حج و مهدویت صفحه 55

صفحه 55

من با سرعت پشت سر او می‌دویدم و او آهسته راه می‌رفت. با این حال به او نمی‌رسیدم. وقتی به‌جایی رسیدم که کسی جز من، او را نمی‌دید، ایستاد و به من نگریست و گفت: «آنچه با خود داری بیاور!» من هم نامه را به او دادم. بدون اینکه در آن بنگرد گفت: «بگو از این بیماری وحشت مدار که بعد از سی سال دیگر خواهی مرد» در این وقت گریه‌ام گرفت و چندان گریستم که قدرت هرگونه حرکتی از من سلب شد. در همین حال مرا گذاشت و رفت.

ابن‌قولویه گفت: «این داستان را ابن‌هشام بعد از مراجعت نقل کرد» . چون سال ٣۶٩ه. ق رسید، ابن‌قولویه مریض شد. وصیت خود را نوشت و در این‌باره سعی بسیار کرد.

به او می‌گفتند: «این همه ترس برای چیست؟ امید است خداوند سلامتی بدهد» . ولی ابن‌قولویه می‌گفت: «این همان سالی است که قبلاً وعده مرگ مرا در آن داده‌اند» و سرانجام در همان بیماری رحلت فرمود.(1)


1- الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، ج١، ص۴٧٢. با اندکی تصرف
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه