حکایت آفتاب: نگاهی به زندگی امام رضا علیه السلام صفحه 93

صفحه 93

مذاکره حضرت رضا (علیه السلام) با سران واقفیه

در روایت است که سه نفر از سران واقفیه به نام های علی بن ابی حمزه و احمد بن سرّاج و حسین بن هاشم معروف به ابن المکاری نزد حضرت رضا (علیه السلام) آمدند. علی بن ابی حمزه به حضرت گفت: پدرت چه شد؟ فرمود: از دنیا رفت. پرسید: با مرگ؟ فرمود: آری. گفت: به چه کسی وصیت کرد؟ فرمود: به من. گفت: پس آن امامی که اطاعت او از جانب خداوند واجب است شمایید؟ فرمود: آری.

آن دو نفر دیگر گفتند: خداوند به شما قدرت داده است، حضرت فرمود: وای بر تو، چه قدرتی؟ آیا می خواهید به بغداد روم و به هارون بگویم من امام واجب الاطاعه هستم، به خدا که وظیفه من این نیست، آن چه به شما گفتم به این جهت بود که به من خبر رسید شما دچار تفرقه شده اید، خواستم تا سرّ شما به دست دشمنان نیفتد. علی بن ابی حمزه گفت: شما چیزی را ظاهر کرده ای که هیچ یک از پدران شما علنی نمی کرد و به زبان نمی آورد. حضرت فرمود: چنین نیست، به خدا سوگند که بهترینِ پدرانم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به زبان آورد وقتی خداوند به او دستور داد تا اقوام نزدیک خود را بیم دهد و او چهل نفر از خاندان خود را دعوت کرد و به آن ها گفت: من فرستاده خدا بر شمایم و آن که بیش از همه تکذیب کرد و به او حمله ور شد، عمویش ابولهب بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن ها فرمود: اگر ابولهب یک خراش به من بزند، من پیامبر نیستم و این اوّلین نشانه پیامبری من است که برای شما اظهار می کنم. (سپس حضرت رضا (علیه السلام) فرمود) و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه