- جلسه اول 1
- پيشگفتار 1
- نقد عنوان »محمديها« براي مسلمانان 2
- دو نوع پيغمبر/امام دوستي 2
- معناي (خير) 3
- جلسه دوم 3
- معناي (دعوت به خير) 4
- جلسه سوم 6
- انسان ترتيب شده اسلام 7
- عدل و احسان مقولاتي فرادينياند 8
- جلسه چهارم 9
- معناي (منكر) 10
- معناي (معروف) 10
- نظر اشاعره درباره حسن و قبح 11
- نسبي يا مطلق بودن خوبي و بدي 11
- درباره حيلههاي شرعي 12
- نظر اشاعره و معتزله درباره حُسن و قُبح 13
- جلسه پنجم 13
- موارد ثابت معروف و منكر 14
- جلسه هفتم 17
- جلسه ششم 17
- شناخت معروف و منكر پيچيده از وظايف رهبري است 18
- جلسه هشتم 19
- معناي دعوت 20
- دعوت عملي 20
- معناي امر و نهي 20
- جلسه نهم 21
- انسان از ديدگاه اسلام 23
- جلسه دهم 23
- فهرست اعلام 24
خوب، يك سؤال: به اين ترتيب كه شما گفتيد و به اين ترتيب كه الان مسأله را مطرح كرديد، آيا بشريت كه بايد با هوش خداداد و بينش فطرياش زشت و زيبا و خوب و بد و معروف و منكر را بشناسد و تشخيص دهد و از اين راه به ميدان زندگي بيايد، نقش شرع و وحي و كتاب و قرآن چه ميشود؟ پاسخ به اين سؤال اين است كه ما ميگوييم »كلّما حكم به الشرع، حكم به العقل.« اصلاً بين دين و وحي و بين عقل ناسازگاري وجود ندارد. هر دو با هم آشتياند. منتها، آن بينش فطري، آن برداشتهاي نخستين بشري، ميتواند انسان را مقداري جلو ببرد، به طوري كه راه را از بيراهه به صورت كلي باز بشناسد. بعد وقتي اصل راه را بازشناخت و مختصات كلي آن را بازشناخت، آنوقت وحي به كمكش ميآيد و ميگويد حالا آنجاهايي را كه آگاهيات هنوز بدان حد نرسيده كه بتواني ريزهكاريها را هم بشناسي به تو كمك ميكنم: اين هم يك سلسله ريزهكاريها؛ اين هم يك سلسله بعدهايي كه هنوز نتوانستهاي بشناسي. يك مقدار ابعاد شناخته شده داريم با بينش فطري و فكري، و يك مقدار ابعاد شناخته نشده داريم. هر دو هم با هم سازگارند و هيچ با هم ناسازگاري ندارند. عقل دانا، انسان هوشمند زيرك، هرگز دچار غرور نميشود. به او ميگويند آقا، يك مقداري زشت و زيبا را من و تو ميفهميم، اما حالا از تو ميپرسم: فلان كار چطور است؟ ميگويي حقيقت اين است كه هنوز در مورد آن مطالعات كافي ندارم.
با يكي از دوستان حاضر كه الان در اين مجلس ايشان را ميبينم، در حدود دو هفته پيش در مدرسهاي در جلسهاي مشترك با هم بوديم. آنجا پيرامون اين مسأله صحبت شد كه آيا اگر انسان قبل يا بعد از غذا آب بخورد خوب است يا بد است. اگر در اثناء غذا مايعات بخورد چطور است؟ بعد از غذا مايعات بخورد چطور است؟ هر كسي نظري را از پزشكي و كتابي نقل كرد. بنده آنجا عرض كردم آيا دوستان موافقت ميفرماييد كه اين بحث را به متخصصين اين بحث واگذار كنيم؟- چون حاضران در جلسه هيچ كدام در اين رشته مطالعات تخصصي نداريم و هر كدام از يك كسي )از يك صاحبنظر برجسته يا نيمبرجسته يا معمولي( مطلبي را نقل ميكنيم بدون اينكه بتوانيم در اين زمينه يك داوري متخصصانه بكنيم. فكر كرديم كه بهترين راه حل اين است كه دوستان را ارجاع دهيم به بهترين و زبدهترين فرد در اين رشته، كه خودش يك رشته مطالعاتي امروز دنيا است )غذاشناسي و بهداشت تغذيه( و از آنها بخواهيم كه با توجه به مطالعات گوناگون و آراي گوناگون اولاً مطلب را مبسوطتر و مفصلتر در اختيار مسئولان آن كار قرار بدهند، و ثانياً، اگر قرار است نظري را انتخاب كنند از روي حساب و كتاب باشد. به هر حال انتخاب نظر را از عهده خود خارج دانستيم. خوب، انسان هوشيار ميداند كه در همين عصر پيشرفت علم گاهي اظهار نظر كردن درباره اينكه آب خوردن قبل از غذا، وسط غذا و بعد از غذا چگونه است كار مشكلي ميشود. درست است كه ما نه بيعقل بيعقليم و نه از هيچ چيز سر در نميآوريم و نه اعمال و افعال بشري به خودي خود فاقد هرگونه معيار و ملاك براي شناخت زشت و زيباست كه آن آقا ميگفت، و نه ما عقلِ كلِ همه چيز فهم داريم كه بدون استفاده از پرتو وحي هم بتوانيم از همه چيز سر در بياريم، كه اين آقا ميگويد. چرا ما حاضر نيستيم واقعيت را همان طور كه هست بشناسيم و بپذيريم؟ نه برادر و نه خواهر؛ هم عقلت بجا و هم فكرت بجا؛ آنها را به كار بينداز و هرگز در به كار انداختن عقل ذرهاي كوتاهي و سهلانگاري نكن. هر چه به جاي خود. وحي چراغي روشنگر، پرتوافكن از منبعي نوراني، روشنايي... ديشب آيه را نقل كردم. آيه ميگويد آنها نوري را كه با پيغمبر اسلام فرستاده شده است دنبال ميكنند و از آن پيروي ميكنند. »واتبعوا النور الذي اُنزل معه« و بعد ميگويد، »اولئك هم المفلحون«(23)؛ اينها هستند سعادتمندان. از اين طرف هم قرآن ميگويد بيخود و بيجا به تو گفتهاند كه اصلاً كارها به خودي خود نه زشت است و نه زيبا؛ يا زشت آن است كه خدا بگويد نكن، و زيبا آن است كه خدا بگويد بكن. مطلب عكس اين است.
اين آيهاي را كه ميخوانم كافي است كه همه حاضران مجلس، اعم از تحصيلكرده و احياناً تحصيلنكرده روشنبين... چون ما بين تحصيلكرده بودن و روشنبين بودن، عموم و خصوص منوجه قائل هستيم. اعم از دوستاني كه الفباي كتابي خوانده باشند يا نه، همه دوستاني كه روشنبيناند فكر ميكنم به كمك اين آيات بتوانند مسأله را بيابند كه قرآن چه ميگويد. اول همان آيهاي را كه ديشب هم خواندم براي شما ميخوانم و بعد آيهاي ديگر. آيه 90 از سوره نحل )سوره شانزدهم(: »ان اللّه يَأمُر بالعدلِ و الاحسانِ و ايتاء ذي القُربي و يَنهي عن الفحشاء و المُنكر و البغي يَعِظُكم لَعلَّكم تَذَكَّرون.« خدا وقتي ميخواهد فرمان بدهد، به عدل و داد به احسان و نيكي فرمان ميدهد. به اينكه انسان به بستگان و خويشانش برسد. نهي هم كه ميخواهد بكند، نهي ميكند از فحشاء )كار زشت(، منكر )ناشايست و ناپسند(، بغي )ظلم و تجاوز و ستم(. »يعظكم«؛ به شما پند ميدهد »لعلّكم تذكّرون«، بدان اميد كه آن بينش فطري در شما بيدار شود و شما به ياد آواي دروني فطري خودتان بيفتيد. پس وقتي قرآن ميخواهد بگويد امر خدا از كجا ميآيد، ميگويد عدل و احسان. و وقتي ميخواهد بگويد نهي خدا به كدام سو ميرود، ميگويد فحشاء و منكر و بغي. اگر اين سوها و جهتها براي شنونده بيسابقه باشد و شناخته شده نباشد و به خودي خود نتواند هيچ آگاهي از آنها پيدا كند، چطور ميشود اين را براي او بيان بكنيم؟ ممكن است كسي در زمينه اين آيه چند اگر و مگر از آن اگر و مگرهاي شكاكان - بگويد. ما براي اينكه اين اگر و مگرها كه ناشي از غرض و مرضهاست كنار برود، دست او را ميگيريم و به سوره اعراف ميبريم. آنجا آيهاي را به او نشان ميدهيم كه به قول معروف ديگر جيكش در نيايد: آيه 28 از سوره اعراف. اميدوارم لااقل اين دو آيه اخير بر ذهن همه شما نقش ببندد.
»و اذا فَعَلوا فاحشةً قالوا وَجَدنا عليها آباءَنا و اللّه اَمَرَنا بها. قل اِنّ اللّه لا يأمُرُ بالفَحشاء. اَ تقولونَ علي اللّه ما لا تعلمون؟ قُل اَمَرَ ربّي بالقِسط.« اول ترجمه دقيق آيه را بدون هيچ توضيح اضافي بيان ميكنم؛ چون ميخواهم همان بينش فطري همه شما اينجا درباره اين مسأله داوري كند. وقتي كار زشتي كردند، گفتند ما چنان يافتيم كه پدرانمان هم همين كار را ميكردند، و خدا به ما فرمان داده اين كار را بكنيم. بگو خدا به كار زشت فرمان نميدهد؛ آيا نسبت به خدا چيزي را ميگوييد كه از آن اطلاع و علم و آگاهي نداريد. بگو خداي من به قسط و عدل فرمان داده است.
خوب، دوستان يك بار ديگر روي مضمون آيه اول بينديشيد. وقتي مرتكب كار زشتي ميشدند ميگفتند پدرانمان را هم با همين كارهاي زشت مييافتيم و خدا به ما فرمان داده اين كار را بكنيم. بگو خدا به كار زشت فرمان نميدهد. آيا اين آيه با انكار حسن و قبح عقلي و حسن و قبح ذاتي و آن مبنا كه اصلاً اگر كاري را خدا گفت بكن فوراً ميشود خوب و اگر همان كار را گفت نكن فوراً ميشود بد، سازگار است؟ اين اشخاص مدعي بودند كه خدا به ما فرمان داده اين كار را بكنيم. اگر اينها در اين ادعايشان راست ميگفتند ديگر نميشد به آنها گفت اين كار زشت است، چون كاري است كه آنها ميگويند خدا فرمان آن را داده، پس كار خوبي است. آيا ميشود بر اساس مبناي غير عدليه به ايشان گفت: »قل ان اللّه لا يأمر بالفحشاء«؟ يعني ميتوان گفت شما دروغ ميگوييد؛ خدا به كار زشت فرمان نميدهد؟ بله. معلوم ميشود زشتي در ذات يك كار است كه من به او ميگويم تو عوضي فهميدهاي، تو خلاف ميگويي؛ نميشود كه به كار زشت فرمان بدهد. اگر در ذات كارها زشتي نباشد ميشود اين پاسخ را به توجيه آنها داد؟ آنها به نظر من كار زشتي ميكردند. به ايشان ميگفتم چرا اين كار زشت را ميكنيد؛ توجيه ميكردند. ميگفتند پدرانمان هم همين كار را ميكردند؛ گذشتگان چنين ميكردند؛ خدا هم همين طور به ما دستور داده. ولي به آنها ميگوييم خير! من قاطع ميگويم خدا هرگز چنين دستوري را نميدهد، چون »ان اللّه لا يأمر بالفحشاء«. با اين آيه با صراحت دندانشكن ميفهميم كه قرآن و جهانبيني اسلام ميگويد زشت و زيبا معيارهاي اصيلي دارد كه حتي اگر آمدند بيخ گوشت گفتند خدا گفته اين كار را بكن و واقعاً با آن بينش سالم دريافتي كه اين كار زشت است، ميتواني در پاسخ بگويي شما هر كه ميخواهيد باشيد، ولي من ميفهمم كه خدا چنين دستوري را نميتواند بدهد و اين دستور با مقام علم و حكمت خدا سازگار نيست.
درباره حيلههاي شرعي
اين همان مطلبي است كه ما مكرر درباره حيلههاي شرعي ربا ميگوييم. ميگوييم ما نميتوانيم هضم كنيم و در دنيا هم هيچ آدم سالمي را تا حالا نديدهايم كه بتواند هضم كند كه يك كتاب يا يك قانوني بگويد ربا نخوريد و بگويد رباهاي گذشته را هم بايد ببخشيد و اگر نبخشيد با خدا و پيامبر اعلام جنگ كردهايد و اين قدر مسأله را سخت بگيريد، بعد بگويد اگر يك قوطي كبريت ضميمهاش كرديد اشكالي ندارد! ما ميگوييم اين نميشود. اصلاً اين با عقل هيچ آدميزادي نميسازد. ميگويند مگر ميشود انسان با عقل شرع را بفهمد؟ بله! يكي از مواردش همين جاست. ما متأسفانه گاهي ميبينيم در جامعه شيعه عدليه هم اشعريمذهب پيدا ميشود. ميگويد مگر انسان با عقلش ميتواند چيز بفهمد؟ پس ميفرماييد كه من عقل بشري را از كار انداختهام! ميگويند آقا در شناخت احكام عقل را مطلقاً دخالت ندهيد. اما مگر چنين چيزي ممكن است؟ خود قرآن دخالت ميدهد. اين آيه يعني چه؟ وقتي اين آيه ميگويد »و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آباءنا واللّه أَمَرنا بها. قل انّ اللّه لا يأمر بالفحشاء«، معلوم ميشود چيزي هست كه هر انسان سالمي ميتواند بفهمد كه اين كار زشت است و خدا هرگز به كار زشت فرمان نميدهد.
حالا كه اين آيه را فهميديم آن آيه اول را هم درست ميدهيم. »انّ اللّه يأمر بالعدل والاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي.(24)» حالا به دنبال اين، ميتوانيم آيهاي را كه موضوع بحث تفسيرمان است روشن بفهميم: »و لتكن منكم امة يدعون الي الخير يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون.« بايد از شما مسلمانها امت و جماعتي به وجود آيد كه دعوت كننده به خير و نيكي هستند. همان خير و نيكي كه فطرت بشريت او را به نيكي ميشناسد و ميپذيرد. آقا! مگر فطرت بشر و بشر با بينش فطرياش ميتواند نيكي را بشناسد؟ تا حدودي بله. درست است كه وقتي به جاهايي ميرسيم كار مشكل ميشود، ولي تا حدودي بله. »و يأمرون بالمعروف.« مارك اينها در دنيا اين است كه حاميان معروف و پسنديدهها و شايستهها هستند. حتي مردم غير مسلمان ميتوانند از دور اين خصوصيت را در سيماي زندگي آنها ببينند. آقا! مگر غير مسلمانها هم سرشان ميشود كه چه چيز خوب است و چه چيز بد است؟ مگر نه اينكه بايد اول مسلمان شوند تا بعد خوب و بد را بفهمند؟ خير آقا! مقداري خوب و بد هست كه در همه دنيا خوب و بد است. »وَ يَنهونَ عَنِ المُنكَر.« بله آقا، بالا بروي يا پايين بيايي، وقتي در جامعههاي اسلامي از دور نگاه كردند و جهاد و تلاش پيگير و هوشيارانه و مدبرانه در راه اقامه عدل و حق نيافتند ديگر سراغ اسلام نميروند. وقتي در پرتو اسلام كوششي و جنبشي در راه اقامه حق و عدل تحقق نيافت، نه تنها آنها سراغ ما و اسلام ما نميآيند، بلكه مردم خود ما هم سراغ جايي ميروند كه ميتواند ادعا كند در راه اقامه عدل قدمهاي تحقق يافته مؤثرِ مثمرِ ثمر برداشته است. بيخود هم رفقا نياييد دور هم بنشينيد كه چه كنيم كه جوانانمان منحرف نشوند. جوان با همان فطرت و بينش فطرياش خواستار عدل است. عدل در نظر جوان محترم است؛ خواه اسلام باشد، خواه نباشد؛ خواه خدايي باشد، خواه خدايي نباشد. او عاشق و شيفته عدل است. و تو نگو اين شيفتگي تو به عدل غلط است. قرآن ميگويد صحيح است. مگر نميبيني قرآن ميگويد »انّ اللّه يأمر بالعدل«؟ وقتي ميخواهد خدا را معرفي كند ميگويد خدا آن است كه فرمان به عدل ميدهد. مگر نميبيني ميگويد »قل امر ربي بالقسط«؟ خداي من آن است كه به قسط فرمان ميدهد. چرا اين گرايش صحيح فطري جوان جامعه اسلامي و سرزمين اسلامي را تخطئه ميكني؟ اين گرايش درست است. اين گرايش بجاست. اين گرايش همان گرايش خداپسند است. خدا خواسته اين جوان دنبال همين بينش برود تا به خدا برسد؛ تو چرا اين راه را جلو او ميبندي؟ اين راه ميتواند او را به خدا برساند؛ چون: »انّ اللّه يأمر بالعدل«؛ چون: »امر ربي بالقسط.« تو و من، من و تو و دگران، ببينيم چه كوتاهي كردهايم و ميكنيم كه آدرس خدا از آدرس عدل جدا شده است. اين جفاي من است، اين جفاي توست. اين گناه ماست كه اين دو آدرس را از هم جدا كردهايم، والا آن جوان با بينش فطرياش درست نميرود؟ من از شما ميپرسم - من بيخود نظر قاطع دادم. دوست داشتم اين نظر قاطع را نگويم، اما از روي طبعم گفتم. اما از شما نظر ميخواهم: آيا آن جوان اشتباه ميرود؟ اگر دل و روح او به سوي عدل پرواز كند او را تخطئه ميكني؟ اين گرايش را گرايش غير خدايي ميشناسي؟ پس قرآن چه ميگويد؟ پس فطرت چه ميگويد؟ پس عقل چه ميگويد؟ ببين چه كسي تجاوزگر است. ببين چه كسي راه انحرافي ميرود: اين ميخواهد از مسير عدل به خدا برسد يا تو و مني كه آمدهايم عدل و خدا را از هم جدا كردهايم؟ انسان خدايي باشد اما رئيس الظلمه هم باشد! كداممان اشتباه كردهايم؟ اگر ميبينيد حسين بن علي، سلام اللّه عليه، چهرهاي است كه مسلمان و غير مسلمان او را دوست دارند، اگر ميبينيد امام و پيشواي مايه افتخارمان، اميرالمؤمنين علي عليهالسلام چهرهاي است كه مسلمان و غير مسلمان او را دوست دارند... آن نويسنده تقريباً يك قرن پيش انگليسي او را در رديف قهرمانان بزرگ جهان ميستايد. آن نويسنده مسيحي لبناني زندگي او، روش او و منش او را موضوع كتاب پر جنجالش، الامام علي صوت العدالة الانسانية ميكند. اگر اينها را ميبينيد فوراً نگوييد اي بابا، اين مسيحي را چه كه درباره علي چيز بنويسد. تو اشتباه ميكني! تو اشتباه ميكني! تو نميخواهي علي را در روشنايي عدل بشناسي و بشناساني. تو به تاريكي علي را ديدهاي. تو ميخواهي فقط علي را در چهره يك مقدار كرامات و كارهاي فوقالعاده هم بشناسي و هم بشناساني. تو اشتباه ميكني. تو ميخواهي بشريت را در پرتو اعتقاد به كرامات و كارهاي فوقالعاده به راه خدا بياوري. اين اشتباه است. كرامات، معجزات، كارهاي فوقالعاده سر جاي خودش محفوظ؛ آن براي خودش حدي دارد، قانونمندي دارد، حسابي دارد، كتابي دارد. هر كس قرآن خوانده ميداند و مطمئن است كه قرآن رويداد معجزهآسا را در تاريخ هستي با صراحت بيان ميكند. وقتي قرار شد اين معجزه و كرامت به دست عيسي عليه السلام باشد، چرا به دست پيغمبر نباشد؟ چرا حتي به دست علي نباشد؟ اين مسألهاي نيست. اما اين اشتباه است كه تو ميخواهي بشريت را صرفاً از اين راه به سوي خدا بياوري. اين كار تو اشتباه است. ببين قرآن ميخواهد بشريت را از كدام راه به سوي خدا و به سوي آيين خدا بياورد. ميگويد: »انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي.« فكر ميكني اين راه، راه سودمندي براي دعوت به سوي خدا و راه خدا و كتاب خدا و دين خدا و پيامبر خدا و امام خدا نيست؟ هست! نشانه بودنش اينكه سري را به درون بريد : درون خانهات، درون كاشانهات، درون مسجدت، درون شهرت، درون سرزمين اسلامت - و بنگريد و ببينيد دلها به كدام سو گراييده و ميگرايد.
حسين، عليهالسلام، محبوب و دوستداشتني است؛ نه فقط براي مسلمان شيعه، بلكه همچنين براي مسلمان سني حقدوست. شما دوستان ميدانيد كه كشور مصر يك كشور شيعي نيست. قاهره هم يك شهر شيعي نيست. اما رأس الحسين و مسجد رأس الحسين در آنجا يك پايگاه برجسته است. چون نام حسين براي همان مسلمان غير شيعي هم پركشش است. براي اينكه در قيام حسين بن علي و بررسي آثار اين قيام، حسين را در چهرهاي شناخته كه دل و فطرت هر انسان سالم به او علاقهمند ميشود. وقتي معلوم ميشود كه بايد حسين و حسينيان كه پيرامون او هستند به شهادتي پرافتخار رو آورند، امام عليه السلام با ياران وفادارش سخن ميگويد. درون پاك و احساسات پاك درونياش را اين طور بيان ميكند: »انّه قد نَزل بنا من الامر ما قد تَرَوا و انّ الدّنيا قد تغيّرت و تنكّرت و اَدبَرَ معروفها«. دوستان ميبينيد كه اوضاع و احوال چگونه است. ما نقشهاي را دنبال ميكرديم، به سوي راهي ميرفتيم، روي اعوان و انصار و ياراني حساب ميكرديم، روي گروههاي فراوان پر نيرويي كه از عدالتخواهي و حقطلبي ما حمايت ميكردند حساب ميكرديم، حالا ميبينيم همان دعوت كنندگان ما به روي ما شمشير كشيدهاند. »اَ ما ترون اَنّ الحق لا يُعمَل به و انّ الباطل لا يُتَناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء ربّه؛ فاني لا اري الموت الا السعادة و الْحَياة مع الظالمين الاَ برَما.« آيا شما نميبينيد كه ديگر كسي به حق گوش نميدهد و به آن اعتنا و عمل نميكند؟ آيا نميبينيد سيطره باطل چنان است كه هيچ كس از باطل جلوگيري نميكند و با باطل درگيري ندارد؟ اما من كه حسين هستم بايد اعلام كنم كه مرگ را جز سعادت و خوشبختي و زندگي، و همزيستي با اين ستمگران و تجاوزگران به حق را جز بَرَم و مايه دلتنگي نمييابم. همه كساني كه به اين سخنان گوش ميدهند احساس ميكنند كه مرگي پرافتخار، مرگي دوست داشتني، شهادتي دلپذير در انتظار آنهاست. و امروز همه كساني كه در دنيا براي اقامه حق و عدل تلاش ميكنند و همه آنهايي كه در راه اقامه حق و عدل جانبازي ميكنند احساس ميكنند كه با اين چهره برجسته دودمان پيغمبر، با اين امام و پيشواي بزرگ اسلام، پيوندي ناگسستني دارند.
دوستي دارم كه پاكستاني است. ميگفت در پاكستان كه تركيبي است از مسلمانان شيعه و غير شيع و اقليتي غير مسلمان هم كم و بيش در آن هست، و يا در بخش مسلمان نشين هندوستان كه مسلمان و غير مسلمان بيشتر به هم آميختهاند، ما احساس ميكنيم عاشورا فقط روز ما شيعيان حسيندوست نيست؛ روز خيليهاي ديگر هم هست. همچنان كه احساس ميكنيم عاشورا براي خيلي از كساني كه خود را شيعه ميشمرند روز واقعي نيست. عاشورا روز واقعي تاريخي خاطرهانگيز همه مردمي است كه حسينوار در راه حق و عدل آماده شهادت و جانبازياند. به همين دليل است كه نام حسين، ياد حضرتش، تربت پاك حضرتش، ميتوانسته و ميتواند شعاري زنده و جاويد براي هر مرد و زني باشد كه با آواي فطرتش خواستار و دوستدار عدل و احسان و ناسازشگر با فحشاء و منكر و بغي است. بشارت بر چنين مردها و زنها و انسانها! اينها ميتوانند از همين راه به خدا برسند. ميتوانند از همين راه به مردان خدا بپيوندند، اما به يك شرط؛ به شرط اينكه اين عدلخواهي و دادخواهي و معروفخواهيشان از روي خودخواهي يا طبقهخواهي نباشد. چون انسان به خدا پيوسته، هم از خود درآمده و هم از طبقه. او انساني است متعلق به جامعه بندگان خدا؛ جامعه انسانها. او ديگر در حصار خود و حصار طبقه زنداني نميشود.