- مقدمه 1
- منصور حلاج 1
- فرخی سیستانی 9
- ناصر خسرو 14
- سنائی 27
- خاقانی 43
- عراقی 78
- سعدی 79
- مولانا جلال الدین محمد 83
- سلطان ولد 125
- شیخ محمود شبستری 129
- جامی 129
- مولانا ملاحسین کاشفی 133
- بدری کشمیری 135
- فیاض لاهیجی 137
- ناظم هروی 148
- فیض کاشانی 148
- همای شیرازی 155
- نیاز جوشقانی 155
- جیحون یزدی 164
- مهدی الهی قمشهای 176
- پروین اعتصامی 186
- امام خمینی (قَدَّس اللَّه سرّه) 189
- خوشدل 192
- امید مجد 211
- نمایه 228
- پی نوشت ها 250
همچو هما پای نه به تارک گردوناز شرف مدحت محمد محمود
ختم رسل عقل کل که روز نخستینشد ز وجودش دو کون ظاهر و موجود
*** 835
نوبهار است بیا تا به گلستان برویمحیف باشد که ازین جمع پریشان برویم
دفتر دانش و پرهیز بشوئیم در آبمست با شاهد و ساقی به گلستان برویم
در کنار چمن و پای گل و سایه بیدبنشینیم و بخیزیم و غزلخوان برویم
گر چه در بزم سلیمان نبرد راه صباما بصوت خوش مرغان خوش الحان برویم
چون لب و خط و قد سروقدان یاد کنیمبه تماشای گل و لاله و ریحان برویم
تا به کی سبحه صد دانه و سجاده زهدوقت آن است که در حلقه مستان برویم
آخر ای کعبه جان مقصد و راه تو کجاستتا همه ره به سر خار مغیلان برویم
گردش چرخ به داد دل ما گرنرسددادخواهان به بر صاحب دیوان برویم
گر ز ظلمتکده دهر برائیم هماهمره خضر به سرچشمه حیوان برویم
جیحون یزدی
میرزا محمد جیحون (- 1301 ه. ق.) شاعری مدیحه سراست که همروزگار پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار میزیسته است. وی در شهر یزد به جهان آمده و بخشی از دوران حیات خویش را در آن شهر به سر برده و در آنجا تشکیل عائله داده و نیز حکام و خوانین و اعیان آن شهر را ستوده است.
از بخش دیگر زندگانی جیحون در آذربایجان و تهران و قم و اصفهان و صفحات جنوب تا سواحل خلیج فارس و دریای عمان نشان میجوئیم که پیداست وجود ممدوحانی که وی درباره آنان مدیحه سرایی کرده در جای جای کشور، او را به سیر و گشت در این نقاط ملزم میساخته است ولی بیشترین قسمت، از این بخش زندگانی جیحون در شهر کرمان میگذرد. چنانکه سالهای آخر عمر، در آن دیار رحل اقامت میافکند و هم آنجا بدرود جهان میگوید.
جیحون از ظل السطان فرزند ناصرالدین شاه لقب تاج الشعرایی یافته و از اشعار او آشکار است که حتی در پیش ممدوحان خویش، بدین لقب مفاخرت میجسته است:
داورا، چاکر دیهیم تو تاج الشعراستکه خجل مانده ز اعطاف برون از شمرت
*** 14
محمد تقی متّقی امام جوادکه شد خلیل ورا ریزه خوار خوان عطا
در آن مقام که او گردد از جلال مقیمکند ز مصطبهاش جان کعبه کسب صفا
سکوت زاده اکثم ازو عجب نبودعجب بود که گمان کرد خویش را دانا
مخالفش کند ار تن ز صور اسرافیلبرون نیاید ازو روز حشر نیز صدا
به طوف کعبه کویش دو صد چو ابراهیمبجای میش کند خویش را بلا به فدا
ندای حق چو شنفت و بجان اجابت کردبه سوی حق پسرش خلق را نمود ندا
*** 23
وهّاب هر دیهیم تو نهّاب هر اقلیم توآدم تو ابراهیم تو اندر سراندیب و منا
باشد مرا گر صد دهان و اندر دهانی صد زبانآن صد زبان با صد بیان نتوان سرودت یک ثنا
*** 35
شهی که از حجرالاسودش حرم عُمریستکه بهر محل وی سنگ آستان کشدا
وزان حجر بود اسود که پیش درگاهشسیاه روئی از آن کاخ عرش سان کشدا
سلیل آدم و صد جد چو آدم خاکیز کلک صنع بر این لوح خاکدان کشدا
در تهنیت عید قربان
*** 72
عید قربان بود وحاج به درک عرفاتما و کوی صنمی کش عرفات از غرفات
شور زمزم به سر حاج و خلیلی است مراکه زند جوش به چاه ذقنش آب حیات
حاج اگر در جمراتند بر جم شیطانتا مناسک را محرم شده اندر میقات