تاریخ خمس صفحه 159

صفحه 159

پس دو نفر دیگر برخاستند و به نزد امام صادق علیه السلام رفتند، یکی از آن دو گفت: فدایت شوم! پدرم از سپاهیان بنی امیه بود و می دانید که بنی امیه کم و زیاد نداشتند و من دوست دارم من را در این مورد حلال کنید؟

امام علیه السلام فرمود: «وذلک إلینا؟! ما ذلک إلینا ما لنا أن نحلّ ولا أن نحرم»؛ «مگر این دست ما است؟ این دست ما نیست و ما نمی توانیم آن را حلال کنیم و یا حرام کنیم». آن دو مرد بیرون رفتند. امام صادق علیه السلام خشمگین شد و در این شب کسی به نزد ایشان نرفت؛ مگر اینکه امام صادق علیه السلام در آغاز دیدار خود می گفتند: «ألا تعجبون من فلان یجیئنی فیستحلّنی مما صنعت بنوأمیه؛ کأنّه یری أنّ ذلک لنا»؛(1) «آیا تعجّب نمی کنید از فلانی که نزد من آمده و می گوید: مرا حلال کن از آنچه که با بنی امیه انجام داده است، گویا این را وظیفه ما می داند».

راوی گوید: هیچ کس دیگر در این شب فایده ای چه کم و یا زیاد نبرد، مگر اینکه همان دو نفر اوّلی که به خواسته خود رسیدند.

3 - قطع کردن دست بنی عبّاس از خمس

نکته دیگری که نباید از توجّه به آن غافل ماند، اینکه عباسیان خود را از یک سوی به خاطر جدّ خود عبّاس، ذوی القربی می دانستند و از سوی دیگر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه