سفر نامه میرزا داوود وزیر وظایف صفحه 180

صفحه 180

ص: 193

هم از تجار و محترمین وعده خواسته بود، از آن جمله پیرمردی وارد شد، ستره در بر، فینه‌ای در سر، نیم چکمه‌ای در پا، وقتی هم که وارد شد، همه از او احترام کردند، جویا شدم، گفتند: «حاجی قربان علی خراسانی» است، از خود او جویا شدم، دیدم هراتی خیلی بدی حرف می‌زند، سی سال است در «شام» است، لهجه او تغییری نکرده است، در بین حرف‌های خود می‌گفت: بی‌ادبی می‌شود، دور از جان شما، بلد نیست چاروائی داشتم، یعنی الاغی! از اقوام آقای «علیرضا قوزه کش» بود، آن لباس و آن لهجه خیلی مضحک بود، عربی می‌خواست بگوید، می‌گفت سته زینب و مقصودش سیّده زینب بود.

تفنگ ته پر

از وقایع عجیبه ما در شام این بود که تفنگی ته پر، در رابغ خریده بودم، این قسم تفنگ در «دولت عثمانی» ممنوع است، و دست هر کس باشد می‌گیرند، از «مدینه» که دو سه منزل رد شدیم، «عبدالرحمان پاشا» را دیدم در میان حاج گردش می‌کنند، و تفنگ‌ها را می‌گیرند، حقیر هم هنوز با او آشنائی نداشتم، «حاجی قاسم» حمله‌دار، و دو سه نفر دیگر هم ما را ترسانیدند، و گفتند: سال قبل «عبدالرحمان» از میان مفرش کسان «حضرت اتابک»، دو قبضه تفنگ برداشت، و هر چه «اتابک» خواست نداد، حقیر هم احتیاط کرده، «علی محمد صالح کاظمینی» که حمله‌دار معتبری بود، شب آمده چادر، حقیر به او گفتم می‌توانی این تفنگ را در «شام» به حقیر بدهی، متقبل شد و تفنگ را به او دادم، و دو سه روز بعد شنیدم «پاشا» دو تفنگ از «علی» گرفته است، از «علی» جویا شدم، گفت تفنگ شما موجود است، بعد از ورود به «شام»، هر چه تفنگ را خواستم نداد، امروز و فردا کرد، بالاخره معلوم شد تفنگ ما را «پاشا» برده است، و علی می‌خواست عوضی بخرد و بدهد، حقیر هم امروز می‌خواستم بازدید پاشا بروم، رفتم آنجا قدری صحبت کردیم، منزل خیلی قشنگ خوبی دارد، تا دم در استقبال کرد، قدری شعر عربی خواندیم، ترجمه گلستان سعدی داشت که شخص «نصرانی» ترجمه کرده است، خود او خیلی تعریف می‌کرد، حقیر چیزی نفهمیدم، معلوم است ملاحت دارد، در وقت برخاستن، حکایت تفنگ را گفتم، گفت «علی رأسی» فردا کس را بفرستید بدهم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه