بسوی خدا می رویم با حج صفحه 212

صفحه 212

خاطر می نماید. پس از چند دقیقه آقا شوفر با یک خانم عرب و یک رادیو از خانه بیرون آمد. خانم پهلوی دست شوفر نشست و رادیو را پهلوی خود گذارد. ماشین حرکت کرد. نیمه شب به جده رسیدیم. پس از بنزین گیری، ماشین در ناحیه سالح بحر احمر رو به شمال به سرعت می رود.

رابغ

از ظهر قدری گذشته، به «رابُغ» رسیدیم؛ قصبه کوچکی است که مثل بیشتر نقاط جزیره، در ایام حج، جنبشی در آن پیدا می شود. قهوه خانه هایی که سقف و فرش آن حصیر لیف خرمایی است در دو طرف جاده دائر است. حجاجی که چند روز است در هوای گرم از گوشت خودداری نموده اند، در اینجا بوی ماهیِ کباب گیجشان می کند و ملاحظه حساب و عاقبت کار را از دست می دهند. در سایه حصیر و روی تختهای حصیریِ شخصی که سالهاست شسته نشده، افتادیم. برای هر نفر یک ماهیِ سرخ شده با روغن خود، که قد آن بیش از یک وجب نیست، در سینی پاکیزه ای! آورده. آقای حاج منزه دستور تکرار داد ولی همان کارش را ساخت! پس از چند روز مراقبت، با تفضّل خداوند چشم باز کرد.

پس از چندین ساعت بی خوابی و حرکت، همین که چشم گرم و بدن راحت شد، یک هیولای بلندِآلوده ای می آید و بشدّت تخت را تکان می دهد و حاجی مهمان خدا را روی زمین می غلتاند! اینها

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه