- جلسه اول 1
- پيشگفتار 1
- نقد عنوان »محمديها« براي مسلمانان 2
- دو نوع پيغمبر/امام دوستي 2
- معناي (خير) 3
- جلسه دوم 3
- معناي (دعوت به خير) 4
- جلسه سوم 6
- انسان ترتيب شده اسلام 7
- عدل و احسان مقولاتي فرادينياند 8
- جلسه چهارم 9
- معناي (منكر) 10
- معناي (معروف) 10
- نظر اشاعره درباره حسن و قبح 11
- نسبي يا مطلق بودن خوبي و بدي 11
- درباره حيلههاي شرعي 12
- جلسه پنجم 13
- نظر اشاعره و معتزله درباره حُسن و قُبح 13
- موارد ثابت معروف و منكر 14
- جلسه ششم 17
- جلسه هفتم 17
- شناخت معروف و منكر پيچيده از وظايف رهبري است 18
- جلسه هشتم 19
- معناي دعوت 20
- دعوت عملي 20
- معناي امر و نهي 20
- جلسه نهم 21
- جلسه دهم 23
- انسان از ديدگاه اسلام 23
- فهرست اعلام 24
پس، يك سلسله معيارها داريم - معيارهاي ظريف ولي اصيل و ثابت و داراي ارزش مطلق - كه شناخت آنها به آگاهيهاي وسيعتر احتياج دارد. بعد گفتيم در بسياري از كارها و رفتارها و اعمال بشر ميبينيد اين معيارها با هم اصطكاك، تصادف و تزاحم پيدا ميكنند. ديشب نقش تزاحم را در اين زمينه با مثالهاي متعدد بيان كرديم و گفتيم در جايي كه معيارها با هم تزاحم پيدا ميكنند، ديگر نميشود بر اساس يكي از اين معيارها گفت اين كار بد است يا بر اساس ديگر يكسره گفت خوب است. بايد جمعبندي كرد؛ بايد موازنه كرد و بر اساس نتيجه موازنه و جمعبندي اگر حاصل نهايي به سمت مثبت بود آن وقت خواهيم گفت بر روي هم و به نسبت، اين كار كاري است معروف. و اگر حاصل موازنه عدد منفي بود، درست مثل كاري كه در جبر انجام ميدهيم ... در جبر ميگوييم نتيجه اين جمله جبري يك عدد منفي است. همان كاري را كه ما در رياضيات پيشرفته به كمك قانونمنديهاي جبر گاهي با يك جمله يك متري جبري انجام ميدهيم و سرانجام ميگوييم حاصل اين جمله كه در آن دهها عدد بهعلاوه و دهها عدد منهادار وجود دارد، يك عدد منهادار و يك عدد منفي است، در اينجا هم همان كار را ميكنيم. و موضعگيري نهايي و برچسبزني نهايي اين است كه اين كار معروف است يا منكر است. چون كار معمولاً با يك عنواني در زندگي بشر شناخته ميشود، معمولاً با يك تيتر و عنواني شناخته ميشود كه همه ارقام اين جمله جبري در زير آن تيتر و عنوان به طور ثابت قرار نميگيرد و ممكن است آن تيتر و عنوان باقي بماند اما برخي از ارقام آن جمله جبري تغيير كرده باشد، بنابراين حاصل جمعبندي كه ميگوييم اين كار مثبت است يا معروف است يا منفي است و منكر است، نميتواند يك نظر ثابت در همه اوضاع و احوال و شرايط و نظامها باشد. بله، اگر تمام آن ارقام تشكيل دهنده جمله جبري هميشه ثابت ميبود، اين كار هميشه بر روي هم ميشد معروف يا منكر. اما اينها ثابت نميماند. اين را بيشتر توضيح ميدهم. مثال را روي اشخاص ميبريم تا مطلب قدري روشن شود. ما معمولاً اشخاص را با چه چيز ميشناسيم؟ يا با نام يا با شكل و شمايل و قيافه. معمولاً اين طور است. با كسي كه او را قبلاً ديدهام و نامش در ذهن من هست مواجه ميشوم؛ با او سلام و عليك ميكنم. نام او را بر اين شكل و قيافه تطبيق ميكنم. هويت اين آقا، اين انسان، اين شخصيت، شخصيت اين فرد از نظر شناسايي شناسنامهاي در جامعه ثابت است، اما آيا محتوايي كه در اين قالب شخصيت شناسنامهاي وجود دارد در طول سالها و ماهها و هفتهها و روزها ثابت است؟ نه! او خيلي تغيير ميكند. ميگوييم اين حسن آقاي رفيق ما بر روي هم آدم خوبي است. وقتي كه به شكل و به صورت يك جمله جبري طولاني به او نگاه ميكنيم و عددهاي مثبت و منفي او را با هم كم و كسر ميكنيم، در آخر چيزي ته آن ميماند و عدد مثبتي از آب در ميآيد؛ لذا ميگويم بر روي هم آدم رو به راهي است. يك سال ميگذرد. آيا دومرتبه ميتوانم به محض اينكه به حسن آقا برخورد كردم باز بدون محاسبه جديد بگويم اين حسن آقا رفيق ما بر روي هم آدم خوبي است؟ نه! يك سال كه هيچ، گاهي يك ماه، گاهي يك روز كه ميگذرد بايد محاسبه را از سر گرفت. چه بسا آن محتوايي كه در زير عنوان حسن آقاي رفيق خودمان وجود داشت با گذشت يك مقدار زمان رقمهايش كم و زياد و عوض شده باشد و سه - چهار عدد منفي گردنكلفت جانشين آنها شده باشد كه نتيجه محاسبه را عوض ميكند. تا پارسال جمله جبري مثبت بود ولي امسال جمله منفي. اگر امسال بر اساس آنچه پارسال ميگفتيم نظر ندهيم، صحيحتر است. خيلي از كلاههايي كه در زندگي اجتماعي سر آدم ميرود به خاطر اين است كه شناخت يك سال قبل را به قول علما استصحاب ميكند. يعني ميگويد اين آقا پارسال آدم خوبي بود حالا هم آدم خوبي است. يا به عكس، ميگويد اين آدم پارسال آدم بدي بود، حالا هم آدم بدي است. اما دقت كنيد! ممكن است پس از گذشت يك سال آن شخص بد به يك آقاي بسيار خوب تبديل شده باشد. او ممكن است خودسازي مثبت داشته باشد و توانسته باشد مقداري از آن جنبههاي منفي زننده را از خودش دور كرده باشد و مقداري كمالات انساني شايسته كسب كرده باشد. حق نداري بگويي پارسال جوان بدي بود امسال هم همان است. درست آن است كه محاسبه را از سر بگيريد. كارها هم همين طور است. يك كار معين كه معمولاً با يك نام و يك برداشت و يك صورت ذهني در ذهن ما، در زبان ما، در مغز ما، در گفتگوي ما و در تبادل آراء و افكار ما برچسب منفي داشته، ممكن است با تغيير اوضاع و احوال و شرايط، موازنه معيارهاي تحققيافته در آن از سمت مثبت به سمت منفي رود، يا از سمت منفي به سوي سمت مثبت بگرايد.
بنابراين، در اينجاست كه اظهار نظر درباره خوبي و بدي يك كار و يك عمل در تمام اوضاع و احوال به اين سادگي و عطف به گذشته ميسر نيست. شناخت اين مسأله، آگاهي بر برآيند نهايي محاسبه معيارهاي متصادم و متزاحم و در برابر هم قرار گرفته در يك كار و يك عمل، گاهي مقداري روشن است و پيچيده نيست و هر انسان معمولي وقتي سر در حساب ببرد ميتواند كم و كسر كند و نتيجه را بگويد. شما اگر به هر فرد معمولي بگوييد من امروز به بازار رفتم، دو تخم مرغ خريدم چهار ريال، يك نان خريدم دو ريال، با مختصري محاسبه بالاخره صورت حساب را به شما ميگويد: امروز شما شش ريال خريد كرديد. ولي بعضي از صورتحسابها هست كه جمعبندي و محاسبهشان چندان آسان نيست، بلكه به مطالعه بيشتر، دقت بيشتر، ورزيدگي بيشتر احتياج دارد. در مورد كارها اگر ما عامل زمان، واكنش اندر واكنش اندر واكنش در محيط حاضر و در ادوار و نسلهاي پيدرپي را هم وارد كنيم، گاهي اوقات پي بردن به برآيند نهايي، در حد انسانهاي متفكر انديشمند حسابگر، تا حدودي هست و گاهي اوقات حتي از توان آنها هم بيرون است. در اينجاست كه ديشب گفتيم تنها منبعي كه ميتواند در آن موارد نظري بدهد - كه اگر نظر داد براي ما قابل اعتماد و كافي خواهد بود - منبع وحي است: منبعي كه به داناي گذشته و حال و آينده و آشكار و نهان هستي ميانجامد و منتهي و مرتبط ميشود.
آنچه امشب بايد در دنباله اين بحث بگويم اين است - و اين بحثمان ميتواند با اين مطلب پايان يابد؛ يعني اين بخش از بحث معروفشناسي و منكرشناسي و معيارها. گاهي اوقات معروف و منكر از نظر معناي كلي، از نظر قانون كلي، و به اصطلاح روز از نظر ايدئولوژيك، شناخته شده است؛ ولي در مقام اجرا و عمل، نه معيارهاي مختلف در يك كار، بلكه در مجموعه كارها، معروفهاي شناخته شده ايدئولوژيك و منكرهاي شناخته شده ايدئولوژيك با هم تزاحم ميكنند و در برابر هم قرار ميگيرند و اتخاذ تصميم از اين نظر مشكل است كه چند كار بر روي هم معروف شناخته شده و چند كار بر روي هم منكر شناخته شده مقابل هم صفبندي كردهاند و وقتي انسان ميخواهد از اين صف عبور كند يا اين زمين ميخورد يا آن زمين ميخورد. در اينجا اگر بخواهيم مطالب را از نظر ايدئولوژيك ردهبندي كنيم آسان است. ميگوييم معلوم است كه آن كار منكر است. درست است كه در خود آن كار هم شايد ده معيار در برابر هم قرار گرفته باشد، اما جمعبندياش مشخص است. يا ميگوييم آن كار ديگر هم منكر است. بعد ميگوييم اين يكي معروف است؛ آن يكي هم معروف است. ولي بنده با امكاناتم در شرايطي قرار دارم كه يا ميتوانم رعايت اين معروفها را بكنم يا رعايت آن منكرها را. گاهي دو معروف شناخته شده در برابر هم قرار ميگيرند كه انسان يا ميتواند اين را انجام بدهد يا آن ديگري را، گرچه نميداند كدام اهم است و كدام مهم است. بنابراين، گاه ميشود كه انسان يا جامعه در مرحله اجرا و عمل بر سر دوراهيها و چندراهيهايي قرار ميگيرد كه حكم هر كدام از آن راهها از نظر ايدئولوژيك شناخته شده است، ولي الان در مقام اجرا با هم اصطكاك دارند و من نميدانم بايد به كدام برسم. تشخيص تكليف فوري عملي در اين موارد كاري مشكل است. ولي در برخي اوقات و در برخي موارد تكليف روشن است و انسان ميتواند با مطالعات شخصي و محاسبههاي شخصي بالاخره به يك تصميمي برسد. مثلاً اگر شما پنج تومان پول آماده براي كمك داريد و در ميدان آشنايي و آشنايان شما يك آدمي هست كه نان شب ندارد و يك آدمي هست كه نان دارد ولي خورش ندارد، براي شما روشن است كه اين پنج تومان را صرف آن شخصي كنيد كه نان شب ندارد. تقدم اين يكي بر آن يكي روشن است. همچنين گاه ميشود كه رسيدگي به اين حساب از عهده فكر و بينش فرد خارج است. اينجا فكر ميكنيد كه اين رسيدگي بر عهده كيست؟ بر عهده رهبري.
شناخت معروف و منكر پيچيده از وظايف رهبري است
آنچه ما در بحث امشب ميخواستيم به آن برسيم اين است كه شناخت برآيند نهايي معروف و منكر، خودِ شناخت اصلاً در بسياري از مسائل اجتماعي از توان فرد خارج است و بايد در دايره وظايف رهبري امت قرار بگيرد. نتيجه اينكه مقداري از امر به معروفها و نهي از منكرها، نه از نظر قدرت )كه بعد به آن ميرسيم(، بلكه اصولاً از مجراي شناخت معروف و منكر از حدود مسئوليت فرد خارج است. يعني اصولاً شناخت معروف و منكر در حالِ اجرا )اينكه امروز فلان كار انجام بگيرد يا نگيرد( حتماً بايد با شناخت باشد. شرط انجام وظيفه بزرگ امر به معروف و نهي از منكر شناخت معروف و منكر است. كسي كه هنوز معروف و منكر را نميشناسد چه امر و نهيي دارد بكند؟ شناخت معروف و منكر هم در بسياري از موارد، بخصوص موارد مربوط به تلاشهاي اجتماعي، معمولاً از حدود آگاهيهاي فردي فراتر ميرود. امكانات معلوماتي اشخاص براي شناخت معروف از منكر در بسياري از اين موارد كافي نيست. تنها رهبري است كه با آن ديد بالا، با آن ديد محيط، با اطلاعاتي كه از هر گوشه جمع ميشود و آنجا زير و زبر و موازنه ميشود، ميتواند بگويد امروز اين كار مصلحت است؛ لازم است؛ معروف است؛ انجام بدهيد. فردا در مورد همان كار ميگويد مصلحت نيست؛ منكر است؛ انجام ندهيد.
متأسفانه گاهي در قشر مذهبي ما اين نقطه ضعف ديده ميشود كه درباره رهبران از همين مجرا به شك ميافتند. ميگويند آقا، اين كه نشد كه گوسفند يك شقهاش حرام باشد يك شقهاش حلال! يعني چه كه اين آقا ديروز ميگفت اين كار را بكن، امروز ميگويد نكن! معلوم ميشود او اصلاً يك رهبر ثابتقدم ثابترأيي نيست! - مثل اينكه ما كسي را رهبر ميدانيم كه هميشه يك جور فرمان بدهد. باور كنيد اين نقيصه فرض نيست، عين است؛ ملموس است. ما اصلاً رهبري را آنطور كه بايد هنوز نفهميدهايم. يك بار ديگر در بحثها عرض كردهام، چون جامعه ما يك جامعهاي بوده )جامعه شيعه( كه ديمي بزرگ شده، اصلاً آشنايياش با الفباي رهبري خيلي كم است. بله! رهبر همان رهبر است، ولي در شرايط سياسي و اجتماعي خاص ميگويد اين كار خوب است، و در شرايط دگرگون شده فردا ميگويد همان كار با همان برچسب بد است. اين كمال رهبري اوست نه نقص او.
رهبري بايد با شناختي بس وسيع و جامع، با توجه به بازدههاي آينده هر كار، با آيندهنگري در حد ممكن، روي كارها حساب كند؛ روابط آنها را با هم در نظر بگيرد؛ آن وقت فرمان بدهد اين كار را بكنيد. اين ميشود معروف. با فرمان او كه حاكي از اين است كه مطالعات رهبري نشان داده است اين كار مصلحت است، ما ميفهميم كه اين كار معروف است. فرمان او نشانهاي است براي ما براي كشف اين واقعيت كه اين كار بر روي هم معروف است. و با منع او ميفهميم كه اين كار منكر است. منع او نشانه و دليلي است قابل اعتماد بر اينكه اين كار منكر است. واي به آن وقتي كه در يك جامعه خام و ورزيده نشده در كار متشكل و تشكيلاتي و برخوردار از رهبري، هر كسي بخواهد سياستمدار روز باشد و درباره اين مسائل پيچيده بكن - نكن بگويد! اگر شما يك بيمار عزير در خانه داشته باشيد و بر طبق سنت معمول زندگي و سنت اجتماعي ما هر كس از راه رسيد مداوايي براي آن بيمار كرد - آن رسيد، گفت آقا فلان دوا بسيار جالب است، تجربه كرديم خيلي خوب است، به او بدهيد بخورد؛ دومي ميرسد، ميگويد آن داروي ديگر، آن شربت را تجربه كرديم، خيلي جالب است، به او بدهيد بخورد؛ سومي ميرسد، ميگويد آن آمپول تجربه شده است، خيلي مفيد است، به او تزريق كنيد؛ چهارمي فلان كپسول؛ پنجمي فلان قرص؛ ششمي فلان جوشانده؛ هفتمي فلان معجون؛ هشتمي فلان طلسم؛ نهمي فلان آب ... آيا شما در درمان اين بيمار عزيزتان گوش ميخوابانيد ببينيد اين و آن چه ميگويند، يا به يك طبيب قابل اعتماد مراجعه ميكنيد؟ چطور درمان يك بيمار، به تشخيص شما انسان پيشرفته، فراتر از آن است كه با طبابتهاي سرپايي عمومي صورت بگيرد، اما درمان مسائل اجتماعي را اينقدر ساده ميگيريد؟ من چهره دو طبيب را ترسيم ميكنم، ببينم شما كدام را انتخاب ميكنيد: يك طبيب، طبيبي است كه تا بيمار را پيش او ميبريد يا او را بالاي سر بيمار ميآوريد نگاهي به بيمار ميكند، نگاهي به شما و نوع فكر شما و طرز فكر شما و توقعات شما؛ ميبيند كه شما دلتان ميخواهد يك دوايي به اين بيمار بدهد كه تا عصر راه بيفتد؛ فوراً نسخهاي با يك مقدار دواي داراي اثر فوري مينويسد. نسخه را به داروخانه ميبريد. داروها را ميگيريد و به بيمار ميدهيد. بيمار داروها را ميخورد و عصر هم حالش جا ميآيد و راه ميافتد. اما بيماري اين بيمار واقعاً درمان نشده؛ بيمارياش رفته پشت پرده يك بهبودي سطحي موقت. اگر فقط تا فردا به علت اين نسخه و طبابت اغفالگرانه درمان واقعي او عقب بيفتد، در حقيقت بيماري يك درجه در او ريشهدارتر و صعبالعلاجتر شده است. - اين يك جور طبيب. يك طبيب ديگر را ترسيم ميكنم: او را بر سر بيمار ميآوريد. نگاهي به بيمار و نگاهي به شما مياندازد. ميبيند كه همه شما دلتان ميخواهد كه او دارويي بدهد كه حال اين بيمار تا عصر خوب شود؛ اما او تسليم اين خواست خام شما و بيمار نميشود. او خوب دقت ميكند؛ بيماري را كاملاً تشخيص ميدهد؛ حتي چند ساعت صبر ميكند تا لوازم و ابزارهاي تشخيص و آزمايش، مثل عكس و چيزهاي ديگر، فراهم شود و شرح حال مفصل بيمار را ببيند؛ دگرگونيهاي موقت او را ببيند، و بعد يك درمان نقشهدار براي بيمار آغاز ميكند. حتي شب هم ممكن است تب بيمار شما بالا برود و هزيانهاي وحشتآور بگويد؛ شما هم بترسيد و به در خانه دكتر برويد: آقاي دكتر، دستم به دامنت؛ بيمارم دارد ميميرد! آن دكتر ميگويد: برو جانم؛ برو آرام بگير؛ بيمارت نميميرد؛ بيمارت در حال درمان است. شما ممكن است خيلي ناراحت شويد، اما آن طبيب وظيفهشناسِ برخوردار از وجدان سالم پزشكي تسليم اين ناراحتيهاي زودگذر بيمار و بيماردار نميشود. او كاري را انجام ميدهد كه وظيفه پزشكياش ايجاب ميكند. خوب دوستان، فكر ميكنيد كه شما حاضران، شما برادران و خواهران حاضر در جلسه، كدام يك از اين دو طبيب را ميپسنديد؟ الان كه دارم حرفش را ميزنم همه ميگوييد طبيب دوم را؛ ولي نگاهي به كارنامه زندگي خود بيندازيد: اكثر شما سراغ آن طبيب اولي ميرويد. - يادم ميآيد خود من با پزشكي كه از بستگان ماست قصهاي در همين زمينه داشتم. فرصت هست كه من اين داستان عيني را هم برايتان بازگو كنم تا بعد بقيه بحث را پي بگيريم.
پزشكي است از يك خانواده عالم ديني، برخوردار از احساسات ديني و تا حدودي ملي، كه در سنين جواني داراي گرمايي در اين زمينه بود. خيلي وقت پيش، حدود بيست و يك سال قبل، سفري به قم آمده بود. ايام عاشورا بود. اين دسته و عَلَم و كُتلي را كه در قم راه ميانداختند ديد. به خانه ما آمد. ديدم خيلي ناراحت است. گفت فلاني، آخر اينجا را حوزه علميه، عاصمه تشيع ميگويند؟ اينها چيست كه در حضور علما و در پايگاه مراجع ديني درست كردهاند؟! گفتم راست ميگويي؛ علتش اين است كه اينها وظيفه خودشان را درست انجام نميدهند؛ روشنگري نميكنند. اما در عين حال، به تو بگويم كه برانداختن اين كارهاي نابجا به صرف اين نيست كه اين آقايان بگويند اين كارها بد است. ممكن است اينها بگويند چنين كارهايي بد است، ولي مردم كار خودشان را بكنند. براي برانداختن اين كار نابجا بايد برنامهاي داشت و با اين سوءاستفاده از عاشوراي حسيني مبارزه كرد. احياي شعارهاي قيام حسين بن علي، سلام الله عليهما، برنامه ميخواهد، والا با صرف بكن - نكن كار درست نميشود. به او گفتم: اتفاقاً همين امسال كه تو ميگويي، قصهاي در قم پيش آمده كه خيلي شنيدني است. قصه اين است كه چون آقاي بروجردي كه مرجع تقليد مطاع شيعيان است از قسمتي از اين كارها خوششان نميآمده و اينها را درست نميدانستند و منكَر ميدانستند، امسال پيش از محرم رؤساي تكاياي قم را به منزل خود دعوت كردند و گفتند به اينها بگوييد فلان كار، فلان كار، فلان كار را نكنيد، تا اين دسته راه انداختنها لااقل از اين عيبها مبرا باشد. اما واكنش آنها چه بود؟ فلان كس سيّدي بود سردسته يكي از تكيههاي معروف قم. او در پاسخ پيام آقاي بروجردي گفته بود كه البته امر آقا مطاع است، اما از قول ما به آقا سلام برسانيد و بگوييد سال كه سيصد و شصت و پنج روز است، سيصد و پنجاه و پنج روزش را ما از آقا تقليد ميكنيم، اين ده روز را ميخواهيم مقلد آقا نباشيم! گفتم ببين! با صرف »نكن« گفتن منكَر از بين نميرود. برنامه ميخواهد. بايد مبارزه كرد. بايد جديت به خرج داد. گفت اي آقا، چه ميگوييد! اگر همه شما يك كلام بگوييد مسأله حل ميشود. گفتم اين »اگر« كه تو ميگويي، از آن اگرهايي است كه اگر هزار بار هم بكاري سبز نميشود. براي اينكه براي عدهاي از اينهايي كه در اين لباس و اين شرايط هستند، نگه داشتن اين مراسم، هم نام است و هم نان؛ هم زندگي است هم رياست. بنابراين، اگر تو فكر كني آنها به اين آساني از سر اين حرفها ميگذرند اشتباه ميكني. خيلي ناراحت شد. گفت اي بابا، تو داري ما را مأيوس ميكني ... بالاخره بحث ما با او تمام شد. شايد دو ماه بيشتر فاصله نشد كه من به مسافرتي به شهر آن آقاي پزشك رفتم. در آنجا بيمار شدم. آن دوست پزشك با خبر شد و فوراً بالاي سر من آمد. تب داشتم. براي من نسخهاي نوشت. به او گفتم دكتر، براي من آنتيبيوتيك ننويس. ببين اگر تب من حاد و عفوني نيست اصلاً نسخه نميخواهم؛ چند روزي كه بگذرد خوب ميشوم. ميدانيد پاسخ آقاي دكتر چه بود؟ گفت من معمولاً براي بيماران آنتيبيوتيك مينويسم، ولي براي تو نمينويسم. من در همان حال تب گزك دستم آمد؛ شروع كردم به ادامه مباحثه عاشورا با اين دوست. گفتم دكتر، نفهميدم؛ گفتي براي من نمينويسي و براي بيماران ديگر مينويسي؟ گفت بله؛ براي آنها مينويسم. گفتم چرا؟ مگر تو نميگويي استعمال نابجاي آنتيبيوتيك مضر است و كمترين ضررش اين است كه بدن را در برابر اين داروي حساس بهدردخور مصون ميكند و بدن به آن عادت ميكند؟ گفت بله، اينطور است؛ ولي تو نميداني كه من اگر بخواهم نسخهاي بنويسم كه تب بيمار فوراً قطع نشود، فردا اين همسايهها و قوم و خويشها به مطب من نميآيند. گفتم دكتر، واقعاً تو براي اينكه مطبت شلوغ شود اين كار را ميكني و براي اينكه مشتريها از دست نروند اين طب بازاري را داري؟ گفت بله، چاره نيست! گفتم خوب يادت ميآيد عاشورا كه در قم بودي چه گفتي؟ من آنوقت به تو گفتم اين حرفها براي يك عده كه در اين لباس هستند هم نام است هم نان. ناراحت شدي، گفتي پس دين كجا رفته، ايمان كجا رفته، انسانيت كجا رفته. خوب، تو هم كه مطب برايت همين است؛ پس دين كجا رفته، وجدان پزشكي كجا رفته، انسانيت كجا رفته؟! به او گفتم ولي تو با آن بندههاي خدا يك فرق داري: آن بندههاي خدا اصلاً هيچ ممرّي براي زندگي غير از همين كارها ندارند، ولي تو حقوق كار معموليات را صبح از يك جا ميگيري و با همان ميتواني زندگي كني! آيا جنايت تو از آنها سختتر نيست؟ شرمنده شد؛ سرش را زير انداخت.
خوب، چرا آن دكتر اين كار خلاف را مرتكب ميشد؟ براي اينكه خودش ساخته نشده و براي اينكه عده زيادي از مردم ما از ميان آن دو نوع دكتر آن دكتر نسخهنويس را ميپسندند. لذا ميبينيد دستگاه طبابت ما، از نظر خود آقايان اطباء، خدمتش به نگهداري بيماريها در زير پرده به مراتب بيشتر است از مبارزه اساسي با بيماريها. عين اين مسأله در فعاليتها و تلاشها و مسائل اجتماعي است. بسياري از برادران و خواهران حساس باايمان علاقهمند ما حاضر نيستند به طرحهاي اصلاحي درازمدت توجه كنند، چه رسد كه به آنها بپيوندند. آنها رهبريهاي آيندهنگرِ دورنگر را جذب نميكنند، و حتي دفع ميكنند. در حاليكه هر كس با مسير تلاشهاي صلاحآور براي جامعههاي بشري در طول تاريخ آشنايي معمولي داشته باشد ميداند كه به ثمر رساندن يك تلاش باثمر و دارايِ بازده، گاهي به تلاش به هم پيوسته يك، دو تا سه نسل احتياج دارد. نميتوان انتظار داشت نگرش چنين آينده دوري نصيب همه كس بشود. نميشود توقع داشت كه همه افراد خودشان بتوانند چنين آيندهنگري جامع و دوربردي داشته باشند. پس علاج چيست؟ علاج اين است كه افراد بكوشند رهبري درستي را بشناسند و اين شناختها را به رهبري شناخته شده مورد اعتمادشان واگذار كنند. اين رهبري مورد اعتماد را از چه راه بشناسند؟ با كمك چه معيارهايي؟ با كمك آن معياري همهكسشناس؛ - عين بحثي كه ديشب درباره نظام فكري ميگفتم. گفتم مكتب فكري را به كمك همان معروفها و منكرهاي همهكسشناس ميتوان تا حدود زيادي شناخت. اينجاست كه ميبينيد اميرمؤمنان، مولاي متقيان، علي عليهالسلام، در خطبه هشتاد و هشتم نهجالبلاغه از آن مردمي كه در شناخت معروف و منكر بخواهند به معلومات خودشان اكتفا كنند انتقاد ميكند. گفتيم معلومات روشن شما براي شناخت معروف و منكر لازم هست ولي كافي نيست. انتقاد بر آنهايي است كه ميخواهند دايره معروف و منكر را به دايره شناخت و آگاهي شخصيشان محدود كنند؛ غافل از اينكه يك مقدار از معروفها و منكرها را انسان با كمك آگاهي شخصي مي شناسد. ولي يك مقدار ديگر قلمرو شناخت اجتهادي ايدئولوژي است. يك مقدار ديگر هم قلمرو رهبري است: شناخت رهبري. و بدون تمسك، بدون اينكه امت در اين شناخت به امامش بپيوندد، قادر به ايفاي وظيفه بزرگ امر به معروف و نهي از منكر حتي از جهت شناخت هم نيست.
»فيا عجباً! و ما لي لا اعجَبُ من خطاءِ هذه الفِرَق علي اختلافِ حججها في دينها. لا يَقْتَصّونَ اَثَرَ نَبِيّ، و لا يَقتدون بعمل وصيّ، و لا يؤمنون بغيب، و لا يعفّون عن عيب. يَعملون في الشُّبهات، و يَسيرون في الشَّهوات. المعروف فيهم ما عَرَفوا والمُنكَر عندهم ما اَنكروا. مَفزعُهم في المُعضَلات الي اَنفُسهم، و تعويلُهم في المهمّات علي آرائهم. كاَنَّ كلَّ امرِئٍ منهم اِمامُ نَفسِه، قد اَخَذَ منها فيما يَري بِعُريً ثِقاتٍ، و اَسبابٍ مُحكَماتٍ.«