امیر المؤمنین اسوه وحدت صفحه 228

صفحه 228

اصحاب به گرد او جمع شدند و او را به خدا سوگند دادند درباره جان خودش و اسلام،و گفتند:براستی که اگر به تو صدمه ای برسد،دین از بین می رود،پس تو

خودداری کن و ما تو را کفایت می کنیم امام فرمود:به خدا سوگند،من با آنچه شما می بینید،جز رضای خدا و جهان آخرت را نمی خواهم.آن گاه،به محمد گفت:این چنین بجنگ ای پسر حنفیه!مردم گفتند:چه کسی ای امیر مؤمنان می تواند کاری را که تو انجام می دهی انجام دهد؟ (15) در پی یکی از حمله هایش مردی با ظرفی خدمت او آمد در آن ظرف عسل (و آبی) بود،امام از آن آشامید و به صاحب ظرف فرمود:«...این عسل تو مال طایف بود»آن مرد در جواب گفت:«آری.به خدا سوگند ای امیر مؤمنان از شما تعجب می کنم که در چنین روزی در حالی که از ترس جانها به لب رسیده است،تو عسل طایف را از غیر طایف تشخیص می دهی...»امام در جواب او فرمود: «ای برادر زاده!به خدا قسم،هرگز قلب عمویت را چیزی پر نکرده است و او را غمگین نساخته است...» (16) دو حمله امام اثر مورد انتظار خود را بخشید.این دو حمله شکافی در صفوف دشمن ایجاد کرد،و روحیه سپاه دشمن را از بین برد.امام (ع) اشتر را مامور کرد تا به میسره آنان حمله کند و او حمله کرد در حالی که هلال بن وکیع در آن جا قرار داشت.سپس،پیکار سختی کردند و اشتر،هلال را از پا در آورد،پس میسره سپاه دشمن به جانب عایشه سرازیر شد و به او پناهنده شدند،و بیشترشان از قبایل بنی ضبه و بنی عدی بودند.سپس مردان قبایل ازد، ناحیه و باهله رو به شتر آوردند و آن را در میان گرفتند.دلاوران بصره یکی پس از دیگری، افسار شتر را می گرفتند و شتر در حقیقت پرچم مردم بصره بود.ام المؤمنین فرزندان خود را وادار به

مبارزه می کرد و با همه اینها،آرزوی پیروزیش تحقق نیافت.

عبد الله بن خلف خزاعی که رئیس اهل بصره و ثروتمندترین آنان بود بیرون آمد و مبارز خواست و درخواست کرد کسی جز علی به نبرد او نرود.امام (ع) به جانب او شتافت و او را مهلت نداد و ضربتی بر او وارد ساخت و فرق او را شکافت.عبد الله بن ابزی لجام شتر را به دست گرفت و بعد به سپاه امام (ع) حمله کرد در حالی که می گفت:من ایشان را با شمشیر می زنم اما ابو الحسن را نمی بینم،این غصه ای نیست!امام (ع) او را با نیزه خود هدف قرار داد و وی را کشت و نیزه را در تن او گذاشت در حالی که می فرمود:ابو الحسن را دیدی پس چگونه او را دیدی؟در کنار افسار شتر،از قریش هفتاد و از دیگران هزاران تن به قتل رسیدند. عبد الرحمان بن عتاب بن اسید (از بنی امیه) که از اشراف قریش بود جلو آمد،مالک اشتر به او حمله کرد و او را از پای در آورد.اشتر به خباب بن عمر و راسبی-هنگامی که شنید او امام (ع) را با رجز خوانی خود به مبارزه می خواند،ضربتی حواله کرد و او را کشت.عمار بن یاسر که نود سال عمر داشت مانند یک جوان دلاور می جنگید.روایت شده است که عمار با عمرو بن یثری-بزرگترین دلاور بصره بعد از این که جمعی از یاران امام را به قتل رساند،روبرو شد. عمار به عمرو گفت:تو به غار حریز پناهنده شده ای.پس جای خود را رها کن و به جانب من بیا! همه مردم به عمار می نگریستند،ولی عمار او را کشت و از پای او گرفت تا

اردوگاه امام،کشاند.

