را از آن سر شروع كنيم. اينها شدند گروهي در برابر اعتقاد به عدل. حالا ملاحظه ميكنيد كه چرا اعتقاد به عدل اين قدر در اصول اعتقادي و جهانبيني اسلامي از ديدگاه ما شيعه اهميت دارد. اعتقاد به عدل يعني نفي هرج و مرج فكري در زمينه ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي.
بنابراين، اين آيه قرآن از همان اول وقتي ميخواهد به امت اسلام رنگ و شكل و چهره بدهد، ميگويد اي مسلمانها، شما بايد امت و جماعتي شويد كه در سيماي انديشه و گفتار و رفتار شما خير و حمايت از معروف و درگيري با منكر به چشم همگان بيايد. يعني دنيا، بشريت، انسانهاي غيرمسلمان، به سيماي جامعه اسلامي نگاه ميكنند، جذب شوند و خوششان بيايد؛ خوش آمدني ناشي از فطرت سالم. انسانهاي سالم دنيا - نميگويم انسانهاي منحرف - وقتي از دور به سيما و چهره زندگي اجتماعي فرد و جامعه مسلمان نگاه ميكنند، ببينند به! چه خوب است. اين »به! چه خوب است« را نثار شما كنند. وقتي به موضعگيري شما در برابر كارهاي گوناگون نگاه ميكنند، بگويند اينها آمران بالمعروفاند؛ حاميان معروف و شايسته و پسنديدهاند. همان شايسته و پسنديدهاي كه انسانهاي غير مسلمان با فطرت سالم خودشان ميشناسند. وقتي از دور اخبار شما را ميشنوند بگويند به! چه انسانهايي! و چه جامعهاي! فرد و جامعهاش اصلاً كار ناپسند را به خود راه نميدهد؛ آن را نميپذيرد. مثل لباسهايي كه لكه به خود نميگيرد. در ذاتش، در جوهرش، در تربيتش، در منشش، شيوهاي به كار رفته كه اصلاً با منكر و ناشايست و آنچه به شايستگي و پسنديدگي شناخته نشود سازش ندارد. »ينهي عن المنكر.« اين است مفاد اين آيه.