- جلسه اول 1
- پيشگفتار 1
- نقد عنوان »محمديها« براي مسلمانان 2
- دو نوع پيغمبر/امام دوستي 2
- معناي (خير) 3
- جلسه دوم 3
- معناي (دعوت به خير) 4
- جلسه سوم 6
- انسان ترتيب شده اسلام 7
- عدل و احسان مقولاتي فرادينياند 8
- جلسه چهارم 9
- معناي (منكر) 10
- معناي (معروف) 10
- نظر اشاعره درباره حسن و قبح 11
- نسبي يا مطلق بودن خوبي و بدي 11
- درباره حيلههاي شرعي 12
- جلسه پنجم 13
- نظر اشاعره و معتزله درباره حُسن و قُبح 13
- موارد ثابت معروف و منكر 14
- جلسه ششم 17
- جلسه هفتم 17
- شناخت معروف و منكر پيچيده از وظايف رهبري است 18
- جلسه هشتم 19
- معناي دعوت 20
- دعوت عملي 20
- معناي امر و نهي 20
- جلسه نهم 21
- انسان از ديدگاه اسلام 23
- جلسه دهم 23
- فهرست اعلام 24
يك انسان نترس كه در برابر باطل سكوت نكند، همين قدر كه لب به سخن بگشايد و با موضعگيري خود نشان بدهد كه آشتيناپذير است، به نگهداشتن اصل روح حقپرستي در يك جامعه و جلوگيري از مرگ آن كمكي شايسته كرده است.
پس از رحلت امام مجتبي، سلام الله عليه، امام حسين به تنهايي، و گاهي همراه با برخي از بني اعمام يا برادر زادگانش، اين كار را انجام ميداد. يزيد، جانشين معاويه، ميخواست از معاويه هم فراتر برود. يزيد ميگويد، به تو اعلام ميكنم پدرم معاويه مرده است، اميرالمؤمنين اينك يزيدبن معاويه است؛ اوست فرمانرواي مؤمنان. تو اي فرماندار مدينه، بايد از همه بيعت بگيري؛ براي حكومت من رأي موافق بگيري و هيچ كس مستثنا نيست. هر كس از بيعت من سرپيچي كرد بر او سخت بگير. و در اين »هيچ كس«، بيشتر ناظر به كيست؟ بيشتر ناظر است به چند چهره شناخته شده كه در رأس آنها ابوعبدالله حسين بن علي، سلام الله عليهما، قرار دارد. شبانگاه، بدون لحظهاي تأخير، مأموران فرماندار مدينه به سراغ امام ميآيند و او را احضار ميكنند. امام هوشيار است و ميداند او را براي چه ميخواهند؛ لذا زمينهاي آماده ميكند تا در اين نخستين دام گير نيفتد. عدهاي را همراه خودش برميدارد و به مقرّ فرمانداري فرماندار مدينه ميآيد. به آن عده ميگويد بيرون بايستيد؛ اگر ديديد صداي من بلند شد، حمله كنيد. الان موقعي است كه اينها براي روبرو شدن با ما در مدينه مجهز نيستند؛ لذا اگر احساس بكنند ما قدرتمنديم خودشان را عقب ميكشند.
فرماندار مأموريت خودش را ابلاغ ميكند. امام تأملي ميفرمايد. واكنشي نشان ميدهد: واكنشي هوشيارانه و سياستمدارانه؛ سياستمداري پاك و مترقي كه در اين سياستمداري حتي دروغ هم نميگويد. به فرماندار ميگويد تو مرا براي امري دعوت كردهاي كه اگر در برابر انظار ديگران باشد ارزش دارد. اگر امشب اينجا از من رأي موافق بگيري ارزش زيادي ندارد. اقلاً صبر كن تا فردا در ملأ عام از من رأي موافق بگيري. ظاهر اين است كه فرماندار مدينه از اوضاع و احوال مطلع بوده و حتماً مأمورانش به او خبر داده بودند كه امام چگونه آمده و چند نفر با او هستند و دارد از موضع قدرت سخن ميگويد. براي اينكه وقتي مروان به فرماندار ميگويد گول اين حرفها را نخور و همين جا از امام بيعت بگير يا همين جا هر چه بايد بكني بكن، او زير بار نميرود. به هر حال امام بيرون ميآيد. تصميم ميگيرد شبانگاه خيلي سريع با كسانش از مدينه خارج شود. اين تصميمي بود كه مأموران حكومتي هرگز انتظار آن را نداشتند. مگر ميشود امام حسين به يكباره شبانه تصميم به حركت بگيرد! در سرگذشت امام اين گونه نقل شده كه همان شب وقتي مقدمات حركت را فراهم فرمود، آمد كنار تربت پاك پيغمبر. در مواقعي از زندگي انسان، در يك جاهايي، در يك فضاهايي، نوعي احساس و عاطفه در او بيدارتر و زندهتر ميشود كه به او حالتي خاص ميدهد. خاطره زماني و مكاني مناسبتهاي زماني و مكاني در اين مواقع خيلي اثر ميگذارد. همان طور كه ميدانيد، خود تربت پاك حسين بن علي ميعادگاه تمام جانبازاني بود كه طي قرنها بعد از شهادتش با حكومتهاي ظلم و فساد درگيري داشتند. آن تربت در آنها روحي را زنده ميكرد؛ روحيهاي را كه به شهادت اين سالار شهيدان منتهي شده بود.
من خودم وقتي در برابر قبر امام كه هيچ، در برابر آنجا كه به ياد شهدا و به نام قبور شهدا در حرم مطهر حسين، سلام الله عليه، هست ايستادم، احساسي عجيب در من زندهتر شده بود. وقتي بر اين پاكبازان راه حق سلام ميكردم احساسي خاص داشتم. حسين در اين تنگنا آمده و در كنار تربت پاك پيغمبر ايستاده است. در اين لحظات او به خدا رو ميكند. نيايشي دارد: »اللهم هذا قبر نبيك محمد، صلي الله عليه و آله، و انا بن بنت نبيك، و قد حضرني من الأمر ما قد علمت. اللهم اني احب المعروف و انكر المنكر.« خدايا! اين آرامگاه پيامبرت، اين آرامگاه آن بنده فداكار توست. من هم دخترزاده اين پيامبر تو هستم. تو خودت ميداني در چه شرايطي قرار گرفتهام. از وضع و از بحراني كه بدان دچار شدهام آگاهي. خدايا! من، دخترزاده پيامبرت، با تو تجديد پيمان ميكنم و اعلام ميكنم كه دوستدار معروفم و در برابر منكر و ناپسند موضعگيري ناسازشكارانه دارم: »احب المعروف و انكر المنكر«. وقتي ميخواهد از مدينه خارج شود، بايد چهره اين خروج از همان اول مشخص شود. وصيتنامهاي مينگارد. محمد حنفيه برادر ناتنياش را وصي خود قرار ميدهد و از او ميخواهد كه در مدينه باشد و آن حضرت را از اخباري كه پيش ميآيد مرتب مطلع كند و ضمناً مسئوليتهايي را كه امام در مدينه بر دوش داشت - از نظر خانوادگي و از نظر جهات ديگر بر عهده بگيرد. آنوقت وصيتنامه مينويسد.
در اين وصيتنامه مطالب زيادي است، هر يك از ديگري جالبتر. آن قسمتي كه مربوط به بحث امشب ماست اين است كه امام دليل خروجش را اعلام ميكند: »و انّي لم اخرج اشراً ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً، و انما خَرجتُ لطلب الاصلاح في امت جدي، صلوات الله عليه، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر.« اعلام ميكنم من به آنچه حكومت از من ميخواست گردن ننهادم، بلكه در برابر آن خروج كردم؛ قيام كردم. اعلام ميكنم به يك قيام دست زدم. از مدينه، از جايگاه خودم، جايگاه پدر و مادرم، جايگاه جدم، از خانه آباء و اجداديم و از سرزميني كه به آن خو دارم بيرون ميروم، اما همگان توجه داشته باشند، اگر من بيرون ميروم، اگر من تسليم نشدم، اگر من به بيعت با يزيد بن معاويه تن در ندادم، انگيزه من در اين كار اشر يا بطر نبوده. اشر يعني خودبزرگبيني؛ زير بار نرفتن. مبادا كسي بعداً قيام حسيني را اين طور تفسير كند كه حسين گفت اين پسرك ديگر كيست كه آمده و ميخواهد بر ما فرمانروايي كند؛ چون تا من هستم نوبت به او نميرسد. نه! نه! من از آنها هستم كه اگر اسامه فرزند زيد بن حارثه، آن غلامزاده، را به حق فرمانروا كنند بايد مطيع و فرمانبر او باشم. قصه اين نيست كه بگويم تا من هستم نوبت به يزيد نميرسد؛ به حساب اينكه من نسبت به او شرافت و تقدم خانوادگي يا سني دارم. قصه زير بار نرفتن نيست. »و لا بطراً.« بتر چيست؟ چنين نيست كه اگر من از اينجا رفتم و زير بار اين بيعت نرفتم، از روي بدخواهي و كينهتوزي، يا از روي كمظرفي و بدخواهي باشد. بطر، بدخواهي است. رفتن من از روي بدخواهي و از روي كمظرفي و از روي آن نبوده است كه من موقع خود را نشناخته باشم. نه! من همه چيز را شناختهام. مبادا به قيام حسيني چنين داغ باطلهها و برچسبهاي قيمتشكن بزنند. »و لا مفسداً و لا ظالماً.« مبادا قيام من به عنوان قيام يك فرد بر ضد امنيت و نظم تلقي شود. قيام كسي كه به پا خاسته و ميخواهد فساد به پا كند و زندگي مردم و نظم و آرامشي را كه مردم دارند تباه كند و به هم بزند. مبادا اين جور تفسير بشود. نه! من مفسد نيستم. »و لا ظالماً.« مبادا كسي فكر كند كه من ميخواهم به حق كسي تجاوز كنم و براي تجاوز به آن حق قيام كردهام و رستاخيزي به پا كردهام. اما اگر اينها نيست پس براي چيست؟ من اعلام ميكنم: »انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي«؛ من خروج كردم و خارج شدم، )هم از مدينه خارج شدم و هم از اين نظام خارج شدم( و اعلام مخالفت و مبارزه با اين نظام را كردم براي اينكه طالب و خواستار اصلاح در امت اسلامي، امت جدم پيامبر بودم. من اعلام ميكنم خواسته من يك چيز بيشتر نيست. هر كس هم ميخواهد با من حرف بزند و مذاكره كند، بداند موضوع مذاكره چيست. »اني اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر.« خواسته من يك چيز بيشتر نيست: ترويج معروف و شايسته و پسنديده؛ جلوگيري از منكر و ناشايست و ناپسند.
»اشهد انك قد اقمت الصّلوة و أتيت الزكاة و اَمرتَ بالمعروف و نهيتَ عن المنكر«؛ گواهم اي حسين بن علي كه قيامت جز در اين راه نبود. اين تو بودي كه خواستي نماز به جا و به پا بماند و رابطه بندههاي خدا با خدا باقي بماند. اين تو بودي كه خواستي با قيامت، انفاق و پول خرج كردن در راه خدا در جامعه زنده بماند. اين تو بودي كه با قيامت، به معروف و شايسته فرمان دادي و با منكر و ناشايسته در افتادي. »السلام عليك يا ابا عبدالله، و علي الارواح التي حَلّت بفنائك و اَناخَت برحلك. عليكم منّي سلام اللّه ابداً ما بقيت و بقي الليل و النهار، يا ابا عبدالله.«
دنباله بحثمان را در زمينه شناخت بيشتر معروف و منكر و امر و نهي با استفاده از آيات، به خواست خدا فردا شب با شما در ميان خواهيم گذاشت.
جلسه چهارم
اشاره
»ولتكن منكم امة يدعون الي الخير، يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون.«