- مقدمه 1
- منصور حلاج 1
- فرخی سیستانی 9
- ناصر خسرو 14
- سنائی 27
- خاقانی 43
- عراقی 78
- سعدی 79
- مولانا جلال الدین محمد 83
- سلطان ولد 125
- شیخ محمود شبستری 129
- جامی 129
- مولانا ملاحسین کاشفی 133
- بدری کشمیری 135
- فیاض لاهیجی 137
- ناظم هروی 148
- فیض کاشانی 148
- همای شیرازی 155
- نیاز جوشقانی 155
- جیحون یزدی 164
- مهدی الهی قمشهای 176
- پروین اعتصامی 186
- امام خمینی (قَدَّس اللَّه سرّه) 189
- خوشدل 192
- امید مجد 211
- نمایه 228
- پی نوشت ها 250
بیدار شو از خواب خوش، ای خفته چهل سال،بنگر که ز یارانت نماندند کس ایدر
از خواب و خور انباز تو گشته است بهائمآمیزش تو بیشتر است انده کمتر
چیزی که ستورانت بدان با تو شریکندمنت ننهد بر تو بدان ایزد داور
نعمت نبود آنکه ستوران بخورندشنه ملک بود آنکه به دست آرد قیصر
گر ملک به دست آری و نعمت بشناسیمرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
بندیش که شد ملک سلیمان و سلیمانچونان که سکندر شد با ملک سکندر
امروز چه فرق است از این ملک بدان ملکاین مرده و آن مرده و املاک مبتّر
بگذشته چه اندوه چه شادی بر دانانا آمده اندوه و گذشته است برابر
اندیشه کن از حال براهیم و ز قربانوان عزم براهیم که بُرَّد ز پسر سر
گر کردی این عزم کسی ز آزر فکرتنفرین کندی هر کس بر آزر بتگر
گر مست نهای منشین با مستان یکجااندیشه کن از حال خود امروز نکوتر
انجام تو ایزد به قرآن کرد و صیتبنگر که شفیع تو کدام است به محشر
قرزند تو امروز بود جاهل و عاصیفردات چه فریاد رسد پیش گروگر؟
یا گرت پدر گیر بود مادر ترساخشنودی ایشان بجز آتش چه دهد بر؟
دانی که خداوند نفرمود بجز حقحق گوی و حق اندیش و حق آغاز و حق آور
قفل از دل بردار و قرآن رهبر خود کنتا راهشناسی و گشاده شودت در
ور راه نیابی نه عجب دارم زیراکمن چون تو بسی بودم گمراه و محیّر
بگذشته ز هجرت پس سیصد و نود و چاربنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر
بالنده بی دانش مانند نباتیکز خاک سیه زاید وز آب مقطر
از حال نباتی برسیدم به ستورییک چند همی بودم چون مرغک بی پر
در حال چهارم اثر مردمی آمدچون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر
پیموده شد از گنبد بر من چهل و دوجویان خرد گشت مرا نفس سخن ور
رسم فلک و گردش ایام و موالیداز دانا بشنیدم و برخواند ز دفتر