مردی برخاست رو به امام (ع) کرد و گفت:ای امیر المؤمنین!کدام آشوب از این بالاتر است که اهل بدر با شمشیر به جانب یکدیگر حمله می برند؟امام به او فرمود:«وای بر تو!آیا ممکن است این فتنه باشد در حالی که من رهبر و فرمانده آنم؟به خدایی که محمد را به راستی مبعوث کرده است و او را گرامی داشته است،نه به من دروغ گفته اند و نه من دروغ می گویم،نه گمراهم و نه مرا گمراه کرده اند،نه لغزیده ام و نه مرا لغزانیده اند.

و براستی که من از جانب پروردگارم بر طریقی هستم که خداوند آن را برای پیامبرش بیان فرموده است و پیامبر خدا (ص) نیز برای من روشن کرده است.روز قیامت خوانده می شوم در حالی که مبرا از گناهم.اگر من گناهی هم داشتم،بی شک،این نبرد با ایشان موجب از بین بردن گناهانم می گردید.»

چون امام (ع) ملاحظه فرمود که مرگ در کنار آن شتر،و همچنین جنگ-تا وقتی که شتر سر پا است-پایان پذیر نیست،شمشیرش را کشید و رو به طرف شتر نهاد و به یارانش نیز همان دستور را داد و به آن سوی گام برداشت،در حالی که لجام شتر در دست بنی ضبه بود. جنگ شدت گرفت،و تعداد زیادی از ایشان از پای در آمدند،امام با گروهی از قبایل نخع و همدان به شتر رسید و به مردی از اصحاب خود فرمود:ای بجیر شتر را مواظب باش!او شمشیرش را از پشت حواله شتر کرد و شمشیر به پهلوی او وارد شد و روی شکم به زمین خورد و چنان سخت نالید که سخت تر از آن شنیده نشده بود.آن فریاد چیزی جز فریاد هلاکت شتر نبود تا این که سپاه بصره پا

به فرار گذاشتند،چنان که ملخ به هنگام وزش تندبادها پرواز می کند.محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسر هودج عایشه را بلند کردند و در کناری نهادند.امام (ع) خشمگین به سوی عایشه پیش رفت و با سر نیزه اش به هودج کوبید و علی (ع) که خویشتنداری می کرد،به عایشه گفت:ای صاحب پرچمها!کار خدا را چگونه دیدی؟ تو از مردم کمک خواستی در حالی که آنان فرار کردند،تو آنان را جمع کردی تا این که بعضی، بعضی دیگر را کشتند...»آن گاه،عایشه در جواب امام گفت:ای پسر ابو طالب!اختیار دست تو است پس بزرگواری کن!چقدر خوب قوم خود را جمع آوری کردی.سپس عایشه به خانه عبد الله بن خلف خزاعی،بزرگترین منزل بصره وارد شد و چند روزی در آن جا ماند سپس،امام (ع) او را با احترام به همراه جمعی از زنان و مردان به مدینه فرستاد.در حالی که عایشه آماده رفتن می شد،عمار نزد او رفت و به او گفت:مادرم!این مسیر کجا و راهی که خداوند تو را بدان مامور ساخته است کجا؟عایشه در جواب گفت:گواهی می دهم که تو آنچه دانستی براستی و به خاطر حق گفتی.سپس عمار به وی گفت:سپاس خدا را که این سخن را در مورد من به زبان تو جاری کرد.امام (ع) سه روز در لشکرگاه خود ماند،آن گاه وارد بصره شد،و در میان ایشان مطابق روش پیامبر با مردم مکه رفتار کرد.بدهایشان را مورد عفو قرار داد و گذاشت یارانش چیزی از اموال بیت المال را بگیرند.امام آنچه را در بیت المال بصره یافت میان افراد پیروز و شکست خورده یکسان تقسیم کرد و بر کشتگان هر دو گروه نماز خواند و مردم بصره با

پرچمهای خویش سالم و زخمی،با او بیعت کردند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه