زمزم یاد: مجموعه اشعار مسابقه بزرگ شعر حج صفحه 141

صفحه 141

ص: 150

و یک رونده مدام از من برمی‌خاست

همچنان از شهر؛

آن سان که طفلان و بستان

پشت درهای بزرگ و آهنی

تمام رهایی را برای گریز جهنده‌ای

منجمد می‌کرده اند

این فراموشی همیشه

در گلوی پنجره

جرجر می‌کرد

و آن نخستین

که در تاریک و نهان می‌پوسید

از زندگانی من گریخته است

و

عادت آن شهر که چرکین بود

با بالکن‌های پر از رخت و صابون

و زنانی که هی رخت چرک می‌سابند

صبح دانستم

چه ناگهان

آن خواهش ترد از جانم دریغ شده

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه