ص: 61
11
تنها راه افتادم به طرف حرم. ساعت یازده شب بود. نسیم ملایمی میوزید. شهر شلوغ بود. مغازهها اغلب باز بود و پرمشتری. برق اجناس رنگارنگ مغازهها چشمم را گرفت. همینطوری بیهدف وارد چند مغازه شدم. پر از اجناس جورواجور بودند. قیمتها همه بالا. لیستی که عیال برای خرید سوغاتی داده بود، با موجودی ناچیزم نمیخواند. باز فکر و خیال زد به سرم. دلم گرفت. از مغازه زدم بیرون، قدمهایم را تند کردم.
جلو بابالسّلام چشمم افتاد به جلال. داشت از پلهها بالا میرفت. از پشت به شانهاش زدم. سرش را برگرداند. گفتم: «حالا دیگه تنهایی میآی حرم؟»
لبخندی زد و گفت: «تنهای تنها که نه. آقای علوی هم با منه!»
متوجّه جوان لاغراندام ریزنقشی شدم که همراهش بود. آقای علوی سلام داد و دستش را جلو آورد. آثار زخم و سوختگی در صورتش بود. با یک شکاف کبود در گوشه چشم راستش. جلال مرا معرفی کرد. گفت: