- مقدمه 1
- منصور حلاج 1
- فرخی سیستانی 9
- ناصر خسرو 14
- سنائی 27
- خاقانی 43
- عراقی 78
- سعدی 79
- مولانا جلال الدین محمد 83
- سلطان ولد 125
- شیخ محمود شبستری 129
- جامی 129
- مولانا ملاحسین کاشفی 133
- بدری کشمیری 135
- فیاض لاهیجی 137
- ناظم هروی 148
- فیض کاشانی 148
- همای شیرازی 155
- نیاز جوشقانی 155
- جیحون یزدی 164
- مهدی الهی قمشهای 176
- پروین اعتصامی 186
- امام خمینی (قَدَّس اللَّه سرّه) 189
- خوشدل 192
- امید مجد 211
- نمایه 228
- پی نوشت ها 250
در میان مجلس وعظ آن چنانکز وی آگه شد همه پیر و جوان
ناله و فریاد میزد آن ستونچون کسی که دور ماند از رهنمون
در تحیر مانده اصحاب رسولکز چه مینالد ستون باعرض وطول
گفت پیغمبر چه نالی ای ستون؟گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختیبر سر منبر تو مسند ساختی
گفت میخواهی ز تو نخلی کنندشرقی و غربی ز تو میوه چینند؟
یا در آن عالم حقت سروی کندتاتر و تازه بمانی تا ابد؟
گفت آن خواهم که دایم شد بقاشبشنو ای غافل کم از چوبی مباش
تا بدانی هر که را یزدان بخوانداز همه کار جهان بیکار ماند
هر که را باشد ز یزدان کار و باریافت آنجا بار و بیرون شد ز کار
ملک دنیا تن پرستان را حلالما غلام ملک عشق بیزوال
عامل عشق است معزولش مکنجز بهعشق خویش مشغولش مکن
منصبی کانم ز رؤیت محجب استعین معزولیست نامش منصب است
بدری کشمیری
بدری کشمیری (991 ه. ق.- 1006 ه. ق.) بدرالدین بن عبدالسلام بن ابراهیم حسینی کشمیری از شاعران پرکاریست که در نیمه دوم سده دهم هجری میزیسته است. تخلص او بدری است و پیشه او در شاعری بیشتر قصیده سرایی بود چنانکه غزلش را نیز لحن قصیده است و معاصر بود با پادشاه مشهور ازبک عبداله بهادرخان ثانی (991- 1006 ه) از اعقاب محمد شیبانی خان ازبک.
بدری بر طریقت نقشبندی بود و از «خواجگان» آن طریقت به خواجه محمد اسلام و پسرش خواجه سعید الدین سعد ارادت میورزید و آنان را در قصیده هایی میستود و در مقدمه قصه ذوالقرنین گوید که همین خواجه محمد اسلام گاه او را به سرودن قصیده یا غزلی تشویق میکرد و او اطاعت مینمود و از این راه شاعر آغاز کرده و به فراهم آوردن مثنویهای متعددی توفیق یافته که برخی از آنها عبارتند از:
مثنوی شمع دل افروز- معراج الکاملین- روضة الجمال- سراج الصالحین و بحرالاوزان و ...
*** 63
چون عیان سلطان حسنت برقع از رخ برگرفتآب و رنگ از عکس آن بتخانه آذر گرفت
شد برون از راه معنی سامری بر یاد تواز غلط صورت پرستی در ره دیگر گرفت
قصد کویت کرد زاهد بهر طوف کعبه رفتدر خیال زلف تو حلقه به دست از در گرفت
در حقیقت کافر و مؤمن که جویان تواندآن یکی بتخانه دیگر مسجد و منبر گرفت
عاشق از بتخانه و از راه کعبه روی تافتدرگذشت از کفر و از ایمان و ترک سر گرفت
یک تبسم کرد لعلت آتش عشق خلیلآب شد گل خنده زد باز آب آتش در گرفت
بس که بدری چون هزاران بی گل روی تو سوختعین آتش گشت و منزل زیر خاکستر گرفت
*** 65
دل به دست آور که حج اکبر استاز هزاران کعبه یک دل بهتر است
قلب مؤمن هست عرش اللَّه در و (1) 17
گم هزاران آفتاب خاور است
جهد کن تا بر مقام دل رسیکان نظرگاه خدای اکبر است
دل که از یک قطره خون بیش نیستگوی اعظم ز آسمان اخضر است
1- . اشاره است به حدیث- قَلبِ مومن عرشِ اللَّه.