سربازان خورشید صفحه 108

صفحه 108

مطمئن باشید یا خود آقا تشریف می آورند یا یکی از یارانشان را می فرستند. شک نکنید!» بعد مکثی کردم و گفتم: «الآن، هر کسی به سمتی حرکت کند. همه فریاد بزنیم: یا صاحب الزمان، ادرکنی!» بیشتر بچه ها حرکت کردند. همه اشک می ریختند و از عمق جان، مولایشان را صدا می زدند... .

بچه ها با حالت خاصی به من نگاه می کردند. نمی دانستم چه بگویم. یک دفعه دیدم چند نفر از دور با لباس پلنگی به سمت ما می آیند. آن ها از لابه لای درختان به ما نزدیک می شدند. ما سریع پشت درختان و صخره ها مخفی شدیم. دیگر نه راه پس داشتیم، نه راه پیش. دقایقی بعد، سرم را کمی بالا آوردم. خوب به چهره آن ها خیره شدم. اخم هایم باز شد. خوش حال شدم. آن ها را می شناختم. برادر نوروزی زاده، از فرماندهان گردان «یا زهرا علیها السلام» به همراه چند نفر از نیروهایش بودند. با خوش حالی از جا بلند شدم، فریاد زدم و صدایشان کردم. همه از جا بلند شدیم. آن ها هم با خوش حالی به سمت ما آمدند. گفتم: «بچه ها! دیدید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ما را تنها نگذاشت؟»

لحظاتی بعد با چشمانی اشک بار در آغوش هم بودیم. با هم حرکت کردیم. تعداد دیگری از بچه ها آمدند و ما را کمک کردند. آن ها به طور اتفاقی، پوتین های روی آب را می بینند. از مدل پوتین و خون تازه روی آن می فهمند که هنوز نیروهای ما در این جا هستند. بعد به دنبال ما می آیند، اما ناامید می شوند و بر می گردند. لحظاتی بعد، فریادهای «یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف» را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه