بسوی خدا می رویم با حج صفحه 94

صفحه 94

می گفت: «الله اکبر! «چشم ستارگان بازتر بود. با دقت به ساکنین زمین می نگریستند.

راهی شام می شویم

از جا برخاستیم سلام وداع نموده و به طرف کاظمین برگشتیم. بارها را بستیم و به سوی شرکت نرن حرکت کردیم، با آن که شرکت انگلیسی است ولی باز هم از جهت وقت منظم نبود، پاسی از شب گذشت که با عده ای از حجاج ایرانی به سوی شام حرکت کردیم. برای این راه اتومبیل های خوبی است. چون از حدود عراق و شام گذشتیم یکسره بیابان است جز مقداری از راه که آسفالت است. جاده ای هم به چشم نمی آید، ماشین ما وسائل آب و خواب و ... دارد. شیشه ها همه بسته است با بودن وسائل تهویه، هوای داخل گرم است و بیرون هم پیدا نیست گرفتار و زندانی شده ایم! اتاق راننده هم به کلی جداست هر چه به دیوار می کوبیم و فریاد می زنیم، فریادرسی نیست. متوجه شدیم که در دیوار مقابل، دگمه هایی است و بالای آن به عربی نوشته است: دگمه را هنگام خطر فشار دهید، حالا می خواهیم فشار دهیم، مبادا مسؤولیتی داشته باشد، بالاخره بنا شد یکی از دوستان غش کند. جناب سرهنگ حاضر شد، به شرطی که خوب غش کند و اثری از هشیاری از او ظاهر نشود! رفقا هم نخندند. سرهنگ غش کرد. کف از دهانش می ریخت و سینه اش بالا آمد اینجا بود که زنگ خطر به صدا درآمد. ماشین متوقف و درب باز شد. پیش از سر و کلّه متصدیان، نسیمی وارد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه