سفرسبز: قصه‌واره ای از سفر به حج صفحه 15

صفحه 15

ص: 18

3

صبح رسیدیم به مدینه، خسته و خواب‌آلود. از دور گلدسته‌های مسجدالنبی پیدا بود. هر چه سعی کردم گنبد سبز مسجد را ببینم، نشد.

اتوبوس از چند خیابان گذشت و مقابل هتلی ایستاد. ساک و چمدانها را برداشتیم و رفتیم داخل. غسلی به نیّت زیارت حرم پیامبر صلی الله علیه و آله که حالم را جاآورد و صفایی بخشید. صبحانه را خوردیم و راه افتادیم به طرف حرم.

دلم بی‌قرار بود و چشم‌هایم بی‌قرارتر. آپارتمانهای سفید و خوش‌ساخت و اتومبیلهای شیک و مدل‌بالا هیچ نشانی و یادی از مدینه پیامبر نداشت. فکر می‌کردم مدینه یک شهر باستانی است با بافت سنتی و خانه‌های قدیمی که می‌توان از زوایای مختلفش چهارده قرن پیش را تجسّم کرد. تمدن بزرگ اسلام را در آن دید و با تاریخ تجدید خاطره نمود. اثری از آن مدینه خیالی من نبود. شهری بود مثل همه شهرهای مدرن امروز. وقتی مسئله را با جلال در میان گذاشتم، گفت: «عجله نکن.

جاهایی هست که همیشه بوی عطر پیامبر رو می‌ده. اگه چشم دلمون باز

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه