حکایت آفتاب: نگاهی به زندگی امام رضا علیه السلام صفحه 144

صفحه 144

وی زده بود، او با حضرت رضا (علیه السلام) و مأمون به حمام روند و حجامت کنند تا با جریان خون، آن نحوست برطرف گردد!

وقتی فضل این درخواست را برای مأمون فرستاد و او از حضرت رضا (علیه السلام)خواست که با وی به حمام رود، حضرت فرمود: من فردا به حمام نمی روم، برای شما نیز صلاح نمی دانم فردا به حمام روید، فضل هم صلاح نیست به حمام برود. و چون مأمون اصرار کرد حضرت فرمود: امشب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم فرمود: یا علی! فردا به حمام مرو و من صلاح نمی دانم شما و فضل به حمام روید و مأمون پذیرفت.

بعد از غروب، حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: بگویید به خدا پناه می بریم از شرّی که در این شب نازل می شود. بعد از نماز صبح نیز فرمود: بگویید به خدا پناه می بریم از شر آن چه در این روز نازل می شود... نزدیک طلوع خورشید، حضرت به خادم خود یاسر فرمود: برو بالای بام و گوش کن آیا صدایی می شنوی؟ وی گوید: وقتی بالا رفتم صدای ناله و عزا شنیدم، در این هنگام ناگاه مأمون وارد شد و به حضرت گفت: سرور من، خداوند تو را در مورد فضل اجر دهد، او را در حمام کشتند!! سربازان و افسران و طرفداران فضل بر در خانه مأمون جمع شدند و گفتند: مأمون او را ترور کرده است و آتش آورده بودند تا درب خانه مأمون را بسوزانند (و وارد شوند.) مأمون از حضرت رضا (علیه السلام) درخواست کرد اگر صلاح می دانید نزد مردم روید و آن ها را متفرق کنید. حضرت در خانه آمد و دید که مردم ازدحام کرده اند با دست مبارک اشاره نمود: متفرق شوید، متفرق شوید، به خدا سوگند مردم چنان برمی گشتند که روی یکدیگر می افتادند و به هرکس اشاره می نمود، می دوید و می رفت.(1)


1- اصول کافی، ج 2، ص 406 وعیون اخبارالرضا (علیه السلام).
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه