حکایت آفتاب: نگاهی به زندگی امام رضا علیه السلام صفحه 113

صفحه 113

اهواز

طبق روایات، حضرت در اهواز بیمار شد. ابوهاشم جعفری با حضرت ملاقات کرد. فصل تابستان و هوا بسیار گرم بود. پزشکی آوردند، حضرت گیاهی را به عنوان دارو به طبیب معرفی کرد و خواص آن را بیان داشت، ولی طبیب اظهار داشت: این گیاه در چنین وقتی یافت نمی شود، حضرت فرمود: مقداری نیشکر بیاورید. طبیب گفت: این از اولی مشکل تر است زیرا حالا وقت نیشکر نیست. حضرت فرمود: نیشکر و آن داروی گیاهی هر دو در همین سرزمین وجود دارد، از آب شادروان بگذرید، کنار آسیاب، مردی سیاه چهره است، از او بپرسید. شخصی را فرستادند و به همان آدرس رفت و آن دو را تهیه کرد. وقتی رجاء بن ابی ضحاک (مأمور حرکت حضرت) جریان را شنید، به همراهانش گفت: اگر بیشتر اینجا اقامت کنیم، مردم فریفته او می شوند و از آن جا کوچ کردند.(1)

به هنگام خروج حضرت از اهواز: کنار پل اربک جعفر بن محمد نوفلی به حضرت عرض کرد: فدایت شوم عده ای می پندارند پدرت زنده است. فرمود: دروغ می گویند، لعنت خدا بر ایشان؛ اگر پدرم زنده بود میراثش قسمت نمی شد و زنانش ازدواج نمی کردند. به خدا سوگند پدرم مرگ را چشید چنان که علی بن ابی طالب چشید. عرض کردم: تکلیف من (بعد از شما) چیست؟ فرمود: بر تو باد بعد از من به پیروی از فرزندم محمد.... و در ادامه فرمود: قبر من و هارون چنین است و دو انگشت خود را به هم چسباند.(2)


1- مسند الامام الرضا (علیه السلام)، ج 1، ص 175.
2- عیون اخبارالرضا (علیه السلام)، 2/463.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه