سربازان خورشید صفحه 107

صفحه 107

نمی خوره، ولی تو برگشتن این طوری می شه؟! می گفتم: من از آقا یه چیزی می خواستم. یه تیکه از جاده بود که اسمشو گذاشته بودیم: «تپه سلام». اون جا روبه روی عراقی ها بود؛ درست در تیررس مستقیم اون ها بود. تیربارشون تا اون جا می رسید. من همیشه اون جا که می رسیدم، به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف سلام می دادم و از خدا کمک می خواستم؛ نه به خاطر خودم، به خاطر این غذا و مهماتی که به بچه ها برسونم. حالا تو برگشتن، اگه ترکش می خوردم یا اتفاق دیگه ای می افتاد، طوری نبود... من خودم با چشمام دیدم که اون سلامی که به آقا می دادم و از ایشان می خواستم که لطف کنند و این یه تیکه راه رو مهمات سالم به مقصد برسه، آقا عنایت می کردند و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد.(1)

«شهیدمحمدرضا تورجی زاده» در یکی از نوارهای مصاحبه اش می گوید:

راه را گم کرده بودیم. همه ابزارهای مادی از کار افتاده بود. دیگر هیچ امیدی نداشتیم. بچه ها مضطرب به سمت من آمدند. پرسیدند: تورجی! راه را پیدا کردی؟ کمی نگاهشان کردم. چیزی نگفتم، اما گویی کسی در درونم حرف می زد؛ کسی راه درست را نشان می داد. گفتم: «بچه ها! فقط یک راه وجود دارد.» همه نگاه ها به من بود. بعد ادامه دادم: «ما یک امام غایب داریم. ایشان فرموده اند: در سخت ترین شرایط به داد شما می رسم. فقط باید از همه جا قطع امید کنیم. با خلوص کامل، حضرت را صدا بزنیم.


1- محمد رضا رمضان نژاد، عنایت امام زمان در هشت سال دفاع مقدس، ص67.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه