صمیمانه با زائر خانه خدا صفحه 116

صفحه 116

رومی‌ها از جانب شمال شرقی داشت. راه صحرا را پیش گرفتند، آفتاب بر سرشان آتش می‌بارید. شتر ابوذر از رفتن بازماند. بارها را به دوش گرفت و پیاده به راه افتاد.

از تشنگی له‌له می‌زد. در گوشه‌ای از آسمان ابری دید، چنین می‌نمود که در آن سمت، بارانی آمده است. راه خود را به آن طرف کج کرد، به سنگی برخورد کرد که مقدار کمی آب باران در آنجا جمع شده بود. فقط اندکی از آن چشید؛ زیرا به خاطرش رسید بهتر است این آب را با خود ببرم، نکند آن حضرت تشنه باشد! آب‌ها را در مشکی که همراه داشت ریخت و به دوش کشید. با جگری سوزان، پستی‌ها و بلندی‌های زمین را زیر پا می‌گذاشت. از دور، چشمش به سیاهی سپاه مسلمانان افتاد. قلبش از خوشحالی تپید و بر سرعت خود افزود. از آن طرف نیز، یکی از سپاهیان اسلام، از دور، چشمش به یک سیاهی افتاد که به سوی آنها پیش می‌آمد. گفت: «ای رسول خدا! مثل اینکه مردی از دور به طرف ما می‌آید». رسول اکرم فرمود: «چه خوب است ابوذر باشد!»

سیاهی نزدیک‌تر رسید. مردی فریاد کرد: «به خدا خودش است، ابوذر است». رسول اکرم فرمود: «خداوند، ابوذر را بیامرزد، تنها زیست می‌کند، تنها می‌میرد، و تنها محشور می‌شود».

رسول اکرم ابوذر را استقبال کرد. اثاث را از پشت او

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه