دانستنیهای ادیان و مذاهب صفحه 1900

صفحه 1900

اما چگونه یهودیان، همراه با دیگر همدینان مسیحی خود از امت ها، به پرستش یک انسان روی آوردند و بدین سان از توحید و یگانه پرستی خود جدا شدند و به طریقی رفتند که سرانجام به اصل متافیزیکی پیچیده تثلیث رسید؟ چون در تعالیم مسیحیت اولیه، همان طور که از کتاب اعمال رسولان نقل کردیم، عیسی این گونه معرفی می شود: «مردی که نزد شما از جانب خدا مبرهن گشت به قوات و عجایب و آیات که خدا در میان شما از او صادر گردانید» (اعمال رسولان، 2: 22)؛ اما حدود سی سال بعد انجیل مرقس بااین کلمات آغاز می شود: «ابتدای انجیل عیسی مسیح …»؛ و در انجیل یوحنا، که پس ازیک دوره تحول سی ساله یا حدود آن نوشته شده، این بیان مسیحی به خود عیسی نسبت داده شده و چنین توصیف شده است که به عنوان موجودی الهی که از الوهیت خویش آگاهی داشته، بر روی زمین می زیسته است.

این فرایند خداانگاری چرا و چگونه رخ داد؟ از تأثیری که عیسی بر انسان ها گذاشته است، آشکار می شود که او دارای قدرت روحی عظیمی بوده است. کسانی که حواری

اومی گشتند «دوباره متولد می شدند» و پس از آن آگاهانه در حضور خدا می زیستند و باسرور در خدمت اهداف الهی بر روی زمین بودند و تجربه آنان بی کم و کاست برای چندین نسل دست به دست می گشت. شاید ایمان مسیحی در آتش زجر و آزارها حتی آبدیده تر و محکم تر می گشت. این جریان پرشور و زیروروکننده تجربه دینی بر عیسی به عنوان مسیح و سید [خداوند] متمرکز بود. شکی نیست که برای مؤمن عادی، که در میان جمع برادرانه مؤمنان می زیست، این کافی بود که درباره عیسی صرفا به عنوان «سید» [خداوند] فکر کند و سخن بگوید. اما قبل از دوره های فشار و شکنجه طولانی باید ابتدادر میان جوامع یهودی و سپس در میان امت های جهان امپراتوری روم، عناوینی رایج شده باشد که نزاع بر سر قدرت نجات بخش عیسی را با صراحت طرح کرده باشد. فقطعالی ترین عناوین در دسترس چنین قابلیتی داشته اند. برای مردان و زنانی که یک بار بامواجهه با عیسی متحول گشته بودند، او محور دینی حیاتشان و متعلق سرسپردگی ووفاداری شان بود؛ مولایی بود که به پیروی از او زندگی خویش را به خدا می سپردند و ازنو زندگی خود را از خدا دریافت می کردند. بنابراین طبیعی بود که آنها این آقایی ومولایی را با بالاترین الفاظی که در فرهنگشان بود، بیان کنند. در نتیجه ما در خود عهدجدید می یابیم که الفاظ مختلفی آزمایش شده اند. برخی از آنها رواج نیافته اند؛ برای مثال نام آخرت شناسانه «پسر انسان که بر روی ابرهای آسمان می آید»، در خارج از نقل تعالیم خود او به کار نرفت؛ همچنین نام مشخصی که پولس قدیس برای او به کار برد، یعنی «آدم دوم»، هر چند تا امروز باقی مانده، اما هرگز

به صورت گسترده و محوری به کارنرفته است. به کارگیری اندیشه «لوگوس» توسط یوحنای قدیس هر چند به مثابه یک عنوان الهیاتی، مهم باقی مانده است، اما تحول اصلی آن چیزی بود که با این آموزه که عیسی مسیحای یهودیان است آغاز شد و در شورای نیقیه با یکی دانستن او با خدای پسر، شخص دوم تثلیث که تجسد یافته است، به اوج خود رسید. مایکل گولدر (15) درمقاله ای با عنوان «دو منشأ اسطوره مسیحی» و فرنسیس یونگ (16) در مقاله ای با عنوان «اسطوره مسیحی: دو منشأ یا انبوهی از امور درهم تنیده» نشان داده اند که در جهان باستان، اندیشه های خدایی که در شکل حیات انسانی مجسم می شد، به قدری گسترده بود که خداانگاری عیسی در آن محیط فرهنگی به هیچ وجه تعجب آور نبود. در خودیهودیت اندیشه انسانی که پسر خدا خوانده می شد یک سنت طولانی پیشین را در پشت سر داشت. قرار بود که مسیح پادشاهی زمینی از سلسله داوود باشد و پادشاهان قدیمی از سلسله او با تدهین برای پست و مقام خویش به عنوان پسر خدا پذیرفته شده بودند.این عبارت مزامیر، 2: 7 که: «خداوند به من گفته است تو پسر من هستی؛ امروز تو را تولیدکردم» چه بسا در مراسم تاج گذاری گفته می شده است. متن کلیدی دیگر، کتاب دوم سموئیل، 7: 14 است: «من پدر او خواهم بود و او پسر من خواهد بود»؛ این عبارت نیز دراصل برای پادشاه زمینی گفته شده است. بنابراین زبان ترفیع و مبالغه، که کلیسای اولیه برای عیسی به کار برد، بخشی از میراث یهودی بود. برای مثال، در شعر باشکوه داستان بشارت [تولد حضرت عیسی به مریم] چنین آمده است: «او بزرگ خواهد بود و به

پسرحضرت اعلی مسمی شود و خداوند خدا تخت پدرش داوود را به او عطا خواهد فرمود؛ و او بر خاندان یعقوب تا به ابد پادشاهی خواهد کرد و سلطنت او را نهایت نخواهد بود» (لوقا، 1: 32 33). آر. اچ فولر (17) درباره این عبارت می گوید: «در این فقره هیچ چیزی که ویژه مسیحیت باشد وجود ندارد، به جز متنی که لوقا این فقره را در آن درج کرده است، و این قطعه به احتمال قوی یک اثر یهودی ماقبل مسیحیت است». چنین زبانی، که بسیار بعید است تحت تأثیر عیسی از نو ایجاد شده باشد، از قبل در سنت فرهنگی یهودموجود بود و کسانی که عیسی را مسیح می دانستند آن را به سادگی برای او به کارمی بردند.

این زبان باستانی پسر بودن برای خدا را چگونه باید درک کرد؟ آیا پادشاه حقیقتا پسرخدا دانسته می شد یا مجازا؟ این سؤال احتمالا بسیار تند است؛ چون فرهنگ های اولیه تمایزات امروزی ما را ترسیم نمی کردند، بلکه این عنوان به نظر ما مجازی یا تشریفاتی می رسد. ماوینکل (18) می گوید: «پادشاه نزدیک تر از هرکس به یهوه است. او پسر یهوه است (مزامیر، 2: 7). به زبان اسطوره ای گفته شده است که یهوه او را متولد کرده، یا این که او از الهه فجر بر روی کوه مقدس متولد شده است (مزامیر، 110: 3).» اما «با وجود همه استعاره های اسطوره ای که درباره تولد یک پادشاه هستند، در قوم اسرائیل هیچ بیانی ازیک مفهوم متافیزیکی درباره الوهیت پادشاه یا رابطه او با یهوه نمی یابیم. واضح است که پادشاه به وسیله پسرخواندگی پسر یهوه دانسته شده است». در واقع احتمالا تنها جایی که یک تدهین شده خداوند در اسرائیل، به صورت جسمانی، پسر خدا

دانسته شده، داستان تولد عیسی از باکره در اناجیل متی و لوقا است. اما معنای جسمانی پسر بودن برای خدا با گزارش تعمید عیسی در تعارض است، که در آن یکی از فرمول های قدیمی که درهنگام تاج گذاری پادشاه به کار می رفت، یعنی «تو پسر من هستی» (مزامیر، 2: 7)، با ندایی آسمانی گفته شد. پس به نظر می رسد که از همین جا اندیشه پسر بودن برای خدا واردسنت عبرانی شد؛ و این باور که عیسی در سلسله سلطنتی داوود قرار دارد و به کارگیری عنوان مسیحا برای او، تصور پسر بودن او برای خدا را به وجود آورد. عبارت آغازین انجیل مرقس از همین باب است: «عیسی مسیح، پسر خدا». با رشد الهیات مسیحی درطی قرون، گذر مهم از «پسر خدا» به «خدای پسر» و شخص دوم تثلیث رخ داد. این تغییرموضع از تصویر شاعرانه، یعنی پسر خدا، به مفهوم تثلیثی، یعنی خدای پسر، از قبل درانجیل چهارم موجود بود و از آن زمان در کلیسا با تاریخی انگاشتن بدون نقد گزارشی که این کتاب از تعالیم عیسی ارائه می داد، معتبر به حساب می آمد؛ چون ویژگی انجیل چهارم این است که در آن مأموریت و پیام عیسی بر خود او به عنوان پسر خدا متمرکزاست و این پسر بودن به معنایی خاص است که در واقع معادل خدای مجسد بودن اوست. در این انجیل، عیسی موضوع تبلیغ خویش است؛ و الهیات کلیسا عمدتا ازقرائتی که یوحنا از تعالیم عیسی ارائه می دهد پیروی می کند. این کتاب از این جهت قرائتی جدید است که در اناجیل همنوا، که قدیمی ترند، تعالیم عیسی آشکارا نه بر خوداو، بلکه بر ملکوت خدا متمرکزند.

به گمان من، در این تردیدی نیست

که این خداانگاری عیسی تا اندازه ای، و شایدعمدتا، در نتیجه تجربه مسیحی آشتی مجدد با خدا به وجود آمده است. بر زندگی جدیدی که عیسی شاگردانش را، و آنها به نوبه خود دیگران را، به آن وارد کردند، احساس باشکوه رحمت و محبت الهی حاکم بود. جوامع اولیه مسیحی با شناخت ازرحمت پذیرنده خدا زندگی می کردند و مسرور بودند. برای آنها، به عنوان یهودیانی که تحت تأثیر سنت دیرپای قربانی کردن توسط کاهنان بودند، مسلم بود که «بدون ریختن خون آمرزش نیست» (عبرانیان، 9: 22). پس طبیعی بود که در ذهن خود از تجربه ای که به عنوان شاگرد عیسی، از آشتی با خدا داشتند، به اندیشه مرگ او به عنوان قربانی و کفاره منتقل شوند؛ و از این جا به این نتیجه برسند که به منظور این که مرگ عیسی کفاره ای کافی برای گناه انسان باشد، پس خود او باید الهی باشد.

بنابراین هم این طبیعی و قابل فهم بود که عیسی، که از طریق او انسان ها مواجهه ای سرنوشت ساز با خدا و یک زندگی جدید و بهتر را یافته بودند، به عنوان «پسر خدا» خطاب شود، و هم این که بعدا این تعبیر شاعرانه به صورت سخنی خشک و بی روح درآید و از تعبیر استعاره ای «پسر خدا» به تعبیر متافیزیکی خدای پسر، که در یک الوهیت تثلیثی هم ذات با پدر است، متحول شود. در آن محیط فرهنگی، این طریق مؤثری برای بیان اهمیت عیسی به عنوان شخصی بود که انسان ها از طریق او مواجهه ای کاملا متحول کننده با خدا پیدا می کردند. آنها زندگی جدید، قدرت جدید و هدف جدیدی را تجربه کرده بودند. آنها نجات یافته بودند و از ظلمت خودخواهی دنیوی به نور حضور خدا آورده شده بودند. و طریقه ای که

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه