- خب معلومه، همیشه وقتی اتفاقی میفته، اول حالت خراب میشه؛ ولی میری نمی دونم کجا، انگار آرام بخشی، چیزی می خوری خوب میشی. دکتره؟
- می خوای بری پیشش؟
- آره. شاید یه چیزی هم بده ما بخوریم آروم بشیم. به شرطی که سرزنش و منت و تحقیر توی کارش نباشه.
- نیست.
فرهاد سرش را کج کرد: خب حالا این ملاقات خصوصی که آقا می فرمایند کِی هست؟
- شَبا.
- ساعت چند؟
- نصف شب تا صبح.
- نه بابا! پس کِی می خوابه؟
- هیچ وقت!»
- عجب! چرا نمی گی کیه؟»
- آشناست. روزی چند بار صدات می کنه. حرف زدن با اون مثل خوردن یه مُشت آرام بخشه.»
فرهاد سرش را انداخت پایین.
مسعود لبخند زد. تکه پارچه ای را که روی پیشخوان بود برداشت و رفت به طرف شیشۀ مغازه.