صمیمانه با زائر خانه خدا صفحه 117

صفحه 117

گرفت و به زمین گذاشت. ابوذر از خستگی و تشنگی بی‌حال به زمین افتاد.

رسول اکرم فرمود: «آب حاضر کنید و به ابوذر بدهید که خیلی تشنه است».

ابوذر گفت: آب، همراه من هست».

پیامبر پرسید: «آب همراه داشتی و نیاشامیدی؟»

ابوذر پاسخ داد: «آری، پدر و مادرم به قربانت! به سنگی برخوردم، دیدم آب سرد و گوارایی است، اندکی چشیدم، با خود گفتم از آن نمی‌آشامم تا دوستم رسول خدا از آن بیاشامد». (1)

2. بادیه‌نشین‌

مردی از بادیه، به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم (ص) رسید و از آن حضرت پندی خواست. رسول اکرم به او فرمود: «خشم مگیر!»

آن مرد، به قبیله خویش برگشت. از اتفاق وقتی که به میان قبیله خود رسید، شنید دو قبیله در مقابل یکدیگر صف‌آرایی کرده‌اند و آماده جنگ و کارزارند. این خبر هیجان‌آور، خشم او را برانگیخت. فوری سلاح خویش را خواست و لباس پوشید. ناگهان، یادش آمد که به مدینه رفته و از رسول خدا


1- رک: جوده السحار، عبدالحمید، ابوذر غفاری، ترجمه دکتر علی شریعتی [نقل از مجموعه آثار استاد مطهری، ج 18، ص 242- 244].
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه