- بخش سوم: صفات خداوند 1
- بخش دوم: توحید و مراتب آن 1
- بخش نخست: راههای شناخت در اسلام 1
- پیشگفتار 1
- بخش چهارم: عدل الهی 2
- بخش دهم: حدیث ، اجتهاد و فقه 3
- بخش پنجم: دلایل لزوم بعثت پیامبران 3
- بخش هفتم: امامت و خلافت 3
- کتابنامه 3
- بخش نهم: ایمان و کفر و بدعت و تقیه وتوسل و ... 3
- بخش ششم: نبوت خاصه 3
- بخش هشتم: جهان پس از مرگ 3
انسان و اختیار
اصل پنجاه ویکم
اختیار و آزادی انسان، واقعیّتی مسلّم و آشکار است، و انسان از راههای گوناگون می تواند آن را درک کند، که ذیلاً بدانها اشاره می کنیم. الف ـ وجدان هر انسانی گواهی می دهد که او در تصمیم گیریهای خود می تواند یکی از دو طرف فعل یا ترک را برگزیند، و اگر کسی در این درک بدیهی تردید کند، هیچ حقیقت بدیهی را نباید پذیرا شود. ب ـ ستایشها و نکوهشهایی که در جوامع بشری ـ اعم از دینی و غیر دینی ـ نسبت به اشخاص مختلف انجام می گیرد، نشانه آن است که فرد ستایشگر یا نکوهشگر،شخص فاعل را، در کارهای خویش مختار تلقی می کند. جـ چنانچه اختیار و آزادی انسان نادیده گرفته شود دستگاه شریعت نیز لغو و بی ثمر خواهد بود. زیرا اگر هر انسانی ناگزیر است همان راهی را بپیماید که قبلاً برای او مقرر گردیده و نمی تواند سر سوزنی از آن تخطی نماید، در آن صورت، امر و نهی، وعد و وعید، و پاداش و کیفر هیچگونه معنی نخواهد داشت. دـ در طول تاریخ پیوسته انسانهایی را می بینیم که در صدد اصلاح فرد
-------------- صفحه 91
و جامعه بشری بوده اند، و در این راه برنامه ریزیهایی کرده و نتایجی گرفته اند. بدیهی است این امر با مجبور بودن انسان سازگار نیست، زیرا با فرض جبرْ همه این تلاشها بیهوده و عقیم خواهد بود. این شواهد چهارگانه، اصل اختیار را حقیقتی مستحکم وغیر قابل تردید می سازد. البته از اصل آزادی و اختیار بشر نباید نتیجه بگیریم که انسان، مطلقاًبه حال خود رها شده، و خداوند هیچگونه تأثیری در فعل او ندارد. زیرا چنین عقیده ای، که همان تفویض است، با اصل نیازمندی دائمی انسان به خدا منافات دارد، و نیز دایره قدرت و خالقیت خداوند را محدود می کند. بلکه حقیقت امر به گونه دیگری است که در اصل بعد بیان خواهد شد. اصل پنجاه و دوم
پس از رحلت پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) از جمله مسائلی که در میان مسلمین مطرح گردید مسئله کیفیت صدور فعل از انسان بود. گروهی عقیده جبر را برگزیده و انسان را فاعل مجبور دانستند، و گروهی دیگر نقطه مقابل این نظریه را گرفته وتصور کردند که انسان موجودی به خود وانهاده است و افعال او هیچ گونه انتسابی به خداوند ندارد. هر دو گروه، در حقیقت چنین تصور می کردند که فعل یا باید به انسان مستند باشد و یا به خدا; یا قدرت بشری باید مؤثر باشد، و یا قدرت الهی. در حالی که در اینجا راه سومی نیز وجود دارد که امامان معصوم ما به آن ارشاد فرموده اند. امام صادق(علیه السلام)می فرماید:«لا جبر ولا تفویض و لکن أمر بین الأمرین»(1): (نه جبر در کار است و نه تفویض، بلکه چیزی است بین این
--------------
1 . توحید صدوق، باب 59، حدیث8.
-------------- صفحه 92
دو). یعنی، فعل در عین استناد به انسان، به خدا نیز استناد دارد. زیرا فعل از فاعل سرمی زند، و در عین حال چون فاعل و قدرتش مخلوق خدا است، چگونه می تواند فعل از خدا منقطع گردد. طریقه اهل بیت (علیهم السلام) در تبیین واقعیت فعل انسان، همان است که در قرآن کریم آمده است. این کتاب آسمانی گاه فعلی را در عین حال که به فاعل نسبت می دهد، به خدا نیز نسبت می دهد، یعنی هر دو نسبت را می پذیرد. چنانکه می فرماید: (وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمی)(انفال/17): آنگاه که تیر انداختی، تو تیر نیانداختی، بلکه خدا انداخت. مقصود این است آنگاه که پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)کاری را صورت داد، او به قدرت مستقل خود این کار را انجام نداد، بلکه به قدرت الهی آن را انجام داد.بنابر این هر دو نسبت صحیح و درست است. به عبارت دیگر، حول و قوّه الهی در هر پدیده حضور دارد، مانند جریان الکتریسته در سیم برق که از کارخانه برق سرچشمه می گیرد، امّا کلید را ما می زنیم وچراغ روشن می شود. و درست است که بگوییم ما چراغ را روشن کردیم، و درست است که گفته شود: روشنی لامپ از جریان برق است. اصل پنجاه و سوم
ما، در عین اعتقاد به اختیار و آزادی انسان، معتقدیم که خداوند از ازل از کار ما آگاه بوده است، و میان این دو عقیده منافاتی نیز وجود ندارد. کسانی که این دو را قابل جمع نمی دانند باید توجه کنند که علم ازلی خداوند بر صدور فعل از انسان «به طور اختیار» تعلق گرفته است، طبعاً چنین علم پیشین با آزادی انسان منافاتی نخواهد داشت. به دیگر سخن، علم الهی همان طور که به اصل صدور فعل از انسان
-------------- صفحه 93
تعلق گرفته، همین گونه بر کیفیت صدور فعل از وی (اختیار و انتخاب انسان) نیز تعلق گرفته است.یک چنین علم ازلی نه تنها با اختیار انسان منافات ندارد بلکه به آن استحکام و استواری می بخشد، زیرا اگر فعل از اختیار انسان سر نزند، در آن صورت علم خدا واقع نما نخواهد بود. چه، واقع نمایی علم به این است که به همان نحوی که به شیئی تعلق گرفته، تحقق یابد. طبعاً اگر علم الهی به این تعلق گرفته است که فعل انسان، بطور اختیاری، از او صادر شود، یعنی انسانْ آزادنه این عمل را انجام دهد، در آن صورت باید فعل با همین ویژگی تحقق یابد، و نه با اضطرار و جبر.
-------------- صفحه 94
-------------- صفحه 95
بخش پنجم: دلایل لزوم بعثت پیامبران
بخش پنجم
کلیات عقاید
4
نبوّت عامّه -------------- صفحه 96
-------------- صفحه 97
دلایل لزوم نبوّت
اصل پنجاه و چهارم
خداوندحکیم انسانهای والایی را برای هدایت و راهنمایی بشر برانگیخته و آنان را حامل پیام خویش برای افراد بشر قرار داده است. اینان، همان پیامبران و رسولانند که واسطه جریان فیض هدایت از سوی خداوند به بندگان می باشند، و این فیض از نخستین روزی که بشر شایستگی بهره گیری از آن را یافته، از جانب خدا نازل گردیده و تا عصر پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز ادامه داشته است.باید دانست آیین هر پیامبری نسبت به زمان و امت خود کاملترین آیین بوده است، و اگر این فیض الهی مستمر نبود بشر به حدّ کمال نمی رسید. از آنجا که خلقت انسان، فعل خدای «حکیم» است طبعاً آفرینش او هدف وغرض دارد، و با توجه به اینکه در وجود انسان علاوه بر غرایز که با حیوان مشترک است،عقل و خرد نیز هست باید غرض و هدف از خلقت وی، هدفی معقول باشد. از طرف دیگر، عقل و خرد انسان هرچند در پیمودن راه تکامل او مؤثر و لازم است، امّا کافی نیست، و اگر در هدایت انسان به عقل و خرد قناعت شود او هرگز راه کمال را به طور کامل نخواهد شناخت. برای نمونه، پی بردن
-------------- صفحه 98
به مبدء و معاد یکی از مهمترین مسائل فکری بشر بوده است.بشر می خواهد بداند از کجا آمده، چرا آمده، و به کجا خواهد رفت؟ ولی عقل و خرد به تنهایی از عهده تبیین کامل این مسائل بر نمی آید. گواه روشن این امر آن است که،با همه ترقی که بشر معاصر در علم و دانش کرده است،هنوز بخش عظیمی از انسانها بت پرست می باشند. نارسایی عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نیست، بلکه وی در بسیاری از مسائل حیاتی نیز نتوانسته است طریق استواری را برگزیند. دیدگاههای مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادی، اخلاقی، خانوادگی وغیره نشانه نارسایی وی از درک صحیح این مسائل می باشد، و به همین علت است که می بینیم مکتبهای متعارض پدید آمده است. با توجه به نکته فوق، عقل صحیح حکم می کند که به مقتضای حکمت الهی باید مربیان و رهبران الهی مبعوث شوند تا راه صحیح زندگی را به بشر بیاموزند. کسانی که تصور می کنند هدایتهای عقلی می تواند جایگزین هدایتهای آسمانی شود باید به دو مطلب توجه کنند: 1. خرد و دانش بشر در شناخت کامل انسان و اسرار هستی و گذشته و آینده سیر وجودی او ناقص و نارساست،در حالیکه آفریننده بشر به حکم اینکه هر صانعی مصنوع خود را می شناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او کاملاً آگاه است.ودر قرآن به این دلیل اشاره کرده می فرماید:(أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطیفُ الْخَبیر)(ملک/14): آیا آنکس که آفریده است (به آفریده خود) علم ندارد، و اوست دقیق وآگاه. 2. انسان به مقتضای غریزه حب ذات، آگاهانه یا ناخودآگاه، پیوسته به دنبال منفعت جوییهای شخصی است و در برنامه ریزی نمی تواند از دایره
-------------- صفحه 99
منافع فردی و گروهی به طور کامل صرف نظر کند. طبعاً برنامه های بشری از جامعیت کامل برخوردار نخواهد بود،ولی برنامه پیامبران چون از جانب خداوند است از چنین نقصانی منزه است. با توجه به این دو نکته باید گفت که بشر هیچگاه از هدایتهای الهی و برنامه های پیامبران بی نیاز نبوده و نخواهد بود.
-------------- صفحه 100 قرآن و اهداف نبوت
اصل پنجاه و پنجم
در اصل گذشته از طریق داوری خرد با لزوم بعثت پیامبران الهی آشنا شدیم. اکنون لزوم نبوت را با توجه به اهداف آن از دیدگاه قرآن کریم و روایات بررسی می کنیم. هرچند نگرش قرآنی به این مسئله نیز یک نوع تحلیل عقلانی است. قرآن هدف از بعثت پیامبران را امور زیر دانسته است: 1. استحکام مبانی توحید و مبارزه با هر نوع انحراف در این زمینه. چنانکه می فرماید:(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطاغُوتَ)(نحل/36):در میان هر امتی پیامبری را برانگیختیم تا آنان خدا را پرستش کنند و از پرستش مظاهرِ طغیان، بپرهیزند.بدین منظور پیامبران الهی پیوسته با مشرکان درگیر بوده و در این راه رنجهای بزرگی را متحمل شده اند. امیرمؤمنان درباره هدف بعثت پیامبران می فرماید:«و لِیعقِل العبادُ عن ربِّهم ما جَهلُوه، فیعرفُوه بِربُوبیّته بَعْد ما أنکروا، و یُوحّدوه بالأُلوهیة بعدَ ما عَنَدوا»(1): پیامبران را برانگیخت تا بندگان وی آنچه را که درباره توحید و صفات خدا نمی دانند فراگیرند، و به ربوبیت و پروردگاری و یگانگی او بعد از
--------------
1 . نهج البلاغه، خطبه 143.
-------------- صفحه 101
انکار و عناد، ایمان بیاورند. 2. آشنا کردن مردم با معارف و پیامهای الهی و راه و روش تزکیه. چنانکه می فرماید: (هُوَ الّذی بَعَثَ فِی الأُمّیّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَالحِکْمَةَ)(جمعه/2): او کسی است که در میان امیین پیامبری را برانگیخت تا آیات حق را بر آنان فرو خواند و آنان را از رذایل اخلاقی پاکیزه گرداند و کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد. 3. برپا داشتن قسط در جامعه بشری. چنانکه می فرماید: (لَقَدْأَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَالمِیزانَ لِیَقُومَ الناسُ بِالقِسطِ) (حدید/25): ما پیامبران را با دلایل روشن فرستادیم و همراه آنان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قسط را به پا دارند. مسلماً برپا داشتن قسط در گرو این است که انسانها عدالت را در ابعاد و زمینه های مختلف بشناسند، و از طریق حکومت الهی آن را تحقق بخشند. 4. داوری در موارد اختلاف. چنانکه می فرماید:(کانَ النّاسُ أُمّةً واحِدةً فَبَعَثَ اللّهُ النَبِیّینَ مُبَشّرینَ وَمُنْذِرینَ وَأَنزَل مَعَهُمُ الکِتابَ بِالحَقِّ لِیَحْکُمَ بَینَ الناسِ فِیما اختَلَفُوا فیهِ) (بقره/213): مردم یک دسته بیش نبودند ( تا اینکه در میان آنان اختلاف پدید آمد)، سپس خدا پیامبران را، نویدبخش و بیم دهنده، بر انگیخت و همراه آنان کتاب را فرو فرستاد تا بین مردم در آنچه اختلاف کرده اند داوری کند. بدیهی است اختلافات مردم منحصر به عقاید نبوده، بلکه شئون مختلف زندگی را در بر می گیرد. 5. اتمام حجت بر بندگان. چنانکه می فرماید:(رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ
-------------- صفحه 102
مُنْذِرینَ لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعَد الرُّسُلِ وَ کانَ اللّهُ عَزیزاً حَکیماً)(نساء/165): پیامبرانی نوید دهنده و بیم دهنده را برانگیخت تا پس از آمدن پیامبران مردم حجت و عذری نزد خدا نداشته باشند، و خداوند قدرتمند و حکیم است. مسلّماً خدا در آفرینش انسان هدفی برای خلقت دارد که این هدف از طریق تنظیم برنامه ای کامل در همه شئون زندگی بشر صورت می پذیرد، و این برنامه باید به گونه ای از طریق خدا به بشر برسد که حجت بر وی تمام شود و بعداً عذر نیاورد که من راه و رسم درست زندگی را نمی دانستم.
-------------- صفحه 103
راههای شناخت پیامبران
اصل پنجاه و ششم
فطرت بشر ایجاب می کند که هیچ ادعایی را بدون دلیل نپذیرد، و هرکس مدعایی را بدون دلیل بپذیرد بر خلاف فطرت انسانی خویش عمل کرده است. ادعای نبوت عظیم ترین ادعایی است که بشر می تواند داشته باشد، و طبعاً برای اثبات چنین مدعای بزرگی بایستی دلیل قاطع و استواری ارائه کند. این دلیل می تواند یکی از سه امر زیر باشد: الف ـ پیامبر پیشین، که نبوت او با دلایل قطعی ثابت شده است، بر نبوت پیامبر بعدی تصریح کند. چنانکه حضرت مسیح(علیه السلام) بر نبوت پیامبر خاتم (صلی الله علیه وآله وسلم) تصریح کرد و آمدن او را بشارت داد.(1) ب ـ قراین و شواهد گوناگون بر صدق ادعای او گواهی دهد. این دلایل را می توان در سیره زندگی، محتوای دعوت، شخصیتهایی که به او گرویده اند، و نیز روش دعوت او به دست آورد. امروزه در محاکم جهان برای شناسایی حق از باطل و مجرم از بی گناه همین راه را می پیمایند، و در صدر اسلام نیز با استفاده از همین روش به راستگویی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) پی می بردند.(2)
--------------
1 . سوره صف/6. 2 . پوینده این راه قیصر، پادشاه روم بود، تاریخ طبری 3/240، حوادث سال ششم هجرت.
-------------- صفحه 104 ج ـ آوردن معجزه. یعنی همراه با دعوی نبوت، کاری خارق العاده انجام دهد، و دیگران را به تحدّی دعوت نماید، و آن کار خارق العاده با ادعای او هماهنگ باشد. دو راه نخست عمومیت ندارد، در حالیکه راه سوم همگانی بوده و در طول تاریخ نبوت، بشر برای شناخت پیامبران از این راه استفاده کرده، و پیامبران نیز برای اثبات دعوی خود از آن بهره گرفته اند. اصل پنجاه و هفتم
میان معجزه و صدق دعوی نبوت، رابطه ای منطقی برقرار است. زیرا اگر آورنده معجزه در ادعای خود راستگو باشد، طبعاً مطلب ثابت می شود; و اگر فرض کنیم در ادعای خود دروغگو باشد بر خداوند حکیم، که به هدایت بندگان خود علاقمند می باشد، شایسته نیست که چنین قدرتی را در اختیار او قرار دهد. چون مردم با مشاهده این قدرت خارق العاده به او ایمان می آورند و به سخنان او عمل می کنند. در نتیجه هرگاه او در ادعای خود دروغگو باشد، آنان را گمراه می کند، و این امر با عدل و حکمت الهی منافات دارد. این مسئله یکی از متفرعات قاعده حسن و قبح عقلی است که قبلاً درباره آن بحث شد. اصل پنجاه و هشتم
انجام کار خارق العاده که همراه و هماهنگ با دعوی نبوت باشد، «معجزه» نام دارد، ولی اگر کار خارق العاده از بنده صالح خدا سر بزند که مدعی نبوت نباشد، «کرامت» نامیده می شود. گواه این امر که بندگان صالح خدا (از غیر پیامبران) نیز می توانند مبدء کارهای خارق العاده شوند، یکی نزول
-------------- صفحه 105
مائده آسمانی برای حضرت مریم، و دیگری انتقال تخت ملکه سبا در یک لحظه از یمن به فلسطین توسط فردی برجسته از یاران حضرت سلیمان (آصف بن برخیا) می باشد که قرآن از هر دوی آنها خبر داده است. درباره مریم می فرماید: (کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیّا المِحْرابَ وَجَدَعِنْدَها رِزْقاً...)(آل عمران/37): هر وقت که زکریا وارد محراب او می شد پیش او خوردنی می یافت می گفت ای مریم اینها برای تو از کجاست ؟! مریم می گفت از جانب خدا. در باره ماجرای تخت بلقیس نیز می فرماید: ( قالَ الّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتاب أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْل أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ) (نمل/40):آن کس که نزد او دانشی از کتاب بود، گفت من آن را پیش از آنکه چشم بر هم زنی نزد تو می آورم. اصل پنجاه و نهم
تفاوت معجزه با دیگر امور خارق العاده در امور زیر خلاصه می شود: الف ـ آموزش ناپذیری: آورنده معجزه بدون سابقه هر نوع آموزش دست به اعجاز می زند، در حالیکه انجام یافتن امور خارق العاده دیگر، نتیجه یک رشته آموزشها و تمرینهاست. موسی بن عمران (علیه السلام) پس از سپری کردن دوران جوانی راهی مصر شد. در نیمه راه به نبوت و رسالت مبعوث گردید و خطاب آمد که ای موسی عصا را بیفکن.چون افکند ناگهان به صورت اژدها درآمد،به گونه ای که خود موسی وحشت کرد. نیز به موسی خطاب شد که دست خود را از بغل بیرون آر، چون برآورد، نوری از آن درخشش نمود که چشم را خیره می ساخت.(1)
--------------
1 . قصص/32ـ31.
-------------- صفحه 106 ولی درباره ساحران عصر سلیمان یادآور می شود: (یُعَلِّمُونَ الناسَ السِّحْرَ...فَیتعلَّمُونَ مِنْهما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوجِهِ)(بقره/102): شیاطین سحر را به مردم می آموختند... و مردم نیز از آن دو ملک، مطالبی می آموختند که به واسطه آن میان زن و شوهر جدایی می انداختند. ب ـ معارضه ناپذیری: معجزه، از آنجا که از قدرت نامتناهی الهی سرچشمه می گیرد، معارضه ناپذیر است، در حالیکه جادو و سحر و نظایر آن از قبیل کار مرتاضان چون از قدرت محدود بشر سرچشمه می گیرد قابل معارضه و اتیان بمثل است. ج ـ عدم محدودیت: معجزات پیامبران محدود به یک نوع یا دو نوع نبوده،و به قدری مختلف و متنوع است که نمی توان در میان آنها قدر مشترکی یافت. مثلاً انداختن عصا و تبدیل شدن آن به اژدها کجا، و دست از گریبان بیرون آوردن و درخشش آن کجا؟! نیز این دو معجزه کجا و جاری شدن چشمه های آب توسط زدن عصا به سنگ کجا؟!(1) همچنین این سه معجزه کجا و زدن عصا به دریا و شکافتن آب دریا کجا؟!(2) درباره حضرت عیسی نیز می خوانیم از گِل،پرنده ای می ساخت، سپس در آن می دمید و به اذن خدا حیات می یافت. افزون بر این عمل، با کشیدن دست بر روی نابینایان و بیماران مبتلا به پیسی، آنها را شفا می بخشید. همچنین مردگان را زنده می کرد و از اندوخته های داخل خانه ها خبر می داد.(3) د ـ اصولاً آورندگان معجزه یا کرامت با کسان دیگری چون ساحران که دست به کارهای خارق العاده می زنند،هم از نظر هدف، و هم از حیث روحیات متمایزند. گروه نخست اهداف والایی را تعقیب می کنند، در حالیکه گروه دوم اهداف دنیوی دارند; و طبعاً روحیات آنها نیز با هم متفاوت است.
--------------
1 . بقره/60. 2 . شعراء /63. 3 . آل عمران /42.
-------------- صفحه 107
وحی و نبوت
اصل شصتم
در اصل پیش، طرق شناخت پیامبر واقعی از مدعیان دروغین آن بیان گردید. اینک باید راه ارتباط پیامبر با عالم غیب را که «وحی» است بررسی کنیم. «وحی»، که مهمترین راه ارتباط پیامبران با عالم غیب است، مولود غریزه یا عقل بشری نیست، بلکه آگاهی ویژه ای است که خدا آن را در اختیار پیامبران قرار داده است، تا پیامهای الهی را به بشر برسانند. قرآن وحی را چنین وصف می کند:(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمینُ * عَلی قَلْبِکَ)(شعراء/193ـ194): این قرآن را روح الأمین(فرشته وحی) بر قلب تو فرود آورده است. این آیه ناظر به این است که آگاهی پیامبر از پیامهای الهی، نتیجه به کارگیری اموری همچون حواس ظاهری و نظایر آن نیست، بلکه فرشته وحی آن را بر قلب پیامبر فرود می آورد.(1) بنابراین نمی توان حقیقت پیچیده وحی را با مقیاسهای عادی تبیین کرد. در حقیقت، نزول وحی یکی از مظاهر غیب است که باید به آن ایمان آورد، هرچند حقیقت آن برای ما روشن نباشد. چنانکه می فرماید:(الّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالغَیْبِ) (بقره/3).
--------------
1 . البته راه وحی الهی به پیامبران منحصر در نزول فرشته وحی نیست، بلکه راههای دیگری نیز دارد که در آیه 51 سوره شوری بیان شده است، وتوضیح آن در اصل سی وهشتم گذشت.
-------------- صفحه 108 اصل شصت ویکم
کسانی که می خواهند هر چیز را با مقیاسهای مادی و ابزار حسی بسنجند و حقایق غیبی را در قوالب حسی محصور کنند، وحی الهی را به صورتهای گوناگون توجیه کرده اند، که همه آنها از نظر ما باطل است. ذیلاً به نقل و نقد این گونه توجیهات می پردازیم. الف ـ گروهی از نویسندگان، پیامبران را از نوابغ بشر دانسته و وحی را محصول تفکر و اعمال حواس باطنی آنان پنداشته اند. به پندار این گروه،حقیقت روح الامین، روح و نفس پاک این دسته از نوابغ، و کتاب آسمانی نیز همان افکار بلند و والای آنهاست. این گونه تفسیر از وحی، نشانه خودباختگی در مقابل دانش تجربی جدید است که تنها به روشهای حسی اعتماد دارد. مشکل مهم این نظریه آن است که با سخنان پیامبران الهی منافات دارد، زیرا آنان پیوسته اعلان می کردند که آنچه برای بشر آورده اند جز وحی الهی چیزی نیست بنابر این، لازمه تفسیر فوق این است که پیامبران افرادی دروغگو باشند، و این با مقام والا و راستی و درستی آنان که تاریخ از آن خبر داده است، سازگار نیست. به دیگر سخن: مصلحان دوگونه اند: مصلحانی که برنامه خود را به خدا نسبت داده اند، و مصلحانی که برنامه خود را زاییده افکار خویش معرفی می کنند، و چه بسا هر دو گروه نیز دلسوز و خیرخواه باشند. بنابر این نمی توان این دو صنف مصلح را یکی دانست. ب ـ گروهی دیگر، به همان انگیزه که در نظریه پیشین بیان شد، وحی را نتیجه تجلی حالات روحی پیامبر می دانند. به ادعای اینان، پیامبر به علت ایمان استواری که به خدا دارد، در سایه عبادت بسیار خویش، به مرتبه ای
-------------- صفحه 109
می رسد که یک رشته حقایق عالی را در درون خود می یابد، و تصور می کند که از جهان غیب بر او القا شده است، در حالیکه دریافتهای مزبور مبدء و سرچشمه ای جز نفس او ندارد. صاحبان این نظریه اظهار می دارند که ما در راستگویی پیامبران شک نداریم و معتقدیم که آنان حقیقتاً یک رشته حقایق برین را مشاهده می کنند، ولی سخن در منشأ این حقایق عالی است،پیامبران تصور می کنند این حقایق از عالم بیرون و جهان غیب به آنان القا شده است، در حالیکه سرچشمه آن همان نفس آنان است.(1) این نظریه، سخن جدیدی نیست، بلکه ارائه یکی از نظریات دوران جاهلیت درباره وحی، منتها با پوششی جدید است. حاصل این نظریه آن است که وحی نتیجه تخیّل پیامبران و فرو رفتن آنان در خویشتن است،و آنان از کثرت تفکر درباره خدا و عبادت و اندیشه اصلاح بشر، ناگهان حقایقی را در برابر خود مجسم می بینند و گمان می کنند که از عالم غیب بر آنان القا می شود، و این به نحوی همان تصور عرب جاهلی درباره وحی است که می گفتند: (أَضْغاثُ أَحْلامِ) (انبیاء/5): یعنی وحی افکار آشفته ای است که پیامبر می بیند. قرآن در آیات دیگر این نظریه را بشدت رد کرده و می گوید: اینکه پیامبر مدعی دیدن فرشته وحی است راستگوست، نه قلب او خطا کرده و نه چشمش، چنانکه می فرماید: (ما کَذَبَ الفُؤادُ ما رَأی). نیز می فرماید: (ما زاغ البَصَرُ وَ ما طَغی) (نجم 11و17): دل آنچه را که چشم دید، تکذیب نکرد و هرگز دیدگان او لغزش نیافت و خطا نرفت. یعنی واقعاً فرشته وحی را دید، هم با دید ظاهر و هم با دید باطن.
--------------
1 . سیّد محمّد رشید رضا، وحی محمّدی، ص66.
-------------- صفحه 110
عصمت پیامبران
اصل شصت و دوم عصمت به معنی مصونیت بوده و در باب نبوت دارای مراتب زیر است: الف ـ عصمت در مقام دریافت، حفظ و ابلاغ وحی; ب ـ عصمت از معصیت و گناه; ج ـ عصمت از خطا و اشتباه در امور فردی و اجتماعی. عصمت پیامبران در مرحله نخست، مورد اتفاق همگان است، زیرا احتمال هر نوع لغزش و خطا در این مرحله، اطمینان و وثوق مردم را خدشه دار می سازد و دیگر پیامهای پیامبر مورد اعتماد و اطمینان نخواهد بود، در نتیجه هدف نبوت نقض می شود. گذشته از این، قرآن کریم یادآور می شود که خداوند پیامبر را تحت مراقبت کامل قرار داده است تا وحی الهی به صورت صحیح به بشر ابلاغ شود، چنانکه می فرماید:(عالِمُ الغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْن یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً* لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رِبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیء عَدَداً) (جن/26ـ28): او آگاه از غیب است، و حقایق غیبی را بر کسی آشکار نمی سازد، مگر آن کس که مانند پیامبر مورد رضایت او است، پس برای مراقبت از وی، پیش رو
-------------- صفحه 111
و پشت سر او، نگهبانی می گمارد تا بداند (=محقق شود) که آنان پیامهای پروردگارشان را رسانده اند، و خدا به آنچه نزد آنها است احاطه دارد، و همه چیز را شمارش کرده است. در آیه یاد شده، دو نوع نگهبان برای صیانت از وحی وارد شده است: الف ـ فرشتگانی که پیامبر را از هر سو احاطه می کنند; ب ـ خداوند بزرگ که بر پیامبر و فرشتگان احاطه دارد. علت این مراقبت کامل نیز تحقق یافتن غرض نبوت یعنی رسیدن وحی خداوند به بشر است. اصل شصت و سوم
پیامبران الهی، در عمل به احکام شریعت، از هرگونه گناه و لغزش مصونیت دارند، و اصولاً هدف از بعثت پیامبران در صورتی تحقق می پذیرد که آنان از چنین مصونیتی برخوردار باشند. زیرا اگر آنان به احکام الهی که خود ابلاغ می کنند دقیقاً پایبند نباشند، اعتماد به صدق گفتار آنها از میان می رود و در نتیجه هدف نبوت تحقق نمی یابد. محقق طوسی در عبارت کوتاه خود به این برهان چنین اشاره کرده است:«وَ یجبُ فی النبیّ العِصْمةُ لیحصُلَ الوثوقُ فیحصلَ الغرضُ»(1): عصمت برای پیامبران لازم است تا وثوق به گفتار آنها حاصل شود، وغرض از نبوت تحقق یابد. عصمت پیامبران از گناه، در آیات گوناگون مورد تأکید قرآن کریم قرار گرفته است، که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
--------------
1 . کشف المراد، ص 349، بحث نبوت.
-------------- صفحه 112 الف ـ قرآن پیامبران را هدایت شدگان و برگزیدگان از جانب خداوند می داند: (وَاجْتَبَیْناهُمْ وَهَدَیْناهُمْ إِلی صِراط مُسْتَقیم) (انعام/87). ب ـ یادآور می شود آن کس را که خدا هدایت می کند، هیچکس قادر به گمراه ساختن وی نیست: (وَمَنْ یَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ)(زمر/37). ج ـ معصیت را ضلالت می داند: (وَ لَقَدْأَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاّ کَثِیراً) (یس/62). از مجموع این آیات استفاده می شود که پیامبران از هر نوع ضلالت و معصیت پیراسته اند. افزون بر این، آن برهان عقلی که قبلاً بر ضرورت عصمت پیامبران اقامه کردیم، بر لزوم عصمت آنان قبل از بعثت نیز دلالت می کند. زیرا اگر انسانی پاسی از عمر خود را در گناه و گمراهی صرف کند و سپس پرچم هدایت را به دست بگیرد، چندان مورد اعتماد مردم قرار نمی گیرد، ولی کسی که از آغاز عمر از هرگونه آلودگی پیراسته بوده به خوبی قادر به جلب اعتماد مردم خواهد بود. علاوه غرضورزان و منکران رسالت می توانند به سادگی روی گذشته های تاریک وی انگشت نهاده و به ترور شخصیت و مخدوش ساختن پیام وی بپردازند. در چنین محیطی، تنها انسانی که در اثر یک عمر پاکی و درستی «محمد امین» لقب گرفته، می تواند با شخصیت تابناک خویش، آفتابوار حجاب تبلیغات سوء دشمن را کنار زند و با پایداری واستقامت شگرف خویش، تدریجاً محیط تاریک جاهلیت را روشن سازد. گذشته از این، بدیهی است انسانی که از آغاز زندگی دارای مقام عصمت از گناه بوده است، از انسانی که فقط پس از بعثت دارای چنین مقامی شده است، برتر است و نقش هدایتی او نیز بیشتر خواهد بود، و مقتضای حکمت الهی این است که فعل احسن و اکمل را برگزیند.
-------------- صفحه 113 اصل شصت وچهارم
پیامبران، علاوه بر عصمت از گناه، در موارد زیر نیز مصون از خطا بوده اند: الف ـ داوری در منازعات: پیامبران از جانب خدا مأموریت داشته اند که بر طبق موازین قضا داوری کنند، یعنی از مدعی شاهد بطلبند، و اگر مدعی شاهدی نداشت، از منکر سوگند بخواهند، وهیچگاه با این میزان الهی مخالفت نکرده اند. ولی ممکن است شاهد عمداً یا سهواً بر خلاف واقع گواهی داده، ویا منکر به دروغ یا از روی اشتباه سوگند یاد کند و در نتیجه حکم پیامبر مطابق واقع نباشد، این نوع مخالفت ضرری به عصمت پیامبران نمی زند، زیرا او مأمور است بر طبق میزان الهی قضاوت کند، و آنجا که داوری او بر خلاف واقع باشد، او از خطای حکم خود آگاه است، گرچه به خاطر مصالح اجتماعی مأمور به عمل بر وفق آن نمی باشد. ب ـ تشخیص موضوعات احکام دینی مثلاً فلان مایع شراب است یانه. ج ـ مسائل اجتماعی و تشخیص مصالح ومفاسد امور. د ـ مسائل عادی زندگی. دلیل عصمت در موارد سه مورد اخیر، این است که در ذهن غالب افراد، خطا در این گونه مسائل با خطا در احکام دینی ملازمه دارد. در نتیجه، ارتکاب خطا در این مسائل، اطمینان مردم را نسبت به شخص پیامبر خدشه دار ساخته و نهایتاً مایه خدشه دار شدن غرض بعثت می گردد. هرچند لزوم عصمت در دو صورت نخست، روشن تر از عصمت در صورت اخیر است.
-------------- صفحه 114 اصل شصت و پنجم
یکی از مراتب عصمت آن است که در وجود پیامبران اموری نباشد که مایه دوری گزیدن مردم از آنان است. همگی می دانیم برخی از بیماریهای جسمی، یا برخی از خصلتهای روحی که حاکی از دنائت و پستی انسان است، مایه تنفر و انزجار مردم می کردد. طبعاً پیامبران بایستی از این گونه معایب جسمی و روانی منزّه باشند، زیرا انزجار مردم از پیامبر و دوری گزیدن از او، با هدف بعثت ـ که ابلاغ رسالات الهی توسط پیامبر به آنان است ـ منافات دارد. نیز یادآور می شویم که حکم عقل در اینجا به معنی کشف یک واقعیت است، و اینکه، با توجه به حکمت خدا باید کسانی به پیامبری برگزیده شوند که پیراسته از چنین عیوبی باشند.(1) اصل شصت و ششم
حکم قاطع عقل و داوری صریح قرآن را درباره لزوم عصمت پیامبران دانستیم، ولی در این زمینه برخی از آیات ـ در بَدْوِنظر ـ حاکی از صدور گناه
--------------
1 . داوری خرد در این مورد یک داوری قطعی است. بنابر این، برخی از روایاتی که درباره «ایوب» پیامبر (علیه السلام) وارد شده و حاکی از ابتلای او به بیماریهای تنفرآور می باشد، گذشته از اینکه با حکم قطعی عقل مخالفت دارد، با روایاتی نیز که از ائمه اهل بیت (علیهم السلام) رسیده است مخالف است. امام صادق (علیه السلام) از پدران بزرگوار خود نقل می کند: حضرت ایوب، در طول بیماری خود، بوی بد یا صورت نازیبا پیدا نکرد و هرگز از بدن او چرک و خون و چیزی که مردم از آن تنفر دارند بیرون نیامد. سنت خدا درباره انبیا و اولیایگرامیخود، چنین است. دوری مردم از ایّوب، به علت فقر مالی وضعف ظاهری او بود، ولی آنان از مقام و منزلت اودر نزد خدا آگاه نبودند (خصال، ج1، ابواب هفتگانه، حدیث107ـ ص400) طبعاً روایاتی که بر خلاف این مطلب دلالت دارند، پایه اساسی نداشته و قابل قبول نیستند.
-------------- صفحه 115
از آنان می باشد (مانند آیات وارده در باره حضرت آدم و غیر آن). در این موارد چه باید گفت؟ در پاسخ باید خاطر نشان ساخت: مسلّماً، به حکم اینکه هیچگونه تناقضی در قرآن راه ندارد، باید با توجه به قرائن موجود در خود آیات، به مراد واقعی آنها پی برد، و در این موارد ظهور بدوی هرگز نمی تواند ملاک قضاوت و داوری عجولانه قرار گیرد. خوشبختانه مفسران و متکلمان بزرگ شیعه، به تفسیر این آیات پرداخته، و حتی برخی از آنان در این باره کتابهای مستقلی تألیف کرده اند. از آنجا که بحث درباره تک تک این آیات از گنجایش این رساله بیرون است، علاقمندان می توانند به کتب مزبور مراجعه کنند.(1) اصل شصت و هفتم
عامل و منشأ عصمت را می توان در دو چیز خلاصه کرد: الف ـ پیامبران (و اولیای خاص الهی) از حیث معرفت و شناخت خداوند در پایه بسیار رفیعی قرار دارند که هیچگاه رضا و خشنودی حضرت حق را با چیزی عوض نمی کنند. به عبارت دیگر، درک آنان از عظمت الهی و جمال وجلال شگرف وی، مانع از آن می شود که به چیزی غیر از خدا توجه نمایند، و اندیشه ای جز رضای خدا را در سر بپرورند. این مرتبه از معرفت همان است که امیر مؤمنان (علیه السلام) می فرماید: ما رأیتُ شیئاً إلاّو رَأیتُ اللّهَ قَبْلَهُ وبعدَه و مَعَهُ: هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه پیش و پس و همراه با دیدن آن، خدا را دیدم. و امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید: «و لکنّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ وَتِلْکَ عِبادةُ الکِرام»(2): من
--------------
1 . تنزیه الأنبیاء، سید مرتضی; عصمة الأنبیاء، فخر الدین رازی; مفاهیم القرآن، جعفر سبحانی، ج5، بخش عصمت پیامبران. 2 . بحار الأنوار، 70/22.
-------------- صفحه 116
خدا را از روی دوستی با او پرستش می کنم، و چنین است عبادت بزرگواران. ب ـ آگاهی کامل پیامبران از نتایج درخشان طاعت وپی آمدهای سوء معصیت، سبب مصونیت آنان از نافرمانی خدا می باشد. البته عصمت گسترده و همه جانبه، مخصوص گروه خاصی از اولیای الهی است، ولی در عین حال برخی از مؤمنان پرهیزگار نیز، در بخش عظیمی از افعال خویش، از ارتکاب گناه مصون می باشند، مثلاً یک فرد متقی هرگز به هیچ قیمتی دست به خودکشی نمی زند، یا افراد بی گناه را نمی کشد.(1) بالاتر از این، حتی افراد عادی هم نسبت به برخی از امور مصونیت دارند. فی المثل هیچ فردی به هیچ قیمت حاضر نمی شود به سیم لختی که برق در آن جریان دارد، دست بزند. پیداست که مصونیت در این گونه موارد، ناشی از علم قطعی شخص به آثار سوء عمل خویش است; حال اگر چنین علمی در مورد تبعات بسیار خطرناک گناهان نیز حاصل گردد، قویّاً مایه مصونیت فرد از گناه خواهد بود. اصل شصت و هشتم
با توجه به منشأ عصمت، یادآور می شویم که عصمت با آزادی و اختیار معصوم منافات ندارد، بلکه فرد معصوم با وجود داشتن معرفت کامل نسبت به خدا و آثار اطاعت و معصیت، می تواند گناهی را انجام دهد، هرچند از این قدرت هرگز استفاده نمی کند. درست مانند پدر مهربان نسبت به فرزند خود که بر کشتن فرزندش قدرت دارد، ولی هرگز این کار را انجام نمی دهد. روشنتر از این، عدم صدور قبیح از خداوند است. خدای قادر مطلق می تواند افراد مطیع
--------------
1 . امیر مؤمنان درباره این گروه می فرماید:« هم والجنّة کمن قد رآها و هم فیها منعمّون، وهم و النّار کمن قد رآها و هم فیها معذّبون»: آنان نسبت به بهشت بسان کسی می باشند که آن را دیده و از نعمت های آن برخوردار می باشند، و نسبت به دوزخ همانند کسی می باشند که آن را دیده و گرفتار عذاب آن شده اند. (نهج البلاغه، خطبه همام شماره 193).
-------------- صفحه 117
را وارد دوزخ ساخته و بالعکس اشخاص عاصی را وارد بهشت نماید،ولی عدل وحکمت وی مانع از آن است که چنین فعلی را انجام دهد. از این بیان روشن می شود که ترک گناه و انجام عبادت و طاعت، برای معصومین افتخار بزرگی است، زیرا آنان در عین توانایی بر گناه، هیچگاه مرتکب آن نمی شوند. اصل شصت و نهم
ما، در عین اعتقاد به عصمت تمام پیامبران، عصمت را ملازم با نبوت نمی دانیم. چه، ممکن است فردی معصوم باشد امّا پیامبر نباشد. قرآن کریم درباره حضرت مریم می فرماید:(یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلی نِساءِالعالَمینَ) (آل عمران/42): ای مریم خداوند تورا از میان زنان برگزید، و از گناه پاک گردانید، و بر زنان جهان برتری داد. از اینکه قرآن در مورد مریم لفظ «اصطفاء» را به کار برده، روشن می شود که وی معصوم بوده است، زیرا در باره پیامبران نیز واژه «اصطفاء» به کار رفته است:(إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدمَ وَ نُوحاً وَآلَ إِبْراهیمَ وَآلَ عِمْران عَلَی العالَمینَ)(آل عمران/33). گذشته از این، در آیه مزبور از تطهیر مریم سخن به میان آمد، و مقصود پاکی وی از هر نوع پلیدی است، نه تبرئه اش از اتهام گناه در مورد فرزندش که یهود او را متهم ساخته بودند. زیرا تبرئه مریم ازاین گناه، در همان روزهای نخست تولد عیسی (علیه السلام) با تکلم وی (1) به اثبات رسید و دیگر نیازی به این بیان مجدد نیست. گذشته از این، آیه تطهیر مریم به حکم سیاق آیات مربوط به دورانی است که او ملازم محراب بوده وهنوز به عیسی باردار نشده بود، بنابر این اتهامی به میان نیامده بود تا تطهیر مربوط به آن اتهام باشد.
--------------
1 . فأشارت إلیه...(مریم/29).
-------------- صفحه 118 صفحه 119
بخش ششم: نبوت خاصه
بخش ششم
کلیات عقاید
5
نبوّت خاصه -------------- صفحه 120
-------------- صفحه 121 اصل هفتادم
در فصل گذشته درباره نبوت به صورت کلی سخن گفتیم، در این فصل درباره خصوص نبوت پیامبر اسلام یعنی حضرت محمد بن عبد اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) سخن می گوییم. قبلاً یادآور شدیم که نبوت پیامبران از سه طریق قابل اثبات است: الف ـ معجزه ای که همراه با دعوی نبوت آورده می شود; ب ـ گردآوری قرائن و شواهد، که به صدق دعوی اوگواهی می دهند; ج ـ تصدیق پیامبر پیشین. نبوت پیامبر اسلام را می توان از هر سه راه فوق اثبات کرد، که ما به صورت فشرده آنها را بیان می کنیم. قرآن یا معجزه جاودان
تاریخ قطعی گواهی می دهد که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) دعوت خود را با معجزات گوناگون مطرح ساخته است. ولی در میان این معجزات، حضرت روی یکی از آنها ـ که در حقیقت معجزه جاودان اوست ـ تأکید اساسی داشت: وآن قرآن کریم است. پیامبر اسلام نبوت خویش را با آوردن این کتاب آسمانی اعلان نموده و جهانیان را به مقابله با آن دعوت کرد، و به رغم تحدّی آشکار و قاطع قرآن، هیچکس نتوانست در عصر بعثت مانند آن را بیاورد. امروز نیز پس از گذشت قرنها، قرآن همچنان تحدّی خود را اعلان کرده و می گوید:(لَئِنِ اجْتَمَعَتِ
-------------- صفحه 122
الإِنْسُ والجنُّ علی أَنْ یَأْتُوا بِمثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهیراً)(اسراء/88):بگو اگر انس وجن دور هم گرد آیند که کتابی مانند این قرآن بیاورند، نمی توانند نظیر آن را بیاورند، هرچند برخی از آنان به برخی دیگر یاری رسانند. قرآن در اینجا در مقام تحدّی می گوید:ای پیامبر، بگو اگر می توانند کتابی مثل این قرآن بیاورند، و در جای دیگر به کمتر از این حدّنیز تنزّل فرموده و می گوید: بگو اگر می توانند، مانند ده سوره و حتی یک سوره از سوره های قرآن را بیاورند. (قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِسُوَر مِثلِهِ مُفتَرَیات) (هود/13). ( فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ) (بقره/23). می دانیم که، دشمنان اسلام در طول 15 قرن که از پیدایش این دین می گذرد، برای ضربه زدن به اسلام از هیچ تلاشی فروگذار نکردند، وحتی از اتهام پیامبر اسلام به سحر و جنون و مانند آن باز ننشستند،ولی هرگز نتوانستند از پس مقابله با قرآن برآیند. چنانکه امروز نیز همه نوع فکر و اندیشه و ادوات را در اختیار دارند ولی توان پاسخگویی به این تحدّی قاطع و آشکار قرآن را ندارند، و این خود گواه آن است که قرآن، چیزی فوق سخن انسان است. اصل هفتاد و یکم
پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) معجزات گوناگونی داشت، که شرح آن در کتب تاریخ و حدیث ضبط شده است. امّا در آن میان، معجزه جاویدان او که در تمامی ادوار می درخشد، قرآن کریم است و سرّاینکه رسول گرامی اسلام با چنین معجزه ای از دیگر پیامبران امتیاز یافته، این است که آئین او، آئینی خاتم و جاودانه است، و آئین جاودانه نیاز به معجزه ای جاودان دارد تا در هر عصر و نسلی برهان قاطع نبوت باشد، و افراد بشر در طول قرون بتوانند بدون مراجعه به
-------------- صفحه 123
اقوال دیگران مستقیماً به آن مراجعه کنند. قرآن از جهات مختلفی جنبه اعجاز دارد، که بحث گسترده درباره یکایک آنها از گنجایش این رساله بیرون است و ما به طور فشرده آنها را یادآور می شویم: در روز نزول قرآن، نخستین چیزی که چشم جهان عرب و استادان سخن و بلاغت را گرفت همان زیبایی کلمات، شگفتی و تازگی ترکیب، و برتری معانی قرآن بود که از مجموع آن به فصاحت و بلاغت تعبیر می کنند. این ویژگی بر عرب آن روز (و امروز) کاملاً مشهود بوده و از همین رو پیامبر گرامی با تلاوت برخی از آیات قرآن و دعوت مکرّر به تحدّی، قهرمانان عرصه سخن و استادان بلاغت را به خضوع و خشوع وامی داشت و وادارشان می کرد که در برابر عظمت کلام او انگشت حیرت به دندان گرفته، و به فوق بشری بودن آن اذعان کنند. ولید بن مغیره، استاد سخن و شعر قریش، پس از شنیدن آیاتی چند از پیامبر اکرم درباره آن چنین داوری کرد:«به خدا سوگند، هم اکنون از محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) سخنی شنیدم که نه به سخن انسانها، و نه به سخن جنّیان می ماند. سخنی است دارای شیرینی و زیبایی خاص. شاخه های کلام وی پربار، و ریشه آن پربرکت است; سخنی است والا که هیچ سخنی برجسته تر از آن نیست، یعنی هرگز قابل رقابت نمی باشد».(1) این تنها ولید بن مغیره نیست که در برابر جمال ظاهری و شکوه معنوی قرآن سر تعظیم فرود آورده است، بلکه دیگر بلغای عرب نیز نظیر عتبة بن ربیعة و طفیل بن عمرو نیز اظهار عجز کرده و به اعجاز ادبی قرآن اعتراف کرده اند.
--------------
1 . مجمع البیان، 5/387.
-------------- صفحه 124
البته، عرب جاهلی به علت پایین بودن سطح فرهنگ خویش، از قرآن جز این جنبه از اعجاز را درک نمی کرد، امّا زمانی که اسلام، خورشیدوار، بر ربع مسکون جهان تابید، متفکران جهان به غور و تأمّل در آیات بلند این کتاب پرداخته و علاوه بر جهات ادبی، از جهات دیگر قرآن نیز که هر یک مستقلاً گواهی روشن بر ارتباط آن با عالَمِ قدس است بهره گرفتند و در هر عصر، نکته هایی تازه از حقایق بی پایان آن آموختند، که این رشته همچنان ادامه دارد.... اصل هفتاد و دوم
در اصل پیش، اعجاز ادبی قرآن را به اختصار بیان کردیم. اکنون برآنیم که به طور فشرده به جلوه های دیگری از اعجاز قرآن اشاره کنیم. اگر اعجاز ادبی قرآن، تنها برای کسانی قابل درک است که در زبان عربی مهارت کافی داشته باشند، خوشبختانه دیگر جلوه های اعجاز قرآن برای دیگران نیز قابل فهم است. الف ـ آورنده قرآن، یک فرد امّی و درس ناخوانده است; نه مدرسه ای رفته، نه در برابر استادی زانو زده، و نه کتابی را خوانده است، چنانکه می فرماید: (وَماکُنْتَ تَتْلُوا من قبلِهِ مِنْ کتاب ولا تَخُطُّهُ بیمینِک إذاً لارتابَ المُبْطِلونَ)(عنکبوت/48): پیش از این نه کتابی می خواندی و نه با دست چیزی می نوشتی، که اگر غیر از این بود باطل گرایان ]در حقانیت رسالت تو[ تردید می کردند. پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) این آیه را بر مردمی تلاوت کرد که از کارنامه زندگی او کاملاً مطلع بودند. طبعاً اگر وی سابقه تحصیل داشت او را در این ادعا تکذیب می کردند، و اگر می بینیم برخی او را متهم می کردند که «قرآن را بشری
-------------- صفحه 125
به وی می آموزد»(1) این تهمت نیز بسان دیگر تهمتها کاملاً بی اساس بود، چنانکه قرآن این اتهام را رد کرده و می فرماید:«آن کس که می گویند قرآن را به پیامبر آموخته، از غیر عرب است، در حالیکه زبان قرآن زبان عربی فصیح است.(2) ب ـ قرآن طی مدت بیست و سه سال در شرایط گوناگون (صلح و جنگ، سفر وحضر، و...) توسط پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) تلاوت شده است. طبیعت یک چنین سخن گفتنی ایجاب می کند که درگفتار گوینده نوعی دوگانگی بلکه چندگانگی پیش آید. مؤلفانی که کتاب خود را در شرایطی یکسان و با رعایت اصول هماهنگی می نویسند، چه بسا دچار اختلاف و ناهماهنگی در کلام می شوند، چه رسد به کسانی که سخنی را به تدریج، و در اوضاع و احوال مختلف، القا می کنند. در خور توجه است که قرآن کریم درباره موضوعات گوناگون از الهیّات، تاریخ، تشریع و قانونگذاری، اخلاق، طبیعت و غیره سخن گفته، و در عین مجموعه آن وی از سر تا به بُن دارای عالیترین نوع هماهنگی و انسجام از نظر محتوا، و سبک سخن گفتن است. قرآن خود این جنبه از اعجاز را یادآور شده و می فرماید:(أَفَلا یَتَدبَّرُونَ الْقُرآنَ وَ لَو کانَ مِنْ عِنْدِ غیرِ اللّهِ لَوَجَدوا فیهِ اخْتلافاً کثیراً)(نساء/82): آیا در قرآن تدبّر نمی کنند؟ اگر از جانب غیر خدا بود، در آن اختلاف بسیار می یافتند. ج ـ قرآن کریم، فطرت ثابت انسان را مدّنظر قرار داده و بر اساس آن قانونگذاری کرده است. در نتیجه این بینش اساسی، به همه ابعاد روح و زوایای حیات انسان توجه کرده و اصولی کلی را، که هرگز کهنگی و زوال نمی پذیرد، یادآور شده است.
--------------
1 . نحل/103. 2 . نحل/103.
-------------- صفحه 126 از ویژگیهای قوانین کلّی اسلام آن است که در شرایط گوناگون و محیط های مختلف قابل اجراست، و مسلمانان زمانی که بر بخش عظیمی از جهان دست یافته بودند، در پرتو همین قوانین، قرنها جوامع بشری را با قدرت و عظمت اداره کردند. امام باقر (علیه السلام) می فرماید: «إنّ اللّهَ لم یدَعْ شیئاً تحتاجُ إلیه الأُمّة إلاّ أنْزله فی کتابِه و بیَّنه لرسُولهِ و جَعَلَ لکلّ شیء حدّاً و جَعَل علیه دلیلاً»(1): خداوند هیچ چیزی را که مردم به آن نیازمندند وانگذارده مگر اینکه در کتاب خود از آن سخن گفته و برای رسول خود حکمش را توضیح داده است، و برای هر چیزی حدی، و برای هر حدی دلیلی معین کرده است. اصل هفتاد و سوم
د ـ قرآن در آیات مختلف به مناسبتهای گوناگون اسرار جهان آفرینش را که بشر آن روز از آن آگاهی نداشت بیان کرده است، وکشف این اسرار برای فرد درس نخوانده که در یک جامعه بی خبر از همه چیز زندگی می کند، جز از طریق وحی امکان پذیر نیست. کشف قانون جاذبه از افتخارات علم جدید به شمار می رود و اینک استواری کاخ آفرینش را برپایه آن تفسیر می کنند. قرآن در جمله بسیار کوتاهی پرده از این قانون برداشته و می فرماید:(اللّهُ الّذی رَفَعَ السَّمواتِ بِغَیْرِ عَمَد تَرَونَها) (رعد/2): خدایی که آسمانها را بدون ستون مرئی برافراشته است. کشف قانون زوجیت عمومی یکی دیگر از دست آوردهای علم جدید است، و قرآن کریم در روزگاری که کمترین اطلاعی در این باره موجود نبود از آن خبر داده می فرماید:(وَ مِنْ کُلِّ شَیْء خَلَقْنا زَوجینِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ) (ذاریات/49): از هرچیزی جفت آفریدیم، باشد که متذکر شوید. و
--------------
1 . کافی: 1/59.
-------------- صفحه 127
نمونه های دیگر که در کتابهای تفسیر وکلام یا دائرة المعارف بیان شده اند. هـ ـ قرآن پیش از وقوع برخی حوادث، قاطعانه از آنها خبر داده و گزارهای وی نیز دقیقاً به وقوع پیوست است. نمونه های این امر زیاد است که تنها به یک مورد آن اشاره می کنیم: روزی که رومیان خداپرست مسیحی، مغلوب ساسانیان آتش پرست گردیدند; مشرکان عرب این ماجرا را به فال نیک گرفته و گفتند مانیز بر خداپرستان جزیرة العرب (مسلمانان) پیروز خواهیم شد. قرآن در آن موقع قاطعانه خبر داد:(غُلِبَتِ الرُّومُ * فی أَدْنَی الأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ * فِی بِضْعِ سِنینَ للّهِ الأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ).(روم/2ـ4): رومیان در نزدیکترین زمین (به دیار عرب) مغلوب شدند،و آنان پس از این شکست، در مدت کمی (میان سه تا نه سال) بر حریف پیروز خواهند شد. چیزی نگذشت که این پیشگویی به وقوع پیوست، و همزمان هر دو گروه خداپرست (مسیحیان روم و مسلمانان عربستان) بر دشمنان خویش (ایران ساسانی و مشرکان قریش) پیروز شدند. از این جهت در ذیل آیه از سرور و شادمانی مؤمنان سخن می گوید و می فرماید:(یَوْمَئِذ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ) زیرا این دو پیروزی همزمان رخ دادند. و ـ قرآن زندگانی پیامبران و امتهای پیشین را در سوره های مختلف با تعبیرهای گوناگون بیان کرده است. این سرگذشتها در کتب عهدین (تورات و انجیل)نیز وارد شده است، ولی به هنگام مقایسه روشن می شود که قرآن یکسره وحی الهی است، ولی آنچه در عهدین آمده از دستبرد تحریفگران مصون نمانده است.در گزارش قرآن از زندگی پیامبران، کوچکترین مطلبی بر خلاف عقل و فطرت بی تناسب با مقام والای پیامبران وجود ندارد، در حالیکه در قصص عهدین این نوع نارساییها فراوان است.در این زمینه تنها مقایسه میان قرآن با عهدین در مورد سرگذشت آدم کافی است.
-------------- صفحه 128 اصل هفتاد و چهارم
قرائن و شواهد نبوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)
گردآوری قرائن و شواهدـ چنانکه قبلاً گفتیم ـ از اموری است که می تواند صدق دعوی پامبران را اثبات کند. در اینجا برآنیم که به طور فشرده، به قرائنی که دال بر صحت دعوی پیامبر اسلام است اشاره کنیم. این قرائن عبارتند از: الف ـ سوابق زندگی پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم): مردم قریش پیامبر اسلام را پیش از مبعوث شدن به رسالت، محمد «امین» خوانده و اشیای گرانبها را نزد اوبه امانت می گذاشتند. زمانی که در تجدید بنای کعبه برای نصب حجرالاسود میان چهار قبیله اختلاف رخ داد، همگان پذیرفتند که این کار را عزیز قریش، یعنی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)، انجام دهد. زیرا او مردی امین و پاکدامن است.(1) ب ـ وارستگی از آلودگیهای محیط: پیامبر اسلام در محیطی پرورش یافته بود که در آن جز بت پرستی، قماربازی، زنده به گور کردن دختران، خوردن مردار وخون،و ستم و یغماگری حاکم نبود. مع الوصف در چنین محیطی او انسانی والا بود که به هیچوجه آلوده به این گونه رذایل عقیدتی واخلاقی نشد. ج ـ محتوای دعوت: وقتی به محتوای دعوت پیامبر می نگریم می بینیم وی مردم را درست بر ضد آنچه که در محیط وی رواج داشت فرا می خواند. آنهابت پرست بودند، او به توحید دعوت کرد; معاد را انکار می کردند، او ایمان به معاد را شرط اسلام شمرد; دختران را زنده به گور کرده و برای زن کمترین ارزشی قائل نبودند، امّا او کرامت انسانی را به زن بازگرداند، ربا خوار و ثروت اندوز بودند، او از رباخواری وتکاثر نهی نمود، میگساری و قمار رایج بود، او این امور را کردار شیطانی نامید و اجتناب از آن را فرض دانست....
--------------
1 . سیره ابن هشام، ج1، 209.
-------------- صفحه 129 د ـ ابزار دعوت: وسایل و ابزاری که پیامبر برای نشر دعوت خود از آن کمک گرفت، کاملاً انسانی و اخلاقی بود. حضرتش هرگز از روشهای ضد انسانی همچون بستن آب بر دشمن و آلوده کردن آن، بریدن درختان و غیره کمک نگرفت. بلکه توصیه می کرد به زنان و کودکان و پیرمردان آزار نرسانند، درختان را قطع نکنند، و پیش از اتمام حجت به دشمن، جنگ را شروع ننمایند. از منطقِ ماکیاولیستی «هدف، کاربرد هرگونه وسیله را مجاز می سازد» بیزار بود و برای نمونه در جنگ خیبر، پیشنهاد فردی را برای به زانو درآوردن دشمن از راه مسموم کردن آب آنها نپذیرفت.تاریخ زندگانی وی، سرشار از برخوردهای کریمانه با دشمنان است. هـ ـ شخصیت و خصال گروندگان: ملاحظه روحیات، افکار و رفتار کسانی که به پیامبر ایمان آورده اند می تواند پایه صدق گفتار او را روشن سازد. بدیهی است هرگاه دعوت کسی در انسانهای ممتاز جامعه مؤثر افتد، نشانه صدق و حقانیت دعوت اوست، ولی هرگاه افراد دنیاپرست دور وی را بگیرند، نشانه ضعف ادعای او خواهد بود. در میان گروندگان راستین به پیامبر اسلام انسانهای والایی مانند امیر مؤمنان علی (علیه السلام)، جعفر بن ابی طالب، سلمان، ابوذر، بلال، مصعب، ابن مسعود، مقداد و عمّار را می بینیم که تاریخ به خصایل انسانی و زهد و تقوی و جهاد و ایثار و پاکی و درستی آنان اعتراف دارد. و ـ تأثیر مثبت در محیط، و پی ریزی یک تمدن عظیم و با شکوه: پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)در مدت بیست و سه سال، وضع جزیرة العرب را دگرگون ساخت. آن حضرت از انسانهای یغماگر، افرادی امین، و از افراد بت پرست، موحّدانی فرهیخته و پا برجا تربیت کرد که نه تنها تمدنی با شکوه را در محیط سکونت خود برپا ساختند، بلکه تمدن بی نظیر اسلامی را به مناطق دیگر نیز گسترش
-------------- صفحه 130
دادند. جعفر بن ابی طالب (علیهما السلام)، از مسلمانان صدر اسلام، بر همین نکته مُهر تأکید نهاد و در جواب سؤال فرمانروای حبشه چنین گفت: «ای فرمانروا، خدا در میان ما پیامبری را برانگیخت که ما را از بت پرستی و قمار باز داشت و به نماز و زکات، دادگری و نیکوکاری، و کمک به خویشاوندان امر فرمود و از فحشا و مُنکَر و ستم نهی کرد».(1) این قرائن و نظایر آنها می تواند ما را به صدق گفتار پیامبر اسلام وحقانیت مرام وی رهنمون گردد. قطعاً فردی با این خصوصیات، در ادعای نبوت و ارتباط با جهان غیب، صادق بوده است، چنانکه قرائن دیگر نیز دقیقاً مؤیّد این مطلب است. اصل هفتاد و پنجم
تصدیق پیامبر پیشین: یکی از طرق اثبات دعوی نبوت، تصدیق پیامبر پیشین است. زیرا فرض این است که نبوت پیامبر پیشین با دلایل قطعی ثابت شده، و طبعاً گفتار او می تواند سندی قاطع بر استواری نبوت بعدی قلمداد شود. از برخی آیات قرآن استفاده می شود که اهل کتاب،پیامبر اسلام را همچون فرزندان خود، می شناختند، یعنی نشانه های نبوت وی در کتب آسمانی آنان بیان شده است.پیامبر اسلام مدّعی این معنا شد و کسی نیز او را تکذیب نکرد، چنانکه می فرماید: (الّذینَ آتَیْناهُمُ الکِتاب یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَإِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لیَکْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُون)(بقره/146):کسانی که به آنان کتاب داده ایم (یهود و نصاری) پیامبر را بسان فرزندان خود نیک می شناسند و گروهی از آنان، با آنکه حقیقت را می دانند، آن را پنهان می کنند.
--------------
1 . سیره إبن هشام، ج1، ص59و 360.
-------------- صفحه 131 پیامبر اسلام مدعی گشت که عیسی (علیه السلام) درباره او بشارت داده و گفته است،من شما را به آمدن پیامبری پس از خود نوید می دهم که احمد نام دارد:(وَمُبَشِّراً بِرَسُول یَأْتِی مِنْ بَعْدی اسمُهُ أَحْمَدُ)(صف/6) و اهل کتاب این ادعا را انکار نکردند، هرچند از اظهار حقیقت نیز سرباز می زدند. ضمناً جالب است بدانیم که کتاب انجیل با آنکه قرنهاست دستخوش تحریف شده، مع الوصف در انجیل یوحنا (فصلهای 14، 15، 16) پیش بینی مسیح از آمدن شخصی به نام «فارقلیطا» (=ستوده = محمد) وجود دارد که پژوهندگان می توانند به آن مراجعه کنند.(1) اصل هفتادو ششم
چنانکه قبلاً اشاره داشتیم، معجزات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) منحصر به قرآن نبوده است، بلکه آن حضرت گاه در مناسبتهای مختلف به منظور اقناع مردم دست به اعجاز می زد. د راین زمینه باید خاطرنشان ساخت که، اصولاً یک محاسبه عقلی وجود معجزاتی غیر از قرآن را در زندگانی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) ثابت می کند: پیامبر برای حضرت موسی از 9 معجزه سخن می گوید(2) و برای حضرت مسیح نیز 5 معجزه را متذکر می شود.(3) آیا می شود پذیرفت پیامبر اسلام، که خود را برتر از پیامبران گذشته و خاتم آنان می شمرد، خود با نقل این همه معجزات گوناگون برای پیامبران قبلی، تنها یک معجزه داشته باشد؟! و آیا مردم، با توجه به صدور آن همه معجزات از پیامبران پیشین، تمنای معجزات مختلف از پیامبر نداشتند و به دیدن یک معجزه از وی اکتفا می کردند؟!
--------------
1 . در این باره به کتابهایی که بشارات عهدین درباره پیامبر اکرم را گرد آورده اند، مراجعه شود مانند کتاب انیس الاعلام. 2 . سوره اسراء/101. 3 . آل عمران/49.
-------------- صفحه 132 وانگهی قرآن معجزات متعددی را برای پیامبر ذکر کرده است که ذیلاً بدانها اشاره می کنیم: الف ـ شق القمر: زمانی که مشرکان ایمان خود را منوط به دو نیم شدن ماه به اشاره پیامبر دانستند، حضرت به اذن الهی این کار را انجام داد، چنان که قرآن می فرماید: (اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ القَمَرُ * وَ إِنْ یَرَوا آیةً یُعرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِّرٌ) (قمر/1ـ2): رستاخیز نزدیک شد، و ماه به دو نیم گشت، اگر آیتی (معجزه ای) را ببینند روی برگردانده و می گویند سحری است مستمر. ذیل آیه کاملاً گواه آن است که مقصود از آیه، شکافتن ماه در روز رستاخیز نیست، بلکه مربوط به عصر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) است. ب ـ معراج ـ پیامبر اکرم در یک شب از مسجد الحرام در مکّه به مسجد اقصی در فلسطین، و از آنجا به جهان بالا رفت سیری چنین عظیم در زمانی آن سان کوتاه، از دیگر معجزات پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)است که در قرآن نقل شده است، و قدرت الهی بالاتر از آن است که عوامل طبیعی مانع از عروج فرستاده وی به عالم بالا باشد.(1) ج ـ مباهله با اهل کتاب ـ پیامبر برای اثبات حقانیت خود عده ای از اهل کتاب را به مباهله دعوت کرد و گفت بیایید تا خود، فرزندان و زنانمان به مباهله برخیزیم. مسلّم است که مباهله به نابودی یکی از دو طرف منتهی می شد ولی او آمادگی خود را اعلان کرد و در نتیجه آن گروه از اهل کتاب، با مشاهده قاطعیت و استواری پیامبر اسلام و اینکه وی عزیزترین کسان خویش را بی پروا به عرصه مباهله آورده است، عقب نشینی کردند. و تن به قبول شرایط پیامبر دادند.(2)
--------------
1 . اسراء/1. 2 . آل عمران/61.
-------------- صفحه 133 در اخبار از غیب قبلاً یادآور شدیم که حضرت مسیح از غیب خبر می داد.(1) پیامبر گرامی اسلام نیز از طریق وحی از غیب خبر می داد که یکی از آنها پیروزی رومیان بر ایرانیان (2) و دیگری فتح مکه (3) بود. اینها یک رشته معجزاتی است که ذکر آن در خود قرآن آمده است. افزون بر این، مورخان و محدثان اسلامی معجزات بسیار دیگری برای آن حضرت نقل کرده اند، که مجموع آنها از تواتر اجمالی برخوردار است.
--------------
1 . آل عمران/49. 2 . روم/2. 3 . فتح/27.
-------------- صفحه 134
ویژگیهای نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)
دعوت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) ویژگیهایی دارد، که مهمترین آنها چهار چیز است و ما در طی سه اصل به بیان آنها می پردازیم. اصل هفتاد و هفتم
دعوت و آیین پیامبر اسلام جهانی است و به قوم و منطقه خاصی اختصاص ندارد، چنانکه می فرماید:(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّکافّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً) (سباء/28): ما تو را، بشارت دهنده و ترساننده، برای عموم مردم فرستادیم. نیز می فرماید: (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّرَحْمَةً لِلْعالَمینَ)(انبیاء/107). از اینروی می بینیم وی در دعوتهای خود از لفظ «الناس» بهره گرفته و می گوید: (یا أَیُّها النّاسُ قَدْ جاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ فآمِنوا خَیْراً لَّکُمْ)(نساء/170): ای مردم رسولی از جانب پروردگار شما به حق نزد شما آمده است، پس به او ایمان آورید که برای شما بهتر است. البته آن حضرت زمانی که دعوت خویش را آغاز کرد، به طور طبیعی انذار خود را در مرحله نخست متوجه قوم خود فرمودتا جمعیتی را که پیش از او برای آنان بیم دهنده ای نیامده بود، انذار کند (لِتُنْذِرَ قَوماً ما أتاهُمْ مِنْ نَّذِیر مِنْ قَبْلِکَ)(سجده/3). ولی این به معنای آن نبود که قلمرو رسالت وی محدود به
-------------- صفحه 135
ارشاد گروهی خاص است. بدین جهت، گاه می بینیم که قرآن در عین اینکه جمعیت خاصی را مورد دعوت قرار می دهد، بلافاصله آن را برای همه کسانی نیز که دعوت او می تواند به آنان برسد حجت می شمرد و می فرماید:(وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا القُرآنُ لأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ)(انعام/19): این قرآن بر من وحی شده تا به وسیله آن، شما و همه کسانی را که این پیام به آ نان می رسد، انذار کنم. بدیهی است که پیامبران در درجه نخست بایستی قوم خود را به آیین خود دعوت کنند، خواه دعوت آنان جهانی باشد و خواه منطقه ای. قرآن در این مورد یادآور می شود که «هیچ پیامبری را جز به زبان قوم خویش نفرستادیم: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّبِلِسانِ قَومِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ)(ابراهیم/4) ولی چنانکه گفتیم ارسال رسول به زبان قوم خویش، هرگز به معنی انحصار دعوت به آن گروه نیست. اصل هفتاد و هشتم
نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) نبوت خاتم می باشد، همچنانکه شریعت او شریعت خاتم، و کتاب او نیز خاتم کتابهای آسمانی است یعنی پس از وی دیگر پیامبری نخواهد آمد، و شریعت او به صورت جاودانه تا روز رستاخیز باقی خواهد ماند. از خاتمیت نبوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)دومطلب استفاده می شود: 1. اسلام، ناسخ شرایع پیشین است و با آمدن آن شریعتهای گذشته دیگر رسمیت ندارند. 2. در آینده شریعت سماوی دیگری نخواهد آمد و ادعای هر نوع شریعت جدید آسمانی مردود است. موضوع خاتمیت، در قرآن و احادیث اسلامی به صورت روشن مطرح شده است، به گونه ای که برای احدی جای تردید باقی نمی گذارد. در این
-------------- صفحه 136
مورد به برخی از آنها اشاره می کنیم: (ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحد مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِوَ خاتَمَ النَبِیّین وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیء عَلِیماً)(احزاب/40): «محمد پدر هیچیک از مردان شما نبوده، بلکه وی رسول خدا و خاتم پیامبران است، و خدا به هرچیزی دانا است».«خاتم» به معنی«پایان بخش» است و اگر به انگشتر«خاتم» می گویند برای این است که در عصر نزول اسلام، مُهر افراد، نگین انگشتر آنان بود که با آن نامه ها را مهر می کردند، به نشانه اینکه پیام به پایان رسیده است. با توجه به این نکته، مفاد آیه فوق این است که با آمدن پیامبر اسلام، طومار نبوت و پیامبری مُهر پایان خورده و پرونده نبوت بسته شده است. ضمناً از آنجا که «رسالت» عبارت از ابلاغ و رساندن پیامهایی است که از طریق وحی دریافت می گردد، طبعاً رسالت الهی بدون نبوت نخواهد بود، و در نتیجه ختم نبوت ملازم با ختم رسالت نیز هست.(1) در این زمینه از میان احادیث گوناگون، کافی است به حدیث «منزلت» اشاره کنیم: پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) زمانی که در جریان جنگ تبوک، علی را جانشین خود در مدینه قرار داد، به وی فرمود: «أَلا تَرضی أَنْ تَکُونَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلاّأَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی»(2): آیا خشنود نیستی که منزلت تو نسبت به من
--------------
1 . آیات گواه بر خاتمیت منحصر به آیه فوق نیست. در این مورد، نصوص ششگانه ای در قرآن هست که برخاتمیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) گواهی می دهد. به کتاب مفاهیم القرآن:3/130ـ139 رجوع شود. 2 . صحیح بخاری:3/58; صحیح مسلم:2/323; امالی صدوق، ص 28 و 47 و 81;بحار الأنوار، 37/254ـ289، باب 53; بخاری، صحیح، 3/54، باب غزوة تبوک، مسلم 4/1871 ط 1375; ترمذی، سنن، 2/301; سیره إبن هشام 4/162; أحمد، مسند، 1/174.
-------------- صفحه 137
همانند منزلتت هارون نسبت به موسی باشد،جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد بود. گذشته از حدیث «متواتر» منزلت، مجموعه احادیث مربوط به خاتمیت نیز به صورت تواتر اجمالی نقل شده است.(1) اصل هفتاد ونهم
راز جاودانگی شریعت اسلام در دو چیز نهفته است: الف ـ شریعت اسلام، برای تأمین نیاز طبیعی و فطری بشر به هدایتهای الهی، کاملترین برنامه را ارائه کرده است، به گونه ای که بهتر و کاملتر از آن قابل تصور نیست. ب ـ در قلمرو احکام عملی نیز یک رشته اصول و کلیات جامع و ثابت را بیان نموده که می تواند پاسخگوی نیازهای نو بنو و متنوّع بشر باشد. گواه روشن این امر آن است که فقهای اسلام (بویژه شیعه) در طی چهارده قرن توانسته اند به تمام نیازهای جوامع اسلامی در زمینه احکام عملی پاسخ گویند، و تاکنون موردی پیش نیامده است که فقه اسلامی از پاسخ گفتن به آن ناتوان باشد. امور زیر در تحقق این هدف مفید و مؤثر بوده اند: 1. حجیّت عقل: اعتبار و حجیت عقل در مواردی که صلاحیت قضاوت و داوری دارد، یکی از طرق استنباط وظایف بشر در طول زندگی است. 2. رعایت اهمّ در موارد تزاحم با مهمّ: می دانیم که احکام اسلام، ناشی از یک رشته ملاکات واقعی و مصالح و مفاسد ذاتی (یا عارضی) در اشیاست
--------------
1 . در این باره به کتاب مفاهیم القرآن:3/141ـ167 رجوع شود.
-------------- صفحه 138
که برخی از آنها را عقل به دست می آورد و برخی دیگر را شرع بیان می کند. با شناخت این ملاکات، طبعاً فقیه می تواند در موارد تزاحم آنها، اهم را بر مهم ترجیح داده و مشکل را حل کند. 3. فتح باب اجتهاد: گشوده بودن باب اجتهاد به روی امت اسلامی ـ که از افتخارات و امتیازات تشیع است خود از عوامل تضمین کننده خاتمیت آیین اسلام است، زیرا در پرتو اجتهاد زنده و مستمر، حکم مسائل و حوادث جدید همواره از قواعد کلی اسلامی استنباط می شود. 4. احکام ثانویه: در شریعت اسلام علاوه بر احکام اولیه، یک رشته احکام ثانویه وجود دارد که می تواند بسیاری از مشکلات را حل کند. فی المثل، در جایی که تطبیق حکمی بر موردی، مایه عُسر و حَرَج یا زیان و ضرر افرادی گردد (با توجه به شرایطی که در فقه بیان شده است) اصولی چون قاعده نفی حرج یا لا ضرار می تواند به توانایی شریعت در شکستن بن بستها و رفع تنگناها کمک نماید. قرآن کریم می فرماید: (وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَج) (حج/78). رسول گرامی نیز اعلام می دارد: «لا ضَرَر وَ لا ضِرار». باید گفت مکتبی که این دو قاعده و نظائر آن را دارد، هیچگاه پیروان آن در زندگی به بن بست کشیده نخواهند شد. بحث مشروح درباره خاتمیت بر عهده کتب کلامی است. اصل هشتادم
یکی از ویژگیهای شریعت اسلامی، اعتدال و سهولت درک مفاهیم و احکام آن است، که این امر را می توان یکی از مهمترین عوامل نفوذ و گسترش این دین در میان اقوام و ملل مختلف جهان دانست. اسلام در موضوع خداپرستی، توحیدی ناب و روشن را مطرح می کند که دور از هرگونه ابهام و
-------------- صفحه 139
پیچیدگی است. تنها سوره توحید در قرآن می تواند گواه این مدعا باشد چنانکه این کتاب مقدس در باب مقام و منزلت انسان نیز بر اصل تقوی تکیه می کند که خود به نوعی دربرگیرنده همه خصال والای اخلاقی است. در حوزه احکام عملی نیز مشاهده می کنیم که اسلام هرگونه عسر و حرجی را نفی می کند و پیامبر، خود را آورنده شریعتی سهل و آسان معرّفی می کند: «جِئْتُ بِشرِیعة سَهْلَة سَمْحَة». محققان منصف و بی غرض حتی از میان دانشوران غیر مسلمان صریحاً اذعان نموده اند که مهمترین عامل گسترش سریع آیین اسلام، وضوح و جامعیت احکام و تعالیم این دین بوده است، برای نمونه دکتر گوستاولوبون، دانشمند مشهور فرانسوی، می گوید: رمز پیشرفت اسلام در همان سهولت و آسانی آن نهفته است. اسلام از مطالبی که عقل سالم از پذیرش آن امتناع میورزد و در ادیان دیگر نمونه های آن بسیار است، مبرّاست. هرچه فکر کنید ساده تر از اصول اسلام نمی یابید که می گوید: خدا یگانه است; مردم همگی در برابر خدا یکسانند; انسان با انجام چند فریضه دینی به بهشت و سعادت می رسد، و با روی گرداندن از آن به دوزخ می افتد. همین روشنی و سادگی اسلام و دستورات آن، کمک زیادی به پیشرفت این دین در جهان کرد. مهمتر از این آن ایمان محکمی است که اسلام در دلها ریخته است; ایمانی که هیچ شبهه ای قادر به کندن آن نیست. اسلام، همان گونه که برای اکتشافات علمی از هر دینی مناسبتر و ملایمتر است، درباره واداشتن مردم به گذشت نیز بزرگترین دینی است که می تواند تهذیب نفوس و اخلاق را به عهده گیرد.(1)
--------------
1 . تمدن اسلام و عرب، تألیف دکتر گوستاولوبون فرانسوی، صص 141ـ143.
-------------- صفحه 140 اصل هشتاد ویکم
کتابهای آسمانی که پیامبران پیشین آن را عرضه کرده اند، مع الأسف پس از آنان بتدریج در اثر غرضورزی خودکامگان دستخوش تحریف گردیده است. این مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاریخی هم تأیید می کند. چنانکه مطالعه خود این کتب و دقت در محتوای آنها نیز بر آن دلالت دارد، زیرا در آنها یک رشته مطالبی وارد شده است که هرگز نمی تواند مورد تأیید وحی الهی باشد. بگذریم که انجیل کنونی بیشتر صورت زندگی نامه حضرت مسیح را دارد که در آن ماجرای به دار آویخته شدن وی نیز توضیح داده شده است. امّا به رغم تحریفات آشکار در کتب آسمانی پیشین، قرآن کریم از هر نوع افزایش و کاهش مصون مانده است. پیامبر گرامی اسلام یکصد و چهارده سوره کامل قرآنی از خود به یادگار نهاده و تحویل جهان داده است و نویسندگان وحی ـ خصوصاً حضرت علی (علیه السلام) که از روز نخست وحی الهی را می نوشت، آن را نگاشته اند. خوشبختانه، با وجود گذشت 15 قرن از نزول قرآن، نه چیزی از آیات و سوره های قرآن کم شده و نه چیزی بر آنها افزوده شده است. اینک به برخی از دلایل و موجبات عدم تحریف قرآن اشاره می کنیم: 1.چگونه امکان دارد که تحریف به قرآن راه یابد، در حالیکه خداوند حفظ و صیانت آن را تضمین کرده است، چنانکه می فرماید: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)(حجر/9): ما خود قرآن را فرو فرستاده و خود نیز نگهبان آن هستیم. 2. خداوند راه یافتن هر نوع باطل به ساحت قرآن را نفی کرده و می فرماید:(لا یَأْتِیهِ الباطلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکیم حَمید) (فصلت/42): باطل از هیچ سو به ساحت قرآن راه ندارد، آن از جانب خداوند حکیم و ستوده نازل شده است.
-------------- صفحه 141 باطل که خداوند راه یافتن آن را به قرآن نفی کرده،هر باطلی است که مایه وهن قرآن گردد، و از آنجا که کم یا زیاد کردن الفاظ و آیات قرآن مسلماًمایه سستی و وهن آن می گردد لذا قطعاً هیچگونه کاهش یا افزایشی به ساحت این کتاب شریف راه نیافته است. 3. تاریخ گواهی می دهد که مسلمانان به آموزش و حفظ قرآن عنایت ویژه ای داشتند در میان عربهای زمان پیامبر، حافظه های قوی و نیرومندی وجود داشت که با یک بار شنیدن، خطبه ای طولانی را حفظ می کردند، بنابر این چگونه می توان گفت چنین کتابی که این همه قاری و حافظ و علاقمند داشته، تحریف شده است؟! 4. شکی نیست که امیر مؤمنان (علیه السلام) در بعضی از مسائل با خلفا اختلاف نظر داشت و مخالفت خود را نیز به صورت منطقی در موارد گوناگون آشکار می کرد، که یکی از آنها خطبه شقشقیه و نیز مناشدات معروف آن حضرت است. در عین حال می بینیم که آن حضرت در سراسر زندگی خود، حتی یک کلمه هم درباره تحریف قرآن سخن نگفته است، حال اگر (العیاذ باللّه) چنین کاری صورت گرفته بود،مسلّماً به هیچوجه ایشان در باره آن سکوت نمیورزید. بلکه بالعکس آن حضرت پیوسته به تدبر در قرآن دعوت می کرد و می فرمود:«لَیْسَ لأحد مِنْ بَعْدِ القرآنِ مِنْ فاقة ولا بَعْدَ القرآنِ مِنْ غنیًً فَکُونوا مِنْ حَرثته و أتباعه»(1): ای مردم برای کسی در صورت پیروی از قرآن فقر و نیازی نیست، و بدون پیروی از قرآن، غنا و بی نیازیی وجود نخواهد داشت، بنابر این در سرزمین زندگی خود بذر قرآن را بیفشانید و از پیروان آن باشید. با توجه به دلایل یاد شده و نظایر آن، علمای بزرگ شیعه امامیه به پیروی از اهل بیت (علیهم السلام) از دیر زمان تاکنون بر مصونیت قرآن از تحریف تأکید
--------------
1 . نهج البلاغه، خطبه 171.
-------------- صفحه 142
نموده اند، که از آن میان می توان به افراد زیر اشاره نمود: 1. فضل بن شاذان (متوفای 260هـ.ق، که در عصر ائمه (علیهم السلام) می زیسته است) در کتاب الایضاح/217. 2. شیخ صدوق(م81هـ. ق) در کتاب الاعتقادات/93. 3. شیخ مفید (م413هـ.ق) در کتاب اجوبة المسائل السرویة، مطبوع در مجموعة الرسائل/ص 266. 4. سید مرتضی (م436هـ.ق) در کتاب جواب المسائل الطرابلسیات، که کلام وی را شیخ طبرسی در مقدمه مجمع البیان آورده است. 5. شیخ طوسی معروف به شیخ الطائفه(م460هـ.ق) در کتاب التبیان، 1/3. 6. شیخ طبرسی(م548هـ.ق) در مقدمه کتاب خود، مجمع البیان، بر عدم تحریف قرآن تصریح و تأکید کرده است. 7. سید بن طاووس(م664هـ.ق) درکتاب «سعد السعود» (ص 144) می گوید: عدم تحریف، رأی امامیه است. 8. علامه حلی (م726هـ.ق) در کتاب اجوبة المسائل المهناویه (ص 121) می گوید: «حق این است که هیچگونه زیاده و نقیصه ای در قرآن راه نیافته است و من از قول به تحریف به خدا پناه می برم، زیرا این امر موجب شک در معجزه متواتر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می گردد». ما در اینجا به ذکر نام علمای شیعه که منکر تحریف بوده اند پایان می دهیم، و تأکید می کنیم که این عقیده، پیوسته مورد نظر بزرگان علمای امامیه در اعصار گوناگون بوده است، چنانکه در عصر حاضر نیز همه مراجع شیعه، بدون استثنا، دارای چنین عقیده ای می باشند.
-------------- صفحه 143 اصل هشتاد و دوم
در کتب حدیث و تفسیر روایاتی وارد شده است که برخی آنها را دلیل بر تحریف قرآن قرار داده اند، ولی باید توجه نمود که: اوّلاً، اکثر این روایات از طریق افراد و کتابهایی نقل شده که از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نیستند، مانند کتاب قراءات احمد بن محمد سیاری (م286) که علمای رجال، روایات او را ضعیف خوانده، و مذهب او را فاسد دانسته اند(1) یا کتاب علی بن احمد کوفی (م352) است که علمای رجال درباره او گفته اند: در پایان عمر راه غلو را در پیش گرفت.(2) ثانیاً، قسمتی از این روایات، که بر تحریف حمل شده است، جنبه تفسیری دارد. به عبارت دیگر، مفاد کلّی آیه در روایت تطبیق بر مصداق شده، و عده ای تصور کرده اند که تفسیر و تطبیق مزبور جزء قرآن بوده و از آن حذف گردیده است. مثلاً «صراط مستقیم» در سوره حمد، در روایات به «صراط پیامبر و خاندان او» تفسیر شده، و پیداست که چنین تفسیری، تطبیق کلی بر فرد اعلای آن است.(3) امام خمینی (رحمه الله) روایاتی را که از آنها تحریف برداشت شده بر سه دسته تقسیم کرده است: الف ـ روایات ضعیف، که با آن نمی توان استدلال کرد; ب ـ روایات ساختگی، که شواهد جعلی بودن در آنها نمایان است; ج ـ روایات صحیح، که اگر در مفاد آنها کاملاً دقت گردد روشن می شود
--------------
1 . رجال نجاشی:1/211، شماره ترجمه190. 2 . رجال نجاشی:1/96، شماره ترجمه 689. 3 . طبرسی، مجمع البیان:1/28، ط .
-------------- صفحه 144
که مقصود از تحریف در آیات قرآن، تحریف معانی آنهاست نه تغییر الفاظشان.(1) ثالثاً، کسانی که می خواهند عقیده واقعی پیروان یک مذهب را به دست آورند باید به کتابهای عقیدتی و علمی آنها رجوع کنند، نه به کتابهای حدیثی که نظر مؤلف از تألیف آن، بیشتر گردآوری مطالب بوده و تحقیق آن را به دیگران واگذار کرده است. همچنین مراجعه به آرای شاذ از پیروان یک مذهب برای شناخت عقاید مسلّم آن مذهب کافی نبوده و اصولاً استناد به قول یک یا دو نفر در مقابل اکثریت قاطع دانشمندان آن فرقه، ملاک صحیحی برای قضاوت نیست. *** در خاتمه بحث از تحریف، ضروری است چند نکته را یادآور شویم: 1. متهم کردن مذاهب اسلامی یکدیگر را به تحریف قرآن، خاصّه در عصر کنونی، جز به نفع دشمنان اسلام نخواهد بود. 2. اگر برخی از علمای شیعه کتابی درباره تحریف قرآن نوشته اند، بایستی نظریه شخصی خود او تلقی شود، نه نظریه اکثریت قاطع علمای شیعه. لذاست که می بینیم پس از انتشار کتاب مزبور، ردّیّه های زیادی از سوی علمای شیعه بر ضد آن نوشته شده است; همان گونه که وقتی در سال 1345هـ.ق از طرف یکی از علمای مصر کتاب «فرقان» با استناد به پاره ای روایات درباره نسخ یا انساء تلاوت آیاتی از قرآن که در کتب حدیث اهل سنت آمده است، به عنوان اثبات تحریف در قرآن نوشته شد، از طرف علمای ازهر مردود شناخته شد و کتاب مزبور مصادره گردید.
--------------
1 . تهذیب الأُصول:2/96.
-------------- صفحه 145 3.کتاب آسمانی همه مسلمانان جهان قرآن مجید است که مجموع آن را 114 سوره که نخستین آن را سوره «الحمد» وآخرین آن را سوره «الناس» تشکیل می دهد، و در این کتاب کلام الهی، «قرآن» نامیده شده و با صفاتی چون مجید، کریم و حکیم (1) معرفی گردیده است. و مسلمانان احیاناً آن را «مصحف»می نامند، و مصحف در لغت عرب به مجموعه ای از برگهای نوشته شده می گویند که در یکجا گرد آید. و نقل شده است که پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، آنگاه که مجموع سوره های قرآن یکجا گرد آمد از سوی برخی صحابه اسم مصحف برای آن پیشنهاد شد.(2) بنابر این مصحف به مجموعه ای از برگهای نوشته شده و گرد آمده به صورت یک کتاب می گویند خواه قرآن باشد یا غیر آن. وقرآن نامه اعمال را «صُحُف» می نامد و می فرماید:(وَإِذا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) (تکویر/10): آنگاه که نامه های اعمال گشوده شود، همچنانکه دیگر کتابهای آسمانی را «صحف» می نامد، و می فرماید: (صُحُفِ إِبْراهیمَ وَمُوسی) ( اعلی/19): کتابهای ابراهیم و موسی. این آیات نشان می دهد که لفظ صحیفه یا مصحف معنی وسیعی داشته است، هرچند پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یکی از نامهای قرآن نیز بشمار آمده است. از این جهت تعجب نخواهیم کرد که نوشته هایی را که از دخت گرامی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به یادگار مانده است «مصحف» می نامند، و واقعیت این مصحف آن است که امام صادق (علیه السلام) در روایتی توضیح می دهد و می فرماید:
--------------
1 . (ق * والقرآن المجید) ، ق/1. (انّهُ لَقُرآنٌ کَریم فِی کِتاب مَکْنُون) واقعه/77. (یس * والقُرآن الحکیم) یس/1. 2 . الاتقان:11/85.
-------------- صفحه 146
«فاطمه پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هفتاد و پنج روز زیست، و اندوه سختی او را فرا گرفت، جبرئیل (به فرمان خدا) فرود می آمد و از رسول خدا و منزلت او نزد خدا سخن می گفت و بدین جهت فاطمه را تسلی می داد، و از حوادثی که بعدها اتفاق خواهد افتاد او را با خبر می ساخت.و امیرمؤمنان گزارشهای جبرئیل را(از طریق املاء فاطمه (علیها السلام)) می نوشت واین همان مصحف فاطمه(علیها السلام) است.(1) ابوجعفر از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که فرمود:مصحفُ فاطمةَ ما فیه شیء من کتابِ اللّه وإنّما هو شیء أُلقی إلیها بعد موتِ أبیها (صلوات اللّه علیهما ) (2): در مصحف فاطمه چیزی از کتاب الهی نیست، (یعنی تصور نکنید قرآن است) بلکه محتویات آن پس از درگذشت پدرش به او القا شده است. و ما در بخش مربوط به فقه و حدیث یادآور خواهیم شد که در امت اسلامی شخصیت های والایی هستند که در حالی که نبی و رسول نیستند، ولی فرشتگان با آنان سخن می گویند. و آنان را محدَّث می نامند، و دخت گرامی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) «محدَّثه» بوده است.
--------------
1 . کافی: 1/241. 2 . بصائر الدرجات، ص 195. صفحه 147
بخش هفتم: امامت و خلافت
بخش هفتم
کلیات عقاید
6 -------------- صفحه 148
-------------- صفحه 149
امامت و خلافت
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) پس از 23 سال سعی و کوشش بسیار در تبلیغ شریعت اسلام و تأسیس مدینه فاضله، در اوایل سال یازدهم هجری دیده از جهان فرو بست. با رفتن آن حضرت، هرچند وحی و نبوت پایان یافته و دیگر نه پیامبری خواهد آمد و نه شریعت جدیدی بنیان نهاده خواهد شد، ولی وظایفی که بر دوش پیامبر بود (غیر از مسئولیت ابلاغ وحی) مسلماً پایان نیافت، و در نتیجه لازم بود پس از درگذشت او، شخصیت آگاه و وارسته ای، به عنوان خلیفه و جانشین پیامبر، و امام و پیشوای مسلمانان، انجام این وظایف را در هر زمان بر عهده گیرد.مطلب اخیر مورد قبول همه مسلمین است، هر چند درباره برخی از صفات جانشین پیامبر و راه تعیین او میان شیعه و اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد.ذیلاً نخست به تبیین معنای شیعه و تاریخ پیدایش آن می پردازیم و سپس دیگر مباحث مربوط به امامت را بررسی خواهیم کرد. اصل هشتاد و سوم
«شیعه» در لغت به معنی پیرو است و در اصطلاح به گروهی از مسلمانان گفته می شود که رهبری جامعه اسلامی را پس از درگذشت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از آنِ حضرت علی (علیه السلام) و فرزندان معصوم او می دانند.
-------------- صفحه 150 به گواهی تاریخ، پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در طول حیات خود در موارد مختلف کراراً از فضایل و مناقب و نیز قیادت و رهبری علی (علیه السلام)پس از خویش سخن به میان می آورد.و این توصیه ها و سفارشها سبب شده بود که طبق روایات مستند، در همان زمان پیامبر، گروهی دور علی (علیه السلام) را بگیرند و به نام شیعه علی (علیه السلام)شناخته شوند. این گروه پس از رحلت پیامبر بر همان عقیده پیشین خود باقی ماندند و مصلحت اندیشیهای فردی و گروهی را بر تنصیص رسول خدا در باب رهبری مقدّم نداشتند، وچنین بود که گروهی در عصر رسول خدا و پس از درگذشت او به نام شیعه معروف شدند. به این مطلب در گفتار نویسندگان ملل و نحل نیز اشاره و تصریح شده است. نوبختی (متوفای 10هـ) می نویسـد: شیعه به کسانی گفته می شود که در زمان رسول خدا و پس از او، علی (علیه السلام) را به امامت و خلافت پذیرفته و از دیگران گسسته و به او پیوسته اند».(1) ابوالحسن اشعری می گوید: علت آنکه این گروه را شیعه می گویند آن است که اینان علی را پیروی کرده و او را بر دیگر صحابه مقدم می دارند.(2) شهرستانی می نویسد: شیعه کسانی هستند که از علی (علیه السلام) بالخصوص پیروی کرده و به امامت و خلافت او از طریق نص و وصیت قائل شده اند.(3) بنابر این شیعه، تاریخی جز اسلام، و سرآغازی جز مبدأ پیدایش اسلام ندارد، و در حقیقت، اسلام و تشیع دو رویه یک سکه یا دو نیمرخ از یک چهره اند که در یک زمان متولد شده اند. در اصل هشتاد و ششم خواهد آمد که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در نخستین روزهای دعوت آشکار خود، بنی هاشم را جمع کرد و
--------------
1 . فرق الشیعه، ص 17. 2 . مقالات الاسلامیین:1/65. 3 . ملل و نحل:1/131.
-------------- صفحه 151
خلافت و وصایت علی را به آنان اعلان نمود، و پس از آن نیز در مراحل مختلف، بخصوص در روز غدیر خلافت اورا رسماً اعلام داشت. آری، تشیع نه زاییده تبانی اهل سقیفه و نه فراورده حوادث دوران قتل عثمان و دیگر افسانه ها است، بلکه این خود پیامبر گرامی بود که با رهنمودهای آسمانی مکرر خویش، بذر تشیع را برای اولین بار در دل صحابه پاشید و به مرور زمان آن را رشد داد و جمعی از اصحاب کبار چون سلمان و اباذر را شیعه نامید. مفسران اسلامی در تفسیر آیه (إِنّ الّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات أُولئِکَ هُمْ خَیْرُالبَریِّة)( بینه/7) نقل کرده اند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: مقصود از این آیه علی و شیعیان اوست.(1) در تواریخ نام شیعیان علی (علیه السلام) از صحابه و تابعین که به خلافت بلا فصل او پس از پیامبر اکرم معتقد بودند آمده است که ذکر اسامی آنان در این مختصر نمی گنجد. تشیع به مفهوم یادشده، وجه مشترک میان کلّیه شیعیان جهان است که بخشی عظیم از مسلمانان گیتی را تشکیل می دهند.شیعیان در طول تاریخ اسلام دوشادوش سایر مذاهب اسلامی در گسترش اسلام سهم عظیمی را ایفا کرده اند: علوم مختلف را پی ریزی، دولتهای مهمی را پایه گذاری، و شخصیتهای بسیار برجسته علمی و ادبی و سیاسی را تقدیم جامعه بشریت کرده اند، و اینک نیز در اکثر نقاط جهان حضور دارند. اصل هشتاد و چهارم
چنانکه در اصول آینده اثبات خواهیم کرد، مسئله امامت یک مسئله الهی و سماوی بوده و جانشین پیامبر باید از طریق وحی الهی به پیامبر تعیین گردد. اما پیش از پرداختن به دلایل نقلی و شرعی این موضوع، فرض می کنیم
--------------
1 . الدر المنثور:8/589، به نقل از جابر بن عبد اللّه، ابن سعید خدری، ابن عباس و علی(علیه السلام).
-------------- صفحه 152
که هیچ نصّی شرعی در این باره در دست نیست. در این صورت، باید ببینیم مقتضای حکم عقل با توجه به شرایط آن زمان چیست؟ عقل سلیم حکم می کند که اگر فرد مصلحی با زحمات توانفرسای خویش در طول سالیان دراز، طرحی را پیاده کرده و روش جدیدی را برای جامعه بشری ابداع نماید، طبعاً بایستی برای بقا واستمرار طرح و روش مزبور، بلکه رشد و بالندگی آن نیز چاره اندیشی کند، و بهیچوجه درست نیست که شخصی با زحمات بسیار، بنایی را تأسیس کند ولی برای حفظ آن از خطرات آینده، هیچ نوع پیشگیری به عمل نیاورد و متولّی و مسئولی را برای حفظ آن بنا، معرّفی نکند. پیامبر گرامی از بزرگترین شخصیتهای جهان بشریت است که با آوردن شریعت خود زمینه تحوّلی عمیق در جهان بشریت و پی ریزی تمدنی کاملاً نو را فراهم ساخت.مسلّماً آن حضرت، که شریعت جاودانه ای را به بشر عرضه کرده و در عصر خود جامعه بشری را رهبری نمود، برای حفظ این شریعت از آفات و خطرات احتمالی آینده و نیز هدایت و اداره امّت جاوید، چاره ای اندیشیده و کیفیت رهبری را پس از خود بیان نموده است، زیرا هرگز معقول نیست او شریعتی ابدی را پایه گذاری کند، ولی برای رهبری آن پس از خود، که ضامن بقای شریعت است،طرحی ارائه ندهد. پیامبری که از بیان کوچکترین مسائل مربوط به سعادت بشر دریغ نکرده، چگونه معقول است در مورد مسئله رهبری جامعه اسلامی و چگونگی آن، که از مسائل کلیدی و سرنوشت ساز بشر است، سخنی نگوید و رهنمودی ندهد، و در حقیقت جامعه اسلامی را بدون تکلیف رها کند؟! بنابر این، ادعای اینکه پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) چشم از جهان فرو بسته و در باره رهبری پس از خود هیچ سخنی نگفته است، پذیرفتنی نیست.
-------------- صفحه 153 اصل هشتاد و پنجم
مراجعه به تاریخ صدر اسلام و در نظر گرفتن شرایط موجود منطقه و جهان در زمان رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)، بروشنی لزوم تنصیصی بودن منصب امامت را اثبات می کند. زیرا به هنگام درگذشت آن حضرت، خطری سه گانه و مثلثوار آیین اسلام را تهدید می کرد: یک ضلع این مثلث خطر را امپراتوری روم، ضلع دیگر آن را امپراتوری ایران، و ضلع سوم را گروه منافقان داخلی تشکیل می داد. در اهمیت خطر ضلع نخست همین بس که پیامبر تا آخرین لحظه از فکر آن فارغ نبود، و به همین علت در همان روزها بلکه ساعتهای آخر عمر خویش سپاه عظیمی را به رهبری اسامة بن زید برای نبرد با رومیان بسیج و اعزام کرد و متخلفان از آن را نیز نفرین نمود. ضلع دوم نیز دشمن بد سگالی بود که نامه پیامبر را پاره کرد و به فرماندار یمن نوشت که پیامبر را دستگیر کند و یا سر او را از تن جدا کرده برای او بفرستد، و بالأخره در باب خطر سوم هم باید دانست که این گروه پیوسته در مدینه یا بیرون از آن مزاحم پیامبر بودند و با توطئه های رنگارنگ خویش دل وی را خون می کردند و در سوره های مختلف قرآن درباره سنگ اندازیهای آنان سخن فراوان رفته است، تا آنجا که یک سوره در قرآن، به نام آنها و در شرح افکار و اعمال سوء آنهاست. اکنون سؤال می شود، آیا با وجود چنین مثلث خطری صحیح است که پیامبر اکرم امت اسلامی و آیین اسلام را، که دشمن از هر سو در کمین آن نشسته بود، بدون رهبر به حال خود رها سازد؟! بیشک پیامبر می دانست که زندگی عرب، زندگی یی قبیله ای است، و در میان افراد قبایل تعصب نسبت به سران قبیله با جان آنان درهم آمیخته است. بنابر این، واگذاری تعیین رهبر به چنین مردمی، مایه چنددستگی و نزاع قبایل خواهد بود، و دشمن از این اختلاف بهره گیری خواهد کرد. بر پایه
-------------- صفحه 154
همین حقیقت است که شیخ الرئیس ابو علی سینا می گوید:«تعیین جانشین از طریق نص پیامبر بر آن، به واقع نزدیکتر است، چون با تعیین جانشین هرنوع نزاع و اختلاف ریشه کن می گردد».(1) اصل هشتاد و ششم
اکنون که ثابت شد حکمت و آگاهی پیامبر ایجاب می کرد درباره رهبری امت اسلامی پس از خود اقدام مقتضی را به عمل آورد، باید دید کیفیت چاره اندیشی آن حضرت چگونه بوده است؟ در این جا دو نظریه وجود دارد که به نقد و بررسی آنها می پردازیم: 1. رسول گرامی، به فرمان خداوند متعال، فرد ممتازی را که شایستگی رهبری امت اسلامی را داشته است برگزیده و او را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی نموده است. 2. پیامبر، انتخاب رهبر را بر عهده مردم نهاده که پس از وی، خود فردی را انتخاب کنند، وا ین مطلب را بیان کرده است. اکنون باید دید کدام یک از این دو نظریه از کتاب و سنت و سیره پیامبر و تاریخ اسلام استفاده می شود؟ دقت در زندگی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ـ از روزی که مأمور شد شریعت خود را به بستگان نزدیک و سپس به کلّ مردم اعلان کند، تا لحظه مرگ آن حضرت ـ این مطلب را قطعی می سازد که آن حضرت بر مشخصّات خلیفه بعد از خود، کراراً تصریح کرده و به اصطلاح در مسئله رهبری روش «تنصیص» را برگزیده است، نه روش «انتخاب مردم» را. این مطلب با امور یاد شده در زیر ثابت می شود:
--------------
1 . شفاء، الهیات، مقاله دهم، فصل پنجم، ص 564.
-------------- صفحه 155 1. حدیث یوم الدار
پس از گذشت 3 سال از آغاز بعثت، خدای متعال پیامبر را مأمور ساخت که دعوت خود را آشکار سازد، و آیه (وَ أَنْذِرْ عَشیرتَکَ الأَقْرَبین)(شعراء/214) در این مورد نازل شد. پیامبر سران بنی هاشم را جمع کرد و فرمود: من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خداوند به من امر کرده است که شما را به آن دعوت کنم. کدام یک از شما مرا در نشر این آیین یاری می کند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟ حضرت سه مرتبه اینسخن را تکرار نمود و در هر بار تنها علی (علیه السلام) آمادگی خود را اعلانکرد.در این موقع پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)فرمود: «انّ هذا أخی و وصییّ و خلیفتی فیکم».(1) 2. حدیث منزلت
پیامبرگرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در موارد مختلف، منزلت و مقام امیر مؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون به موسی دانسته و فقط یک مقام از مقامات هارون را (که نبوت باشد) از علی (علیه السلام)سلب کرده و در حدیث قریب به تواترفرموده: «یا علی أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی».(2)
--------------
1 . مسند احمد، 1/159; تاریخ طبری:2/406; تفسیر طبری (جامع البیان)، 19/74ـ 75، تفسیر سوره شعراء، آیه214. 2 . صحیح بخاری:6/3، طبع 1314، در باب غزوه تبوک; صحیح مسلم،:7/120، در باب فضایل علی(علیه السلام) ; سنن ابن ماجه،:1/55، باب فضائل أصحاب النبی; مسند امام احمد، 1/173، 175; 177، 179، 182، 185و 230; سیره نبویه، ابن هشام، 4/163 (غزوه تبوک).
-------------- صفحه 156 به نص قرآن کریم، هارون مقام نبوت (1)، خلافت (2)، و وزارت (3) را در زمان موسی دارا بود، وحدیث منزلت نیز همه مقامات هارون را ـ به استثنای مقام نبوت ـ برای علی (علیه السلام)ثابت می کند. طبعاً اگر مقصود، اثبات همه مقامات جز نبوت برای وی (علیه السلام) نبود نیازی به استثنای نبوت وجود نداشت. 3. حدیث سفینه
پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم)، اهل بیت خویش را به کشتی نوح تشبیه می کند که هرکس بر آن نشست نجات یافت و هرکس که از آن تخلّف جست غرقه طوفان شد، چنانکه می فرماید: «ألا إنّ مَثَلَ أَهل بیتی فیکم مَثَلُ سَفینةِ نُوح فی قَومِهِ مَنْ رَکِبَها نَجی وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق»(4). می دانیم که کشتی نوح، یگانه ملجأ و پناهگاه انسانها برای نجات از طوفان بود. بنابر این طبق حدیث سفینه، اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)یگانه پناهگاه امت برای نجات از حوادث ناگواری هستند که چه بسا مایه انحراف و گمراهی انسانها می گردد. 4. حدیث امان امّت
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) اهل بیت خود را سبب وحدت کلمه و دوری امت از اختلاف معرفی می کند و می فرماید: «النُّجومُ أمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِِ مِنَ الغَرْق وَأَهْلُ بَیْتی أَمانٌ لأُمَّتی من الاخْتِلاف، فإذا خالَفَتْها قَبیلةٌ مِنَ العَرَب اختلفُوا
--------------
1 . (وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أخاهُ هارونَ نبیّاً) (مریم/53). 2 . (وَ إِذْقالَ مُوسی لأَخیهِ هارونَ اخْلُفْنی فی قَومی...) (اعراف/142). 3 . (وَاجعلْ لی وَزیراً مِنْ أَهْلی) (طه/29;. 4 . مستدرک حاکم، 3/351; الصواعق المحرقة، ص 91 ; میزان الاعتدال، 1/224; تاریخ الخلفاء، ص 573; الخصائص الکبری، 2/266; ینابیع المودّة، ص 28; فتح القدیر، ص 113 و کتب دیگر.
-------------- صفحه 157
فَصارُوا حزبَ إبلیس»(1): همان گونه که ستارگان وسیله نجات اهل زمین از غرق شدن در دریا هستند (زیرا، دریا نوردان به حکم (وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُون)(نحل/16)، به وسیله ستارگان راه را از میان امواج پیدا می کنند و به ساحل می رسند)، اهل بیت من نیز مایه نجات امت از دو دستگی هستند. اگر گروهی از عرب با آنان به مخالفت برخیزند، دچار اختلاف شده و در نتیجه جزو حزب شیطان می گردند. 5. حدیث ثَقَلَیْن
حدیث ثقلین، از احادیث متواتر اسلامی است که علمای فریقین آن را در کتابهای حدیث خود نقل کرده اند. پیامبر در این حدیث خطاب به امت اسلام می فرماید:«در میان شما دو چیز گرانبها را به عنوان امانت می گذارم و می روم»، و سپس تمسک یکپارچه به هر دو را مایه هدایت امت و اعراض از یکی از آن دو را مایه ضلالت می داند، چنانکه می فرماید: «إنّی تارِکٌ فِیکُمُ الثقلَیْن کتابَ اللّه وَعِتْرَتی أَهلَ بَیتی ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَ إِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوْضَ».(2) این حدیث، مرجعیت علمی اهل بیت را، دوش به دوش قرآن کریم، به روشنی ثابت می کند، وبر مسلمانان لازم می دارد که در امور دینی، همزمان به
--------------
1 . مستدرک حاکم، 3/149. 2 . صحیح مسلم:7/122; سنن ترمذی، 2/307; سنن دارمی، 2/432; مسند احمد،:3/14، 17، 26 و 59، 4/366 و 371، 5/182 و 189; خصائص علویّه، نسائی ص 20; مستدرک حاکم:3/109، 148 و 533، وکتب دیگر. در این باره ضمناً می توان به رساله حدیث الثقلین از نشریات دار التقریب بین المذاهب الإسلامیة (قاهره، مطبعه مخیمر) رجوع کرد.
-------------- صفحه 158
کتاب خدا و رهنمود اهل بیت تمسک بجویند. ولی جای بسی تأسف است که برخی از کسان همه درها را می زنند، جز در خانه اهل بیت را ! حدیث ثَقَلین، که شیعه وسنّی در نقل آن اتفاق دارند، می تواند همه مسلمانان جهان را به صورت امتی واحد گرد آورد، زیرا اگر درموضوع تعیین خلیفه و زمامدار سیاسی امت پس از پیامبر، فریقین با هم اختلاف داشته و در برداشت تاریخی از مسئله منقسم به دو گروه باشند، در مرجعیت علمی هیچ دلیلی برای تفرقه وجود نداشته و بایستی ـ بر طبق حدیث متفقٌ علیه ثقلین ـ با هم یکدست و یک صدا باشند. اصولاً در عصر خلافت خلفا نیز مرجعیت علمی، عملاً از آنِ علی (علیه السلام) بود و اختلافات در امور دینی به وسیله علی (علیه السلام) برطرف می شد. در حقیقت، از روزی که اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)از ساحت مرجعیت کنار گذاشته شدند، فرقه گرایی نیز آغاز شد و فرقه های متعدد کلامی یکی پس از دیگری پدید آمدند. اصل هشتاد و هفتم
در احادیث گذشته پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) گاه به صورت کلی وگاه نیز به گونه مشخص، جانشین خویش را به نحو روشن معرّفی کرده است، به گونه ای که هر یک از آنها حجت را بر افراد آگاه و حقیقت جو تمام می کند. در عین حال آن حضرت برای آنکه پیام خود را به گوش همه مسلمانان از دور و نزدیک برساند و راه را بر هر گونه تردید و تشکیک در این زمینه کاملاً ببندد، به هنگام مراجعت از حجّة الوداع در سرزمینی به نام غدیر خم توقف نمود و به همراهان فرمود از جانب خداوند مأموریت دارد که پیامی را به آنان برساند; پیامی الهی که حاکی از انجام وظیفه بزرگی بوده و چنانچه انجام نگیرد، پیامبر رسالت خود را انجام
-------------- صفحه 159
نداده است. چنانکه می فرماید: (یا أَیُّهَا الرَّسُول بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّک وَ إِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ)(مائدة/67): «ای رسول خدا آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر این مأموریت را انجام ندهی رسالت خود را انجام نداده ای، و خداوند ترا از (شر) مردم حفظ می کند».(1) آنگاه منبری برای پیامبر ترتیب دادند و او بر فراز آن قرار گرفت و به مردم گفت: در آینده نزدیک دعوت حق را لبیک خواهم گفت، شما درباره من چه می گویید؟ در پاسخ گفتند: گواهی می دهیم تو آئین خدا را به ما ابلاغ کردی و خیرخواهی نمودی و تلاش بسیار کردی، خدا به تو جزای خیر دهد. آنگاه فرمود: آیا بر وحدانیت خدا، رسالت من، و واقعیت روز رستاخیز گواهی می دهید؟ همگی پاسخ مثبت دادند. سپس فرمود: من قبل از شما بر حوض (کوثر) وارد می شوم، بنگرید با دو جانشین گرانبهای من چگونه رفتار می کنید؟ شخصی پرسید: مقصود از دو جانشین گرانبها چیست؟ پیامبر پاسخ داد: یکی کتاب خدا و دیگری عترت من است، و خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در روز قیامت در کنار حوض به من برسند. بر آن دو پیشی نگیرید که هلاک می شوید، و از آنان فاصله نگیرید که هلاک می شوید. آنگاه دست علی (علیه السلام)را گرفت و بالا برد تا آنجا که همه حاضران آن دو را می دیدند، سپس چنین
--------------
1 . محدثان و مفسران اسلامی به نزول این آیه در پایان حجة الوداع، روز غدیر، اشاره کرده اند. بنگرید به کتاب «الدرالمنثور»سیوطی، 2/298، فتح القدیر شوکانی 2/57، کشف الغمة اربلی، ص 94، ینابیع المودة قندوزی، ص 120، المنار، 6/463 و غیره.
-------------- صفحه 160
فرمود: «أیّها النّاسُ مَنْ أولی النّاسِ بالمُؤمِنینَ مِنْ أنْفُسِهِم؟»:چه کسی بر مؤمنان از خود آنان اولی (صاحب اختیارتر) است؟ در پاسخ گفتند: خدا و پیامبر او بهتر می دانند. پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:« إنّ اللّه مولایَ و أنا مولَی المؤمنین و أنا أولی بِهِم مِنْ أنفُسِهِم»: خداوند مولای من، و من نیز مولای مؤمنان می باشم، و من بر مؤمنان از خود آنان صاحب اختیارترم. سپس سه بار فرمود: «فَمَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلیٌّ مَولاُه»: آن کس که من مولای او هستم، علی مولای او است. آنگاه افزود: «اللّهُمّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ و أحبّ من أحبّه و أبغضْ مَنْ أبْغَضَهُ و انْصُر مَنْ نَصَرهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَله، و أدر الحَقَّ معه حیث دارَ، ألا فلیبلِّغ الشاهد الغائب»: پروردگارا، دوست بدار آن کس را که علی را دوست می دارد و دشمن بدار آن کس را که با علی دشمن است، و مهربان باش با هرکس که نسبت به علی مهربان است و خشم آور بر کسی که بر علی خشم آورد و یاری کن آن کس را که علی را یاری کند و خوار ساز آن کس را که علی را خوار سازد، وحق را با او و در مدار او قرار ده . حاضران این مطلب رابه غایبان ابلاغ کنند. اصل هشتاد و هشتم
حدیث غدیر از احادیث متواتر است و راویان حدیث، از صحابه و تابعین و محدثان اسلامی، آن را در هر قرنی به صورت متواتر نقل کرده اند. 110 نفر از صحابه، 89 تن از تابعین، و 350 نفر از علما و محدثان اسلامی حدیث غدیر را نقل کرده اند، و با این تواتر، در اصالت و اعتبار این حدیث جای هیچ تردیدی وجود ندارد. همچنین گروهی از علما به طور مستقل
-------------- صفحه 161
درباره حدیث غدیرکتاب نوشته اند، که در آن میان، جامع ترین کتابی که اسانید حدیث را یکجا گرد آورده است، کتاب شریف الغدیر نگارش علاّمه عبدالحسین امینی (1320ـ1390هـ.ق) می باشد. اکنون باید دید مقصود از مولی بودن پیامبر، و مولی بودن علی چیست؟ قراین بسیاری گواهی می دهند که مقصود از این تعبیر، زعامت و رهبری است، که به برخی از آنها اشاره می کنیم: الف ـ در ماجرای غدیر، پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) کاروان زائران خانه خدا را در سرزمینی بی آب و علف، آن هم در نیم روزی بسیار گرم، متوقف ساخت. گرمی هوا به حدّی بود که حاضران نیمی از عبای خویش را بر سر افکنده و نیم دیگر را نیز زیر انداز خود قرار داده بودند. با این تمهیدات، طبعاً پیامبر باید سخنی بگوید که در هدایت امت، نقشی کلیدی و سرنوشت ساز داشته باشد، و براستی چه کاری می تواند در سرنوشت مسلمانان از تعیین جانشین، که مایه وحدت کلمه مسلمین و حافظ دین است، سرنوشت سازتر باشد؟ ب ـ پیامبر گرامی قبل از طرح ولایت علی (علیه السلام) از اصول سه گانه توحید و نبوت و معاد سخن گفت و از مردم نسبت به آنها اقرار گرفت، آنگاه پیام الهی را ابلاغ کرد. از تقارن پیام با اخذ اعتراف نسبت به اصول، می توان به اهمیت پیام پی برد و دریافت که هدف پیامبر از آن همایش عظیم و فوق العاده، نمی توانسته امری عادی همچون سفارش به «دوستی» با فردی خاص باشد! ج ـ حضرت در آغاز خطبه از رحلت قریب الوقوع خود خبر داد، و این نشان می دهد که او نگران وضع امت پس از خویش بوده است. پس چه بهتر که برای آینده چاره جویی شود تا آیین وی در طوفان حوادث آتیه دچار مخاطره نگردد.
-------------- صفحه 162 د ـ قبل از بیان پیام الهی درباره علی (علیه السلام) ، از مولویّت واولویّت خود سخن به میان آورد و فرمود: خدا مولای من، و من مولای مؤمنین می باشم، و نسبت به آنان از خود آنان اَولی هستم. ذکر این مطالب، گواه آن است که «مولی بودن» علی (علیه السلام) از سنخ همان مولویّت و اولویّت مربوط به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) بوده و ایشان به فرمان الهی اولویت مزبور را برای علی (علیه السلام) نیز ثابت کرده است. و مقصود از «اولویت» نبیّ اکرم، همان است که در آیه مبارکه به آن تصریح شده آنجا که می فرماید: (النَّبِیُّ أَولی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)(احزاب/6): پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است»، و مقصود از سزاوری پیامبر به مؤمنان، از خودشان این است که به امر الهی حق تصرف در نفوس و اموال آنها دارد، یعنی اگر دستور جهاد و یا انفاق دهد باید مؤمنان بدون چون و چرا بپذیرند. و لازمه یک چنین مطاع بودن در مورد جان ها و مال ها، همان ولایت و سرپرستی است جامعه که از جانب خدا به او داده شده است ویک چنین مقام، پس از وی، به امام علی(علیه السلام) عطا شد، و او به مقام سرپرستی نائل آمد و امامت جز سرپرستی جامعه در امور چیز دیگری نیست. هـ ـ پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) پس از بیان پیام الهی، از حاضران خواست آن را به گوش غایبان برسانند و پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) از منبر پایین آمد و به یاران خود دستور داد که به علی به عنوان «امیر مؤمنان» تهنیت وتبریک بگویند، ـ لذا ـ امام در خیمه ای قرار گرفت، و یاران پیامبر، گروه گروه وارد شده و به او تبریک گفتند، شیخین ابوبکر و عمر، وارد خیمه شده رو به امام کردند وگفتند: هنیئاً لک یا علی بن أبی طالب أصحبتَ مولایَ و مولا کلَّ مؤمن ومؤمنة: گوارا باد بر تو ای علی، امروز سزاوارترین فرد به هر مرد و زن مؤمن شدی.(1) اصل هشتاد و نهم
تاریخ اسلام نشان می دهد که دشمنان پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) برای خاموش ساختن دعوت الهی وی، از راههای گوناگونی وارد شدند; از متهم کردن پیامبر به سحر و جادو گرفته تا تصمیم به قتل آن حضرت در بستر خویش. ولی در تمام موارد، دست عنایت حق با پیامبر بود و وی را از نقشه های شوم مشرکان حفظ کرد. آخرین نقطه امید آنان (بویژه با توجه به باقی نماندن فرزند پسر برای پیامبر) این بود که با مرگ پیامبر، این دعوت نیز خاموش خواهد شد:(أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَربَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ)(طور/30): یا می گویند شاعری است و ما در مورد وی به انتظار حوادث روزگار(مرگ) نشسته ایم . این اندیشه در ذهن بسیاری از مشرکان و منافقان، وجود داشت. ولی پیامبر با تعیین جانشینی باکفایت که در طول زندگی ایمان خالص و استوار خود به اسلام را نشان داده بود، امید مخالفان را به یأس مبدل ساخت، وبدین طریق بقای دین را تضمین نموده و پایه های آن را محکم ساخت و نعمت اسلام با وجود تعیین چنین رهبری به کمال رسید. لذاست که پس از نصب علی (علیه السلام) ،
--------------
1 . برای آگاهی از اسناد تهنیت به کتاب «الغدیر»، ج1، ص 279ـ 283 مراجعه شود.
-------------- صفحه 163
به عنوان جانشین پیامبر، در روز غدیر آیه «اکمال دین» فرود آمد: (اَلْیَـوم یَئِسَ الّـذینَ کَفَـرُوا مِـنْ دِینِکُمْ فَـلا تَخْشَـوهُمْ وَاخْشَـونِ الیَـومَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دِیناً) (مائده/3)(1): امروز کافران از نابودی دین شما مأیوس شدند، پس از آنان نترسید و از من بترسید. امروز دین شما را کامل ساخته و نعمتم را بر شما تمام کردم، و راضی شدم که این اسلامِ (تکمیل یافته با معرّفی جانشین پیامبر) دین شما باشد.(2) گذشته از روایات متواتر فوق، که ثابت می کند مسئله جانشینی پیامبر یک مسئله الهی است و مردم در آن اختیاری ندارند، گزارشهای تاریخی نیز حاکی از آن است که پیامبر در همان روزهایی هم که در مکه به سر برده و هنوز حکومتی در مدینه تشکیل نداده بود، مسئله جانشینی را یک مسئله الهی تلقی می کرد. فی المثل، زمانی که رئیس قبیله بنی عامر در موسم حج به حضور
--------------
1 . گروهی از صحابه و تابعین، آیه فوق را مربوط به واقعه غدیر خم دانسته اند، مانند ابو سعید خدری، زید بن ارقم، جابر بن عبد اللّه انصاری،ابو هریره و مجاهد مکی. برای آشنایی با روایات اشخاص فوق درباره واقعه مزبور، بنگرید به:ابو جعفر طبری در کتاب الولایة، حافظ ابن مردویه اصفهانی به نقل ابن کثیر در ج2، تفسیر خود2/491، حافظ ابونعیم اصفهانی درکتاب «ما نزل من القرآن فی علی»، خطیب بغدادی در ج8 تاریخ خود، ص 290، حافظ ابو سعید سجستانی در کتاب «الولایة» حافظ ابو القاسم حسکانی،ابن عساکر شافعی به نقل سیوطی در الدر المنثور، 2/295، خطیب خوارزمی درکتاب مناقب که عبارت آنان را کتاب الغدیر (1/23 ـ 236) آورده است. 2 . فخر رازی در تفسیر خود می گوید: پس از نزول این آیه، پیامبر گرامی جز 81ـ82 روز بیشتر زنده نبود و پس از آن نیز او هیچگونه نسخ و دگرگونی رخ نداد. بنابر این باید گفت که این آیه در روز غدیرنازل شده که برای هیجدهم ذی الحجه سال حجة الوداع می شود. با توجه به اینکه پیامبر طبق رأی اهل سنت در 12 ربیع الاوّل در گذشته است، اگر هر سه ماه فاقد سلخ باشند درست بر همان 82 منطبق می شود (تفسیر فخر رازی3/369.
-------------- صفحه 164
پیامبر رسید و گفت: چنانچه ما با تو بیعت کردیم و تو بر مخالفان خود پیروز شدی، آیا برای ما در امر رهبری نصیب و بهره ای هست؟ پیامبر در پاسخ، فرمود: این کار مربوط به خداست، هرکس را می خواهد بدین کار می گمارد:«الأمر إلی اللّه یضعه حیث یشاء»(1) . بدیهی است چنانچه مسئله رهبری موکول به انتخاب مردم بود، می بایست بفرماید:«الأمر إلی الأُمّة» یا «إلی أهل الحلّ والعقد»! کلام پیامبر در این مورد، همانند کلام خداوند در مورد رسالت است، آنجا که می فرماید:(اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ) (انعام/124): خدا دانا است که رسالت خویش را در چه شخصیتی قرار دهد. اصل نودم
مسئله تنصیصی بودن مقام خلافت، و اینکه امت در تعیین جانشین برای پیامبر نقشی ندارد، در ذهن صحابه نیز وجود داشت. چیزی که هست آنان در غیر خلیفه اوّل، به جای تنصیص خدا و پیامبر، تنصیص خلیفه قبلی را مطرح می کردند، چنانکه به اتفاق تواریخ خلیفه دوم به وسیله خلیفه نخست تعیین گردید. تصوّر اینکه تعیین خلیفه دوم توسط ابوبکر قاطعانه نبوده بلکه جنبه پیشنهاد داشته است، مخالف نص تاریخ است. زیرا هنوز خلیفه نخستین در قید حیات بود که از جانب یاران پیامبر به تعیین مزبور اعتراض شد، و یکی از آنان زبیر بود. بدیهی است اگر جریان صرفاً جنبه پیشنهادی داشت، اعتراض صحابه موردی نداشت. گذشته از نصب عمر توسط ابوبکر، خلیفه سوم نیز از طریق شورای شش نفری که اعضای آن را خلیفه دوم معین کرد صورت گرفت،
--------------
1 . سیره ابن هشام:2/422.
-------------- صفحه 165
واین کار نیز نوعی تعیین خلیفه بود که دست دیگران را از مراجعه به افکار عمومی کوتاه کرد. اصولاً فکر مراجعه به افکار عمومی و انتخاب خلیفه از طرف امت، در ذهن یاران رسول خدا وجود نداشت و آنچه در این زمینه بعدها ادعا شده توجیهاتی است که دیگران یادآور شده اند، بلکه معتقد بودند که خلیفه باید از طریق خلیفه پیشین تعیین شود. فی المثل وقتی خلیفه دوم مجروح شد، عایشه همسر پیامبر به وسیله فرزند خلیفه، عبد اللّه بن عمر، به وی پیام فرستاد و گفت: سلام مرا به پدرت برسان و بگو امت پیامبر را بدون چوپان ترک مکن»(1). عبد اللّهبن عمر نیز هنگامی که پدرش در بستر افتاده بود، اورا به تعیین خلیفه دعوت کرد و گفت: مردم درباره تو سخن می گویند، آنان فکر می کنند کسی را به جانشینی انتخاب نخواهی کرد. آیا اگر چوپانِ شتران و گوسفندان تو، آنها را در بیابان رها کند در غیاب خود کسی را بر آنها نگمارد، تو او را نکوهش نمی کنی؟! رعایت حال مردم بالاتر از رعایت حال شتران و گوسفندان است».(2) اصل نود و یکم
در آغاز بحث امامت اشاره کردیم که امام و خلیفه پیامبر از نظر مسلمانان کسی است که وظایف
--------------
1 . الإمامة و السیاسة:1/32. 2 . حلیة الأولیاء:1/44.
-------------- صفحه 166
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) (به استثنای مسئله آوردن شریعت) را برعهده دارد. اینک مهمترین این وظایف را یادآور می شویم تا جایگاه امامت و اهمیت آن روشنتر شود: الف. تبیین مفاهیم قرآن کریم وحلّ معضلات آن، از جمله وظایف پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)بود. قرآن می فرماید: (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إلَیْهِمْ)(نحل/44): قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که بر آنان نازل شده است برایشان توضیح دهی و تبیین کنی. ب . بیان احکام شرعی یکی دیگر از وظایف آن حضرت بود که برخی را از طریق تلاوت آیات، و برخی دیگر را به وسیله سنّت بیان می کرد. بیان احکام از سوی آن حضرت، به صورت تدریجی و با توجه به رخدادهای روز انجام شده، و طبیعت امر ایجاب می کرد که این وظیفه استمرار یابد، در حالی که شمار احادیث وارده از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در باره احکام، که به دست ما رسیده است، از پانصد حدیث تجاوز نمی کند.(1)و این مقدار از احادیث فقهی نمی تواند امت را در قلمرو تقنین«خود کفا» سازد. ج.از آنجا که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) محور حق بود و با روشنگریهای خویش از هر نوع انحراف در عقاید امّت جلوگیری می کرد، لذا فرقه گرایی در زمان حیات او به علت وجود و حضور ایشان رخ ننمود یا مجال بروز و ظهور نیافت. د . پاسخگویی به پرسشهای دینی و اعتقادی یکی از دیگر وظایف پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)بود. هـ . تربیت افراد جامعه از طریق گفتار و رفتار. و . برقراری قسط و عدل و امنیت عمومی در جامعه اسلامی از دیگر وظایف رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بود. ز. پاسداری از مرزها و ثغور و دارائی اسلام در برابر دشمنان نیز از مسئولیتهای آن حضرت به شمار می رفت. چنانچه انجام دو وظیفه اخیر از سوی رهبر برگزیده از جانب مردم نیز ممکن و قابل حصول باشد، مسلّماً
--------------
1 . الوحی المحمدی، ص 212، چاپ ششم.
-------------- صفحه 167
انجام وظایف پیشین (تبیین مفاهیم مشکل قرآن و بیان احکام شرع و...) بهوجود رهبری آگاه و مقتدر نیازمند است که مورد عنایت خاص الهی قرارداشتهو در علم و عمل تالی تِلْوِ پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) باشد. یعنی حامل علوم نبوی و مصون از هرگونه خبط و خطا باشد تا بتواند به وظایف خطیر یاد شده جامه عمل بپوشاند و خلأ وجود پیامبر را در طول تاریخ پر نشیب وفرازاسلامپر کند: هرچند چنین فردی که حامل علوم نبوی است نه پیامبر است و نه پایه گذار شریعت، و هیچگاه مقام امامت با مقام نبوت یکی نیست. بدیهی است چنین فردی از نظر علم و دانش فراتر از امت بوده وبسان مصاحب موسی علم «لدنی»(1) داشته باشد و شناسایی او از طریق پیامبر و به فرمان الهی امکان پذیر است. نیز روشن است که تحقق اهداف فوق در گرو این است که مردم به حمایت و اطاعت از رهبری معین شده توسط پیامبر برخیزند، و تعیین الهی و اعلام پیامبر، شرط کافی برای تحقق آن اهداف نیست(لا رأیَ لِمَنْ لا یُطاع)، چنانکه در مورد قرآن و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز ماجرا از همین قرار بوده و هست. رخدادهای منفی و گروه گراییهای جمعی از مسلمین پس از رحلت رسول خدا، نه به این علت بود که پیامبر (العیاذ باللّه) به وظیفه حکیمانه خود عمل نکرد و طرحی اصولی برای اداره امت پس از خود نریخت، یا طرح وی ناقص بود، بلکه صرفاً این علت بود که برخی از افراد امت نظر خود را بر طرح پیامبر مقدم داشتند و مصلحت اندیشی شخصی خویش را بر تنصیص خدا و رسول ترجیح دادند; و این تنها موردی نیست که چنین حادثه ای در تاریخ رخ داده، بلکه در تاریخ اسلام نظایر آن فراوان است.(2)
--------------
1 . (وَعَلَّمناهُ مِنْ لَدُنا عِلْماً)(کهف/65). 2 . به کتاب النص والاجتهاد، نوشته علاّمه سید عبدالحسین شرف الدین عاملی مراجعه شود.
-------------- صفحه 168 اصل نود و دوم: عصمت امام
در اصل پیشین گفتیم که امام یک رهبر عادی نیست که فقط به اداره کشور و حفظ ثغور آن بپردازد، بلکه وی علاوه بر این وظیفه، وظایف دیگری دارد که به آنها اشاره شد. انجام آن وظایف خطیر مانند تفسیر قرآن، بیان احکام، پاسخگویی به سؤالات اعتقادی مردم، و جلوگیری از هرنوع انحراف در عقیده و تحریف در شریعت، در گرو داشتن علمی گسترده وخطاناپذیر است، و افراد عادی چنانچه متصدی این گونه امور گردند، از خطا واشتباه مصون نخواهند بود. البته عصمت مساوی با نبوت نیست، ممکن است انسانی از اشتباه و خطا معصوم باشد، ولی دارای مقام نبوت نباشد. نمونه واضح آن، مریم عذرا است که قبلاً در بحث عصمت پیامبران، دلایل عصمت او را یادآور شدیم.(1) علاوه بر تحلیل عقلی مزبور، یک رشته امور بر لزوم عصمت امام دلالت می کنند که برخی را یادآور می شویم: 1. اراده قطعی و حتمی خداوند بر پاکی و طهارت اهل بیت از رجس تعلق گرفته است، چنانکه می فرماید:(إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) (احزاب/33): جز این نیست که خدا می خواهد از شما اهل بیت هر نوع پلیدی را بزداید و شما را به طور کامل پاکیزه گرداند. دلالت آیه بر عصمت اهل بیت بدینگونه است که: تعلق گرفتن مشیت ویژه الهی به تطهیر اهل بیت از هر نوع پلیدی، مساوی و ملازم با عصمت آنان از گناه است. زیرا مقصود از «رجس» در آیه، هر نوع پلیدی فکری و روحی و رفتاری است که گناه از مصادیق بارز آن است، و از آنجا که این اراده به افراد
--------------
1 . ر .ک، الإلهیّات،از مؤلف، 2/146ـ 198.
-------------- صفحه 169
خاصی تعلق گرفته است نه به همه افراد امت ، طبعاً با اراده تطهیر که به همگان تعلق گرفته است فرق خواهد داشت. اراده تطهیر که عموم مسلمانان را دربر می گیرد، اراده تشریعی است(1) و چه بسا ممکن است در اثر نافرمانی افراد تحقق نپذیرد; در حالی که این اراده، اراده تکوینی است که از مراد و متعلَّقِ اراده (پاکی از گناه) جدا نخواهد بود. در خور ذکر است که اراده تکوینی حق بر عصمت اهل بیت، مایه سلب اختیار از آنان نیست; همان گونه که وجود عصمت در پیامبران نیز مایه سلب اختیار از آنان نمی باشد(تفصیل این مطلب در کتب عقاید آمده است). 2. به حکم حدیث ثقلین که می فرماید:«إِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَقَلَیْن: کتابَ اللّه و عترتی»، ائمه اهل بیت(علیهم السلام) در ردیف قرآن واقع شده اند، یعنی همان گونه که قرآن از هر نوع خطا و اشتباهی مصون است، ائمه اهل بیت نیز از هر نوع خطای فکری و عملی مصون می باشند. این مطلب با توجه به ذیل حدیث که می فرماید: الف ـ ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً: مادام که به این دو چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد; ب ـ إِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا علَیَّ الحَوض: این دو یادگار من از یکدیگر جدا نمی شوند تا در قیامت کنار حوض نزد من آیند، کاملاً روشن است، زیرا چیزی که تمسک به آن مایه هدایت بوده، از ضلالت باز می دارد و هرگز نیز از قرآن (معصوم) جدا نمی شود، قطعاً از هرگونه خطا و گناه مصون خواهد بود. 3. پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) اهل بیت خود را به کشتی نوح تشبیه کرده است که
--------------
1 . سوره مائده آیه 6:(وَ لکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ) که در ذیل آیه وضو آمده است.
-------------- صفحه 170
هرکه بر آن سوار شد از امواج طوفان رست و هرکه از آن تخلّف جست غرقه امواج گشت. چنانکه فرمود: «إِنّما مَثَلُ أَهل بیتی فی أُمّتی کسفینةِ نوح مَنْ رَکِبَها نَجی وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق».(1) با توجه به این دلایل که به صورت موجز بیان شد، عصمت اهل بیت امری روشن و مبرهن است، و البته دلایل نقلی عصمت منحصر به آنچه گفته شد نیست. اصل نودو سوم: امامان دوازده گانه
شناخت امام از دو راه امکان پذیر است: الف ـ پیامبر گرامی به فرمان خدا بر امامت فردی معین تصریح کند; ب ـ امام پیشین بر امامت امام بعدی تصریح کند. امامت پیشوایان دوازدهگانه شیعه از هر دو راه ثابت شده است. هم پیامبر طبق روایات بر امامت آنان تصریح کرده است، و هم هر یک از ائمه، امام بعد از خویش را معرفی نموده است. در این باره برای رعایت اختصار، تنها یک حدیث را یادآور می شویم:(2) پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) تنها به نصب علی (علیه السلام) اکتفا نکرد، بلکه یادآور شد که پس از وی امامان دوازده گانه ای خواهند آمد که عزت دین و اسلام به واسطه آنها تحقق خواهد پذیرفت، چنانکه فرمود:«لا یزال الدّین منیعاً إلی إثنی عشر خلیفة» و به نقل دیگر فرمود: «لا یزال الإسلام عزیزاً إلی إثنی عشر خلیفة».
--------------
1 . مستدرک حاکم:2/151; خصائص کبری، سیوطی:2/266. 2 . برای آگاهی از سایر روایات، به کتب حدیث مانند اصول کافی، کفایة الأثر; اثبات الهداة، منتخب الأثر و غیره رجوع شود.
-------------- صفحه 171
گفتنی است که روایات دالّ بر وجود خلفای دوازده گانه،در معتبرترین صحاح اهل سنت نیز آمده است.(1) مسلماً این دوازده خلیفه که عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان دوازده گانه شیعه قابل انطباق نیست. زیرا نه خلفای اموی مایه عزت دین بودند و نه خلفای عباسی، و نه این عدد بر آنان قابل تطبیق است. امامان دوازده گانه شیعه عبارتند از: 1. امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیهما السلام) (تولد: ده سال قبل از بعثت، شهادت: سال 40 هجری) مدفون در نجف اشرف. 2. امام حسن بن علی ملقب به مجتبی(علیه السلام)(3ـ50هـ.ق) مدفون در مدینه، قبرستان بقیع. 3. امام حسین بن علی سید الشهداء(علیه السلام)(4ـ61هـ.ق) مدفون در کربلا. 4.امام علی بن الحسین ملقب به زین العابدین(علیه السلام)(38ـ94هـ.ق) مدفون در بقیع. 5. امام محمد بن علی معروف به باقر العلوم (علیه السلام)(57ـ114هـ.ق) مدفون در بقیع. 6. امام جعفر بن محمد معروف به صادق(علیه السلام)(83ـ148هـ.ق) مدفون در بقیع.
--------------
1 . صحیح بخاری، 9/81، باب الإستخلاف;صحیح مسلم، 6/3 کتاب الأمارة ; مستد احمد، 5/86 و 108; مستدرک حاکم:3/18..
-------------- صفحه 172 7. امام موسی بن جعفر ملقب به کاظم (علیه السلام) (128ـ 183هـ.ق) مدفون در کاظمین. 8. امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) (148ـ203هـ. ق)مدفون در خراسان. 9. امام محمد بن علی معروف به جواد (علیه السلام)(195ـ220هـ.ق) مدفون در کاظمین. 10.امام علی بن محمد معروف به هادی (علیه السلام)(212ـ 254هـ. ق) مدفون در سامرّا. 11.امام حسن بن علی معروف به عسکری (علیه السلام)(232ـ260هـ.ق) مدفون در سامرّا. 12.امام محمد بن حسن معروف به حجت و مهدی ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ. او امام دوازدهم شیعه بوده و هم اکنون نیز زنده وغایب است، تا روزی به فرمان خداوند ظهور کرده و طبق وعده صریح قرآن (در سوره نور/54 و توبه/33 و فتح/28و صف/9)و احادیث متواتر اسلامی حاکمیت اسلام را در سراسر گیتی برقرار گرداند.(1) داستان زندگانی امامان شیعه (علیهم السلام) در کتابهای تاریخ به تفصیل بیان شده است، و از آنجا که امام دوازدهم هم اکنون زنده بوده و به خواست الهی منصب امامت را برعهده دارد، در اصول بعد نکاتی را درباره آن حضرت یادآور خواهیم شد.
--------------
1 . در تاریخ ولادت و وفات برخی از ائمه اختلاف است که ما یکی را برگزیدیم. نیز می دانیم که درگذشت غالب آنها به صورت شهادت رخ داده که شرح آن در تواریخ مذکور است.
-------------- صفحه 173 اصل نود و چهارم
محبت به خاندان رسالت از اموری است که قرآن و سنت بر آن تأکید کرده است، چنانکه می فرماید:(قُلْ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ المَوَدّةَ فی القُربی) (شوری /23): بگو بر رسالت خود پاداشی از شما نمی خواهم مگر دوستی نزدیکان. مقصود از قربی نیز، نزدیکان پیامبر می باشد، به قرینه اینکه درخواست کننده خود پیامبر است. دوستی با خاندان گرامی پیامبر ، علاوه بر اینکه خود کمالی است بزرگ، سبب می شود که انسان با آنان همگون شود، و در کسب فضایل و دوری از رذایل به آنها اقتدا کند. در احادیث متواتر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت شده است که دوستی اهل بیت آن حضرت، نشانه ایمان، و دشمنی با آنان نیز نشانه کفر و نفاق است. هرکس آنان را دوست بدارد خدا و پیامبر را دوست داشته، و هرکس هم با آنها دشمنی ورزد، با خدا و پیامبر دشمنی ورزیده است. اصولاً محبت خاندان رسالت از ضروریات دین اسلام است که شک و تردیدی در آن روا نیست، و همه مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند، جز گروهی که به «نواصب» شهرت یافته و به همین جهت نیز از منکران اسلام به شمار می آیند.
-------------- صفحه 174
امام دوازدهم
غیبت و ظهور
سخن گفتن درباره هر یک از امامان دوازده گانه از گنجایش این رساله بیرون است، تنها چیزی که لازم است در اینجا به آن اشاره شود، مسئله اعتقاد به وجود امام عصر است که اینک در پس پرده غیبت به سر برده و به اذن الهی روزی ظاهر خواهد شد و عدل کلّی را در جهان استقرار خواهد بخشید. ذیلاً مطالبی را ضمن چند اصل یادآور می شویم. اصل نود و پنجم
ظهور مردی از خاندان رسالت ، به منظور برپایی حکومت عدل جهانی، در آینده تاریخ بشر (آنگاه که جهان پر از ظلم و جور می گردد) یکی از مسلّمات عقاید اسلامی است که جمهور مسلمانان بر آن اتفاق دارند و احادیثی که در این مورد نقل شده به حد تواتر می رسد. طبق محاسبه محققین، تعداد 657 روایت در این باره وارد شده است، که از آن میان تنها به نقل یک حدیث از مسند احمد بن حنبل بسنده می کنیم. پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیا إِلاّ یَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِکَ الیَوْمَ حَتّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدی فَیَمْلأُها عَدْلاً وَ قِسْطاً کَما مُلِئَتْ ظُلْماً
-------------- صفحه 175
وَ جَوراً»(1): اگر از عمر جهان جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدری طولانی می کند تا مردی از فرزندان من قیام نماید و دنیا را از عدل و قسط پر سازد، همان گونه که با جور و ستم پر شده است. بنابر این قیام و ظهور مردی از خاندان پیامبر در آخرالزمان مورد اتفاق عموم مسلمانان ـ از شیعه و سنّی ـ است. اصل نود و ششم
خصوصیّات این مصلح جهانی در روایات اسلامی که فریقین به نقل آنها پرداخته اند به شرح زیر بیان شدهاست: 1. از اهل بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است 389 روایت 2. از فرزندان امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است 214 روایت 3. از فرزندان فاطمه زهرا(علیها السلام) است 192روایت 4. نهمین فرزند از اولاد امام حسین (علیه السلام) است 148 روایت 5. از فرزندان امام زین العابدین (علیه السلام) است 185 روایت 6. از فرزندان امام حسن عسکری (علیه السلام) است 146 روایت 7. دوازدهمین امام از ائمه اهل بیت (علیهم السلام) است 136 روایت 8. روایاتی که از ولادت او گزارش می دهد 214 روایت 9. عمر او طولانی خواهد بود 318 روایت 10. غیبت طولانی خواهد داشت 91 روایت 11. به هنگام ظهور او اسلام جهانگیر می شود 27 روایت 12. زمین را پر از عدل و داد می کند 132 روایت
--------------
1 . مسند احمد بن حنبل، 1/99 و 3/17و 70.
-------------- صفحه 176 بنابر روایات فوق، وجود چنین مصلح جهانی در آینده تاریخ بشر از دیدگاه روایات اسلامی امری مسلّم و غیر قابل تردید است; آنچه مورد اختلاف می باشد این است که آیا از مادر متولد شده و هم اکنون در قید حیات است، یا در آینده به دنیا خواهد آمد؟ شیعه و گروهی از محققان اهل سنت طرفدار رأی نخست بوده و معتقدند که آن حضرت در سال 255هجری قمری از مادر متولد شده و هم اکنون در قید حیات است، ولی گروهی از اهل سنت می گویند وی در آینده متولد خواهد شد. از آنجا که ما شیعیان معتقدیم آن حضرت در سال 255ق دیده به جهان گشوده و در قید حیات است، لذا لازم است در حد ظرفیّت این نوشته، نکاتی را درباره غیبت و طول عمر آن حضرت متذکر گردیم. اصل نود و هفتم
از نظر قرآن کریم، اولیای الهی بر دو نوعند: ولیّ ظاهر که مردم وی را می شناسند; و ولیّ غایب از انظار که مردم او را نمی شناسند، گرچه او در میان آنها بوده و از حال آنان با خبر است. در سوره کهف، هر دو ولیّ یکجا بیان شده اند: یکی موسی بن عمران است، و دیگری مصاحب موقّت او در سفر دریایی و زمینی که به نام خضر معروف است. این ولیّ الهی به گونه ای بود که حتی موسی با او آشنا نبود و تنها به راهنمایی خدا او را شناخت و از علمش بهره گرفت ، چنانکه می فرماید:(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً* قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً) (کهف/65ـ66): موسی و همراهش با بنده ای از بندگان ما (در لب دریا) آشنا شدند که وی را مشمول رحمت خود قرار داده و از جانب خویش به او
-------------- صفحه 177
علمی آموخته بودیم. موسی به وی گفت: آیا اجازه می دهی همراه تو باشم تا از علوم رشدآفرین خویش به من بیاموزی؟ قرآن سپس شرحی از کارهای مفید و سودمند آن ولی الهی به دست می دهد که کاملاً پیداست مردم او را نمی شناخته ولی از آثار و برکات او بهره مند بوده اند.(1) حضرت ولی عصر ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ نیز بسان مصاحب موسی، ولیّ ناشناخته ای است که در عین حال مبدء کارهای سودمندی برای امت می باشد. در این صورت، غیبت امام به معنی انفصال و جدایی او از جامعه نیست، بلکه او ـ همان گونه که در روایات معصومین (علیهم السلام)نیز وارد شده ـ بسان خورشید در پشت ابر است که دیدگان آن را نمی بینند، امّا به اهل زمین نور و گرمی می بخشد».(2) علاوه بر این، در طول تاریخ، گروه بسیاری از پاکدلان و پارسایان که شایستگی تشرّف به حضور وی را داشته ، به محضر آن حضرت رسیده و از او بهره گرفته و می گیرند، و از این طریق دیگران نیز از برکات وجود او بهره مند می شوند. اصل نود و هشتم
روش متعارف در بین بشر این بوده و هست که فرمانروا و رهبر، بخشی از کارها را بدون واسطه انجام می دهد و بخش دیگر را نمایندگان او انجام می دهند. درست است که علل مختلف، سبب غیبت امام عصر ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ شده و بشر از دسترسی مستقیم به آن حضرت محروم
--------------
1 . سوره کهف، آیات:71ـ82. 2 . کمال الدین، شیخ صدوق، باب 45، حدیث 4، ص 485.
-------------- صفحه 178
است، ولی خوشبختانه راه بهره گیری از نمایندگان آن حضرت، که همان فقیهان عادل و پارسایند، به روی پیروان آن امام همام بسته نیست. فقیهان بزرگ و مجتهدان عالیمقام، در امور شرعی و حکومتی نمایندگان آن حضرت بوده و اداره جامعه اسلامی در عصر غیبت به آنان واگذار شده است. البته محرومیّت از همه آثار وجودی آن حضرت به علت شرایط ویژه ای استکه غیبت وی را امری اجتناب ناپذیر ساخته است. اصل نود و نهم
علت غیبت حضرت ولی عصر ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ یکی از رازهای الهی بوده و ممکن است ما نتوانیم به کُنْهِ آن پی ببریم . غیبت موقت رهبران الهی از میان مردم ،در امت های پیشین نیز سابقه داشته است: موسی بن عمران (علیه السلام) چهل روز از امت خود غایب شد و در میقات به سر برد (اعراف/142). حضرت مسیح (علیه السلام)به مشیت الهی از دیدگاه امت خویش پنهان گردید، و دشمنان قادر به کشتن او نگشتند (نساء/158). حضرت یونس (علیه السلام)مدتی از قوم خود غایب گشت (صافات/140). اصولاً هرگاه مطلبی از طریق نقل متواتر ثابت شود ولی انسان نتواند به راز آن کاملاً پی ببرد، نباید آن را مورد تردید یا انکار قرار دهد، زیرا در این صورت بخش عظیمی از احکام الهی، که از مسلّمات و ضروریات دین اسلام به شمار می رود، مورد تردید واقع خواهد شد. غیبت حضرت ولی عصر ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ نیز از این قاعده مستثنی نیست وعدم اطلاع از سرّ یا اسرار حقیقی آن، مجوّز تردید یا انکار آن نمی تواند باشد. در عین حال باید گفت که می توان راز غیبت را در حد فکر بشری فهمید و آن اینکه: این آخرین حجت معصوم الهی برای تحقق بخشیدن به آرمانی بزرگ
-------------- صفحه 179
(گسترش عدل کلی و به اهتزاز درآوردن پرچم توحید در جهان) در نظر گرفته شده است، و این آرمان نیاز به گذشت زمان و شکوفایی عقل و دانش بشر و آمادگی روحی بشریت دارد، تا جهان به استقبال موکب آن امام عدل وآزادی رود. طبیعی است که چنانچه آن حضرت پیش از فراهم شدن مقدمات در میان مردم ظاهر شود، سرنوشتی چونان دیگر حجت های الهی (شهادت) یافته و قبل از تحقق آن آرمان بزرگ دیده از جهان برخواهد بست. به این حکمت، در روایات نیز اشاره شده است. امام باقر (علیه السلام) فرمود: برای حضرت قائم ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ غیبتی است قبل از ظهور. راوی از علت آن پرسید، امام فرمود: «برای جلوگیری ازکشته شدن»(1). گذشته از این، در برخی روایات مسئله امتحان و تمحیص خلق مطرح شده است، بدین معنی که مردم در عصر غیبت در بوته آزمایش الهی قرار می گیرند و مراتب استواری آنان در ایمان واعقتاد سنجیده می شود.(2) اصل صدم
براهین کلامی، وجود امام معصوم در جامعه را لطفی از الطاف بزرگ الهی می داند که عامل هدایت مردم است.بدیهی است چنانچه مردم به استقبال این مظهر لطف الهی رفتند، از همه آثار و برکات وجود وی بهره مند می شوند، و در غیر این صورت از نعمت بهره مندی کامل از آن حضرت محروم خواهند شد، و عامل این محرومیت نیز خود مردمند، نه خدا و امام .(3)
--------------
1 . کمال الدین، شیخ صدوق، باب 14، حدیث 8، 9، 10. 2 . مجلسی، بحارالأنوار، 52/102ـ 113ـ 114، باب التمحیص و النهی عن التوقیت. 3 . محقق طوسی، در کتاب تجرید الاعتقاد (بحث امامت) با عبارت زیر به این برهان اشاره دارد: وجوده لطف، و تصرّفه لطفٌ آخَر و عدمه منّا، ص362.
-------------- صفحه 180 اصل صد و یکم
حضرت ولی عصر ـ عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ در سال 255هجری قمری دیده به جهان گشوده است وبا این حساب ، اکنون ( سال 1418 ق) متجاوز از یازده قرن از عمر شریف آن حضرت می کذرد. قبول این عمر طولانی، باتوجّه به قدرت گسترده خداوند، امر مشکلی نیست و در حقیقت، آنان که طول عمر آن حضرت را مشکلی می شمارند، از قدرت نامتناهی الهی غفلت ورزیده اند: (وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)(انعام/91). گذشته از این، در امتهای پیشین معمَّرین بسیاری وجود داشته اند، چنانکه قرآن دوران رسالت نوح (علیه السلام) را نهصد و پنجاه سال می شمرد (عنکبوت/14).همچنین در عصر ما دانش بشری می کوشد مشکل طول عمر را حل کند، و این می رساند که به اعتقاد دانشمندان، بشر شایستگی عمر طولانی را دارد، چیزی که هست موانعی از طولانی شدن آن جلوگیری می کند. براستی خدایی که قادر است، به تصریح قرآن، حضرت یونس را تا روز رستاخیز در شکم ماهی زنده بدارد(صافات/143ـ144)، آیا نمی تواند حجت بالغه خود را در روی زمین در پرتو برکات و الطاف خود عمر طولانی بخشد؟! پیداست که جواب مثبت است. خدایی که جهان پاینده دارد *** توانـد حجّتی را زنــده دارد اصل صد و دوم
وقت ظهور آن حضرت بر کسی روشن نیست و این امر، از رازهایی است که، بسان برپایی رستاخیز، تنها بر خداوند مکشوف است. بنابر این، نباید ادعای کسانی را که مدّعی آشنایی با وقت ظهور آن حضرت می باشند یا برای
-------------- صفحه 181
ظهور وقت مشخصی را تعیین می کنند، پذیرفت (کذب الوقّاتون). از تاریخ دقیق ظهور که بگذریم، باید گفت در روایات نشانه هایی کلّی برای ظهور آن حضرت بیان شده است که خود به دو بخش علائم «حتمی» و «غیر حتمی» تقسیم می شود که تفصیل آن در کتب عقاید وحدیث آمده است.
-------------- صفحه 182
-------------- صفحه 183
بخش هشتم: جهان پس از مرگ
بخش هشتم
کلیات عقاید
7 -------------- صفحه 184
-------------- صفحه 185
جهان پس از مرگ
اصل یکصد و سوم
شرایع آسمانی،همگی در لزوم ایمان به جهان آخرت اتفاق نظر دارند. عموم پیامبران، همراه دعوت به توحید، از معاد و حیات پس از مرگ نیز سخن گفته و ایمان به جهان آخرت را در سرلوحه برنامه خود قرار داده اند. بر این اساس، اعتقاد به قیامت از ارکان ایمان در اسلام است. مسئله معاد هرچند در عهدین ـ در عهد جدید به صورتی روشنتر ـ مطرح شده است، ولی قرآن بیش از کتب آسمانی دیگر به این موضوع پرداخته و بخش عظیمی از آیات این کتاب به آن اختصاص یافته است. در قرآن از معاد به نامهای مختلفی یاد شده است، مانند: یوم القیامة، یوم الحساب،الیوم الآخِر، یوم البعث، وغیره، و این همه اهتمام، به علت این است که ایمان و دینداری بدون اعتقاد به قیامت ثمربخش نیست. اصل یکصد و چهارم
حکیمان و متکلمان اسلامی بر لزوم معاد و زندگی پس از مرگ دلایل مختلفی اقامه کرده اند، و الهام بخش آنان نیز در اقامه این دلایل،قرآن کریم بوده است. ازینروی مناسب است که برخی از دلایل قرآنی را یادآور شویم:
-------------- صفحه 186 الف ـ خداوند حق مطلق بوده، و فعل او نیز حق و از هرگونه باطل و لغو پیراسته است. آفرینش بشر بدون وجود حیاتی هدفمند و جاودانه، لغو وعبث خواهد بود، چنانکه می فرماید: (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً و أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ) (مؤمنون/115): آیا پنداشته اید که شما را بیهوده آفریده ایم، وشمابه سوی ما باز نمی گردید؟! ب ـ عدل الهی ایجاب می کند که با اشخاص نیکوکار و بدکار، در مقام پاداش و کیفر، یکسان برخورد نشود. در عین حال می بینیم که حیات دنیوی به گونه ای است که تحقق عدل کامل در مقام پاداش و کیفر امکان پذیر نیست، زیرا سرنوشت هر دو گروه به هم گره خورده و از یکدیگر تفکیک پذیرنیست. از طرف دیگر، برخی از کارهای نیک و بد اجری بالاتر از آن دارند که این جهان گنجایش پاداش و کیفر آنها را داشته باشد، مثلاً یکی در راه حق پس از عمری جهاد و مبارزه جان می بازد، و دیگری حق جویان بیشماری را نابود می سازد. بنابر این، جهان دیگری لازم است که عدل کامل الهی در قلمرو امکانات بینهایت آن تحقق یابد، چنانکه می فرماید: (أَمْ نَجْعَلُ الّذِینَ آمنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالمُفسِدِینَ فِی الأَرْض ا َمْ نَجْْعَلُ المُتّقینَ کالْفُجّارِ) (ص/28): آیا مؤمنان صالح را در ردیف مفسدان زمین قرار می دهیم ویا با پرهیزگاران مانند گنهکاران برخورد می کنیم؟! نیز می فرماید: (إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً وَعْدَ اللّه حقّاً إنّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الّذین آمنوا وعمِلُوا الصّالِحاتِ بِالقِسْطِ وَ الّذین کَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیم وَ عَذابٌ أَلِیمٌ بِما کانُوا یَکْفُرونَ)(یونس/4): بازگشت شما به سوی او است، وعده الهی حق است. خداوند بشر را می آفریند، سپس (می میراند و) بار دیگر حیات می بخشد، تا مؤمنان صالح را چنانکه باید و شاید پاداش دهد، و برای کافران ـ به کیفرشان ـ شرابی از آب جوشان، و عذابی
-------------- صفحه 187
دردناک آماده خواهد بود. ج ـ آفرینش بشر در این جهان از ذره ای بی مقدار شروع شده و بتدریج مدارج کمال جسمی را طی می کند. سپس به نقطه ای می رسد که روح در کالبد وی دمیده می شود و قرآن با ملاحظه تکمیل خلقت این موجود ممتاز، آفریدگار جهان را «احسن الخالقین» می خواند; آنگاه همو با رسیدن مرگ از منزلگاه دنیا به جهانی دیگر منتقل می گردد، که کمال مرحله پیشین است. به این معنی در قرآن چنین اشاره شده است:(ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الخالِقینَ * ثُمّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ * ثُمَّ إِنَّکُمْ یَومَ القِیامَةِ تُبْعَثُونَ). (مؤمنون/14ـ16) آنگاه او را آفرینشی دیگر بخشیدیم، در خور تعظیم است خداوند که بهترین آفریننده است. چندی بعد شما می میرید و باز در روز قیامت زنده می شوید. سیاق آیه حاکی است که میان ذکر آفرینش بشر از ذرّه ای بی مقدار ،و حیات مجدّد او ملازمه برقرار است. اصل یکصد و پنجم
در عصر نزول قرآن، منکران معاد شبهاتی را مطرح می کردند که قرآن در موارد مختلف، در عین دفع شبهات مزبور، دلایل وجود معاد را روشن ساخته است. ذیلاً به برخی از این موارد اشاره می کنیم: الف ـ گاه بر قدرت مطلقه خدا تکیه کرده و می فرماید: (إِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ وَهُوَ عَلی کُلِّ شیء قَدیرٌ)(هود/4): بازگشت شما به سوی خداست، و او بر همه چیز توانا است. ب ـ گاه یادآور می شود آن کس که بر آفرینش نخستین انسانها توانا است، از آفرینش مجدد آنان نیز عاجز نیست. مثلاً از منکران معاد نقد می کند که (فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعیدُنا): می گویند چه کسی ما را بار دیگر به حیات
-------------- صفحه 188
مجدّد باز می گرداند؟و سپس چنین پاسخ می دهد:(قُلِ الّذی فَطَرکُمْ أَوّلَ مَرّة) : بگو همان کس که شما را اوّلین بار آفرید (اسراء/51). ج ـ در برخی موارد، زنده کردن انسان را به زنده شدن زمین در فصل بهار پس از خواب زمستانی آن تشبیه کرده و می فرماید: زمانی که بر زمین افسرده، آب فرو می فرستیم، به جنبش در می آید و نمو می کند و گیاه زیبا می رویاند. پس از اشاره به این واقعیت مکرّر طبیعی معاد را مطرح کرده و می فرماید: (وَأَنَّهُ یُحْیی المَوتی)(حج/5ـ6).(1) د ـ در پاسخ این سؤال که می گفتند :« آنگاه که انسان می میرد و بدن وی پوسیده و اجزای آن در دل خاک پراکنده می گردد; چگونه بار دیگر این اجزای پراکنده شناخته می شود و بدنی مانند بدن پیشین را تشکیل می دهد»، قرآن بر علم گسترده الهی تکیه کرده و می فرماید: (بَلی وَ هُوَ الخَلاّقُ العَلیمُ)(یس/81): آری او بر این کار توانا است، زیرا آفریدگار آگاه است. در جای دیگر نیز از این علم گسترده چنین تعبیر می کند:(قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا کِتابٌ حَفِیظٌ) (ق/4):ما بر آنچه که زمین از آن می کاهد آگاهیم،و نزد ما کتابی است که همه چیز در آن ثبت ومحفوظ است. هـ ـ گاه تصور می شود که انسان صرفاً مجموعه ای از اجزا و اعضای جسمی و مادی است، که پس از مرگ، پوسیده و تبدیل به خاک می شود. با این حساب، چگونه می توان گفت که فرد زنده شده در روز رستاخیز ، همان انسان پیشین است؟ و به عبارت دیگر، حافظ وحدت این دو بدن چیست؟ قرآن از کافران چنین نقل می کند که می گویند: (ءَإِذا ضَلَلْنا فِی الأَرض ءَإِنّا لَفی خَلْق جَدید)(سجده/10): آنگاه که ما در دل زمین گم شدیم و
--------------
1 . به همین مضمون است آیه های9 ـ 11 سوره ق .
-------------- صفحه 189
هویت ما نابود شد، چگونه آفرینش جدید پیدا می کنیم؟سپس در پاسخ می گوید: (قُلْ یَتَوفّاکُمْ مَّلَکُ المَوتِ الّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ تُرجَعُونَ)(سجده/11): بگو فرشته مرگ که بر شما گمارده شده، شما را اخذ می کند، آنگاه به سوی خدا بازگردانده می شوید. کلمه «توفّی» در این آیه به معنی اخذ و گرفتن است. از این تعبیر برمی آید که هنگام مرگ، علاوه بر آن چیزی که در زمین باقی می ماند و به خاک سپرده می شود (بدن)، چیز دیگری نیز وجود دارد که فرشته مرگ آن را می ستاند (روح). در این صورت، مفاد پاسخ قرآن این است که، حافظ شخصیت ووحدت این دو بدن (علاوه بر وحدت اجزا) همان روح گرفنه شده توسط ملک الموت است که سبب می شود که «مُعاد» عین «مبتدا» باشد. از این آیه و نظایر آن استفاده می شود که انسان محشور در روز رستاخیز همان انسان موجود در دنیا است، و پاداش و کیفر به آن کس که استحقاق آن را دارد می رسد. در آیه دیگر نیز قرآن به این وحدت تصریح کرده می فرماید:(قُلْ یُحْییها الّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْق عَلِیمٌ)(یس/79) اصل یکصد و ششم
آیا ت قرآن و احادیث اسلامی گواه آن است که معاد انسانها، هم جسمانی است و هم روحانی. مقصود از معاد جسمانی این است که بدن در سرای دیگر محشور گردیده و نَفْس بار دیگر به آن تعلّق می پذیرد، وپاداشها و کیفرها، و لذات و آلامی که جنبه جزئی وحسّی دارند و تحقق آنها بدون بدن و قوای حسّی امکان پذیر نیستند، تحقق می یابد. مقصود از معاد روحانی نیز این است که علاوه بر پاداش و کیفرهای
-------------- صفحه 190
حسی و لذات وآلام جزئی وجسمانی، یک رشته پاداشها و کیفرهای روحی وغیر حسی نیز برای صالحان و تبهکاران در نظر گرفته می شود که روح در درک و دریافت آنها نیاز به بدن و قوای حسّی ندارد. مانند درک رضوان خدا، که قرآن پس از شمردن پاداشهای حسّی می فرماید:(رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَر ذلِکَ هُوَ الفَوزُ العَظیمُ)(توبه/72); یا اندوه و حسرت جانکاه ، چنانکه می فرماید:(أَنْذِرْهُمْ یَومَ الحَسْرَةِ إذْ قُضِیَ الأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَة وَ هُمْ لا یُؤْمِنُون) (مریم/39): ستمگران را از روز حسرت بیم ده، آنگاه که عذاب آنان قطعی می شود، در حالیکه آنان در این دنیا در غفلت فرو رفته و ایمان نمی آورند، و نظایر آن. اصل یکصد و هفتم
مرگ پایان زندگی نیست، بلکه انتقال از سرایی به سرای دیگر است; سرایی جاودانه که همان قیامت و جهانی باقی می باشد.ضمناً بین دنیا و قیامت، سرای دیگری وجود دارد که «برزخ» نامیده می شود وانسان پس از مرگ مدتی را در آن به سر می برد.حقیقت زندگی برزخی، برای ما روشن نیست و اطلاع ما از آن، در همان حدّی است که قرآن و روایات به گونه ای ما را به آن ارشاد می کند. به برخی از رهنمودهای قرآن در این زمینه توجه کنید: الف ـ آنگاه که مرگ یک مشرک فرا می رسد، می گوید خدایا مرا بازگردان،باشد که وظایفی را که ترک کرده ام، به جای آورم. خطاب می آید: هرگز! این سخن، لقلقه زبانی بیش نیست. سپس می فرماید: (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرزَخٌ إِلی یَومِ یُبعَثُون) (مؤمنون/100). یعنی: میان آنها و زندگی دنیا، برزخی است تا روز رستاخیز. آیه فوق حاکی است که انسانها پس از مرگ نیز وجود و واقعیتی دارند،
-------------- صفحه 191
ولی حائلی مانع از بازگشت آنها به دنیاست. ب ـ درباره شهیدان می فرماید: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لاَّ تَشْعُرُون)(بقره/154):به کسانی که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید; بلکه آنان زنده اند ولی شما درک نمی کنید. در آیه دیگر، آثار حیات را برای شهیدان راه خدا بر شمرده و می فرماید:(فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ) (آل عمران/170): آنان به آنچه که خدا از فضل و کرم خویش به ایشان بخشیده است شادمانند، و به کسانی که در پی ایشان بوده ولی هنوز به آنان نپیوسته اند مژده می دهند که بیمی بر آنها نیست، و محزون نیز نمی باشند (مقصود، نداشتن بیم ازعذاب اخروی و اندوه بر اعمال دنیوی است). ج ـ در باره گنهکاران ، خصوصاً آل فرعون ، گزارش می دهد که پیش از فرا رسیدن روز قیامت هر صبح و شام آنها بر آتش عرضه می شوند، و در روز رستاخیز نیز گرفتار شدیدترین عذاب می گردند، چنانکه می فرماید: (النّارُ یُعرضُونَ عَلَیها غُدُوّاً و عَشِیّاً وَیَوم تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ العَذابِ) (غافر/46). اصل یکصد و هشتم
نخستین مرحله ازحیات برزخی انسان با قبض روح از بدن آغاز می شود. زمانی که انسان به خاک سپرده می شود، طبق احادیث بسیار، فرشتگان الهی درباره توحید، نبوت، ویک رشته عقاید و احکام دینی از وی سؤالاتی می کنند. پیداست که پاسخ شخص مؤمن به سؤالات مزبور با پاسخ یک فرد کافر متفاوت خواهد بود، و در نتیجه قبر و برزخ برای مؤمنین مظهر رحمت، و
-------------- صفحه 192
برای کفّار و منافقین نیز عرصه عذاب الهی خواهد شد. سؤال فرشتگان در قبر، و رحمت و عذاب برای مؤمنان و کفار در آن جایگاه، از مسلّمات دینی ماست، و قبر در حقیقت مرحله آغازین حیات برزخی است که تا قیامت ادامه دارد. علمای امامیّه در کتب عقاید خود بدانچه گفتیم تصریح کرده اند. شیخ صدوق در کتاب اعتقادات می گوید: «اعتقاد ما در مورد سؤال در قبر این است که آن حق است; و هرکس پاسخ درست به سؤالات مزبور دهد مشمول رحمت الهی خواهد بود، وهرکس پاسخ نادرست دهد گرفتار عذاب خداوند خواهد شد».(1) شیخ مفید در کتاب تصحیح الاعتقاد می نویسد:«روایات صحیحی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)وارد شده است که می رساند از اهل قبور درباره دینشان سؤال می شود، و در برخی از روایات آمده است دو فرشته ای که مأمور پرسش از انسانها می باشند ناکر و نکیر نام دارند». سپس می افزاید: «سؤال در قبر دلیل آن است که مردگان در قبر زنده می شوند، آنگاه حیات آنها تا روز قیامت ادامه می یابد».(2) خواجه نصیر الدین طوسی نیز در کتاب تجرید الا عتقاد آورده است:«عذاب قبر واقع خواهد شد، زیرا عقلاً امری است ممکن، و روایات متواتر نیز در مورد آن وارد شده است».(3) با مراجعه به کتب عقاید سایر مذاهب اسلامی روشن می شود که این عقیده مورد اتفاق همگان است، و تنها شخصی که انکار عذاب قبر به او
--------------
1 . الاعتقادات، صدوق، باب 17، ص 37. 2 . تصحیح الاعتقاد، مفید، ص45ـ46. 3 . کشف المراد، مقصد6، مسئله 14.
-------------- صفحه 193
نسبت داده شده، ضرار بن عمرو می باشد.(1) اصل یکصد و نهم
از بیانات گذشته روشن شد حقیقت معاد این است که، روح پس از مفارقت از بدن ـ به مشیت الهی ـ بار دیگر به همان بدنی که با آن زندگی می کرد، باز می گردد تا پاداش و کیفر اعمال دنیوی خود را در سرای دیگر ببیند. برخی، مانند پیروان آین هندو معاد مطرح شده در شرایع آسمانی را منکرند ولی مسئله پاداش و کیفر اعمال را پذیرفته و آن را از طریق «تناسخ» توجیه می کنند. اینان مدّعیند که، روح از طریق تعلق گرفتن به «جنین» و طی مراحل رشد آن، بار دیگر به این دنیا باز می گردد و دورانهای کودکی و نوجوانی و پیری را طی می کند ، منتها کسانی که در زندگی گذشته نیکوکار بوده، زندگی شیرین، وتبهکاران پیشین نیز زندگی ناگواری خواهند داشت. عقیده به تناسخ، که در طول تاریخ همواره پیروانی داشته است، یکی از اصول آئین هندو به شمار می رود. باید توجه داشت چنانچه نفوس بشری به صورت همگانی و همیشگی راه تناسخ را بپیمایند، دیگر مجالی برای معاد نخواهد بود. در حالیکه با توجه به دلایل عقلی و نقلی معاد، اعتقاد به آن ضروری است، و در حقیقت باید گفت که قائلان به تناسخ چون نتوانسته اند معاد را به صورت صحیح آن تصویر کنند، تناسخ را جایگزین آن کرده اند.از نظر اسلام قول به تناسخ مستلزم کفر است، و در کتب عقاید ما، درباره بطلان و ناسازگاری آن با عقاید اسلامی به
--------------
1 . به کتاب السنة از احمد بن حنبل; الابانة از ابو الحسن اشعری، و شرح اصول خمسه قاضی عبدالجبار معتزلی رجوع شود.
-------------- صفحه 194
طور مفصل بحث شده است، که ما در اینجا فشرده آن را یادآور می شویم: 1. نفس انسان به هنگام مرگ به پایه ای از کمال نایل شده است. بر این اساس، تعلق دوباره آن به جنین، به حکم لزوم هماهنگی میان نفس و بدن، مستلزم تنزّل نفس از مرحله کمال به نقص و بازگشت از فعلیّت به قوّه است که با سنّت حاکم بر جهان آفرینش (مبنی بر سیر استکمالی موجودات از قوّه به فعل) منافات دارد.(1) 2. چنانچه بپذیریم نفس پس از جدایی از بدن، به بدن زنده دیگری تعلق پیدا می کند، این امر مستلزم تعدّد نفس در یک بدن و دوگانگی در شخصیت است، و چنین چیزی با درک وجدانی انسان از خویش که دارای یک شخصیت است منافات دارد.(2) 3. عقیده به تناسخ، علاوه بر اینکه با سنّت حاکم بر نظام آفرینش منافات دارد، می تواند دستاویزی برای ستمکاران و سودپرستان گردد که عزّت و رفاه فعلی خویش را معلول پاکی و وارستگی حیات پیشین، وبدبختی مظلومان و محرومان را نیز نتیجه زشتکاری آنان در مراحل پیشین حیات بدانند! و بدین وسیله اعمال زشت خویش و وجود ظلمها و نامردمیها را در جامعه تحت سلطه خویش توجیه کنند. 4. قرآن برای انسان تا روز رستاخیز،فقط دو نوع موت، و دو نوع حیات معتقد است چنانکه می فرماید: (کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَکُنْتُمْ أَمواتاً فَأَحیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ ثُمَّ یُحْییکُمْ ثُمَّ إِلیهِ تُرجعُون)(بقره/28) «چگونه به خداوند کفر میورزید در حالی که شما مردگان (اجساد بی روحی) بودید و او شما را زنده کرد، سپس شما را می میراند، و بار دیگر شما را زنده می کند، سپس به سوی او باز گردانیده می شوید». دلالت آیه، بر بطلان تناسخ روشن است زیرا معتقدان به تناسخ می پندارند که انسان پس از مرگ بار دیگر به همین زندگی باز می گردد و این مسأله ممکن است بارها تکرار شود، در صورتی که به حکم این آیه پس از مرگ یک حیات بیش نیست و این همان زندگی در رستاخیز و قیامت است نه زندگی مجدد در جهان. خلاصه سخن: آیه یاد شده، 2 موت و 2 حیات برای انسان معتقد است: 1. موت: انسان به صورت موجودات بی روح. 2. حیات:آنگاه که به صورت نطفه درآمده و پس از طی مراحل گام در این جهان می گذارد. 3. اماته و میرانیدن. 4. احیاء و زنده شدن در روز قیامت. در حالی که در تناسخ ممکن است انسان ده ها بار به این جهان گام نهاد یا از طریق تعلق نطفه، در جسم انسان دیگر. اصل یکصد و دهم
در پایان بحث از تناسخ، ضروری است که به دو سؤال پاسخ دهیم:
--------------
1 . باید توجه داشت که روح انسان در قیامت به بدن کامل تعلّق خواهد گرفت، بنابراین با فرض مزبور که تعلق نفس به جنین است، تفاوت روشن دارد. 2 . کشف المراد، علامه حلی، مقصد دوم، فصل چهارم، مسئله هشتم; اسفار، صدر المتألهین، 9/10.
-------------- صفحه 195 سؤال اوّل: به تصریح قرآن در امتهای پیشین مسخهایی صورت گرفته و طیّ آن برخی از انسانها به صورت خوک و میمون در آمده اند، چنانکه می فرماید: (وَ جَعَلَ مِنْهُمُ القِرَدَةَ وَ الْخَنازِیرَ)(مائده/60).(1)چنانچه تناسخ باطل است چگونه مسخ تحقق یافته است؟ پاسخ: مسخ با تناسخ اصطلاحی فرق اساسی دارد. زیرا در تناسخ، روح پس از جدایی از بدن خویش، به «جنین» یا بدن دیگر تعلق می گیرد، ولی در مسخ، روح از بدن جدا نمی شود، بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر می کند، تا انسان تبهکار خود را به صورت میمون و خنزیر دیده و از آن رنج ببرد. به تعبیر دیگر، نفس انسان تبهکار از مقام انسانی به مقام حیوانی تنزل نمی کند. چه، اگر چنین بود، انسانهای مسخ شده رنج و کیفر خویش را ادراک نمی کردند، در حالیکه قرآن مسخ را به عنوان «نکال» و عقوبت افراد گنهکار تعریف می کند.(2) در این مورد تفتازانی می گوید:«حقیقت تناسخ این است که نفوس انسانها پس از جدایی از بدن در همین دنیا به منظور تدبیر و تصرف در بدنهای دیگر، به آنها تعلق گیرد، نه اینکه شکل بدن عوض شود، چنانکه در مسخ چنین است».(3) علامه طباطبائی نیز می گوید: «انسانهای مسخ شده، انسانهایی هستند که با حفظ روح بشری صورتاً مسخ شده اند، نه اینکه نفس انسانی آنها نیز مسخ
--------------
1 . نیز به سوره اعراف، آیه 166 رجوع شود. 2 . (فَجَعَلْناها نَکالاً لِما بَیْنَ یَدْیها وَ ما خَلْفَها وَ مَوعِظَةً لِلْمُتَّقینَ) (بقره/66):پس این ماجرا را عقوبتی برای معاصرین و اخلاف آنان و پندی برای متقین قرار دادیم. 3 . شرح مقاصد، تفتازانی، 3/337.
-------------- صفحه 196
شده و به نفس بوزینه تبدیل گردیده است».(1) سؤال دوم: برخی از نویسندگان قول به رجعت را نشأت گرفته از قول به تناسخ پنداشته اند.(2) آیا اعتقاد به رجعت مستلزم تناسخ نیست؟ پاسخ : چنانکه در جای خود خواهیم گفت، رجعت، به عقیده اکثر علمای شیعه امامیه، این است که عده ای از اهل ایمان و کفر در آخر الزمان بار دیگر به این جهان باز خواهند گشت و بازگشت آنان مانند احیای مردگان است که به وسیله حضرت مسیح (علیه السلام) صورت می گرفت(3) ویا بسان زنده شدن عُزَیْر پس از یکصد سال (4). بنابر این ، عقیده به رجعت، هیچ ربطی به مسئله تناسخ ندارد و ما در بحث از رجعت در این باره توضیح بیشتری خواهیم داد. اصل یکصد و یازدهم
در سخنان علما، به پیروی از قرآن، مسئله ای به نام «اشراط السّاعة» مطرح شده است که مقصود از آن علائم و نشانه های رستاخیز است. علائم رستاخیز به دو نوع تقسیم می شوند: الف ـ حوادثی که پیش از وقوع قیامت و به هم خوردن نظام آفرینش صورت می پذیرد و در زمان وقوع آنها هنوز انسانها در روی زمین زندگی می کنند. کلمه «اشراط الساعة» غالباً به این قسم از رخدادها اطلاق می شود; ب ـ حوادثی که مایه به هم خوردن نظام آفرینش می گردد، که بیشترین آنها در سوره های تکویر، انفطار، انشقاق، و زلزله ذکر شده است.
--------------
1 . المیزان، طباطبائی، 1/209. 2 . فجر الإسلام، احمد امین مصری، ص 377. 3 . آل عمران/49. 4 . بقره/259.
-------------- صفحه 197 علائم قسم نخست به طور اجمال عبارتند از: 1. بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه وآله وسلم)(محمد/18); 2. شکستن سد یأجوج و مأجوج(کهف/98ـ99); 3. پوشیده شدن آسمان توسط دودی غلیظ (دخان/10ـ16); 4. نزول حضرت مسیح (علیه السلام) (زخرف/57ـ61); 5. خروج جنبده ای از دل زمین(نمل/82). تفصیل این علائم را بایستی در کتابهای تفسیر و حدیث جستجو کرد. درباره نشانه های قسم دوم نیز قرآن بتفصیل از تغییر اوضاع و فروپاشی خورشید، ماه، دریاها، کوهها، و زمین و آسمان سخن گفته، و اجمال آن این است که طومار نظام موجود درهم پیچیده می شود و نظام دیگری پدید می آید که جلوه ای از قدرت تامّه الهی است ، چنانکه می فرماید:(یَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرضُ غَیرَ الأَرضِ وَ السَّمواتُ وَبَرَزُوا للّهِ الواحِدِ القَهّارِ) (ابراهیم/48): روزی که زمین و آسمانها دگرگون می شوند، و مردم در پیشگاه خدای یکتای قدرتمند حاضر می شوند. اصل یکصد و دوازدهم
قرآن کریم از حادثه ای به نام «نفخ صور» گزارش می دهد، که در دو نوبت رخ خواهد داد: الف ـ نفخ صوری که مایه مرگ همه جانداران در آسمان و زمین می گردد(مگر آن کس که خدا بخواهد);
-------------- صفحه 198 ب ـ نفخ صوری که سبب احیای مردگان وحضور آنان در پیشگاه الهی(1) می شود. چنانکه می فرماید: (وَ نُفِخَ فِی الصُّور فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِی الأَرضِ إِلاّ مَنْ شاءَ اللّه ثُمَّ نُفِخَ فیها أُخری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ) (زمر/68): در صور دمیده می شود، وبر اثر آن، جز آنکه خدای بقای او را خواسته است، هرکه در آسمانها و زمین است یکسر مدهوش مرگ می شوند، سپس بار دیگر در صور دمیده می شود و ناگهان مردمان (از خواب مرگ) برخاسته و در صحنه محشر نظاره گر (سرنوشت خود) می گردند. قرآن کریم در خصوص حشر و نشر انسانها در روز رستاخیز می گوید: (یَخْرُجُونَ مِنَ الأَجداثِ کَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ) (قمر/7): مردگان بسان ملخهای پراکنده از قبرها بیرون می آیند. اصل یکصد و سیزدهم
پس از زنده شدن مردگان و ورود آنها به عرصه قیامت، قبل ازورود به بهشت و دوزخ اموری چند تحقق خواهد یافت که قرآن و احادیث از آنها خبر داده است: 1. به حساب اعمال افراد، با شیوه ای خاص رسیدگی می شود، که یکی از راههای آن همان دادن نامه اعمال هرکس به دست او است. (اسراء/13ـ14).
--------------
1 . بنابر این آیه مبارکه( إِنْ کانَتْ إِلاّ صَیْحَةً واحِدة فَإِذا هُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُون) (یس/53) بیانگر واقعیت نفخ صور در آیه 51 است که می فرماید: (وَنُفِخَ فِی الصُّور فَإِذا هُمْ مِنَ الأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُون) و معنی آیه این است که نفخه صور دوم جز یک فریاد نیست، که پس از آن ناگهان همگان نزد ما حاضر خواهند بود.
-------------- صفحه 199 2. گذشته از اینکه در نامه اعمال هرکس، ریز و درشت کارهای وی مذکور و منعکس است، گواهانی نیز از خارج و داخل وجود آدمی، در روز رستاخیز بر اعمال دنیوی او شهادت می دهند. گواهان خارجی عبارتند از: خدا (آل عمران/98)، پیامبر هر امت (نحل/89)، پیامبر اسلام (نساء/41)، نخبگانی از امت اسلامی (بقره/143)، فرشتگان الهی (ق/18)، و زمین (زلزله/4ـ5). گواهان داخلی نیز عبارتند از: اعضا و جوارح انسان (نور /24، فصلت/20ـ21)، وتجسم خود اعمال (توبه/34ـ35). 3. برای رسیدگی به حساب اعمال انسانها، افزون بر آنچه گفتیم، میزانهای عدل برپا می شود و هرکس دقیقاً به آنچه که استحقاق دارد می رسد، چنانکه می فرماید: (وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ القِسْطَ لِیومِ القِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفسٌ شَیئاً وَ إِنْ کانَ مِثقالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل أَتَینا بِها و کَفی بِنا حاسِبینَ)(انبیاء/47): روز قیامت ترازوهای عدل را برپا می داریم و بهیچوجه به کسی ستم نمی شود. اگر عمل حتی به وزن خردلی نیز باشد، آن را به حساب می آوریم، و حساب رسی ما کفایت می کند. 4. از روایات اسلامی استفاده می شود که در روز رستاخیز گذرگاهی عمومی وجود دارد که همگان باید از آن عبور کنند.به این گذرگاه، در لسان روایات، صراط گفته شده است، که مفسران آیه 71ـ72 سوره مریم(1) را نیز ناظر بر آن دانسته اند.
--------------
1 . (وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّوارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضیّاً * ثُمَّ نُنَجّی الَّذینَ اتَّقَوا وَ نَذَرُ الظّالِمینَ فِیها جِثیّاً) (مریم/71ـ72): هیچیک از شماها نیست مگر اینکه وارد آن (دوزخ) می شود، واین مطلب حکم قطعی خداوند است. سپس پرهیزگاران را نجات می دهیم، وستمگران را که به زانو در آن درافتاده اند، رها می کنیم. در تفسیر این آیه نظر دیگری هست که تفصیل آن را در کتاب پرسش ها و پاسخ ها آوردیم.
-------------- صفحه 200 5. میان بهشتیان و دوزخیان حائلی وجود دارد که قرآن از آن به «حجاب» تعبیر می کند.نیز در روز رستاخیز انسانهای والایی بر نقطه ای مرتفع قرار دارند، که بهشتیان و دوزخیان را از سیمای هر یک می شناسند، چنانکه می فرماید: (وَ بَیْنَهما حِجابٌ وَ عَلی الأَعرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسیماهُمْ)(اعراف/46): میان آن دو حجاب وحائلی است و در نقاط بلند عرصه محشر مردانی قرار دارند که هر شخصی را از سیمایش می شناسند. این انسانهای والا، به حکم روایات ما، پیامبران و اوصیای شریف آنان می باشند. 6. زمانی که حسابرسی به پایان رسیده و سرنوشت افراد روشن می شود، آفریدگار جهان پرچمی را که به آن «لواء الحمد»می گویند به دست پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) می دهد، و آن حضرت پیشاپیش بهشتیان به سوی بهشت حرکت می کند.(1) 7. در روایات متعدد، از وجود حوض بزرگی در صحرای محشر خبر داده شده که به حوض کوثر معروف است; پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)قبل از همگان کنار حوض مزبور می آید، و رستگاران امّت، به وسیله پیامبر و اهل بیت مکرّم ـ سلام اللّه علیهم اجمعین ـ از آن آب می نوشند. اصل یکصد و چهاردهم
یکی از عقاید مسلّم اسلامی، شفاعت شافعان در روز قیامت است که به اذن الهی انجام می یابد. شفاعت در مورد افرادی صورت می گیرد که پیوند خود را بکلی با دین و خدای متعال قطع نکرده و قابلیت آن را دارند که، با وجود آلودگی به برخی گناهان، به برکت شفاعت شافعان بار دیگر مشمول رحمت حق شوند. عقیده به شفاعت از قرآن و سنت گرفته شده که ذیلاً به آنها
--------------
1 . بحار الأنوار، ج8، باب 18، احادیث 1تا 12; مسند احمد، 1/281، 295و 3/144.
-------------- صفحه 201
اشاره می کنیم: الف ـ شفاعت در قرآن:
آیات قرآن حاکی از وجود اصل شفاعت در روز رستاخیز بوده و این کتاب شریف به اصل شفاعت، و منوط بودن آن به اذن و رضای خداوند، تصریح دارد:(وَلا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی)(انبیاء/28): شافعان جز در حق کسانی که خدا می پسندد، شفاعت نمی کنند. در آیه دیگر می فرماید: (ما مِنْ شَفِیع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)(یونس/3). بنابر این اصل شفاعت (البته با اذن و رضای خداوند)از نظر قرآن، امری قطعی و واقعیتی مسلّم است. حال ببینیم شفاعت کنندگان چه کسانی هستند؟ از برخی آیات استفاده می شود که فرشتگان از شافعانند، چنانکه می فرماید: (وَ کَمْ مِّنْ مَّلَک فی السّمواتِ لا تُغْنی شَفاعَتُهُمْ شَیئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرضی) (نجم/26): چه بسیار فرشتگانی در آسمانها هستند که شفاعت آنان جز پس از اذن خداوند، در مورد آن کس که مشیت و رضایت الهی به (رستگاری وی) تعلق گیرد، سود نمی بخشد. مفسران در تفسیر آیه (عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً) (اسراء/79): امید است که پروردگارت تو را به مقام پسندیده ای برانگیزد، می گویند مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای پیامبر اسلام است.(1) ب ـ شفاعت در روایات:
گذشته از قرآن، در کتب حدیث نیز روایات بسیاری درباره شفاعت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)نقل شده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
--------------
1 . المیزان:13/191ـ192; مجمع البیان:10/549.
-------------- صفحه 202 1. پیامبر می فرماید: «إنّما شفاعتی لأهل الکبائر من أُمّتی»(1): شفاعت من مخصوص مرتکبان کبایر از امتم می باشد. ظاهراًعلت اینکه شفاعت را مخصوص مرتکبان کبایر دانسته این است که خداوند صراحتاً در قرآن وعده داده که هرگاه انسانها از گناهان کبیره اجتناب ورزند، آنها را خواهد بخشید(نساء/31)و دیگر نیازی به شفاعت و امثال آن نیست. 2. نیز می فرماید: «أُعطیتُ خمساً و أُعطیتُ الشّفاعة، فادّخَرْتُها لأُمّتی فهی لمن لا یُشرِک باللّه»(2): از جانب خداوند پنج موهبت به من اعطا شده، و (از آن جمله)به من شفاعت داده شده، که آن را برای امتم ذخیره کرده ام. شفاعت من در حقّ کسانی خواهد بود که به خداوند شرک نمیورزند. طالبان آگاهی از هویّت شافعان روز محشر غیر از پیامبر (مانند ائمه معصومین و دانشمندان وشهداء) و نیز شفاعت شوندگان آنها بایستی به کتابهای عقاید و کلام و حدیث رجوع کنند. ضمناً، باید توجه داشت که اعتقاد به شفاعت ـ همچون اعتقاد به قبولی توبه ـ نباید مایه تجرّی افراد بر گناه شود، بلکه باید آن را روزنه امیدی شمرده و به امید بخشودگی، به راه صحیح باز گردند، وبسان نومیدان نباشند که به اصطلاح، آب را از سر گذشته می پندارند و در نتیجه هیچگاه به فکر بازگشت به طریق صحیح نمی افتند. از بیان گذشته همچنین روشن می شود که اثر بارز شفاعت، بخشودگی برخی از گنهکاران است، و بنابر این تأثیر آن منحصر به ترفیع درجه شفاعت
--------------
1 . شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، 3/376. 2 . خصال شیخ صدوق، ابواب پنجگانه، حدیث صحیح بخاری،1/42; مسند احمد، 1/301.
-------------- صفحه 203
شوندگان، که برخی از فرق اسلامی (مانند معتزله) گفته اند، نیست.(1) اصل یکصد وپانزدهم
همان طور که یادآور شدیم اعتقاد به «اصل شفاعت در آخرت در چارچوب اذن الهی» ازعقاید مسلّم اسلامی بوده و کسی حق خدشه در آن را ندارد. حال باید دید که آیا می توان در این دنیا نیز، از شافعانی چون پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) طلب شفاعت نمود، وبه دیگر تعبیر، آیا درست است که انسان بگوید: ای رسول گرامی، نزد خدا در حق من شفاعت کن (یا وجیهاًعند اللّه إشفع لنا عند اللّه)؟ در پاسخ باید گفت: مشروعیّت این امر، تا قرن هشتم مورد اتفاق همه مسلمانان قرار داشته است و تنها از نیمه قرن هشتم به بعد معدودی از افراد با آن به مخالفت برخاستند و آن را جایز ندانستند، در حالیکه آیات قرآنی، احادیث معتبر نبوی و سیره مستمره مسلمین بر جواز آن گواهی می دهد. زیرا شفاعت شافعان، در معنی، همان دعای آنان در حقّ افراد است، و درخواست دعا از فرد مؤمن ـ چه رسد به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ـ بدون شگّ امری جایز و مستحسن است. از حدیثی که ابن عباس از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کند بروشنی استفاده می شود که شفاعت مؤمن، دعای او در حق دیگران است: «هرگاه مسلمانی بمیرد و چهل مؤمن موحّد بر جنازه او نماز بگزارند خدا شفاعت آنان را در حق او می پذیرد» (2). چه، مسلّم است که شفاعت چهل مؤمن به هنگام اقامه نماز بر
--------------
1 . أوائل المقالات، شیخ مفید،ص 54، و کتب کلامی دیگر. 2 . ما من رجل مسلم یموت فیقوم علی جنازته أربعون رجلاً لا یشرکون باللّه شیئاً، إلاّ شفّعهم اللّه فیه (صحیح مسلم، 3/54).
-------------- صفحه 204
میّت، جز دعای آنان در حق او چیزی نیست. با مروری به اوراق تاریخ، می بینیم که صحابه پیامبر از آن حضرت در زمان حیات ایشان درخواست شفاعت می کردند. ترمذی از انس بن مالک نقل می کند که می گوید: از پیامبر درخواست کردم در روز قیامت شفاعتم کند. پیامبر فرمود: چنین خواهم کرد. به او گفتم: کجا شما را پیدا کنم؟ فرمود: در کنار صراط.(1) با توجه به اینکه واقعیت استشفاع، چیزی جز درخواست دعا از شفیع نیست،وقوع نمونه هایی از این امر در عصر انبیا را می توان از خود قرآن به دست آورد : 1. فرزندان یعقوب، پس از فاش شدن مظالمشان، از پدر خواستند از خداوند برای آنان طلب آمرزش کند. حضرت یعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت و به وعده در موعد مقرّر خود عمل کرد.(2) 2. قرآن کریم می فرماید: هرگاه افرادی از امت اسلامی که در حق خود ستم کرده اند، نزد پیامبر آمده و از او بخواهند برای آنان از خدا طلب آمرزش کند، آنگاه خود آنان استغفار کرده و پیامبر نیز برای آنان از درگاه الهی آمرزش خواهد، خداوند توبه شان را می پذیرد و رحمت خود را شامل آنان می کند.(3) 3.همچنین درباره منافقین می فرماید: هرگاه به آنان گفته می شود بیایید و از پیامبر بخواهید تا در حق شما استغفار کند، سرپیچی می کنند و استکبار
--------------
1 . سألتُ النبیّ أن یشفع لی یوم القیامة فقال أنا فاعل، قلت فأین أطلبک؟ فقال علی الصراط (سنن ترمذی، 4/42، باب ما جاء فی شأن الصراط). 2 . یوسف/97: (قالُوا یا أَبانا استغْفر لنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئینَ* قالَ سَوفَ أَسْتَغْفِرُلَکُمْ رَبّی). 3 . نساء/64: (وَ لَوْ أَنّهُمْ إِذْظَلَمُوا أَنْفُسهُمْ جاؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ توّاباً رَحیماً).
-------------- صفحه 205
میورزند.(1) بدیهی است چنانچه اعراض از طلب استغفار از پیامبر، که ماهیّتاً با طلب شفاعت یکسان است، نشانه نفاق و استکبار باشد، طبعاً انجام دادن آن نیز نشانه ایمان و خضوع در پیشگاه الهی خواهد بود. ضمناً از آنجا که مقصود ما در بحث حاضر، اثبات جواز و مشروعیت درخواست شفاعت است، زنده نبودن شخص شفیع در این آیات، ضرری به مقصد نمی زند; حتی اگر فرض شود که این آیات فقط در مورد زندگان وارد شده نه اموات، باز مضرّ به مقصود نیست. زیرا اگر درخواست شفاعت از زندگان شرک نباشد، طبعاً درخواست آن از میّت نیز شرک نخواهد بود، چون حیات و موت شفیع، ملاک توحید و شرک نبوده و تنها چیزی که هنگام درخواست شفاعت از ارواح مقدسه ضروری است شنوایی آنها می باشد، که ما در مبحث توسل، وجود ارتباط مزبور و سودمندی آن را ثابت خواهیم کرد. در اینجا باید توجه نمود که شفاعت خواستن مؤمنان و موحدان از پیامبران و اولیای الهی، با شفاعت خواستن بت پرستان از بتهای خویش تفاوت بنیادین دارد.زیرا موحّدان، با اذعان به دو مطلب اساسی، از اولیای الهی درخواست شفاعت می کنند: 1. مقام شفاعت، مقامی است مخصوص خدا و در اختیار او، چنانکه می فرماید: (قُلْ للّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً)(زمر/44): بگو شفاعت، تماماً از آنِ خداست، ویا :(مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ) ؟ کیست که بدون اذن وی حقّ شفاعت داشته و شفاعتش مقبول و مؤثر باشد؟ 2. شفیعانی که موحّدان دست التجا به سوی آنان دراز می کنند، بندگان
--------------
1 . (وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوا رُؤسَهُمْ وَ رَأَیْتهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرونَ) (منافقین/5).
-------------- صفحه 206
مخلص خدا هستند که به پاس تقرّب در درگاه الهی، دعایشان به هدف اجابت می رسد. با توجه به این دو شرط، تفاوت اساسی موحّدان با مشرکان عصر بعثت در امر شفاعت روشن می گردد: اولاً: مشرکان برای نفاذ شفاعت آنها هیچ نوع قید و شرطی قائل نبودند; توگویی خدا حق خود را به بتهای کور و کر تفویض کرده است! در حالیکه موحّدان، به رهنمود قرآن، مقام شفاعت را یکسره از آنِ خدا دانسته و پذیرش شفاعت شافعین را ، منوط به اذن و رضای الهی می دانند. ثانیاً: مشرکان عصر پیامبر معبودهای دستْ ساختِ خویش را ارباب و آلهه! پنداشته از سر سفاهت خیال می کردند که این موجودات بیجان، سهمی از ربوبیت و الوهیت هستی را بر عهده دارند! حال آنکه موحدان، پیامبران و امامان را بندگان وارسته خدا شمرده و پیوسته به این کلام مترنمّند که: «...عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» و «...عِبادِ اللّهِ الصّالِحین».ببین تفاوت ره از کجا است تا کجا؟! بنابر این، استدلال به آیاتی که شفاعت خواهی مشرکان از بتها را نفی می کند بر نفی طلب شفاعت از اولیاء الهی،مغلطه ای کاملاً بی پایه و قیاسی سخت نابجا خواهد بود . اصل یکصد و شانزدهم
از جمله تعالیم اسلامی ـ بلکه تمام شرایع سماوی ـ باز بودن درِ توبه به روی بندگان گنهکار است. زمانی که انسان گنهکار جدّاً از کار زشتی که انجام داده نادم شده، فضای روح او را توجه به خداوند و تضرّع به درگاه او پر می سازد، و از صمیم قلب تصمیم می گیرد که دیگر گرد آن عمل ناروا نگردد، خداوند مهربان نیز توبه او را، با شرایطی که در کتب کلامی و تفسیری بیان
-------------- صفحه 207
شده است، می پذیرد. قرآن می فرماید: (وَتُوبُوا إلی اللّه جَمیعاً أَیُّهَ المُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحونَ) (نور/31): ای افراد با ایمان، همگی به سوی خدا باز گردید، باشد که رستگار شوید. کسانی که از آثار تربیتی توبه و اعتقاد به شفاعت آگاه نیستند تصور می کنند باز شدن باب این دو به روی گنهکاران، نوعی تشویق آنان به گناه است! در حالیکه آنان از این نکته غافلند که بسیاری از انسانها، هر یک به شکلی، آلوده به برخی از گناهانند، و کمتر انسانی یافت می شود که در طول عمر خویش گرد گناه نگردیده باشد: «ناکرده گنه، در این جهان کیست بگو؟».بنابراین، چنانچه باب توبه(و شفاعت) به روی افراد باز نباشد، کسانی که آماده اند در بقیه عمر، از گناه دوری جسته و راه طهارت و پاکی را در پیش گیرند، با خود می گویند: ما بالأخره بایستی به علت گناهانی که انجام داده ایم کیفر ببینیم و به دوزخ افتیم; پس چرا در باقیمانده عمر نیز تمنّیات نفسانی خود را ارضا نکنیم و بیشتر در آغوش لذتهای نامشروع نلغزیم؟!بدینگونه، با بسته شدن باب توبه، چاه یأس از رحمت الهی دهان می گشاید و انسانها را، اژدها وار به کام خویش می کشاند. آثار مثبت اصل توبه، زمانی روشنتر می شود که بدانیم پذیرش توبه در اسلام شرایطی دارد که پیشوایان دین و محققان علوم اسلامی بتفصیل درباره آنها سخن گفته اند. قرآن، صریح و روشن در باب توبه چنین می فرماید:(کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهالة ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصلَحَ فإِنَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ) (انعام/54): پروردگار شما رحمت را بر خویش مقرّر داشته است. اگر یکی از شما از روی جهالت کار بدی انجام دهد، سپس از آن توبه کرده و به اصلاح کوشد، خداوند آمرزنده و مهربان است.
-------------- صفحه 208 اصل یکصد و هفدهم
عقل و نقل گواهی می دهند که هر انسانی در روز رستاخیز پاداش اعمال نیک خود را خواهد دید. قرآن می فرماید: (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَیْراً یَرَهُ) (زلزله/7): هرکس به اندازه وزن ذرّه ای کار نیک انجام دهد آن را خواهد دید. نیز می فرماید:(وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوفَ یُری * ثُمَّ یُجْزاهُ الجَزاء الأَوفی)(نجم/40ـ41): سعی و تلاش او قطعاً مشهود گشته و سپس به طور کامل پاداش داده می شود. از آیات فوق برمی آید که اعمال زشت آدمی، اعمال نیک وی را از بین نمی برد. درعین حال باید دانست کسانی که مرتکب بعضی از گناهان خاص (نظیر کفر و یا شرک) می گردند یا راه ارتداد در پیش می گیرند، گرفتار حبط عمل می شوند و در نتیجه اعمال نیکشان تباه شده و در آخرت گرفتار عذاب ابدی می گردند، چنانکه می فرماید:(وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَة وَأُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ) (بقره/217):هرکس از شما، از دین خویش برگردد و به همان حالت بمیرد، اعمال وی در دنیا و آخرت تباه می گردد، و این گونه کسان برای همیشه در آتش خواهند بود. با توجه به آنچه گفتیم ، هر انسان با ایمانی در سرای دیگر پاداش کارهای نیک و بد خود را می بیند، مگر در صورت ارتداد و نظایر آن که در کتاب و سنت مایه نابودی و حبط اعمال نیک انسانها قلمداد شده است. در خاتمه یادآوری این نکته لازم است که، هرچند خداوند درباره کارهای نیک به مؤمنان «وعده» پاداش داده و متقابلاً درباره کارهای بد نیز «وعید» کیفر داده است، ولی از نظر حکم عقل این دو ـ وعده و وعیدـ با هم فرق دارند. چه، لزوم عمل به وعده یک اصل عقلی است و تخلّف از آن قبیح است. اما
-------------- صفحه 209
در مورد «وعید» چنین نیست، چون کیفر دادن حق کیفر دهنده است، و او می تواند از حق خود بگذرد. ازینروی هیچ مانعی ندارد که برخی از کارهای نیک، زشتی وتبعات کارهای بد را بپوشاند که در اصطلاح به آن «تکفیر» می گویند.(1) در قرآن برخی از اعمال نیک مایه تکفیر اعمال بد شمرده شده، که یکی از آنها اجتناب شخص از گناهان بزرگ است. چنانکه می فرماید:(إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَونَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیّئاتِکُمْ وَنُدْخِلْکُمْ مُّدْخَلاً کَریماً)(نساء/31): چنانچه از گناهان بزرگ دوری جویید ما گناهان کوچکتان را می پوشانیم وشما را به جایگاه ارجمندی وارد می کنیم. اعمالی همچون توبه(2)، صدقه پنهانی(3) و غیره نیز دارای چنین اثری هستند. اصل یکصد و هیجدهم
خلود و جاودانگی در عذاب دوزخْ ویژه کافران است، و بر مؤمنان گنهکار ـ که جانشان به نور «توحید » روشن است ـ راه آمرزش و خروج از آتش بسته نیست، چنانکه می فرماید: (إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ و یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَد افْتَری إِثْماً عَظِیماً)(نساء/48): خداوند هرگز شرک را نمی آمرزد، ولی گناهان دیگر را در مورد هرکس که بخواهد می آمرزد; و هرکس به خدا شرک ورزد مرتکب گناه بزرگی شده است. آیه فوق، که صریحاً از امکان آمرزش همه گناهان (به استثنای شرک) گزارش می دهد، بیشک ناظر به اعمال سوء انسانهایی است که بدون توبه
--------------
1 . کشف المراد، ص413، مقصد 6، مسئله 7. 2 . تحریم/8. 3 . بقره/271.
-------------- صفحه 210
می میرند. زیرا در صورت توبه، همه گناهان ـ حتی شرک ـ بخشوده می شود، و با توجه به اینکه آیه میان مشرک و غیر او فرق گذارده، باید بگوییم حاکی از آمرزش کسانی است که بدون توبه از دنیا بروند. روشن است که اگر چنین انسانی مشرک باشد بخشوده نمی شود، ولی اگر غیر مشرک باشد درباره او امید و نوید مغفرت وجود دارد; امّا نه به طور قطعی، بلکه با قید (لمن یشاء) یعنی کسی که اراده و مشیت الهی به آمرزش وی تعلق گیرد. قید (لمن یشاء) در آیه گذشته(که بیانگر رحمت واسعه الهی است) گنهکاران را بین «خوف» و «رجا» نگهداشته و آنان را به سوی پیشگیری از خطر ـ توبه قبل از مرگ ـ ترغیب و تحریص می کند . لذا، وعده مزبور، انسان را با دور کردن از دو پرتگاه «یأس» و «تجرّی» ، بر صراط مستقیم تربیت، او را به جلو سوق می دهد. امام کاظم (علیه السلام) می فرماید:«ولا یخلّد اللّهُ فی النّار إلاّ أهل الکفر والجحود وأهل الضلالة والشّرکِ: خداوند جز کافر و مشرک را جاودانه در آتش نخواهد گذاشت» و سرانجام از پاداش اعمال نیک خود بهره خواهد گرفت چنانکه می فرماید:(فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَیراً یَرَهُ)(زلزله/7) (1). اصل یکصد و نوزدهم
ما معتقدیم که بهشت و دوزخ، هم اکنون نیز موجودند. شیخ مفید می فرماید: بهشت و دوزخ، هم اکنون موجود بوده، روایات بر وجود آنها گواهی می دهند و متشرّعه بر این مطلب اتفاق نظر دارند(2). آیات قرآن نیز به گونه ای بر وجود فعلی بهشت و دوزخ گواهی می دهد، چنانکه می فرماید: (وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخری * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی * عِنْدَها جَنّةُ المَأْوی)
--------------
1 . بحار الأنوار، ج8، باب 27، حدیث 1. 2 . أوائل المقالات، ص 141.
-------------- صفحه 211
(نجم/13ـ15): پیامبر فرشته وحی را بار دیگر در نزد «سدرة المنتهی» دید; سدره ای که «جنة المأوی»نزد آن است. در جای دیگر، در مقام نوید و هشدار به مؤمنان و کافران، اعلام می کند که بهشت برای پرهیزگاران و دوزخ برای کافران آماده شده است، چنانکه در مورد بهشت می فرماید: (أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ) (آل عمران/133) و در مورد دوزخ نیز خاطر نشان می سازد: (وَاتَّقُوا النّارَ الّتی أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ) (آل عمران/131). در عین حال ، جایگاه بهشت و دوزخ دقیقاً بر ما روشن نیست، و تنها از برخی آیات به دست می آید که بهشت در قسمت بالا قرار دارد، چنان که می فرماید:(وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَما تُوعَدُونَ)(ذاریات/22).
-------------- صفحه 212 صفحه 213
بخش نهم: ایمان و کفر و بدعت و تقیه وتوسل و ...
بخش نهم
ایمان وکفر و بدعت
وتقیه وتوسل وبدا و ... -------------- صفحه 214
-------------- صفحه 215 اصل یکصد وبیستم
حدّ ایمان و کفر از بحثهای مهم کلامی است. «ایمان»، در لغت، به معنای تصدیق و «کفر» به معنای پوشاندن است،لذا به زارع نیز ـ که گندم را در دل زمین می نشاند ـ کافر گفته می شود. ولی مقصود از ایمان در اصطلاح عقاید و کلام، اعتقاد به وحدانیت خداوند، و باور داشتن روز قیامت و رسالت پیامبر خاتم (صلی الله علیه وآله وسلم) است، و البته ایمان به رسالت پیامبر خاتم (صلی الله علیه وآله وسلم)، شامل اذعان به نبوت پیامبران و کتب آسمانی پیشین و آنچه که پیامبر اسلام از تعالیم و احکام الهی برای بشر آورده است، نیز می شود. پایگاه واقعی ایمان همان قلب انسان است، چنانکه قرآن کریم می فرماید: (أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإِیمانَ)(مجادله/22): آنان کسانی هستند که خداوند ایمان را در دلهاشان ثبت کرده است. نیز درباره بادیه نشینانی که در برابر قدرت اسلام، دست تسلیم بر سر نهاده ولی دلهاشان از فروغ ایمان خالی است، می فرماید:(وَ لَمّا یَدْخُلِ الإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ) (حجرات/14): هنوز ایمان در قلوب شما وارد نشده است. ولی البته حکم به ایمان یک فرد، مشروط به این است که به وسیله زبان یا طرق دیگر، آن را اظهار کند و یا لااقل باور خود را انکار ننماید. زیرا در غیر این صورت حکم به ایمان او نخواهد شد، چنانکه می فرماید:(وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ) (نمل/14): آیات خدا را با آنکه به آن یقین داشتند انکار کردند.
-------------- صفحه 216 با این بیان حد کفر نیز روشن می گردد. هرگاه انسانی وحدانیت حق متعال ، یا روز قیامت، و یا رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را انکار کند، مسلّماً محکوم به کفر خواهد بود، چنانکه انکار یکی از مسلمات آیین پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که به طور روشن مستلزم انکار رسالت باشد، آدمی را محکوم به کفر می سازد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آنگاه که علی (علیه السلام) را برای فتح قلاع خیبر روانه می کرد، پرچمی به دست او داد و یادآور شد که صاحب این پرچم این خیبر را فتح کرده و باز می گردد. در این هنگام علی (علیه السلام) رو به پیامبر کرد و گفت:حد نبرد با آنان چیست؟پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «قاتِلْهُمْ حَتّی یَشْهدوا أنْ لا إِله إِلاّ اللّه وَ انّ محمّداً (صلی الله علیه وآله وسلم) رسول اللّه، فإذا فعلوا ذلک فَقَد مَنَعُوا مِنْک دِمائَهُمْ وَ أَموالَهُم إِلاّبحَقّها و حسابهم علی اللّه»(1): با آنان نبرد کن تا آنکه به یگانگی خدا و رسالت محمد گواهی دهند. هرگاه گواهی دادند، خونها و مالهای آنان محترم خواهد بود، مگر آنجا که به حق (کشته، یا اموالشان گرفته شود) وحساب آنها با خداست. نیز فردی از امام صادق (علیه السلام) پرسید: کمترین چیزی که مایه ایمان بنده به خدا می شود چیست؟ امام پاسخ داد: یشهد أن لا إله إلاّ اللّه و انّ محمّداً (صلی الله علیه وآله وسلم) عبدُه و رسولُه، و یُقِّرُ بالطاعةِ و یَعرِفُ إمامَ زمانه فإذا فعل ذلک فهو مؤمن»(2): کمترین مرتبه ایمان این است که به وحدانیت خدا و بندگی و رسالت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) گواهی دهد و اطاعت از حق را بپذیرد و امام زمان خود را بشناسد. هرگاه چنین کرد او مؤمن است.
--------------
1 . صحیح بخاری، کتاب ایمان، ص 10; صحیح مسلم، ج7، باب فضایل علی، ص 17. 2 . بحار الأنوار،66/16، کتاب ایمان و کفر، به نقل از معانی الأخبار شیخ صدوق. سند روایت صحیح است.
-------------- صفحه 217 اصل یکصد و بیست ویکم
گرچه حقیقت ایمان همان اعتقاد قلبی است، ولی نباید پنداشت که این مقدار از ایمان برای رستگاری انسان کافی است، بلکه شخص باید به آثار و لوازم عملی آن نیز ملتزم باشد. لذا در بسیاری از آیات وروایات، مؤمن واقعی کسی شناخته شده است که ملتزم به آثار ایمان و انجام دهنده فرایض الهی باشد. چنانکه قرآن در سوره عصر همه انسانها را زیانکار شمرده و از آن میان تنها گروه زیر را استثنا کرده است: (إِلاّالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَّبْرِ) : مگر کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند و همدیگر را به حق و پایداری در راه آن سفارش کنند. امام باقر (علیه السلام) از حضرت علی (علیه السلام) نقل می کند که مردی به او گفت: آیا هرکس به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر گواهی دهد، مؤمن است؟ حضرت فرمود:«فَأَین فرائض اللّه» : پس فرائض الهی کجا رفت؟! نیز امیر مؤمنان فرمود: لو کان الایمانُ کلاماً لم یَنزِل فیه صوم ولا صلاة ولا حلال و لا حرام: اگر ایمان، به صِرفِ گفتن شهادتین بود، دیگر روزه و نماز، و حلال وحرامی تشریع نمی گشت.(1) از گفتار فوق نتیجه می گیریم که، ایمان دارای مراتب مختلف بوده و هر مرتبه ای نیز برای خود اثری ویژه دارد. اعتقاد قلبی به ضمیمه اظهار یا دست کم عدم انکار، کمترین مرتبه ایمان است که یک رشته آثار دینی و دنیوی بر آن مترتب می گردد، در حالیکه مرتبه دیگر ایمان، که مایه رستگاری انسان در دنیا و آخرت است، در گرو التزام به آثار عملی آن می باشد. نکته در خور ذکر این است که در برخی از روایات عمل به فرایض دینی
--------------
1 . کافی:2/33، حدیث 2.
-------------- صفحه 218
نیز جزو ارکان ایمان به شمار آمده است. امام هشتم (علیه السلام) از پدران خود وآنان از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کنند که آن حضرت فرمود: «الإیمانُ معرفةٌ بالقَلْب و اقرارٌ باللسان و عملٌ بالأَرکان»(1): ایمان معرفت قلبی، اقرار زبانی، و عمل به وسیله اعضا و جوارح است. در برخی از روایات در کنار شهادتین، اموری همچون برپا داشتن نماز، پرداخت زکات، انجام دادن فریضه حج و روزه ماه رمضان نیز قید شده است.(2)این گونه روایات، یا ناظر به این است که به وسیله این اعمال می توان افراد مسلمان را از غیر مسلمان باز شناخت، و یا اینکه ذکر شهادتین در صورتی نجاتبخش است که اعمال شرعی نیز به آن ضمیمه شود; اعمالی که نماز، زکات، حج، و روزه از مهمترین آنهاست. با توجه به دو اصل یاد شده نباید هیچ فرقه ای از مسلمین، فرقه دیگر را به عنوان اینکه در برخی از فروع دینی با یکدیگر مخالفند، تکفیر کند. چه ملاک کفر این است که شخص، منکر یکی از اصول سه گانه یا منکر چیزی باشد که انکار آن ملازم با انکار یکی از سه چیز است، و این ملازمه در صورتی تحقق می پذیرد که حکم آن چیز از نظر شریعت آنچنان بدیهی و روشن باشد که هرگز نتوان میان انکار آن و اعتراف به اصول، جمع کرد. از این روی سزاست که مسلمانان در تمام مراحل اخوت اسلامی خویش را حفظ کنند و اختلاف در اموری را که مربوط به اصول نیست، مایه نزاع و احیاناً تفسیق و تکفیر یکدیگر قرار ندهند و در اختلافات فکری و عقیدتی نیز، به گفت و شنود علمی و تحقیقی با یکدیگر اکتفا کنند و از اِعمالِ تعصبات خشک غیر منطقی و تهمت و تحریف بپرهیزند.
--------------
1 . عیون أخبار الرضا:1/226. 2 . صحیح بخاری:1/16، کتاب الإیمان: «شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّداً رسول اللّه و إقامة الصلاة و إیتاء الزکاة و الحج و صوم رمضان».
-------------- صفحه 219 اصل یکصد و بیست ودوم
از آنجا که مسلمانان جهان در اصول سه گانه (1) وحدت نظر دارند، نباید گروهی به خاطر اختلاف در برخی از اصول یا فروع، یکدیگر را تکفیر کنند، زیرا بسیاری از اصول مورد اختلاف جزءمسایل کلامی است که بعدها در میان مسلمانان مطرح شده و هر گروهی برای خود دلیل و مدرکی دارد. بنابر این، اختلاف در این مسایل نمی تواند وسیله تکفیر یا تفسیق یکدیگر باشد و وحدت اسلامی را بر هم بزند، بهترین راه برای حل اختلاف، گفت و شنود علمی است بدور از تعصبات خشک و غیر منطقی. قرآن کریم می فرماید: (یا أَیُّهَا الّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُوا وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمناً) ( نساء/94): ای افراد با ایمان هرگاه در روی زمین به سیر و سیاحت پرداختید در تشخیص مؤمن از کافر دقت کنید و به آن کس که به شما سلام بگوید (خود را هم آیین شما نشان دهد) نگویید مؤمن نیستی. پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ضمن بیان پایه های اسلام یادآور می شود که مسلمانی حق ندارد، مسلمان دیگر را به خاطر انجام گناهی تکفیر کند یا اورا مشرک بنامد.(2) اصل یکصد و بیست و سوم (بدعت)
«بدعت» در لغت به معنی کار نو و بی سابقه ای است که بیانگر نوعی حسن وکمال در فاعل می باشد، چنانکه یکی از صفات خداوند «بدیع»
--------------
1 . اصولی که ایمان وکفر به قبول و یا انکار آنها بستگی دارد مانند شهادت بر وحدانیت و ایمان به رسالت پیامبر خاتم ، و معاد روز قیامت. 2 . لا تکفروهم بذنب ولا تشهدوا علیهم بشرک، کنز العمال:ج1، ح30.
-------------- صفحه 220
است:(بَدِیعُ السَّمواتِوَ الأَرض) (بقره/117). مفهوم اصطلاحی بدعت نیز آن است که انسان چیزی را که جزو شریعت نیست، به آن نسبت دهد، و کوتاهترین عبارت برای تعریف اصطلاح بدعت آن است که بگوییم: إدْخالُ ما لَیْسَ مِنَ الدِّینِ فی الدِّینِ. بدعت گذاری در دین از گناهان کبیره بوده و در حرمت آن هیچ تردیدی نیست. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:کُلُّ مُحْدثة بِدْعَةٌ وَ کُلُ بِدْعَة ضَلالَةٌ، وَ کُلُّ ضَلالَة فِی النّار»(1) نکته مهم در مسئله بدعت، تنها این است که مفهوم بدعت به صورتی جامع و مانع تعریف و تبیین شود تا بدعت از غیر آن تمیز داده شود در این زمینه، برای درک حقیقت بدعت، بایستی به دو مطلب توجه نمود : 1. بدعت، نوعی تصرف در دین، از طریق افزودن یا کاستن شریعت است. بنابر این، آنجا که نوآوری ربطی به دین و شریعت نداشته ، بلکه به عنوان یک مسئله عرفی و عادی انجام گیرد، بدعت نخواهد بود(هرچند مشروع بودن آن مشروط به این است که ابداع و ابتکار مزبور در شرع محرّم و ممنوع نباشد). فی المثل، بشر از نظر مسکن و پوشاک و دیگر وسایل زندگی همواره دست به نوآوریهایی می زند و بویژه در عصر ما بسیاری از روشها و ابزارهای معمول زندگی دگرگون شده و برای نمونه انواع ورزشها و تفریحات جدید پدید آمده است . بدیهی است همه اینها یک نوع بدعت (به معنی نوآوری) بوده، ولی ارتباط به بدعت در شرع ندارد. تنها، چنانکه گفتیم، حلال بودن آنها و استفاده از آنها مشروط به این است که مخالف با احکام و موازین شرع نباشند. مثلاً، اختلاط زن و مرد بدون حجاب در مجالس و محافل، که از ارمغانهای فاسد غرب می باشد، حرام است ولی بدعت نیست، زیرا کسانی که در این محافل شرکت می کنند، این کار را به عنوان یک عمل مشروع که اسلام بر آن
--------------
1 . بحار الأنوار: 2/263; مسند احمد:4/126ـ127.
-------------- صفحه 221
صحه نهاده انجام نمی دهند، بلکه احیاناً با اعتقاد به اینکه امری مخالف شرع است، روی عدم مبالات تن به این کار می دهند. لذا گاه تنبّه یافته و تصمیم جدّی می گیرند که دیگر در آنها شرکت نورزند. برای توضیحات فوق، چنانچه ملتی روز یا روزهایی را بر اساس خود موسم شادی و گردهمایی معین کنند، امّا نه به این قصد که شرع چنین دستوری داده است، چنین کاری بدعت نیست، هرچند بایستی حلّیّت وحرمت آن از جهات دیگر مورد بحث و بررسی قرار گیرد. از اینجا روشن می شود که بسیاری از نوآوریهای بشری در زمینه هنر، ورزش، صنعت وغیره از قلمرو بدعت اصطلاحی بیرون بوده، و آنچه درباره آنها مطرح است مسئله حلال و حرام بودن آنها از جهات دیگر است که خود ملاک و مقیاس خاص خویش را دارد. 2. اساس بدعت در شرع به این نکته باز می گردد که چیزی را به عنوان یک امر شرعی که دین به آن فرمان داده به کار برند، در حالیکه برای مشروعیت آن، اصل یا ضابطه ای در شرع وجود نداشته باشد; ولی هرگاه کاری را که انسان به عنوان یک عمل دینی انجام می دهد، دلیل شرعی یی(به صورت خاص، یا کلّی و عام) بر مشروعیت آن وجود داشته باشد، آن عمل بدعت نخواهد بود. ازینروست که علامه مجلسی، عالم بزرگ شیعی، می گوید:« البِدْعَةُ فی الشَّرعِ ما حَدَثَ بَعْدَ الرَّسُولِ ]بما انّه من الدین[ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهِ نَصٌّ عَلی الخُصوصِ وَلا یَکُونُ داخلاً فی بَعْضِ العُمُوماتِ».(1): بدعت در شرع، چیزی است که پس از رسول گرامی حادث شده و دلیل شرعی خاص یا عامّی نیز بر جواز آن در کار نباشد.
--------------
1 . بحار الأنوار:74/202.
-------------- صفحه 222
ابن حجر عسقلانی، دانشمند مشهور اهل سنت، نیز می گوید:« البدعةُ ما أُحدثَ و لیس له أصل فِی الشرع، و ما کانَ له أصل یدلّ علیه الشّرع فلیس ببدعة»(1): بدعت چیزی است که (پس از پیامبر) پدید آمده باشد، دلیلی حاکی از جواز آن در شریعت یافت نشود; و آن چیزی که اصل و ریشه ای در دین دارد، بدعت نخواهد بود. آری، هرگاه عملی را که به شرع نسبت می دهیم مستند به دلیلی خاص یا ضابطه ای کلی در شرع باشد، مسلّماً بدعت نخواهد بود. صورت نخست (وجود دلیل خاص) نیاز به بیان ندارد. مهم توضیح قسمت دوم است، زیرا چه بسا ممکن است یک عمل ظاهراً حالت نوآوری داشته و در تاریخ اسلام بی سابقه باشد ولی معناً تحت ضابطه ای قرار گیرد که شرع اسلام آن را به صورت کلی پذیرفته است. به عنوان نمونه، می توان از سرباز گیری عمومی یاد کرد که امروزه در نوع کشورها اجرا می شود. دعوت جوانان به خدمت زیر پرچم به عنوان وظیفه دینی، هرچند حالت نوآوری دارد، ولی چون یک اصل و قاعده دینی پشتیبان آن است بدعت نخواهد بود. زیرا قرآن می فرماید:(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَّا اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ قُوَّة) (انفال/60). بدیهی است بر اثر تحوّلات جهانی، آموزش عمومی رزمی برای جوانان موجب آمادگی بیشتر در مقابل دشمن مترصد و گوش بزنگ است و عمل به روح آیه شریفه، در عصر ما، مقتضی همین امر است. از بیان فوق، بسیاری از شبهات واهی که بر دست و پای برخی از افراد پیچیده است حل می شود. برای نمونه، انبوه مسلمانان جهان روز میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را جشن می گیرند و گروهی این امر را بدعت می نامند! در حالیکه ، طبق آنچه گفتیم، هرگز ملاک بدعت بر آن صادق نیست. زیرا به فرض هم که
--------------
1 . فتح الباری:5/156، 17/9.
-------------- صفحه 223
این نوع تکریم و اظهار محبت، در شرع وارد نشده باشد،ولی اظهار محبت به پیامبر گرامی اسلام وخاندان او ـ سلام اللّه علیهم اجمعین ـ یکی از اصولمسلّم اسلام است که این گونه جشنها و احتفالات مذهبی جلوه و مظهری از آن اصل کلّی است. پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)فرمود:«لا یُؤْمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکونَ أَحبَّ إِلیهِ مِنْ مالِهِ وَ أَهلِهِ وَ النّاس أجْمَعین»(1): هیچکدام از شما مؤمن نخواهد بود، مگر آنکه من نزد او از خانواده وی و تمامی مردم، محبوبتر باشم. ناگفته پیداست کسانی که در موالید پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت او (علیهم السلام)اظهار شادمانی کرده و بدین منظور مجالسی تشکیل می دهند، هدفشان این نیست که برگزاری جشن در این ایام، منصوص بوده و دستور برگزاری جشن عیناً به صورت خاص امروزی، در شرع وارد شده است; بلکه اعتقاد آنان این است که اظهار محبت به رسول گرامی و اهل بیت او یک اصل کلی است که در کتاب و سنت با تعابیر گوناگون بر آن تکیه شده است. قرآن کریم می فرماید: (قُلْ لا أَسْاَّلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ المَودَّةَ فِی القُربی) (شوری/23): بگو من برای ابلاغ رسالت پاداش نمی طلبم مگر دوستی خویشاوندان و نزدیکان; واین اصل می تواند در شئون مختلف زندگی فردی و اجتماعی مسلمین، برای خود جلوه ها و مظاهری پیدا کند. گرفتن جشن در موالید، جنبه یادآوری نزول رحمت و برکت خدا در آن ایام، و شکرگزاری به درگاه الهی را دارد و این امر(جشن در روز نزول رحمت)، در شرایع پیشین نیز سابقه داشته است، چنانکه به صریح قرآن، حضرت عیسی (علیه السلام) از خدای متعال درخواست کرد مائده ای آسمانی بر وی و جمع یارانش فرو فرستد تا روز
--------------
1 . جامع الأُصول 1/238. در اصل یکصد وسی ویکم درباره مهر ورزیدن به رسول گرامی وعترتش به طور گسترده سخن خواهیم گفت.
-------------- صفحه 224
نزول مائده را او و پیروانش ـ در توالی نسلها ـ عید گیرند: (قالَ عیسی بنُ مَرْیَمَ اللّهمَّ ربَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائدةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِیداً لأَوّلنا وَآخِرِنا وَ آیةً مِنْکَ ...)(مائده/114). همانگونه که یادآور شدیم، بدعت عبارت از آن نوع تصرفات در دین است که برای آنها مدرک صحیحی در شرع (به صورت خاص یا عام) وجود نداشته باشد، و باید توجه نمود که روایات ائمه اهل بیت(علیهم السلام) ، به حکم حدیث متواتر «ثقلین»، از مصادر شریعت و دلایل احکام دینی به شمار می رود. بنابر این، هرگاه حضرات معصومین سلام اللّه علیهم اجمعین بر جواز یا منع چیزی تصریح کنند، پیروی از گفتار آنان پیروی از دین بوده و مشمول عنوان بدعت گذاری در دین نخواهد بود. در پایان یادآور می شویم بدعت به معنی تصرف بدون اذن، پیوسته قبیح و حرام بوده و قرآن از آن با این جمله :( ءَآللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ) (یونس/59) یاد می کند. در این صورت تقسیم بدعت (به این معنی) به قبیح وحسن و حرام وجائز، معنی صحیحی نخواهد داشت. آری «بدعت» در معنای عام لغوی آن، به معنی نوآوری در امور زندگی بدون آنکه آن را به شرع منسوب دارند، می تواند صور گوناگون داشته و مشمول یکی از احکام خمسه تکلیفیه (واجب، حرام، مکروه، مستحب و مباح) قرار گیرد. اصل یکصد و بیست و چهارم (تقیه)
یکی از تعالیم قرآن این است که، در مواردی که جان و عِرض و مال یک فرد مسلمان در اثر اظهار عقیده به خطر خواهد افتاد می تواند عقیده خود را
-------------- صفحه 225
کتمان کند. در اصطلاح شرعی به این امر «تقیه» گفته می شود. جواز تقیه ، نه تنها مدرک شرعی دارد، بلکه عقل و خرد نیز بر درستی و لزوم آن در شرایط حساس گواهی می دهد. چه، از یک طرف حفظ جان و مال و آبرو لازم است، و از طرف دیگر عمل بر وفق عقیده یک وظیفه دینی است. امّا در مواردی که اظهار عقیده جان و مال و آبروی شخص را به خطر می افکند و این دو وظیفه عملاً با هم تزاحم واصطکاک می یابند، طبعاً حکم خرد آن است که انسان وظیفه و تکلیف مهمتر را بر دیگری مقدم بدارد. در حقیقت، تقیه سلاح ضعفا در مقابل اشخاص قدرتمند و بی رحم است، و پیداست که اگر تهدیدی درکار نباشد، انسان نه عقیده خویش را کتمان می کند و نه بر خلاف اعتقاد خود عمل می نماید. قرآن در مورد عمّار یاسر (و کسانی که اصولاً در چنگ کافران گرفتار شده و به رغم ایمان استوار قلبی خویش، صورتاً برای تخلص آنان لفظ کفر را بر زبان جاری می کنند) چنین می فرماید: (مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمانِهِ إِلاّ مَن أُکْرِهَ وَ قَلْبُـهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمانِ) (نحل/106): کسی که پس از ایمان به خدا کفر ورزد (به سزای عمل خود می رسد) مگر کسی که از روی ناچاری و اجبار اظهار کفر کند، ولی قلبش به ایمان، قرص و محکم باشد. در آیه دیگر می فرماید: (لا یَتّخِذِ المؤْمِنُونَ الکافِرینَ أولیاءَ مِنْ دُونِ المُؤْمِنینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِک فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیء إِلاّ أَنْ تَتّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللّه الْمَصِیرُ) (آل عمران/28): روا نیست مؤمنان کافران را به جای مؤمنان ولی خود گیرند، و هرکس چنین کند پیوند خویش را با خداوند گسسته است; مگر اینکه خود را (برای ایمنی از شر آنها) در حصن و حفاظِ تظاهر به قبول ولایتشان قرار دهید. خداوند شما را از مخالفت با خویش برحذر می دارد و بازگشت همگان به سوی خدا است.
-------------- صفحه 226 مفسران اسلامی در شرح این دو آیه، همگی اصل تقیه را اصلی مشروع دانسته اند.(1) اصولاً هرکس مطالعه مختصری در تفسیر و فقه اسلامی داشته باشد می داند که اصل تقیه از اصول اسلامی است و نمی توان آیات یاد شده در فوق و نیز عمل مؤمن آل فرعون در کتمان ایمان خویش و اظهار خلاف آن را (غافر/28) نادیده گرفت.و تقیه را به طور کلّی منکر شد. ضمناً در خور ذکر است که هرچند آیات تقیه در مورد تقیه از کافران وارد شده، ولی ملاک آن، که همان حفظ جان و عرض و مال مسلمین در شرایط حساس و ناگوار است، اختصاص به کافران ندارد، و اگر اظهار عقیده و یا عمل شخص بر وفق آن، نزدیک فرد مسلمان نیز موجب خوف شخص بر جان و مال خویش باشد، تقیه در این مورد حکم تقیه از کافر را خواهد داشت. این سخنی است که دیگران نیز به آن تصریح کرده اند. رازی می گوید: مذهب شافعی این است که هرگاه وضع مسلمانان در میان خود همان حالتی را به خود گرفت که مسلمانان در میان کفّار(حربی) دارند، تقیه برای حفظ جان جایز است. همچنین تقیه منحصر به ضرر جانی نبوده و حتی ضرر مالی نیز مجوّز تقیه است; مالی که حرمت آن مانند حرمت خون مسلمان است، و اگر کسی در راه آن کشته شود، شهید می باشد.(2) ابوهریره می گوید: من از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) دوگونه تعالیم و دستورات دریافت کرده ام. برخی را در میان مردم منتشر کردم، ولی از نشر برخی دیگر خودداری کردم. چه، اگر انجام می دادم کشته می شدم.(3)
--------------
1 . تفسیر طبری:3/153; تفسیر رازی:8/113; تفسیر نسفی، در حاشیه تفسیر خازن:1/271; روح المعانی:3/121; مجمع البیان:3/...و 1/430. 2 . تفسیر رازی:8/13. 3 . محاسن التأویل:4/82.
-------------- صفحه 227 کارنامه زندگی خلفای اموی و عباسی سرشار از ظلم و ستم است. در آن روزگار، نه تنها شیعیان به علت اظهار عقیده مطرود و منزوی شدند، بلکه محدثان اهل سنت نیز در دوران مأمون در مسئله «خلق قرآن» غالباً راه تقیه را در پیش گرفته و جز یک نفر همگی پس از صدور بخشنامه مأمون درباره خلق قرآن، بر خلاف عقیده قلبی خویش موافقت نشان دادند، که داستان آن در تاریخ آمده است.(1) اصل یکصد و بیست و پنجم (تقیه)
بر اساس منطق شیعه،تقیه در شرایطی واجب، ولی در برخی شرایط نیز حرام است، و انسان در آن شرایط نباید به بهانه اینکه جان و مال وی به خطر می افتد تقیه کند. گروهی تصور می کنند که شیعه مطلقاً تقیه را واجب می داند، در حالیکه این تصور غلط بوده و روش پیشوایان شیعه هرگز چنین نبوده است. زیرا آنان با در نظر گرفتن شرایط و رعایت مصالح و مفاسد، در هر زمان راهی خاص و مناسب را انتخاب می کردند و لذا می بینیم که گاه تقیه نکرده و جان ومال خود را در راه اظهار عقیده فدا می کردند. اصولاً پیشوایان معصوم شیعه غالباً به وسیله شمشیر یا زهر جفای دشمنان به شهادت رسیده اند، در حالیکه یقیناً اگر آنان به حاکمان عصر خویش چهره خوش و زبان شیرین نشان می دادند، قدرتمندان حاکم چه بسا بزرگترین و عالی ترین مقامات را نیز در اختیار آنان می نهادند; ولی آنها خوب می دانستند که تقیّه (فی المثل در برابر یزید) مایه نابودی دین و محو مذهب است. در شرایط کنونی نیز برای رهبران دینی مسلمین دو نوع تکلیف وجود
--------------
1 . تاریخ طبری:7/195ـ206.
-------------- صفحه 228
دارد: در شرایطی راه تقیه را در پیش گیرند; و در شرایط دیگر، که اساس دین در خطر است، جان به کف گرفته به استقبال مرگ روند. در پایان یادآور می شویم که تقیه یک امر شخصی و مربوط به وضع فرد یا افراد ضعیف و ناتوان در برابر دشمن قهار است، که اگر تقیه نکند هم جانشان در خطر است و هم بر قتل آنها اثری مترتب نیست. ولی در تعلیم و تبیین معارف واحکام دینی،تقیّه موردی نخواهد داشت، مثلاً دانشمندی کتابی را بر اساس تقیه بنویسید و عقاید انحرافی و خلاف را، به عنوان عقاید شیعه، درجامعه منتشر سازد! روی همین امر است که می بینیم در طول تاریخ شیعه، هیچ گاه کتابی در زمینه عقاید و احکام بر اساس تقیه نوشته نشده است، بلکه علمای شیعه در سخت ترین شرایط نیز عقیده حقّه خویش را اظهار داشته اند. البته ممکن است در میان آنان پیرامون اصل یا مسئله ای خاص اختلاف نظر وجود داشته باشد، ولی هرگز در طول تاریخ یک بار هم اتفاق نیفتاده که دانشمندان شیعه رساله یا کتابی را ـ به بهانه تقیه ـ بر خلاف آرا و عقاید مسلّم این مذهب بنویسند، و به اصطلاح در بیرون چیزی بگویند و در خفا چیزی دیگر، و اگر کسی چنین روش داشته باشد از جرگه شیعه امامیه خارج است. در اینجا، به کسانی که فهم و هضم تقیه برای آنان سنگین بوده و تحت تأثیر تبلیغات سوء دشمنان تشیع قرار دارند، اکیداً توصیه می کنیم که یک دوره تاریخ شیعه را در عهد امویان و عباسیان، وحتی عثمانیها در ترکیه و شامات، مطالعه کنند تا بدانند که این گروه برای دفاع از عقیده و پیروی از اهل بیت (علیهم السلام) چه بهای گزافی را پرداخته اند، چه قربانیهایی داده، و چه مصایب تلخی را تحمل کرده اند، تا آنجا که حتی از خانه و کاشانه خود به کوهها پناه برده اند. شیعیان، با وجود رعایت تقیه، چنین وضعی داشتند، حال اگر این اصل را رعایت نمی کردند چه وضعی پیش می آمد؟! و براستی آیا در آن صورت اثری از
-------------- صفحه 229
تشیع در جهان باقی می ماند؟! اصولاً باید توجه داشت که، اگر نکوهشی در تقیّه هست در اصل متوجه مسبّبان آن است. کسانی مستوجب نکوهشند که به جای اجرای عدل و رأفت اسلامی، سخت ترین و کشنده ترین اختناقهای سیاسی و مذهبی را بر پیروان عترت نبوی (علیهم السلام) تحمیل می کردند، نه کسانی که از روی ناچاری برای حفظ جان و مال و ناموس خویش به تقیه پناه می بردند! و شگفت اینجاست که برخی کسان، به جای نکوهش مسبّبان تقیه یعنی ظالمان، تقیه کنندگان، یعنی مظلومان را نکوهش کرده و متهم به نفاق می کنند! حال آنکه فاصله «نفاق» با «تقیه» از زمین تا آسمان است: منافق، کفر را در دل خویش پنهان کرده و در ظاهر ابراز ایمان می کند، در حالیکه مسلمان در حال تقیه قلبی لبریز از ایمان دارد و صرفاً به علت ترس از آزار طاقت فرسای ظالم، اظهار خلاف می نماید. اصل یکصد و بیست و ششم (توسل)
زندگی بشر بر اساس بهره گیری از وسائل و اسباب طبیعی استوار است که هریک آثار ویژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگی آب می نوشیم، و هنگام گرسنگی غذا می خوریم. چه، رفع نیاز توسط وسائل طبیعی، به شرط آنکه برای آنها «استقلال در تأثیر» قائل نشویم، عین توحید است. قرآن یادآور می شود که: ذوالقرنین در ساختن سد از مردم درخواست کمک کرد :(فَأَعِینُونی بِقُوَّة أجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً)(کهف/95): با قدرت خویش مرا یاری کنید تا میان شما وا نان (یأجوج و مأجوج) سدّی برپا سازم. کسانی که شرک را به معنی «تعلّق و توسّل به غیر خدا» تفسیر می کنند، حرفشان تنها در صورتی صحیح است که ما برای ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال» قائل شویم، وگرنه چنانچه آنها را وسایلی بدانیم که، به
-------------- صفحه 230
مشیّت و اذن الهی، ما را به نتیجه می رسانند از مسیر توحید خارج نشده ایم، و اصولاً زندگی بشر از روز نخست بر این اساس، یعنی استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده و پیشرفت علم و صنعت نیز در همین راستا صورت گرفته و می گیرد. ظاهراً توسّل به اسباب طبیعی مورد بحث نیست; سخن درباره اسباب غیر طبیعی است که بشر جز از طریق وحی راهی به شناخت آنها ندارد. هرگاه در کتاب و سنت چیزی به عنوان وسیله معرفی شده باشد، تمسّک به آن همان حکمی را دارد که در توسل به امور طبیعی جاری است. بنابر این، ما زمانی می توانیم با انگیزه دینی به اسباب غیر طبیعی تمسک جوییم، که دو مطلب ملحوظ نظر قرار گیرد : 1. از طریق کتاب و سنت، وسیله بودن آن چیز برای نیل به مقاصد دنیوی یا اُخروی ثابت شود; 2. برای اسباب و وسائل، هیچ گونه اصالت و استقلالی قائل نشده و تأثیر آنها را منوط به اذن و مشیّت الهی بدانیم. قرآن کریم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوی دعوت کرده می فرماید:(یا أَیُّهَا الّذِینَ آمَنُوا اتقُوا اللّهَ وابْتَغُوا إِلیهِ الوَسِیلةَ وَ جاهِدوا فِی سَبِیلِهِ لَعلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)(مائده/35):ای افراد با ایمان خود را از خشم و سخط الهی واپایید، وبرای تقرّب به او وسیله ای جستجو کنید، و در راه وی جهاد کنید، باشد که رستگار شوید. باید توجه نمود که وسیله به معنای تقرب نیست، بلکه چیزی است که مایه تقرب به خدا می گردد و یکی از طرق آن، جهاد در راه خدا است که در آیه ذکر شده است و در عین حال می تواند، چیزهای دیگر نیز وسیله
-------------- صفحه 231
تقرب باشد.(1) اصل یکصد وبیست و هفتم (توسل)
در اصل گذشته ثابت شد که توسل به اسباب طبیعی وغیر طبیعی(به شرط اینکه، رنگ استقلال در تأثیر به خودنگیرند) عین توحید است. شکی نیست که انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زکات و جهاد و غیره در راه خدا، همگی وسایل معنوی یی هستند که انسان را به سر منزل مقصود، که همان تقرب به خداوند است می رسانند. انسان در پرتو این اعمال، حقیقت بندگی را می یابد و در نتیجه به خدا نزدیک می شود. ولی باید توجه نمود که وسایل غیر طبیعی، منحصر به انجام امور عبادی نیست، بلکه در کتاب و سنت یک رشته وسایل معرفی شده که توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد که ذیلاً برخی از آنها را یادآور می شویم: 1. توسل به اسما و صفات حسنای الهی که در کتاب و سنت وارد شده است، چنانکه می فرماید: (وَ للّهِ الأَسْماءُ الحُسْنی فَادْعُوهُ بِها)(اعراف/180): اسماء حسنی مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسیله آنها بخوانید. در ادعیه اسلامی، توسل به اسما و صفات الهی فراوان وارد شده است. 2. توسل به دعای صالحان که برترین نوع آن توسل به ساحت پیامبران و اولیای خاص خداوند است تا برای انسان از درگاه الهی دعا کنند. قرآن مجید به کسانی که بر خویشتن ستم کرده اند (گنهکاران) فرمان می دهد سراغ پیامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت کنند، و هم پیامبر
--------------
1 . راغب در مفردات (ذیل ماده وسل) می گوید: الوسیلة التوصل إلی الشیء برغبة و حقیقة الوسیلة إلی اللّه مراعاة سبیله بالعلم و العبادة و تحرّی مکارم الشریعة.
-------------- صفحه 232
برای آنان طلب آمرزش کند. و نوید می بخشد که: در این موقع خدا را توبه پذیر ورحیم خواهند یافت، چنانکه می فرماید:(وَ لَو أَنَّهُمْ إِذْظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّه وَاسْتغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحیماً) (نساء/64) در آیه دیگر، منافقان را نکوهش می کند که چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پیامبر بروند تا در باره آنان از خداوند طلب آمرزش کند، سرپیچی می کنند؟! چنانکه می فرماید:(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوا رُؤوسَهُمْ وَرَأیتهُمْ یَصُدُّون وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ) (منافقون/5). از برخی از آیات بر می آید که در امتهای پیشین نیز چنین سیره ای جریان داشته است. فی المثل، به صریح قرآن، فرزندان یعقوب (علیه السلام)از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا برای آنان طلب آمرزش کند و یعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت و وعده استغفار داد: (یا أَبانا اسْتَغْفِر لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ* قالَ سَوفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحیمُ) (یوسف/97ـ98). ممکن است گفته شود: توسل به دعای صالحان، در صورتی عین توحید (ویا لااقل مؤثر) است که کسی که به او توسل می جوییم در قید حیات باشد، ولی اکنون که انبیا و اولیا از جهان رخت بر بسته اند، چگونه توسل به آنان می تواند مفید و عین توحید باشد؟ در پاسخ به این سؤال یا ایراد، دو نکته را بایستی یادآور شویم: الف ـ حتی اگر فرض کنیم شرط توسل به نبی یا ولی حیات داشتن آنهاست، در این صورت توسل به انبیا و اولیای الهی پس از مرگ آنان، تنها کاری غیر مفید خواهد بود، نه مایه شرک; واین نکته ای است که غالباً از آن غفلت شده، و تصور می گردد که حیات و موت، مرز توحید و شرک است! در حالیکه بر فرض قبول چنین شرطی (حیات انبیا و اولیا در هنگام توسل دیگران
-------------- صفحه 233
به آنان)، زنده بودن شخص نبی وولی، ملاک مفید و غیر مفید بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحیدی بودن و شرک آمیز بودن عمل! ب ـ مؤثر و مفید بودن توسل دو شرط بیشتر ندارد : 1. فردی که به وی توسل می جویند، دارای علم و شعور و قدرت باشد; 2. میان توسل جویندگان و او ارتباط برقرار باشد; و در توسل به انبیا و اولیایی که از جهان درگذشته اند، هر دو شرط فوق (درک و شعور، و وجود ارتباط میان ما و آنان) به دلایل روشن عقلی و نقلی، تحقق دارد. وجود حیات برزخی یکی از مسایل مسلّم قرآنی و حدیثی است که دلایل آن را در اصل 105 و106 یادآور شدیم. در جایی که، به تصریح قرآن، شهدای راه حق حیات و زندگی دارند، مسلّماً پیامبران و اولیای خاص الهی ـ که بسیاری از ایشان خود نیز شهید شده اند: از حیات برتر وبالاتری برخوردارند. بر وجود ارتباط میان ما و اولیای الهی دلایل بسیاری در دست است که برخی را ذیلاً یادآور می شویم: 1. همه مسلمانان در پایان نماز شخص پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) را خطاب قرار داده و می گویند: السّلام علیک أیّها النبی و رحمة اللّه و برکاته ; آیا آنان براستی کار «لغوی» انجام می دهند و پیامبر این همه سلام را نمی شنود و پاسخی نمی دهد؟! 2. پیامبر گرامی در جنگ بدر دستور داد اجساد مشرکانرا در چاهی ریختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. یکی از یاران رسول خدا عرض کرد: آیا با مردگان سخن می گویید؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)فرمود: شماها از آنان شنواتر
-------------- صفحه 234
نیستید.(1) 3. رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) کراراً به قبرستان بقیع می رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنین خطاب می کرد: السّلام علی أهل الدّیار من المؤمنین و المؤمنات. و بر اساس روایتی دیگر می فرمود: السّلام علیکم دار قوم مؤمنین».(2) 4. بخاری در صحیح خود آورده است: روزی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)درگذشت، ابوبکر وارد خانه عایشه شد. سپس به سوی جنازه پیامبر رفته، جامه از صورت پیامبر برگرفت و او را بوسید و گریست و گفت:بأبی أنت یا نبیّ اللّه لا یجمعُ اللّه علیک موْتتین، أمّا الْمَوتَةُ التی کُتِبَتْ علیک فقدمتَّها».(3) پدرم فدای تو بادای پیامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگی که بر تو نوشته شده بود، تحقق یافت. چنانچه رسول گرامی حیات برزخی نداشته و هیچگونه ارتباطی میان ما و او وجود ندارد، چگونه ابوبکر به او خطاب کرده و گفت: یا نبیّ اللّه. 5. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آنگاه که پیامبر را غسل می داد به او چنین گفت: بأبی أنت و أُمّی یا رسولَ اللّه لقد إنقطعَ بموتِک ما لَمْ یَنْقَطِعْ بموتِ غیرِک مِن النُبوّةِ والأنباءِ و أخبارِ السماء... بأبی أنتَ و أُمّی اذکرنا عند ربِّک و اجْعلنا من بالک»(4) پدر و مادرم فدای تو بادای رسول خدا، با مرگ تو چیزی منقطع گردید، که با مرگ دیگران منقطع نگردیده بود; با مرگ تو رشته نبوت و
--------------
1 . صحیح بخاری، ج5، باب قتل ابی جهل، سیره ابن هشام:2/292 وغیره. 2 . صحیح مسلم، ج2، باب ما یقال عند دخول القبر. 3 . صحیح بخاری، ج2، کتاب الجنائز، ص 17. 4 . نهج البلاغه، بخش خطبه ها، شماره 235.
-------------- صفحه 235
وحی گسسته شد... پدر و مادرم فدای تو باد، ما را نزد خدایت به یاد آور،ما را به خاطر داشته باش. در پایان یادآور می شویم که توسل به انبیا و اولیا صورتهای مختلفی دارد که مشروح آن در کتب عقاید بیان شده است. اصل یکصد وبیست و هشتم (بداء)
تقدیر الهی درباره انسان بر دو نوع است: 1. تقدیر محتوم و قطعی، که به هیچوجه قابل تغییر نیست; 2. تقدیر معلّق و مشروط،که با فقدان برخی شرایط، دگرگون می شود و تقدیر دیگر جایگزین آن می گردد. با توجه به اصل مسلّم فوق، یادآور می شویم که اعتقاد به «بداء» یکی از عقاید اصیل اسلامی است که همه فرق اسلامی اجمالاً به آن اعتقاد دارند، هرچند برخی از آنان از به کار بردن لفظ «بداء» خودداری می کنند.و این استیحاش از استعمال لفظ بداء نیز ضرری به قضیه نمی زند، چه مقصود، تبیین محتوی است نه اسم. حقیقت بداء بر دو اصل استوار است: الف ـ خداوند دارای قدرت و سلطه مطلقه بر هستی است و هر زمان خواست می تواند تقدیری را جایگزین تقدیر دیگر سازد; در حالیکه به هر دو نوع تقدیر، علم قبلی داشته، و هیچگونه تغییری نیز در علم وی راه نخواهد یافت. زیرا تقدیر نخست چنان نیست که قدرت خدا را محدود ساخته و توانایی دگرگون کردن آن را از او سلب کند. خداوند متعال بر خلاف عقیده یهود، که می گفتند :(یَدُ اللّهِ مَغْلُولَة)، قدرت گسترده دارد و به تعبیر قرآن
-------------- صفحه 236
دست او باز است:(بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ).(1) به دیگر سخن، خلاّقیت و آفرینش گری و اعمال قدرت از جانب خداوند، استمرار داشته و به حکم (کُلَّ یَوم هُوَ فِی شَأْن) (2) وی از امر آفرینش فارغ نگشته و کار آفرینشگری همچنین ادامه دارد. امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه (قالَتِ الیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُوَلَةٌ...) می فرماید: یهود می گویند خدا از امر آفرینش فارغ شده، کم و زیاد (در رزق و عمر وغیره) راه ندارد. خداوند در تکذیب آنان چنین فرمود: (غُلَّتْ أَیدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ): دستشان بسته باد و به گفتار ناهنجار خود از رحمت خدا دور باشند! بلکه قدرت او گسترده است، هرگونه بخواهد انفاق می کند. سپس می افزاید: أَلَمْ تَسْمَعْ قَولَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الکِتابِ) (3): آیا سخن خدا را نشنیده ای که می فرماید: خدا آنچه را بخواهد محو کرده و یا ثابت می دارد، ونزد خداست امّ الکتاب (لوح محفوظ). نتیجه اینکه: عقیده اسلامی بر اساس قدرت گسترده، سلطه مطلقه، و دوام و استمرار خلاّقیت خدواند استوار است، و خداوند می تواند هر زمان بخواهد در مقدّرات انسان، از عمر و روزی وغیره، تحول ایجاد کرده و مقدّری را جایگزین مقدّر قبلی نماید، و هر دو تقدیر قبلاً در اُمُّ الکتاب به ثبت رسیده است. ب ـ اعمال قدرت و سلطه از سوی خداوند، و اقدام وی به جایگزین
--------------
1 . مائده/64. 2 . الرحمن/29. 3 . رعد/39.
-------------- صفحه 237
کردن تقدیری جای تقدیر دیگر، بدون حکمت و مصلحت انجام نمی گیرد، و بخشی از قضیه، در گرو اعمال خود انسان است که از طریق اختیار و برگزیدن و زندگی شایسته یا ناشایسته، زمینه دگرگونی سرنوشت خویش را فراهم سازد. فرض کنیم انسانی، خدای ناکرده، حقوق والدین و بستگان خود را مراعات نمی کند. طبعاً این عمل ناشایست و در سرنوشت او تأثیر ناخوشایندی خواهد داشت. حال اگر در نیمه زندگی از کرده خود نادم گشته و از آن پس به وظایف خود در این باره اهتمام ورزد، در این صورت زمینه دگرگونی سرنوشت خود را فراهم کرده و مشمول آیه (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ) خواهد گشت. این مطلب در عکس قضیه نیز حاکم است. آیات و روایات در این مورد بسیار است که برخی را یادآور می شویم: 1. (إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوم حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ)(رعد/11): خدا وضع هیچ قومی را (از آسایش به سختی) دگرگون نمی سازد مگر اینکه آنان خود وضع خویش را دگرگون سازند. 2. (وَ لَوْ أَنَّ أَهْل القُری آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکات مِنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ وَ لکنْ کَذّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ) (اعراف/96): اگر ساکنان آبادیها ایمان آورده و پرهیزگار می شدند ما برکات آسمانها و زمین را به روی آنان می گشودیم، ولی (چه سود؟ که) آنان دین خدا را تکذیب کردند و ما هم آنان را به کیفر اعمالشان عذاب کردیم. 3. سیوطی در تفسیر خود آورده است که: امیر مؤمنان علی (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)درباره تفسیر آیه (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ) سؤال کرد، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در پاسخ چنین فرمود: من دیدگان تو و امتم را با تفسیر این آیه روشن می کنم. صدقه در راه خدا، نیکی به پدر و مادر، و انجام کارهای نیک، بدبختی را به
-------------- صفحه 238
خوشبختی دگرگون ساخته، مایه افزایش عمر می گردد و از مرگهای بد جلوگیری می کند.(1) 4. امام باقر (علیه السلام) می فرماید:صله رَحِم، اعمال را پاکیزه و اموال را با برکت می سازد. همچنین بلا را دفع، و حساب را آسان می گرداند و اجل (معلّق) را عقب می اندازد.(2) با توجه به این دو اصل روشن می شود که اعتقاد به بداء یک عقیده مسلّم اسلامی است که، صرفنظر از تعبیر واصطلاح خاص بداء، تمامی مذاهب وفرق اسلامی به مفهوم آن اعتقاد دارند. در خاتمه، برای آگاهی از اینکه چرا از این عقیده اسلامی با جمله «بدا للّه»تعبیر شده است، دو نکته را متذکر می شویم: الف ـ در به کار گیری این کلمه، از پیامبر گرامی پیروی شده است. بُخاری در صحیح خود نقل می کند که آن حضرت درباره سه نفر که مبتلا به بیماری پیسی، گری و نابینایی شده بودند، فرمود: «بَدا للّه عزّ وجلّ أن یَبْتَلِیهم». آنگاه سرگذشت آنان را از آنجا تا پایان مشروحاً بیان داشت و نشان داد که چگونه خداوند بر اثر کفران نعمت دو نفر از آنان سلامتی اولیه را از ایشان گرفته و گرفتار امراض پیشینیانشان ساخت.(3) ب ـ این نوع استعمالات از باب مشاکله و سخن گفتن به لسان قوم است. در عرف معمول است که وقتی فردی تصمیمش تغییر می کند می گوید: «بدا لی» برای من بدا رخ داد. پیشوایان دین نیز، از باب تکلم به لسان قوم، و
--------------
1 . الدر المنثور:3/66. 2 . کافی،2/470. 3 . صحیح بخاری:4/172.
-------------- صفحه 239
تفهیم مطلب به مخاطبین، این تعبیر را درباره خدای متعال به کار برده اند. در همین زمینه در خور ذکر است که در قرآن، کراراً به ذات اقدس الهی صفاتی چون مکر و کید وخدعه و نسیان نسبت داده شده است. در حالیکه مسلّماً ساحت الهی از ارتکاب این گونه امور (به مفهوم و شکل رایج آنها در میان انسانها) منزه است. با این وصف در قرآن به ذات اقدس الهی صفت مکر و کید و خدعه و نسیان نسبت داده شده است: 1. (یَکِیدُونَ کیداً * وَأَکِیدُ کَیداً) (طارق/15ـ16). 2. (وَ مَکَرُوا مَکْراً * وَمَکَرْنا مَکْراً) (نمل/50). 3. (إِنَّ المُنافِقینَ یُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ)(نساء/142). 4. (نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ) (توبه/67). به هر روی، محققین شیعه درباره استعمال لفظ بداء، با توجه به امتناع دگرگونی در علم خدا تحقیقاتی بلندی دارند که مجال ذکر آنها در این مختصر نیست و ما طالبان تفصیل را به کتب یاد شده در زیر ارجاع می دهیم.(1) اصل یکصد و بیست و نهم
«رجعت» در لغت به معنی بازگشت است، و مقصود از آن در فرهنگ شیعه، بازگشت گروهی از امت اسلامی پس از ظهور حضرت مهدی ـ عجّل اللّه فرجه الشریف ـ و قبل از برپایی قیامت به دنیاست. گواه روشن بر وجود رجعت، پیش از هرچیز قرآن کریم است که در آیه 84 سوره نمل می فرماید:
--------------
1 . کتاب توحید شیخ صدوق، ص 232ـ 236 تصحیح الاعتقاد شیخ مفید24، عدة الاصول:2/29، کتاب الغیبة، ص 262ـ 264، طبع نجف.
-------------- صفحه 240
(وَ یَومَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمّة فَوجاً مِمّنْ یُکذِّبُ بآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ) (1) و در آیه 87 می فرماید: (وَ یَومَ یُنْفَخُ فِی الصُورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمواتِوَ مَنْ فِی الأَرض إِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ وَکُلٌّ أَتَوهُ داخِرینَ).(2) چنانکه می بینیم، آیات فوق از دو روز سخن گفته و «یوم» دوم را بر «یوم» نخست عطف نموده است. افزون بر این، در روز نخست، تنها از زنده شدن گروهی خاص سخن به میان آورده و در روز دوم از مرگ همه انسانها یاد کرده است. از ملاحظه مجموع این نکات درمی یابیم که روز نخست غیر از روز قیامت بوده و آن دو با هم فرق دارند. مجدداً یادآور می شویم آیه نخست از زنده شدن گروهی خاص ـ تکذیب کنندگان ـ سخن می گوید، و چنین روزی طبعاً نمی تواند روز رستاخیز باشد. زیرا در آن روز همه انسانها پس از نفخ صور زنده می شوند، چنانکه می فرماید:(إِنْ کلُّ مَنْ فی السَّمواتِ والأَرضِ إِلاّ آتِی الرّحمنِ عبداً... وَکُلُّهُمْ آتیهِ یَومَ القِیامةِ فَرداً)(مریم/93و95): همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند با حال تسلیم به محضر خدای مهربان در می آیند... و همه آنان در روز قیامت تنها نزد او حاضر می گردند. نیز در آیه دیگر در وصف قیامت می فرماید: (وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادرْ مِنْهُمْ أَحَداً) (کهف/47): آنان را برای حساب گرد می آوریم، و یک تن را هم رها نمی کنیم. نتیجه اینکه، از مقایسه دو آیه سوره نمل و اختلاف آنها در مضمون،
--------------
1 . روزی که از هر ملتی گروهی از آنان را که آیات ما را تکذیب می کردند زنده می کنیم و آنان بازداشت می شوند. 2 . روزی که در صور دمیده شود، همه کسانی که در آسمانها و زمین هستندـ مگر آن کس را که خدا بخواهد ـ به شدت می ترسند (از شدت ترس جان دهند آنگاه زنده شده) و همگان با ذلت نزد او حاضر می شوند.
-------------- صفحه 241
باید گفت که جهان در انتظار دو روز است که در یکی تنها برخی از انسانها محشور می شوند و در دیگری همه انسانها. روایات شیعه، روز نخست را مربوط به پس از ظهور حضرت مهدی و قبل از رستاخیز می داند. آیه ای که با آن بر وقوع رجعت استدلال کردیم، هر چند در مورد رجعت گروه تبهکار است، ولی دایره رجعت فزون تر از این گروه خاص می باشد، زیرا گروهی از صالحان را نیز در برمی گیرد، و روایات درباره بازگشت صالحان، فزون از حد است،و از طرف محققان کتاب های متعددی در مورد رجعت هر دو گروه نوشته شده است.و برای تفصیل به کتابهای ویژه در رجعت مراجعه شود. در هر حال بازگشت گروهی از صالحان و یا تبهکاران قبل از رستاخیز امر شگفت آوری نیست، زیرا در امتهای پیشین نیز گروهی پس از مرگ بار دیگر زنده شده و پس از مدتی برای بار دوم درگذشته اند.(1) بازگشت گروهی به این جهان نه مخالف حکم عقل است، و نه معارض با نقل; زیرا همان گونه که یادآور شدیم به صریح قرآن در امتهای پیشین چنین واقعه ای رخ داده، واین خود بهترین گواه بر امکان آن است. و این نیز که برخی پنداشته اند رجعت با تناسخ یکسان است، تصوری کاملاً بی پایه است، زیرا تناسخ آن است که نفس پس از مرگ بار دیگر حیات خویش را از نطفه آغاز کند و یا به بدن دیگری تعلق بگیرد. حال آنکه در رجعت هیچیک از این دو امر باطل وجود ندارد. حکم رجعت از این جهت بسان زنده شدن مردگان در امتهای پیشین، و معاد جسمانی در قیامت بوده و در حقیقت جلوه ای کوچکاز رستاخیز نهایی است که در آن همه انسانها بدون استثناء زنده می شوند. بحث گسترده درباره رجعت و تفصیل جزئیات آن در کتب تفیسر، حدیث و کلام شیعه آمده است. روایات شیعه در این باره در حدّ تواتر بوده و بیش از سی محدث در فزون تر از پنجاه کتاب آن را نقل کرده اند.(2)
--------------
1 . احیاء گروهی از بنی اسرائیل، سوره بقره آیه های 55ـ56، احیاء مقتول بنی اسرائیل به وسیله بقره موسی سوره بقره آیه های 72و 73، مرگ گروهی از مردم و زنده شدن آنها. بقره آیه 243. احیاء عزیر پس از صد سال، بقره آیه 259، احیاء مردگان با اعجاز حضرت مسیح، سوره آل عمران آیه 49. 2 . بحار الأنوار:53/136. صفحه 242 اصل یکصد و سی ام (عدالت صحابه)
صحابه و یاران پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که در زمان حیات آن حضرت به او ایمان آورده و از محضر وی کسب معرفت کرده اند، نزد ما شیعیان از احترام خاصی برخوردارند، چه آنان که در جنگهای بدر و احد و احزاب و حُنَین شربت شهادت نوشیدند، وچه آنان که پس از درگذشت پیامبر در قید حیات باقی ماندند. همه اینان، از حیث آنکه به پیامبر ایمان آورده و در کنار او بوده اند، از احترام برخوردارند، و در جهان هیچ مسلمانی نیست که به صحابه پیامبر اکرم (از آن نظر که صحابه پیامبر بوده است) بدگویی کرده یا اظهار بی مهری نماید، و اگر چنین نسبتی به گروهی از مسلمانان بدهند نسبتی کاملاً بی اساس است. ولی در کنار این مسئله، مطلب دیگری وجود دارد که بایستی بدون هیچ تعصّب یا حبّ و بغضی بدان رسیدگی کرد : آیا همه اصحاب، عادل و پرهیزگار و پیراسته از گناه بوده اند؟ یا آنکه حکم صحابه، از این نظر، حکم «تابعین» است که نمی توان همگی آنان را عادل و پارسا دانست؟ بدیهی است رؤیت پیامبر و مصاحبت با او، هرچند امری افتخار آمیز است، ولی برای هیچ انسانی مصونیت از گناه نمی آورد، و نمی توان به همه صحابه با یک نظر نگریست و همگی را عادل و پرهیزگار و پیراسته از گناه دانست، زیرا به شهادت قرآن، آنان در عین داشتن افتخار «صحابی بودن» ـ از حیث ایمان و نفاق، و اطاعت و عصیان در برابر خدا و رسول ـ به اصناف گوناگونی تقسیم شده اند که با توجه به این تقسیم بندی نمی توان همگان را یکسان اندیشید، و کلاً عادل و پرهیزگار دانست. شکی نیست که قرآن یاران پیامبر را در مواقع مختلف ستوده است.(1)
--------------
1 . سوره توبه آیه 100، سوره فتح آیه های 18 و 29، سوره حشر آیه 8و 9.
-------------- صفحه 243
فی المثل از بیعت کنندگان با پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در جریان صلح حدیبیه اظهار رضایت کرده و می فرماید: (لَقَدْرَضِیَ اللّهُ عنِ المُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ) (فتح/18). امّا این ستایش، بیانگر رضایت خداوند از آنان در حال بیعت(إِذ یُبایِعُونَکَ) است، و دلالت بر تضمین صلاح و رستگاری همه آنان تا پایان عمر ندارد. لذا اگر فرد یا افرادی از آنان بعداً راه خلاف در پیش گرفته باشند، مسلماً رضایت پیشین الهی، گواه بر پارسایی پیوسته و رستگاری ابدی آنان نخواهد بود، زیرا شأن و مقام این گروه که مورد رضایت خدا قرار گرفته اند بالاتر از پیامبر نیست که درباره او می فرماید: (لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ)(زمر/65): اگر به خدا شرک ورزی قطعاً عمل تو باطل شده و از زیانکاران خواهی بود. این نوع آیات، بیانگر کمالی است که این افراد در آن حالت به دست آورده اند، و البته اگر تا پایان زندگی نیز آن کمال را پاس دارند، رستگار خواهند بود. بنابر آنچه گفته شد، هرگاه دلایل قاطعی از قرآن و سنت و تاریخ بر انحراف فرد یا افرادی گواهی داد، نمی توان به استناد به این گونه ستایشها دلایل مزبور را رد کرد. از باب نمونه، قرآن کریم از برخی از صحابه به عنوان «فاسق» یاد می کند و می فرماید: (إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَیّنُوا) (حجرات/6). در آیه دیگر نیز درباره وی می فرماید: (أَفَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ)(سجده/18). این فرد، به گواهی قطعی تاریخ، «ولید بن عقبه» از صحابه پیامبر بوده است، که در عین کسب دو فضیلت صحابی بودن و هجرت کردن، نتوانست اعتبار خود را حفظ کند و با جعل دروغ درباره طایفه بنی مصطلق،
-------------- صفحه 244
خداوند از وی به عنوان فاسق یاد کرد.(1) با توجه به این آیه و نظایر آن(2) و نیز ملاحظه احادیثی که در نکوهش برخی از صحابه در کتب حدیث (3) وارد شده و همچنین مطالعه تاریخ زندگی برخی از آنان (4)، نمی توان قاطعانه همه اصحاب پیامبر را که شماره آنان از یک صد هزار تن هم متجاوز است، عادل و پارسا دانست. آنچه که در اینجا مورد بحث و بررسی است همانا مسئله «عدالت همه صحابه» است، نه سبّ صحابه. متأسفانه برخی میان این دو مسئله فرقی نگذاشته و مخالفان در مسئله نخست را به مطلب دوم متهم می سازند. در خاتمه تأکید می کنیم که شیعه امامیه، احترام به مصاحبت با پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)را مانع از داوری در افعال پاره ای از صحابه آن حضرت نمی داند و معتقد است که معاشرت با پیامبر به تنهایی نمی تواند سبب مصونیت از گناه تا پایان عمر باشد. اساس داوری شیعه را نیز در این باره، آیات قرآنی، احادیث صحیح، تاریخ قطعی و خرد تشکیل می دهد. اصل یکصد و سی و یکم
مهر ورزیدن و دوست داشتن پیامبر و خاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن و سنت بر آن تأکید دارند. قرآن کریم در این باره می فرماید:(قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَأَبْناؤُکُمْ وَإِخْوانُکُمْ وَأَزْواجُکُمْ وَعَشیرتُکُمْ وَأَموالٌ اقْتَرفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَونَ کَسادها وَمَساکِنَ تَرضَونَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَجِهاد
--------------
1 . درباره دو آیه فوق به تفاسیر مراجعه شود. 2 . آل عمران/153ـ 154. احزاب /12، توبه /45ـ47. 3 . جامع الأُصول، ج11، کتاب حوض، حدیث شماره 7972. 4 . صحیح بخاری، ج5، تفسیر سوره نور، ص 118ـ 119.
-------------- صفحه 245
فِی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَومَ الفاسِقینَ)(توبه/24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران وبستگان شما و اموالی که بدست آورده اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مسکن های مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، وخداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی کند. ودر آیه دیگر می فرماید:(الّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الّذی أُنْزلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُون)(اعراف/157): کسانی که به او ایمان آورده اند و او را تکریم کرده و کمک نموده اند و از نوری که بر وی فرود آمده پیروی کرده اند، رستگارانند. خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی می شمارد: 1. ایمان به پیامبر:(آمَنُوا بهِ) . 2. تعزیز و تکریم او: (عَزَّروهُ) . 3. یاری کردن او: (نَصَرُوهُ) . 4. پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است (وَاتَّبَعُوا النُّورَ الّذی أُنْزلَ مَعَهُ ). با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعاً مراد از (عزّروه) در ویژگی دوم همان تکریم و تعظیم پیامبر است، ومسلماً، تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست، همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد. درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه پاداش واقعی) ذکر کرده
-------------- صفحه 246
ومی فرماید:(قُلْ لا أَسأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی) (شوری/23): بگو من برای ادای رسالت خدا از شما پاداشی نمی طلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان و نزدیکانم. محبت و تکریم نسبت به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تأکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور می شویم: 1. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:«لا یُؤمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکُونَ أَحبَّ إِلَیْهِ مِنْ وُلْدِهِ وَالنّاسِ أَجْمَعین». (1):هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهد بود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش و همه مردم محبوب تر باشم. 2. در حدیث دیگر می فرماید:ثَلاث من کُنّ فیه ذاقَ طعمَ الإیمان: من کان لا شیء أحبُّ إلیه من اللّهِ وَرَسُولِهِ، وَمَنْ کان لَئِنْ یُحرق بالنّار أحبَّ إلیه مِنْ أَنْ یرتدّ عن دِینه، ومَنْ کانَ یُحبُّ للّهِ وَ یبغضُ للّه»(2):سه چیز است که هرکس دارای آن باشد، مزه ایمان را چشیده است:1. آن کس که چیزی برای او از خدا و رسولش گرامی تر نباشد. 2. آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوب تر از خروج از دین باشد.3. آن کس که برای خدا، دوست یا دشمن بدارد. محبت خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز در احادیث اسلامی مورد تأکید واقع شده است که برخی را یادآور می شویم: 1. پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «لا یؤمن عبد حتّی أکون أحبَّ إلیه مِنْ نفسِه
--------------
1 . کنز العمال:ج1، ح70 و72و جامع الأُصول:ج1، ص238. 2 . کنز العمال:ج1، ح70 و72و جامع الأُصول:ج1، ص238.
-------------- صفحه 247
وتکونَ عترتی أحبَّ إلیه من عترته، ویکون أهلی أحبَّ إلیه من أهله»(1): مؤمن به شمار نمی رود بندهای مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بیش از فرزندانش، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد. 2. در حدیث دیگر در باره عترت خود می فرماید: «مَنْ أحبّهم أحبّه اللّه و من أبغضهم أبغضه اللّه»(2): هر کس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هرکس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است. تا این جا با دلایل این اصل (مهر ورزیدن به پیامبر و عترتش) آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود: 1. سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر وعترت او می برد چیست؟! 2. شیوه مهر ورزی و تکریم نسبت به پیامبر و خاندان او چیست؟! درباره مطلب نخست یادآور می شویم: محبت به انسان با کمال و با فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هرگاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش می کند خود را با او همگون سازد و آنچه که مایه خرسندی او است انجام داده، و آنچه او را آزار می دهد ترک نماید. ناگفته پیداست وجود چنین روحیه ای در انسان مایه تحول بوده و سبب می شود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد و ازگناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملاً با محبوب خود مخالفت میورزند، فاقد محبت واقعی می باشند، امام صادق (علیه السلام) بر این موضوع با دو بیت استدلال کرد و فرمود:
--------------
1 . مناقب الامام امیر المؤمنین نکارش حافظ محمد بن سلیمان کوفی ج 2 ح 619 و 700. وبحار الأنوار ج 17 ص 13، علل الشرایع باب 117 ح 3. 2 . مناقب الامام امیر المؤمنین نکارش حافظ محمد بن سلیمان کوفی ج 2 ح 619 و 700. وبحار الأنوار ج 17 ص 13، علل الشرایع باب 117 ح 3.
-------------- صفحه 248 تعصی الإلهَ وَ أنتَ تُظْهرُ حبَّــه *** هذا لَعمْــری فی الفعـال بدیعٌ لو کان حبـُّکَ صادقـاً لأطعتَـه *** إنّ المُحبَّ لِمَن یُحبُّ مطیعٌ(1) «خدا را نافرمانی می کنی و اظهار دوستی می نمایی، به جانم سوگند، این کار شگفتی است اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت می کردی، حقّا که مرید پیوسته مطیع محبوب خود می باشد». اکنون که برخی از ثمرات مهر ورزی به پیامبر و خاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم:مسلماً مقصود حب درونی بدون هیچ گونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد. شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و خاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، و اجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که درنظر مردم نشانه محبت ووسیله گرامی داشت افراد به شمار می رود، مشمول این قاعده می باشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او راتکریم کند، نه با عمل حرام. بنابر این، گرامی داشت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و خاندان او در هر زمان ـ خصوصاً در سالروز ولادت یا وفات ـ یکی از شیوه های ابراز محبت وگرامی داشت مقام و منزلت آنان است و آزین بندی در روزهای ولادت و روشن کردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشکیل مجلس برای ذکر فضایل و مناقب پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) یا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسیله ابراز آن به شمار
--------------
1 . سفینة البحار:1/199.
-------------- صفحه 249
می رود و به این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است. دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس» می نویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته و جشن می گیرند و اطعام می کنند و به فقرا صدقه می دهند، اظهار شادمانی می نمایند و سرگذشت ولادت او را بیان می کنند، چه بسا کراماتی برای آنان ظاهر می شود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر قسطلانی در کتاب خود آورده است.(1) اصل یکصد و سی و دوم
از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی روشن می گردد، زیرا هر نوع ترتیب مجلس برای ذکر مصائب و مشکلات آنان نوعی اظهار محبت و مهر ورزیدن است، اگر یعقوب سالیان درازی بر فقدان عزیزش یوسف گریه کرد و اشگ ریخت (2) ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت آنان، اشگ بریزند و گریه کنند، درحقیقت از یعقوب پیامبر پیروی کرده اند. اصولاً تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)آن را در جنگ اُحد پی ریزی کرد آنگاه که از گریه زنان انصار بر شهدای اُحد آگاه گشت،و به یاد عموی بزرگوار خود افتاد و فرمود:«وَلکِنَّ حَمزَة لا بَواکیَ له»(3) :ولی کسی بر حمزه گریه نمی کند». وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را به برپایی مجلس عزا بر عموی خویش احساس کردند، به زنان خود
--------------
1 . المواهب اللدنیة، ج21، ص 27، تاریخ الخمیس،ج1، ص 223. 2 . یوسف/184. 3 . سیره ابن هشام:1/99.
-------------- صفحه 250
دستور دادند تا مجلسی برپا کرده و بر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد،و رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)از ابراز عواطف آنان تقدیر، و در حقّ آنان دعا کرد، و فرمود:«رحمَ اللّهُ الأَنصارَ»، سپس از سران انصار خواست به زنان دستور دهند تا به خانه های خود بازگردند.(1) گذشته از این، سوگواری برای شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد و آن اینکه بزرگداشت یاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین و تن ندادن به ذلّت و خواری تشکیل می دهد. و منطق آنان این است که «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است» و در هر عاشورای حسینی این منطق احیاء می گردد وملت ها از نهضت او، درس آموختهو می آموزند. اصل یکصد و سی و سوم
خردمندان جهان در نگهداری آثار نیاکان خود کوشا بوده و آن را تحت عنوان «میراث فرهنگی» از گزند روزگار حفظ می کنند، و با صرف هزینه هایی ، به عنوان آثار ملی ویا مفاخر گذشتگان از آن حراست می نمایند، زیرا آثار گذشتگان حلقه اتصال بین قدیم وجدید بوده وحرکت ملتها را در تبیین سیر ترقی وتعالی به روشنی ترسیم می کند. هرگاه آثار دیرینه، مربوط به پیامبران و اولیاء الهی باشد، گذشته از ویژگی یاد شده، در حفظ ایمان وعقیده مردم نسبت به آنها، تأثیر به سزایی دارد، و نابودی این آثار، پس از مدتی، روح شک و تردید را در پیروان آنها بوجود آورده و اصل موضوع را زیر سؤال می برد. مثلاً مردمِ مغرب زمین از هر نظر غربی بوده و آداب و رسوم غربی دارند، ولی در مذهب دست به سوی شرق دراز کرده و آیین مسیح را پذیرفته اند، و تا
--------------
1 . مدرک قبل، ومقریزی، امتاع الأسماع:11/164.
-------------- صفحه 251
مدتی این عقیده بر آنها حکومت می کرد، اما دگرگونی اوضاع، و بالا رفتن حس کنجکاوی در جوانان مغرب زمین، کم کم شک و تردید در اصل وجود مسیح (علیه السلام) در آنها پدید آورده تا آنجا که براثر نبودن اثر ملموس از مسیح، آن را اسطوره تاریخی می انگارند. در حالی که مسلمانان در این مورد سربلند و سرافرازند و در طول تاریخ، آثار به جا مانده از رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) و فرزندان او را از گزند روزگار حفظ کرده اند، ومدعی هستند که شخصیتی الهی فزون از چهارده قرن قبل به مقام نبوت برگزیده شد، و با برنامه بسیار مترقی به اصلاح جامعه پرداخت و تحولی عمیق که هم اکنون مردم جهان از آن بهره مندند پدید آورد، و در وجود چنین فرد مصلح و انقلاب او هیچ گونه جای تردیدی وجود ندارد، زیرا زادگاه او، محل عبادت و نیایش او، نقطه ای که در آنجا به پیامبری برانگیخته شد، و نقاطی که در آنجا به سخنرانی پرداخت، و مناطقی که در آنجا به دفاع شرافتمندانه دست زد، و سرا نجام نامه هایی که به شخصیت های بزرگ جهان آن روز نوشت، وصدها علائم و آثار او، همه و همه، به صورت دست نخورده و مشخص محفوظ و برای عالمیان محسوس و ملموس می باشد. روی این اصل، وظیفه تمام مسلمانان جهان این است که در حفظ این آثار بکوشند، و لوحه هایی بر آنها نصب کنند. این بیان می تواند اهمیت حفظ آثار را از نظر تفکر اجتماعی روشن سازد، اتفاقاً نصوص قرآنی و سیره مسلمانان نیز آن را تأیید می کند، قرآن در برخی از آیات می فرماید: خدا در ترفیع خانه هایی که در آنجا خدا را صبح وشام تسبیح می گویند، اذن داده است، چنانکه می فرماید: (فِی بُیُوت أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرفِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِ وَالآصالِ * رِجالٌ لاتُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَإِقامِ الصَّلاة وَایتاءِالزَّکاة یَخافُونَ یَوماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ
-------------- صفحه 252
وَالأَبْصار) ( نور/36ـ37): در خانه هایی که ترفیع آن مورد اذن و خواست خداست، در آن خانه ها، صبح و شام مردانی خدا را تسبیح می گویند که بازرگانی و داد وستد آنها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و دادن زکات باز نمی دارد، از روزی که در آن دلها و چشمها دگرگون می گردد، می ترسند. مسلماً مراد از (بیوت) وارد در آیه، مساجد نیست، زیرا در قرآن، بیوت در مقابل مساجد قرار گرفته است، به گواه آنکه «مسجد الحرام» غیر از «بیت اللّه الحرام» است، طبق روایات، مقصود از (بیوت) ، خانه های پیامبران، خصوصاً، بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و ذریه پاک اوست، سیوطی از ابوبکر نقل می کند وقتی این آیه بر پیامبر نازل شد، ما همگی در مسجد بودیم، مردی برخاست وگفت: این بیوت از آنِ کیست؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: خانه های پیامبران است. من برخاستم وگفتم:خانه علی و زهرا نیز جزء این بیوت است؟ درپاسخ فرمود: «نَعَمْ وَ مِنْ أفاضِلها»، آری از بهترین آنهاست.(1) اکنون که روشن شد که مقصود از «بیوت» چیست به توضیح «ترفیع بیوت» می پردازیم. در این جا دو احتمال وجود دارد: 1. ترفیع: ساختن و برافراشتن بیوت، چنانکه در آیات دیگر «رفع» در همین معنا بکار رفته است، چنانکه می فرماید: (وَإِذْیَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبْیتِ وَإِسْماعیل)( بقره/127): آنگاه که ابراهیم همراه اسماعیل، پایه های خانه کعبه را بالا می برد. 2. ترفیع: حرمت نهادن و پاسداری از آن . بر اساس معنی نخست چون بیوت پیامبران قبلاً ساخته شده بود، مقصود ایجاد بیوت نیست بلکه منظور حفظ آنها از خرابی و ویرانی است، وبنابر معنی
--------------
1 . الدر المنثور: ج5، ص 203.
-------------- صفحه 253
دوم، مقصود، علاوه بر صیانت از خرابی، صیانت آنها از هر نوع آلودگی است که با حرمت آنها منافات دارد. بنابر این بر مسلمانان لازم است در تکریم و حراست بیوتی که به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)منسوب است، بکوشند و آن را یک نوع امر قُرْبی تلقی کنند. از آیه مربوط به اصحاب کهف آنگاه که نقطه اختفاء آنها کشف شد، استفاده می شود که دو گروه در کیفیت تکریم آنها با هم اختلاف داشتند. گروهی می گفتند برای تکریم باید روی قبر آنها بنای یادبود ساخته شود، و گروه دیگر می گفتند: باید بر روی قبر آنها مسجدی بنا شود، و قرآن هر دو را به لحن پذیرش نقل می کند، و اگر این دو رأی مخالف اصول اسلام بود آن را به لحن دیگر نقل می کرد، و یا به انتقاد از آن می پرداخت، آنجا که می فرماید:(إِذْیَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُم فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهمْ قاَلَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسجداً) ( کهف/21): آنان که ازمدفن (اصحاب کهف) آگاه شدند در باره (چگونگی تکریم آنها) بهنزاعبرخاستند، گروهی گفتند: بنایی بر روی مدفن آنها بسازید، پروردگارشانبه وضع آنان آگاه تر است، کسانی که بر گروه پیشین غلبه یافته بودند (مسیحیان که بر بت پرستان پیروز گشته بودند) گفتند: ما بر مدفن آنان مسجد می سازیم. این دو آیه (با توجه به سیره مستمره مسلمانان که از عصر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) تا به امروز در حفظ این آثار کوشش کرده اند و بیوت مربوط به پیامبر و خاندان او را حراست و نگهداری نموده اند)، خود گواه روشن بر اسلامی بودن این اصل است، بنابر این تعمیر قبور پیامبران و ابنیه مربوط به رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)، و فرزندان پاکش (علیهم السلام) ، و مسجد سازی بر روی قبور یا کنار آنها، بر این اصل اسلامی استوار است.
-------------- صفحه 254 اصل یکصد و سی و چهارم
زیارت قبور مؤمنان، خصوصاً زیارت بستگان و آشنایان، یکی از اصول اسلامی است که برای خود آثار سازنده ای دارد، زیرا مشاهده وادی آرام قبرستان که چراغ زندگی انسانها در آنجا به خاموشی گراییده، دل وجان را تکان می دهد، و برای انسانهای عبرت آموز درس عبرت می شود، این گروه با خود می گویند: این زندگی موقت که پایان آن پنهان شدن در زیر خروارها خاک است ارزش تلاشهای ناروا را ندارد. و سرانجام این افراد در برنامه زندگی خود تجدید نظر می کنند وتحولی در روح وروان آنها پدید می آید، پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در حدیثی به این نکته اشاره کرده و می فرماید: «زُورُوا الُقُبورَ فانّها ُتذکّرکُم الآخِرََة» (1): قبرها را زیارت کنید، زیرا یادآور سرای دیگر می باشد. گذشته از این، زیارت بزرگان دین، نوعی ترویج از دین و مقامات معنوی است، وتوجه مردم به مدفن بزرگان، این فکر را تقویت می کند که معنویت آنان مایه این گرایش ها است، وگرنه صاحبان قدرت و مکنت ولی فاقد معنویت، زیر خاک خفته و کسی به آنها توجهی ندارد. رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در آخرین روزهای عمر خود به قبرستان بقیع رفت و در باره اصحاب قبور، طلب آمرزش کرد و فرمود: پروردگارم دستور داده است که به سرزمین بقیع بیایم و برای آنان طلب مغفرت کنم، آنگاه فرمود: هرگاه به زیارت آنان شتافتید بگویید: «السّلامُ علی أَهْلِ الدِّیارِمِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالمُسْلِمین یَرْحَمُ اللّه المُسْتَقْدِمِینَ مِنّا وَالْمُسْتأخِرینَ وَإِنّا إنْ شاءَ اللّه بِکُمْ لاحِقُون»(2): درود بر ساکنان این وادی از مؤمنان و مسلمانان، رحمت خدا
--------------
1 . سنن ابن ماجه، ج1، باب ما جاء فی زیارة القبور، ص 113. 2 . صحیح مسلم: ج3، باب ما یقال عند دخول القبور، ص 64.
-------------- صفحه 255
برگذشتگان از ما، و بازماندگان و ما به خواست خدا به شما می پیوندیم. در کتابهای حدیثی، زیارت قبور اولیاء الهی و پیشوایان دین به صورت یک مستحب مؤکّد آمده و پیوسته ائمه اهل بیت به زیارت رسول خدا، و دیگر امامان متقدم بر آنها می رفتند، و پیروان خود را بر انجام آن دعوت می نمودند. اصل یکصد وسی وپنجم
«غلو» در لغت به معنی تجاوز از حد است، قرآن در خطاب به اهل کتاب می فرماید:(یا أَهْلَ الکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَلا تَقُولُوا عَلی اللّهِ إِلاّ الحَقّ) (نساء/171): ای اهل کتاب (مقصود مسیحیان است) در دین خود از حد تجاوز نکنید و در باره خدا جز سخن حق نگویید». آنان را از این جهت از غلو نهی می کند که در حق حضرت مسیح از مرز حق تجاوز کرده و او را خدا یا فرزند خدا دانسته اند. پس از درگذشت پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) گروههایی درباره آن حضرت و پیشوایان معصوم، از مرز حق تجاوز کرده و مقاماتی را برای آنان قائل شدند که از آن خداست. از این جهت آنان «غالی» یا «غالیان» نامیده شدند که از مرز حق تجاوز کردند. شیخ مفید می گوید:غالیان گروههایی هستند که به اسلام تظاهر نموده ولی برای امیر مؤمنان و پیشوایان از فرزندان او، الوهیت ونبوت ثابت نموده اند، و آنان را با صفاتی معرفی کرده اند که از مرز حقیقت فراتر است.(1) علامه مجلسی می گوید: «غلو» در باره پیامبر و پیشوایان این است که آنها را خدا بنامیم یا در عبادت و پرستش شریک خدا بینگاریم، و یا آفرینش و
--------------
1 . تصحیح الإعتقاد، ص 109.
-------------- صفحه 256
روزی را از آن آنها بدانیم، ویا معتقد شویم خدا در آنها حلول کرده است و یا بگوییم آنان بدون الهام از جانب خدا از غیب آگاهند، ویا امامان را پیامبر بیندیشیم، یا تصور کنیم که شناخت و معرفتِ آنان، ما را از هر نوع عبادت خدا بی نیاز می سازد وتکالیف را از ما بر می دارد».(1) امیر مؤمنان و فرزندان پاک او (علیهم السلام) پیوسته از غالیان دوری جسته و بر آنها لعنت فرستاده اند، ما در این جا به نقل یک حدیث بسنده می کنیم، امام صادق (علیه السلام) به پیروانش چنین دستور می دهد:«إحذَروا علی شبابِکُمُ الغلاةَ لا یُفْسِدُوهُمْ فإنّ الغُلاة شَرُّ خَلقِ اللّه، یُصغِّرون عظمَة اللّه وَیدّعونَ الربوبیّة لعباد اللّه»(2): بر جوانان خود از غالیان بترسید، مبادا باورهای دینی آنها را فاسد سازند، حقّا که غالیان بدترین مردمند، کوشش می کنند از عظمت خدا بکاهند و برای بندگان خدا ربوبیت وکردگاری ثابت کنند». از این جهت تظاهر آنها به اسلام بی ارزش می باشد، و بزرگان اسلام آنها را کافر می دانند، یادآور می شویم که در عین اینکه باید از غلو پرهیز نمود ولی نباید هر نوع عقیده و اندیشه در باره پیامبران و اولیاء الهی را غلو اندیشید. وباید، مانند همه جا، حزم واحتیاط را از دست نداد، و با سنجش درست، عقاید را سنجید.
--------------
1 . بحار الأنوار:25/364. 2 . مدرک قبل، ص 265. صفحه 257
بخش دهم: حدیث ، اجتهاد و فقه
بخش دهم
حدیث ، اجتهاد و فقه -------------- صفحه 258
-------------- صفحه 259 اصل یکصد و سی و ششم
شیعه امامیه، در عقاید و احکام، به احادیثی که به وسیله افراد ثقه و مورد اعتماد از رسول گرامی نقل شود عمل می کند، خواه این روایات د رکتب حدیث شیعه باشد، ویا در کتب حدیث اهل سنت. ازینروی در کتب فقهی شیعه گاه به روایاتی نیز که از طریق راویان اهل سنت نقل شده استناد شده است (در تقسیم بندی حدیث به اقسام چهارگانه در علم درایه شیعه به این گونه احادیث «موثق» می گویند) و بنابر این آنچه که برخی از غرضورزان به شیعه نسبت می دهند کاملاً بی اساس است. پایه فقه شیعه را کتاب، سنت،عقل واجماع تشکیل می دهد، و سنت عبارت است از قول و فعل یا تقریر معصومین که در رأس آنان پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) قرار دارد. بنابر این، هرگاه حدیثی از طریق یک راوی موثق از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شود و مشتمل بر قول و فعل یا تقریر آن حضرت باشد، از نظر شیعه معتبر است. مندرجات کتب فقه شیعه گواه روشن این مدعا بوده و به اعتباری، باید گفت که در این قسمت میان کتب حدیثی شیعه و اهل سنت فرقی نیست; کلامی اگر هست در تشخیص ثقه و درجه اعتبار راوی است.
-------------- صفحه 260 اصل یکصد وسی و هفتم
احادیث و روایاتی که با سند صحیح از پیشوایان معصوم شیعه نقل می شود حجت شرعی است; باید به مضمون آنها عمل کرد و بر وفق آنها فتوا داد. ائمه اهل بیت (علیهم السلام) مجتهد و مفتی ـ به معنی رایج و اصطلاحی لفظ ـ نبوده و آنچه که نقل می کنند حقایقی است که از طرق مختلف زیر به آنها دست یافته اند: الف ـ نقل از رسول خدا
پیشوایان معصوم(علیهم السلام) احادیث را (بدون واسطه، یا از طریق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ کرده و برای دیگران نقل می کنند. این نوع روایات، که هر امامی آن را از امام پیشین ... تا برسد به رسول خدا نقل کرده است در احادیث شیعه امامیه فراوان است، و اگر این گونه احادیث اهل بیت (علیهم السلام) که سنداً متصل و منتهی به رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می باشد یکجا جمع شود مسند بزرگی را تشکیل می دهد که خود می تواند گنجینه عظیمی برای محدثان و فقیهان مسلمان باشد. زیرا روایاتی با چنین سند استوار، در جهان حدیث نظیر ندارد.به یک نمونه از این نوع احادیث، که گفته می شود نسخه ای از آن، به عنوان حدیث سلسلة الذهب، از باب تبرک و تیمن، در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور«سامانیان» نگهداری می شده است، اشاره می کنیم: شیخ بزرگوار صدوق در کتاب توحید به واسطه دونفر از ابو الصلت هروی نقل می کند که می گوید: من با علی بن موسی الرضا (علیهما السلام)همراه بودم که از نیشابور عبور می کرد. در این هنگام جمعی از محدثان نیشابور مانند محمد بن رافع، احمد بن حرب، یحیی بن یحیی، اسحاق بن راهویه و جمعی از دوستداران علم، زمام مرکب ایشان را گرفته و گفتند: تو را به حق پدران پاک
-------------- صفحه 261
ومطهرت سوگند می دهیم که برای ما حدیثی نقل کنی که از پدرت شنیده ای. حضرت در این حال سر خود را از کجاوه بیرون آورد و چنین گفت: «حدثنی أبی العبد الصالح موسی بن جعفر(علیهما السلام)قال حدثنی أبی الصادق جعفر بن محمد(علیهما السلام)قال حدثنی أبی أبو جعفر محمد بن علی باقر علم الأنبیاء (علیهما السلام)قال حدثنی أبی علی بن الحسین سید العابدین (علیهما السلام) قال حدثنی أبی سیّد شباب أهل الجنّة الحسین (علیهما السلام) قال حدثنی أبی علی بن أبی طالب (علیهما السلام) سمعت النبی (صلی الله علیه وآله وسلم) یقول سمعت جبرئیل یقول سمعت اللّه جلّ جلاله یقول: لا إله إِلاّ اللّه حِصنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ مِنْ عَذابی». سپس زمانی که به راه افتاد، فریاد برآورد که: بشروطها و أنا من شروطها.(1) ب ـ نقل از کتاب علی (علیه السلام)
امیر مؤمنان (علیه السلام) در تمام دوران بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) با ایشان همراه بود، و بدین جهت توفیق یافت که احادیث بسیاری از رسول خدا را در کتابی گرد آورد(در حقیقت، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)املا می کرد وعلی (علیه السلام) می نوشت). خصوصیات این کتاب، که پس از شهادت امام در خانواده او باقی ماند، در احادیث ائمه اهل بیت بیان شده است. امام صادق (علیه السلام)می فرماید: طول این کتاب هفتاد ذراع بوده، وبه املای رسول خدا و خط علی بن ابی طالب نگارش یافته است و آنچه که مردم به آن نیازمندند در آن بیان شده است.(2) گفتنی است که این کتاب پیوسته در خاندان علی (علیه السلام) دست به دست می گشت و امام باقر و امام صادق (علیهما السلام)کراراً از آن حدیث نقل کرده و خود
--------------
1 . توحید شیخ صدوق، باب 1، احادیث 21، 22، 23. 2 . بحار الأنوار:26/18ـ66.
-------------- صفحه 262
کتاب را نیز به یاران خویش ارائه می فرمودند و هم اکنون نیز بخشی از احادیث آن کتاب در مجامع حدیثی شیعه بالأخص در «وسائل الشیعه» در ابواب مختلف موجود است. ج ـ الهامات الهی
علوم ائمه اهل بیت (علیهم السلام) سرچشمه دیگری دارد که می توان از آن با عنوان «الهام» یاد کرد. الهام به پیامبران اختصاص نداشته و در طول تاریخ گروهی از شخصیتهای والای الهی از آن بهره مند بوده اند.تاریخ، اشخاص متعددی سراغ می دهد که با اینکه پیامبر نبودند،اسراری از جهان غیب بر آنها الهام می شد و قرآن به برخی از آنها اشاره دارد. چنانکه درباره مصاحب موسی (خضر) که چند صباحی او را آموزش داد، چنین می فرماید:(آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً) (کهف/65): او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خویش به وی دانشی ویژه عطا کرده بودیم. نیز درباره یکی از کارگزاران سلیمان (آصف بن برخیا) یادآور می شود:(قالَ الّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ)(نمل40): آن کس که دانشی از کتاب نزد او بود چنین گفت.... این افراد علم خود را از طریق عادی نیاموخته بلکه به تعبیر قرآن دارای «علم لدنّی» بوده اند: (عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً). بنابر این نبی نبودن، مانع از آن نیست که برخی از انسانهای والا طرف الهام الهی قرار گیرند. در احادیث اسلامی که فریقین نقل کرده اند این گونه افراد را «محدَّث» می گویند، یعنی کسانی که بدون اینکه پیامبر باشند فرشتگان با آنها سخن می گویند. بخاری در صحیح خود از پیامبر نقل می کند که فرمود:«لَقَدْ کانَ فیمَن
-------------- صفحه 263
کانَ قَبلَکُمْ مِنْ بنی إسرائیلَ یُکَلَّمونَ مِنْ غیر أَنْ یکونُوا أنبیاءَ...»(1): قبل از شما در بنی اسرائیل کسانی بودند که (فرشتگان) با آنها سخن می گفتند، بدون اینکه پیامبر باشند. بر این اساس، ائمه اهل بیت (علیهم السلام) نیز که مرجع امت در تبیین معارف الهی و احکام دینی می باشند، برخی از سؤالات را که پاسخ آن در احادیث پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یا کتاب علی (علیه السلام) وجود نداشت از طریق الهام و آموزش غیبی پاسخ می دادند.(2) اصل یکصد و سی و هشتم
احادیث رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) مانند قرآن از اعتبار خاصی برخوردار است و سنت پیامبر،همچون کتاب خدا، از مدارک عقیدتی و فقهی مسلمانان به شمار می آید. پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)، گروهی از مسلمانان زیر فشار دستگاههای حکومتی وقت، از نوشتن احادیث نبوی سرباز زدند ولی خوشبختانه پیروان ائمه اهل بیت (علیهم السلام) آنی از نگارش حدیث غفلت نکرده و پس از رحلت آن حضرت به ضبط حدیث پرداختند. در اصل پیشین یادآور شدیم که بخشی از احادیث ائمه اهل بیت (علیهم السلام) از خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) گرفته شده است. در طول تاریخ، تربیت یافتگان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) مجموعه های حدیثی بزرگی نوشته اند که در کتب رجال از آنها یاد شده است. بویژه در قرن چهارم و پنجم هجری، با استفاده از کتبی که در زمان خود ائمه (علیهم السلام) و توسط
--------------
1 . صحیح بخاری:2/149. 2 . درباره محدَّث و حدود آن به کتاب ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری:6/99 و غیره مراجعه شود.
-------------- صفحه 264
شاگردان آنان تألیف شده بود، کتابهای حدیثی جامعی تدوین یافت که هم اکنون محور عقاید واحکام شیعه به شمار می رود و ما ذیلاً به اسامی این کتب و مؤلفان آنها اشاره می کنیم: 1. کافی، نگارش محمد بن یعقوب کلینی (متوفای 329) در هشت جلد. 2. من لا یحضره الفقیه، نگارش محمد بن علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق(306ـ381) در چهار جلد. 3. تهذیب، نگارش محمد بن حسن طوسی معروف به شیخ طوسی (385ـ 460) در ده جلد. 4. استبصار، نگارش مؤلف پیشین، در چهار جلد. اینها دومین سری از جوامع حدیثی است که شیعه در طول تاریخ پر تکاپوی خویش، تا قرن چهارم و پنجم تنظیم کرده است، و چنانکه اشاره شد در عصر خود ائمه یعنی قرن دوم و سوم، جوامعی به نام جوامع اولیه به ضمیمه « اصول چهارصدگانه» تألیف یافته بود که مندرجات همانها به جوامع دوم منتقل گشته است. از آنجا که علم حدیث پیوسته مورد توجه شیعه قرار دارد، در قرن یازدهم و دوازدهم نیز جوامع دیگری تنظیم وتألیف شده است که بحار الأنوار(تألیف محمد باقر مجلسی)، وسائل الشیعه(محمد حسن حرّ عاملی) و وافی(محمدمحسن فیض کاشانی) در میان آنها شهرتی بسزا دارند. بدیهی است که شیعه به هر حدیثی عمل نمی کند، و در حوزه عقایدْ اخبار آحاد و یا مخالف قرآن و سنت قطعی حجت نیست. همچنین وجود روایت در کتب حدیث، لزوماً دلیل بر اعتقاد مؤلف آن نمی باشد; بلکه احادیث از نظر این علمای شیعه به انواع مختلف صحیح، حسن، موثق و
-------------- صفحه 265
ضعیف تقسیم می شود که هریک احکام و اعتبار خاص خود را دارد و تفصیل آن در علم درایه بیان شده است. اصل یکصد و سی و نهم
در بخش گذشته به مدارک فقه شیعه (که ادله چهارگانه کتاب و سنت وعقل و اجماع است) اشاره کردیم. استنباط احکام شرعی ازا ین ادلّه با شرایط ویژه ای که در علم اصول بیان شده است، اجتهاد نامیده می شود. شریعت اسلام، از آنجا که آخرین شریعت آسمانی بوده و دیگر پس از آن شریعتی نخواهد آمد، بایستی پاسخگوی تمام نیازهای بشری در قلمرو زندگی فردی و اجتماعی وی باشد.مسلمانان عصر پیامبر نیز، با همین ارتکاز وبرداشت از کمال وجامعیت اسلام، بود که سیره پیامبر را راهنمای عمل خویش شمرده و در جمیع شئون زندگی چشم به امر و نهی خدا و رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)داشتند. از طرف دیگر می دانیم حوادث و رخدادها به آنچه که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)وجود داشت منحصر نبوده، و تحولات روزگار پیوسته حادثه های نوی می آفریند که طبعاً هر یک برای خود حکم شرعی خاصی را می طلبد. با توجه به این دو مطلب، باز بودن باب اجتهاد به روی فقها در طول تاریخ، جنبه یک امر ضروری را پیدا می کند. آیا امکان دارد که اسلام، این آئین کامل و جامع الهی، نسبت به حوادث نوظهور ساکت باشد و بشریت را در سرپیچهای تند و نو بنوی تاریخ، سرگشته و بلاتکلیف بگذارد؟! همگی می دانیم که علمای علم اصول، اجتهاد را به دو قسم «اجتهاد مطلق» و «اجتهاد در مذهب خاص» تقسیم می کنند. مثلاً هرگاه فردی در چهار چوب مسلک فقهی ابوحنیفه اجتهاد کند یعنی سعی کند که نظر او را در
-------------- صفحه 266
مورد مسئله ای به دست آورد، این عمل وی را اجتهاد در مذهب می نامند; ولی هرگاه مجتهد به مسلک فرد معینی در فقه مقید نبوده و سعی خود را معطوف به فهم حکم خدا از ادله شرعی سازد (خواه با مسلکی موافق باشد یا مخالف) به آن اجتهاد مطلق می گویند. متأسفانه از سال665 هجری باب اجتهاد مطلق به روی علمای اهل سنت بسته شد(1) و اجتهاد در چارچوب مذاهب فقهی معیّنی محصور ماند که مسلماً خود نوعی قید و بند بر دست وپای استنباط حقجویانه وآزادانه از احکام الهی است. فقهای شیعه، بر مبنای کتاب و سنت و اجماع وعقل اجتهاد کرده و کوشش آنها برای درک حقایق و معارف دینی قیدی جز پیروی از ادله شرعیه ندارد. ازینروست که علمای این مذهب در پرتو این اجتهاد زنده و مستمر، فقهی جامع و سازگار با نیازهای گوناگون و متحول بشری پدید آورده و گنجینه علمی عظیمی را فراهم ساخته اند. آنچه که به فقه زنده و زاینده تشیّع کمک کرده این است که این آئین تقلید ابتدایی از مجتهد میت را ممنوع دانسته و حکم به تقلید از مجتهد حیّ می کند که نبض جامعه و زمان را در دست دارد. فقه شیعه در بسیاری از مسایل با آرای فقیهان دیگر مذاهب موافق بوده و مطالعه کتاب «الخلاف» شیخ طوسی گواه روشن این مطلب است، چون کمتر فرعی است که فقه شیعه با رأی یکی از فقهای چهارگانه و یا فقهای قبل از آنها هماهنگ نباشد. در عین حال این مذهب در یک رشته از فروع، رأی خاصی دارد که به برخی از آنها در چند اصل زیر اشاره می کنیم. زیرا گاه تصور می شود که این فروع ویژه، دلیلی مشروع ندارد و یا بر خلاف کتاب و سنت است، در حالیکه جریان بر عکس است.
--------------
1 . مقریزی، الخطط:2/344.
-------------- صفحه 267 اصل یکصد و چهلم
سنت پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) توسط گروهی از صحابه آن حضرت، برای نسلهای آینده ضبط و نقل شده است، وگفتار او مانند کردار و تقریرش حجت الهی است که باید از آن پیروی کرد. بنابر این اگر یک فرد صحابی سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را نقل کند، هرگاه روایت حائز شرایط حجیت باشد، همگان آن را پذیرفته و طبق آن عمل می شود. و همچنین هرگاه فرد صحابی لغت قرآن را معنا کرده و یا حوادث مربوط به عصر رسالت وغیره را نقل کند، گفتار او با توجه به شرط یاد شده، پذیرفته است. ولی هرگاه صحابی رأی و استنباط خود را از آیه ویا سنت یادآور شود، ویا گفتاری ازا ونقل شود و روشن نباشد که آیا سنت رسول خدا را نقل می کند، یا رأی و اجتهاد خویش را، در چنین صورت حجت نخواهد بود، زیرا رأی مجتهد برای مجتهدان دیگر حجیت ندارد. از این جهت در عمل به قول صحابی باید میان رأی واجتهاد او با نقل سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرق نهاد.و شیعه امامیه در صورتی به قول صحابی عمل می کند که سنت پیامبر را نقل نماید. اصل یکصد و چهل و یکم
بر هر مسلمانی لازم است در مسایلی که اعتقاد به آنها لازم است، تحصیل یقین کند. ودر این مورد پیروی از دیگران بدون آنکه برای خود او یقین حاصل شود، جایز نیست، و از آنجا که اصول و کلیات مسایل اعتقادی محدود بوده و از نظر عقل هر یک دلیل روشنی دارد، تحصیل یقین در اصول عقاید برای افراد آسان خواهد بود در حالی که فروع و احکام فقهی دایره ای گسترده دارد، وعلم به آنها در گرو مقدمات بسیاری است که غالب افراد قادر
-------------- صفحه 268
به تحصیل آن نیستند، از این روی افراد مزبور، به حکم فطرت و سیره خردمندان، باید به عالمان و مجتهدان در احکام شریعت رجوع کنند و ازاین طریق به تکالیف دینی خود عمل نمایند. اصولاً انسان، یک فاعل علمی است وکارهای خود را بر پایه علم استوار می سازد، هرگاه خود به علم دست یافت، چه بهتر، ودر غیر این صورت از علم دیگران کمک می گیرد. در این جا باید توجه کرد که تقلید از مجتهد جامع الشرایط شاخه ای از رجوع به متخصص است و ارتباطی به تقلیدهای بی اساس که سرچشمه آن تعصبات نژادی و قومی و مانند آن است، ندارد. برخی از احکام فقهی مورد اختلاف
آیین اسلام ترکیبی از «عقیده» و «شریعت» (یا «هستی شناسی»، و«بایدها و نبایدها)» است که از آن با تعبیر اصول و فروع دین نیز یاد می شود. در مباحث گذشته، طی یک رشته اصول با عقاید شیعه به طور مستدل آشنا شدیم. همچنین نظریه شیعه درباره اعتبار احادیث پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام)بیان گردید. اکنون لازم است به طور موجز به روش فقهی شیعه نیز اشاره نموده و برخی از مسائل فقهی را که این گروه درباره آن نظر خاصی دارد یادآور شویم. اصل یکصد و چهل و دوم
همگی می دانیم که وضو یکی از مقدمات نماز است. در سوره مبارکه مائده می خوانیم: (یا أَیُّهَا الّذینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیدیَکُمْ إِلَی المَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤوسِکُمْْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الکَعْبَیْنِ)(مائده/6):ای افراد با ایمان هرگاه برای نماز بپا خاستید صورت و دستهای
-------------- صفحه 269
خود را تا آرنج بشویید و سرو پاها را تاکعبین مسح کنید. در جمله نخست ( فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیدیَکُمْ إِلَی المَرافِق) لفظ «أیدی» به کار رفته که جمع «ید» است و از آنجا که اوّلاً کلمه ید در زبان عربی استعمالات مختلفی داشته و گاه صرفاً به انگشتان دست، گاه به انگشتان تا مچ، گاه به انگشتان تا آرنج، و بالأخره گاه به کلّ دست از سر انگشتان تا کتف اطلاق می شود، و ثانیاً مقدار واجب شستن دست در وضو فاصله میان مرفق تا سر انگشتان است، لذا قرآن لفظ (إِلَی المَرافِق) را به کار برده تا مقدار واجب را بیان نماید. بنابراین، کلمه «إلی» در (إِلَی المَرافِق) بیانگر مقدار «مغسولٌ به» است، نه «کیفیت» غَسل و شستوی دست (که مثلاً از بالا به پایین صورت گیرد یا از پایین به بالا)، بلکه کیفیت شستشو مربوط به عرف وعادت مردم است که معمولاً هنگام نظافت از بالا به پایین می شویند. فی المثل اگر پزشک دستور دهد پای بیمار را تا زانو بشویید،پای وی را از بالا به پایین می شویند، نه بالعکس. ازینروی شیعه امامیه معتقد است که در هنگام وضو صورت و دستها را بایستی از بالا به پایین شست و خلاف آن را صحیح نمی داند. مطلب دیگر، مسئله مسح پاها در وضوست. فقه شیعه می گوید باید پاها را، مسح کرد، نه غَسل; و دلیل وی نیز به صورت موجز این است که ظاهر آیه ششم سوره مائده حاکی از آن است که انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظیفه دارد: یکی شستن (در مورد صورت و دست) و دیگری مسح( در مورد سر و پاها). این مطلب از تقارن و مقایسه دو جمله زیر روشن می شود: 1. ( فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیدیَکُمْ إِلَی المَرافِق); 2. (وَ امْسَحُوا بِرُؤوسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الکَعْبَیْنِ). چنانچه ما این دو جمله را به فرد عرب زبانی که ذهن او مسبوق به
-------------- صفحه 270
مشرب فقهی خاصی نباشد ارائه کنیم، بی تردید خواهد گفت که طبق این آیه وظیفه ما نسبت به صورت و دست، شستن; و نسبت به سر و پاها، مسح است. از نظر قواعد ادبی، لفظ ( أرجلکم)باید عطف بر کلمه (رؤوسکم) باشد که نتیجه آن همان مسح پاهاست، و نمی توان آن را بر جمله پیشین(وأیدیکم) عطف کرد که نتیجه آن شستن پاها می باشد. زیرا لازمه این امر آن است که میان معطوف (وَ أرجلکم) و معطوفٌ علیه (وأیدیکم)جمله معترضه (فامسحوا برؤوسکم) قرار گیرد، که از نظر قواعد عربی صحیح نیست و مایه اشتباه در مقصود می باشد. ضمناً در این قسمت (مسح کردن پاها) فرقی میان قرائت جرّ و قرائت نصب وجود ندارد و برمبنای هر دو قرائت، کلمه (أرجلکم)عطف بر کلمه (رؤوسکم)است; با این تفاوت که اگر بر ظاهر آن عطف شود مجرور، و اگر بر محلّ آن عطف شود منصوب خواهد بود. روایات متواتر از ائمه اهل بیت حاکی است که وضو از دو چیز تشکیلیافته است: غَسْلَتان و مَسْحَتان; و امام باقر (علیه السلام) در حدیثی ضمن توضیح وضوی رسول خدا نقل می کند که آن حضرت بر پاهای خود مسح کشید. در خور ذکر است که نه تنها ائمه اهل بیت در هنگام وضو بر پاها مسح می کشیدند، بلکه گروهی از صحابه و تابعین نیز بر این رأی بودند، ولی بعدها به عللی نزد عدّه ای از مسلمانان سنّت مَسح تبدیل به غَسل گردید که مشروح آن در کتب فقهی آمده است.
-------------- صفحه 271 اصل یکصد وچهل و سوم
شیعه معتقد است که در حال نماز باید بر زمین یا آنچه که از آن می روید (مشروط به آنکه خوردنی یا پوشیدنی نباشد) سجده کرد; و سجده بر غیر این دو در حال اختیار صحیح نیست. در حدیثی که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت شده و اهل سنت نیز آن را نقل کرده اند، به این مطلب تصریح شده است:«وَ جُعِلَتْ لِیَ الأَرضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً»(1). کلمه «طهور» که ناظر به تیمم است، نشان می دهد که مقصود از «ارض» زمین طبیعی است که از سنگ و خاک و مانند آن دو تشکیل می شود. امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید:«اَلسُّجُودُ لا یَجُوزُ إِلاّعَلی الأَرْض أَوْ عَلی ما أَنْبَتَتِ الأَرضُ إِلاّما أُکِلَ أو لُبِسَ».(2) سیره مسلمانان در عصر رسول گرامی سجده بر زمین مسجد بود که از سنگریزه ها مفروش شده بود. آنان هنگام گرمی هوا که سجده بر سنگهای داغ مشکل بود، سنگریزه ها را به دست می گرفتند تا خنک شود و به هنگام نماز بر آن سجده کنند. جابر بن عبد اللّه انصاری می گوید: من نماز ظهر را با پیامبر می گزاردم; مشتی از سنگریزه در دست گرفته و آنها را دست به دست می کردم تا خنک شود و به هنگام نماز بر آن سجده کنم.(3) پیامبر به یکی از صحابه، که از خاکمال شدن پیشانی دوری جسته بود، دستور داد وگفت: «ترّب وجهک»: صورت خود را خاکمال کن.(4) همچنین اگر احیاناً برخی از افراد برگوشه عمامه خود سجده می کردند، پیامبر آن را از
--------------
1 . صحیح بخاری:1/91، کتاب تیمم، حدیث 2. 2 . وسائل، ج3، باب 1، از ابواب «ما یسجد علیه» حدیث یکم، ص591. 3 . مسند احمد:3/327، حدیث جابر، سنن بیهقی:1/439. 4 . کنز العمال:7/465، شماره حدیث 19810.
-------------- صفحه 272
زیر پیشانی آنها می کشید.(1) این احادیث، همگی گواه آن است که در عصر رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)، وظیفه مسلمانان ابتدا سجده بر سنگ و خاک بوده و آنان هرگز بر فرش و لباس و گوشه عمامه سجده نمی کردند. ولی بعدها وحی الهی به پیامبر ابلاغ کرد که بر حصیر و بوریا نیز می توان سجده کرد، و روایات بسیاری از سجده پیامبر بر حصیر و بوریا حکایت می کند.(2) البته در مواقع عذر، گاه برخی از صحابه بر لباس خود سجده می کردند، چنانکه انس بن مالک می گوید: ما با پیامبر نماز می خواندیم. هرگاه یکی از ما از گذاردن پیشانی بر زمین معذور بود بر گوشه عمامه یا لباس خود سجده می کرد.(3) بر این اساس، شیعه امامیه پیوسته بدین اصل مقیّد بوده و صرفاً بر زمین و یا روییدنیهای غیر مأکول و غیر ملبوس آن، مانند حصیر و بوریا، سجده می کند; واگر اصرار دارد که حتی الإمکان بر خاک و سنگ یا حصیر و مانند آن سجده کند به پاس این ادله است. وانگهی بهتر این است که مساجد در بلاد اسلامی به گونه ای باشد که پیروان همه مذاهب بتوانند به وظایف خود عمل نمایند. در پایان از ذکر نکته ای ناگزیریم، و آن اینکه سنگ و خاک «مسجودٌ علیه»است و نه «مسجودٌ له»(بر آن سجده می شود; به آن سجده نمی شود). گاه به غلط تصور می شود که شیعه برای سنگ سجده می کند! در حالیکه او،
--------------
1 . سنن بیهقی:2/105. 2 . مسند احمد:6/179، 309، 331، 377; و2/ 192ـ 198. 3 . صحیح بخاری:1/101; صحیح مسلم:1/109.
-------------- صفحه 273
بسان همه مسلمانان، تنها برای خدا سجده کرده و به عنوان اظهار خضوع و تذلّل در پیشگاه الهی، پیشانی به خاک می ساید و در دل می گوید: «أین التّراب و ربّ الأرباب». اصل یکصد وچهل و چهارم
بر هر مسلمانی لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد که اوقات شرعی آنها در قرآن و سنت بیان شده است: از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر و عصر است; از مغرب تا نیمه شب وقت نماز مغرب و عشاء; و از طلوع فجر تا طلوع آفتاب نیز وقت نماز صبح . شیعه معتقد است از ظهر تا غروبْ وقت مشترک دو نماز است، جز اینکه به مقدار چهار رکعت از اول وقت، مخصوص نماز ظهر و به مقدار چهار رکعت از آخر وقت، مخصوص نماز عصر می باشد. بنابر این، غیر از دو وقت اختصاصی مذکور، انسان می تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد و از وقت فضیلت آن صرف نظر کند; هر چند بهتر آن است که آن دو را از هم جدا کند و هر یک را در وقت فضیلت خود که بعداً بیان می شود انجام دهد.(1) امام باقر (علیه السلام) می فرماید: «إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتانِ الظهرُ وَ العصرُو إذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ والعشاءُ الآخرة»(2): آنگاه که خورشید به وسط آسمان رسید وقت انجام دادن نماز ظهر و عصر فرا می رسد و آنگاه که خورشید غروب کرد هنگام انجام نماز مغرب و عشاء خواهد بود.
--------------
1 . وقت فضیلت ظهر از اول زوال شمس تا وقتی است که سایه شاخص به اندازه خود شاخص باشد. وقت فضیلت عصر نیز وقتی است که سایه شاخص دوبرابر مقدار خود شاخص باشد. 2 . وسائل الشیعه:ج3، أبواب مواقیت، باب 4، روایت 1.
-------------- صفحه 274 امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «إذا زالتِ الشمسُ فقد دخل وقتُ الظهرِ والْعصرِ جمیعاً إلاّانّ هذه قبل هذه، ثمّ أنت فی وقت منهما جمیعاً حتی تغیب الشمس»(1): هنگامی که خورشید به حدّ زوال رسید وقت نماز ظهر وعصر فرا می رسد; جز آنکه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام می گیرد. آنگاه تو آزادی که آن دو را در هر وقتی خواستی بخوانی تا زمانی که خورشید غروب کند. امام باقر (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) حکایت می کند که آن حضرت نماز ظهر و عصر را بدون هیچ عذر و علتی با هم به جای آورد.(2) اصولاً جواز جمع میان دو نماز در برخی از موارد، مورد اتفاق همه فقهای اسلام قرار دارد. در عرفه و مزدلفه همه فقها جمع میان نماز ظهر وعصر یا مغرب و عشاء را جایز می دانند، همچنانکه گروه زیادی از فقهای اهل سنت جمع بین دو نماز را در سفر مجاز می شمرند. تمایز شیعه از دیگران آن است که گام فراتر نهاده و با استناد به ادلّه فوق (در عین قبول افضلیت انجام نمازها در وقت فضیلت خویش) جمع میان دو نماز را مطلقاً جایز می داند. حکمت این امر نیز، همان گونه که در احادیث بیان شده است، تسهیل امر بر مسلمانان است، و خود پیامبر گرامی در موارد زیادی بدون عذر (مانند سفر، بیماری و غیره) بین دو نماز جمع می کرده تا کار را برای امت آسان سازد، که هرکس بخواهد بین نمازها جمع کند و هرکس بخواهد آنها را جدا از یکدیگر انجام دهد. مسلم در صحیح خود نقل می کند که «صلّی رسولُ اللّه الظهرَ و العصرَ جمیعاً والمغربَو العشاءَ جمیعاً فی غیر خوفولا سفر»(3): رسول خدا نماز ظهر و عصر و نیز نماز مغرب و عشاء را با هم به جای آوردند، بدون اینکه
--------------
1 . وسائل الشیعه:ج3، أبواب مواقیت، باب 4، روایت 4 و 6. 2 . وسائل الشیعه:ج3، أبواب مواقیت، باب 4، روایت 4 و 6. 3 . صحیح مسلم:2/151، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر.
-------------- صفحه 275
خوفی از دشمن داشته و یا در سفر باشند. در برخی از روایات به حکمت این عمل اشاره شده است، چنانکه در یک روایت می خوانیم «جَمَعَ النبیّ(صلی الله علیه وآله وسلم) بین الظهرِ و العصرِ وبین المغربِ والعشاء فقیل له فی ذلک فقال صنعتُ هذا لئلاّ تحرج أُمّتی»(1): پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نماز ظهر و عصر و نیز مغرب و عشاء را با هم به جای آورد. علت این امر از ایشان سؤال شد، فرمود: چنین کردم تا امّتم به رنج و سختی نیفتند. روایاتی که درباره اقدام رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به جمع بین دو نماز، در صحاح ومسانید وارد شده، متجاوز از بیست و یک روایت است که بخشی از آنها مربوط به سفر، و بخش دیگر در غیر سفر و مرض و وقت بارانی است. در برخی از آنها به حکمت جمع میان نمازها، که همان آسان شدن امر بر مسلمانان می باشد، اشاره شده است و فقهای شیعه از همین تسهیل استفاده کرده جمع بین دو نماز را مطلقاًجایز شمرده اند. کیفیت جمع نیز به همان نحوی است که همه مسلمانان در عَرَفه و مزدلفه یا در سفر جمع می کنند. گاهی تصور می شود مقصود از جمع این است که نماز اول را در آخرین وقت(فضیلت) آن (مثلاً هنگام رسیدن سایه شاخص به اندازه خود)، و نماز دوم را در اولین وقت عصر بخواند. با این کار، فرد نمازگزار در حقیقت هر دو نماز را در وقت خود خوانده است، گرچه یکی در پایان وقت و دیگری در آغاز آن انجام گرفته است. این پندار با ظاهر روایات مخالف است. زیرا همان طور که گفته شد، کیفیت جمع میان دو نماز همان است که همه مسلمانان در عرفه و مزدلفه انجام می دهند، بدین گونه که در عرفه هر دو نماز را در وقت ظهر، و در مزدلفه
--------------
1 . شرح زرقانی بر موطأ مالک، ج1، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر و السفر، ص 294.
-------------- صفحه 276
هر دو را در وقت عشاء می خوانند. بنابراین، جمعی که در لسان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)آمده است باید ناظر به چنین جمعی باشد، نه جمعی که یکی از نمازها در آخر وقت و دیگری در اول وقت صورت پذیرد. گذشته از این، در برخی از روایاتْ حکمت جمع بین دو نماز، توسعه و تسهیل بر امت معرفی شده است، و در برخی دیگر رفع حرج ; واین امر، در صورتی تحقق می پذیرد که دست نمازگزار در جمع صلاتین باز باشد، یعنی بتواند نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشاء را(در دایره وقت واسع آنها) در هر زمان که خواست بخواند تا رفع حرج گردد. علاوه، بر اساس این نوع تفسیر از جمع، باید گفت که پیامبر چیز جدیدی نیاورده، زیرا یک چنین جمعی، قبل از عمل پیامبر نیز جایز بود و هر مسلمانی می توانست ظهر را در آخر وقت وعصر را نیز در نخستین وقت آن به جا آورد. فقهای شیعه درباره جمع میان دو نماز و ادله آن، رساله های گسترده ای دارند که علاقمندان می توانند به آن رجوع نمایند. اصل یکصد و چهل و پنجم
فقه شیعه بر اساس رهنمودهای کتاب و سنت، قائل به صحت دو نوع ازدواج است: «ازدواج دائم» که نیاز به توضیح ندارد، و «ازدواج موقت» یا «متعه» که کیفیت آن به شرح زیر است: زن و مردی که هیچ مانع شرعی (از نسب و رضاع وغیره) بر سر راه ازدواج آنان وجود ندارد پس از تعیین مهریّه، برای مدتی معین با یکدیگر پیوند زناشویی برقرار می سازند و پس از انقضای مدت بدون اجرای صیغه طلاق از یکدیگر جدا می شوند. ضمناً چنانچه فرزندی از آن دو متولد شد، فرزند شرعی آنان بوده و از هر دو ارث می برد. زن نیز پس از انقضای مدت باید عده شرعی
-------------- صفحه 277
نگهدارد، و اگر حملی داشته باشد باید تا تولد نوزاد صبر کرده و از ازدواج با شخص دیگر خودداری ورزد. ازدواج موقت ماهیتاً با ازدواج دائم یکی بوده و کلیه احکامی که بردومی جاری است براولی نیز مترتب است. تفاوت مهمی که بین این دو ازدواج وجود دارد در دو مطلب زیر خلاصه می شود: 1. تعیین مدت در ازدواج موقت; 2. عدم وجوب پرداخت نفقه در آن. چنانچه ازاین دو مطلب بگذریم تفاوتهای دیگر آنچنان جزئی است که چندان فاصله ای ایجاد نمی کند. از آنجا که اسلام، آیین خاتم و جامع است، برای حل مشکل بحرانهای جنسی چنین طرحی را تجویز کرده است.جوانی را در نظر بگیریم که در خارج از کشور مشغول تحصیل یا کار است و توانایی ازدواج دائم را ندارد. در این صورت تکلیف او چیست؟ پیداست که جوان مزبور بایستی یکی از سه راه زیر را برگزیند: الف ـ خویشتن داری و محروم ساختن خود از تمتع جنسی; ب ـ ایجاد رابطه نامشروع با زنان فاسد وبیمار; ج ـ استفاده از ازدواج موقت با زنی پاکدامن، تحت شرایط خاصی که در عین رفع مشکل، هزینه ای برای او ایجاد نکند. پیداست که در مثال فوق، راه چهارمی وجود ندارد که جوان یاد شده از آن بهره گیرد(البته این به آن معنا نیست که ازدواج موقت، مخصوص چنین شرایطی است، ولی در عین حال چنین مواردی می تواند حاکی از حکمت تشریع این حکم باشد).
-------------- صفحه 278 ضمناً باید توجه داشت که فقهای دیگر مذاهب نیز نوعی از ازدواج دائمی را تأیید می کنند که واقعیت آن همان ازدواج موقت است، وآن این است که زن و مردی به صورت دائم با هم ازدواج می کنند ولی یکی ازآنان یا هر دو می دانند که بایستی پس ازمدتی به صورت طلاق از هم جدا شوند. تجویز چنین ازدواجی درست تجویز ازدواج موقت است و فقط در نام با آن فرق دارد. کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، حاکی از مشروعیت ازدواج موقت (متعه) است. قرآن کریم می فرماید:(فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورهُنَّ فَرِیضةً) (نساء/24): هرگاه عقد تمتّعی با زنان برقرار کردید، مهریه آنان را بپردازید. اکثریت قریب به اتفاق مفسران، نزول این آیه را مربوط به ازدواج موقت دانسته اند. اصولاً در این مطلب که در اسلام چنین ازدواجی تشریع شده، جای هیچ تردیدی نیست،اگر اختلافی باشد درباره منسوخ شدن یا نشدن است. روایات فریقین حاکی است که این حکم منسوخ نشده و تنها به جهاتی در عصر خلیفه دوم از اجرای این حکم جلوگیری شده است. از قضا سخن خلیفه نیز حاکی از جواز و رواج متعه در عصر پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بوده و می رساند که در این منع جز رأی شخصی وی، جهت دیگری در کار نبوده است. زیرا وی چنین گفت: «أیّها النّاس ثلاثٌ کُنّ علی عهدِ رسولِ اللّه أنا أنهی عنهُنَّ وَ أُحَرِّمهنَّ و أُعاقِبُ علیهنّ وهی متعة النساء و متعة الحجّ و حیّ علی خیر العمل»(1):ای مردم سه چیز در زمان رسول خدا معمول بود که من از آنها نهی می کنم و هرکس را که مرتکب آنها گردد مورد عقاب و کیفر قرار می دهم. آن سه چیز عبارت است از متعه زنان، متعه حج، و حی علی خیر العمل. شگفت اینجاست که نهی خلیفه درباره مورد نخست و مورد اخیر تاکنون به قوّت خود باقی مانده، ولی متعه حج ـ برخلاف نظر خلیفه ـ مورد
--------------
1 . شرح تجرید قوشجی، مبحث امامت، ص 464، و غیره.
-------------- صفحه 279
عمل همه مسلمانان قرار دارد!(مقصود از متعه حج آن است که زائر خانه خدا میان عمره و اعمال حج از حال احرام بیرون آید، و محرّمات احرام بر او حلال شود). گواه روشن بر این مطلب که پیامبر از متعه نهی نکرده، این است که بخاری از عمران بن حصین نقل می کند که می گوید: «آیه متعه در کتاب خدا نازل شد، ما هم با رسول خدا به آن عمل نمودیم. هرگز آیه ای در تحریم آن نازل نشد و پیامبر از آن نهی نکرد تا درگذشت. آنگاه فردی به رأی خویش درباره آن سخن گفت» (مقصود تحریم متعه توسط خلیفه دوم است).(1) اصل یکصد وچهل و ششم
نماز گزاردن به صورت دست بسته(قبض یا تکفیر)، در فقه امامیه بدعت وحرام است. امیر مؤمنان می فرماید:«لا یَجْمَعُ المسلمُ یَدَیْهِ فی صَلاتِهِ وهو قائمٌ بینَ یَدَیِ اللّه یُشَبَّه بأهلِ الکُفرِ من المجوس»(2): نمازگزار دستهای خود را در حالیکه در برابر خدا ایستاده است روی هم قرار ندهد که با این عمل، شیوه مجوسیان کافر را حکایت می کند. ابوحمید ساعدی، صحابی بزرگ، برای گروهی از صحابه که در میان آنان ابو هریره دوسی، سهل ساعدی، ابو اسید ساعدی، ابو قتاده، حارث بن ربعی و محمد بن مسلمه نیز حضور داشتند، کیفیت انجام نماز را از رسول خدا حکایت کرد و نیز از مستحبات ریز و درشت آن نام برد، ولی از چنین
--------------
1 . نزلت آیة المتعة فی کتاب اللّه فعملنا بها مع رسول اللّه و لم ینزل قرآن یحرِّمها و لم ینه عنها حتی مات، قال رجل برأیه ما شاء (صحیح بخاری:6/27، بخش تفسیر، ذیل آیه 196 از سوره بقره). 2 . وسائل الشیعة، ج4، باب 15 از ابواب قواطع نماز، حدیث 7.
-------------- صفحه 280
عملی (دست روی دست نهادن در نماز) سخن به میان نیاورد.(1) بدیهی است اگر شیوه پیامبر ولو احیاناً چنین بود، او یادآور می شد، ویا حاضران تذکر می دادند.مشابه حدیث ساعدی، از زبان امام صادق(علیه السلام)به وسیله حماد بن عیسی نیز در کتابهای حدیثی ما نقل شده است.(2) از حدیث سهل بن سعد استفاده می شود که دست بسته نماز خواندن، بعد از پیامبر به وجود آمده است، زیرا می گوید: «کانَ النّاسُ یُؤمرون»: به مردم دستور می دادند. چه، اگر این کار دستور پیامبر بود، آن را به پیامبر نسبت می داد.(3) اصل یکصد و چهل و هفتم
صلاة «تراویح» به پیروی از پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) از مستحبات مؤکد است. فقه شیعه می گوید: مستحب است انسان در مجموع شبهای ماه رمضان هزار رکعت نماز بگزارد. ولی برگزاری این نمازها به جماعت، بدعت است و باید به صورت فُرادی در مسجد و بیشتر در خانه برگزار شود. زید بن ثابت از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کند که نماز گزاردن مرد در خانه افضل از نمازگزاردن او در مسجد است، مگر نماز واجب که مستحب است آن را در مسجد بخواند.(4) امام باقر (علیه السلام) می فرماید: نمازهای مستحبی را نمی توان با جماعت خواند،و هر نوع بدعت در دین مایه گمراهی بوده و عاقبت آن آتش است.(5)
--------------
1 . بیهقی، سنن:2/72، 73، 101، 102; ابو داود سنن:1/194، باب افتتاح الصلاة، حدیث 730، 736; ترمذی، سنن:2/98، باب صفة الصلاة. 2 . وسائل الشیعة:4، باب 1 از ابواب افعال الصلاة، حدیث 81 3 . فتح الباری:2/224 و سنن بیهقی:2/28. 4 . طوسی: خلاف، کتاب صلاة، مسئله 268. 5 . صدوق، خصال:2/152.
-------------- صفحه 281 امام رضا (علیه السلام) نیز در رساله خود که پیرامون عقاید و اعمال یک فرد مسلمان نگاشته، یادآور شده است که نماز مستحب را نمی توان به جماعت خواند، و این کار بدعت است.(1) از بررسی تاریخچه برگزاری نماز تراویح به صورت جماعت، که در میان اهل سنت متداول است، روشن می شود که اجتهاد به رأی، به این عمل مشروعیت بخشیده، تا آنجا که آن را بدعت حسنه نامیده است.در این مورد طالبین می توانند به مدارک یاد شده در پاورقی مراجعه نمایند.(2) اصل یکصد و چهل و هشتم
همه فقهاء اسلام معتقدند که تمام غنایم جنگی میان جهادگران تقسیم می شود، مگر یک پنجم آن که باید در موارد خاصی مصرف شود که در آیه کریمه قرآن وارد شده است چنانکه می فرماید:(وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیء فَانَّ للّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکِینَ وَابنِ السَّبیل...) (انفال/41): بدانید آنچه را که به غنیمت می گیرید، یک پنجم آن، از آن خدا و رسول او، و خویشاوندان وی، و یتیمان و تهی دستان و در راه ماندگان است.... تفاوتی که فقیهان شیعه با دیگر فقهاء دارند این است که گروه دوم خمس را منحصر به غنیمت جنگی دانسته و در غیر آن قایل به چنین فریضه ای نیستند. و دلیل آنان این است که این آیه در مورد غنیمت جنگی وارد شده است.
--------------
1 . صدوق ، عیون اخبار الرضا، ج2، ص 124. 2 . قسطلانی، ارشاد الساری: 3/226 ; عینی، عُمدة القاری110/126; شاطبی، الاعتصام:2/291.
-------------- صفحه 282 ولی این مطلب از دو نظر صحیح نیست. اوّلاً: در لغت عرب به هر چیزی که انسان به آن دست یابد، غنیمت گفته می شود، و اختصاص به غنیمت جنگی ندارد، چنانکه ابن منظور می گوید: «الغنم الفوز بالشیء من غیر مشقّة»(1): غنیمت، دست یافتن به چیزی است بدون مشقّت. گذشته از این قرآن نیز آن را در نعمت های بهشتی بکار برده می فرماید: (فَعِنْدَ اللّهِ مَغانِمُ کَثیرة) (نساء/94): نزد خدا پاداشهای بزرگی است. اصولاً «غنیمت» در برابر «غرامت» است، هرگاه انسانی بدون بهره گیری از چیزی محکوم به پرداخت مبلغی شود، نام آن غرامت، و آنگاه که نفعی به دست آورد، غنیمت نام دارد. بنابر این، تخصیص آیه به غنایم جنگی دلیلی ندارد و نزول آیه در غنایم جنگی «بدر» دلیل بر اختصاص نیست، و قانون تخمیس درآمدها قانونِ کلی است و مورد نزول آیه مخصص نیست. و ثانیاً: در برخی از روایات وارد شده است که پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) پرداخت خمس را از هر نوع درآمد واجب کرده است. آنگاه که گروهی از قبیله عبدالقیس حضور او رسیدند و گفتند: میان ما و شما، مشرکان حایل و مانع اند، و ما فقط در ماههای حرام (که امنیت برقرار است) می توانیم نزد شما بیاییم، دستوراتی را که در سایه عمل به آن وارد بهشت گردیم و دیگران را نیز به آن دعوت کنیم، بیان فرما، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: شما را به ایمان فرمان می دهم ، آنگاه در تفسیر ایمان فرمود: «شهادة أن لا إله إلاّ اللّه، وإقام الصلاة، وإیتاء
--------------
1 . لسان العرب، کلمه غَنَم. قریب به این معناست کلام ابن اثیر در النهایة، و کلام فیروز آبادی در قاموس اللغة.
-------------- صفحه 283
الزکاة، وتعطوا الخمس من المَغْنَم»(1): شهادت بر یگانگی خدا، و برپاداشتن نماز، و پرداختن زکات و اینکه یک پنجم درآمدها را بپردازید. مسلماً غنیمت در این حدیث درآمدهای غیر جنگی است، زیرا می گویند: ما درنقطه ای هستیم که دسترسی به پیامبر نداریم، یعنی از ترس مشرکان نمی توانیم به مدینه بیاییم، این گونه افراد که در محاصره مشرکان بودند توانایی جهاد با مشرکان را نداشتند تا خمس آن را بپردازند. علاوه بر این روایات ائمّه اهل بیت (علیهم السلام) بر لزوم پرداخت خمس از هرگونه درآمد تصریح کرده و نقطه ابهامی باقی نگذاشته است.(2) اینها یک رشته از فروع فقهی است که شیعه درباره آنها نظر و رویّه ای خاص را برگزیده است. البته اختلاف شیعه با دیگران در مسئله فروع منحصر به موارد یاد شده نیست، و فی المثل در ابواب خمس، وصیت و ارث(3) نیز اختلاف نظر وجود دارد، ولی گذشته از اشتراک شیعه با دیگران در کلّیات احکام، تدریس فقه به صورت تطبیقی و بویژه توجه به آرا و نظریات مستدل خاندان وحی (علیهم السلام)، می تواند از همین مقدار فاصله اهل سنت با شیعیان نیز بکاهد. اصل یکصد و چهل و نهم
تمدن اسلامی مرهون تلاشهای بی وقفه امت اسلامی است. آنان با
--------------
1 . صحیح بخاری، ج4، ص 250. 2 . وسایل الشیعه، ج6، کتاب خمس، باب اوّل. 3 . وصیت به وارث از نظر شیعه نافذ است ولی از نظر اهل سنت نافذ نیست. عول و تعصیب در احکام ارث در فقه شیعه باطل و مشکل در آن دو مورد، از طریق دیگری حل می شود که مشروح آن در کتابهای فقهی آمده است.
-------------- صفحه 284
داشتن ملیتهای گوناگون در سایه ایمان وعقیده، در اسلام وخدمت به آن ذوب شدند و همه تلاش خود را در مسیر پیشبرد اهداف عالی اسلام بکار گرفتند، و در نتیجه تمدنی را پایه گذاری کردند که هم اکنون جامعه بشری مرهون آن تمدن درخشان است. در این میان، شیعه در برافراشتن بنای شکوهمند تمدن اسلامی نقش مؤثری داشته است، کافی است در این جا کتابهای مربوط به علوم و تمدن اسلامی را ورق بزنیم که همه جا نام دانشمندان شیعه می درخشد. در ادبیات و علوم ادبی، کافی است که پایه گذار آن امیر مؤمنان علی(علیه السلام)بوده وادامه دهنده راه او شاگردش ابوالأسود دوئلی، وپس از آن شخصیت های شیعی که غالباً در عراق می زیستند،مانند: مازنی (متوفای/248)، ابن سکیت (متوفای /244) ابو اسحاق نحوی (از یاران امام کاظم (علیه السلام) )، خلیل بن احمد فراهی مؤلف کتاب «العین» (متوفای /170)، ابن درید مؤلف «الجمهرة» (متوفای /321) وصاحب بن عبّاد، مؤلف کتاب «المحیط»(متوفای/386) ،آنان و صدها ادیب شیعی که هر یک در عصر خود استوانه لغت و نحو وصرف و یا شعر و عروض بودند. در علم تفسیر، اوّلین مفسر پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) امیر مؤمنان (علیه السلام)وائمه اهل بیت (علیهم السلام) و پس از آنان عبد اللّه بن عباس (متوفای /68) و دیگر شاگردان آنان بوده اند. و در طول چهارده قرن، صدها تفسیر بر قرآن به صورت های مختلف نوشته اند و ما سیر تاریخی تفسیر نگاری شیعه را در مقدمه«تبیان» شیخ طوسی به تفصیل نگاشته ایم. در علم حدیث، شیعه بر دیگر فرق اسلامی تقدم داشته وسنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)را، روزی که نوشتن حدیث در عصر خلفا ممنوع بود، با نوشتن ومذاکره، حفظ کردند. در این باره می توان از «عبد اللّه بن ابی رافع»،
-------------- صفحه 285
«ربیعة بن سمیع» و «علی بن أبی رافع» از یاران امام علی (علیه السلام) وسپس شخصیتهایی از شاگردان امام سجاد وحضرت صادق و باقر (علیهم السلام)یاد کرد. رُشد حدیث در عصر حضرت صادق (علیه السلام) به جایی رسید که حسن بن علی الوشّاء می گوید: و من در مسجد کوفه نهصد محدّث را دیدم که همگان می گفتند: حدثنی جعفر بن محمد(علیهما السلام) .(1) در قلمرو فقه، در مکتب پیشوایان اهل بیت (علیهم السلام)مجتهدان برجسته ای تربیت شده اند مانند: ابان بن تغلب (متوفای /141)، زرارة بن اعین(متوفای /150) ، محمد بن مسلم (متوفای /150) ، صفوان بن یحیی بجلی مؤلف سی کتاب (متوفای/210هـ) وصدها مجتهد توانا و محقّق مانند شیخ مفید، وسید مرتضی و شیخ طوسی و ابن ادریس ومحقّق حلّی و علامه حلّی که آثار گرانبهایی از خود به یادگار نهاده اند. شیعه نه تنها در این علوم تلاشگر وخدمتگزار بوده، بلکه در دیگر علوم مانند تاریخ و مغازی، رجال و درایه، شعر و ادب نیز خدمات شایانی را به جهان اسلام عرضه کرده است که ذکر نام واسامی آنان در این مختصر نمی گنجد. آنچه گفته شد مربوط به علوم نقلی است ، ولی در علوم عقلی مانند کلام وفلسفه بر تمام مذاهب، تقدم داشته اند، زیرا شیعه بیش از تمام فرقه های اسلامی به عقل بها داده است. و با الهام از گفتارهای امیر مؤمنان و فرزندان معصوم او(علیهم السلام) در تبیین عقاید اسلامی بیش از حد کوشش کرده، ومتکلمان عالیقدر و فلاسفه بزرگ به جهان اسلام تحویل داده است، و کلام شیعی یکی از پربارترین مکاتب کلام اسلامی است که علاوه بر کتاب و سنت
--------------
1 . نجاشی، شماره79.
-------------- صفحه 286
از عقل وخرد به نحو شایسته بهره می گیرد. یکی ازپایه های تمدن علمی، شناخت عالم طبیعت و قوانین آن است، و در عصر حضرت صادق (علیه السلام) شاگرد نامدار او جابر بن حیان در علوم طبیعی به پایه ای رسید که او را امروز پدر علم شیمی می نامند. و در تدوین علوم جغرافیا، احمد بن ابی یعقوب، معروف به یعقوبی (متوفای /290) نخستین جغرافی دانی است که کشور پهناور اسلامی را زیر پا نهاد وکتابی به نام «البلدان» نگاشت. این تلاش همه جانبه توسط دانشمندان شیعه از قرن نخست هجری تا به امروز ادامه داشته و در این راه حوزه ها و مدارس و دانشگاههای فراوانی تأسیس کرده اند که پیوسته در راه علم و دانش خدمتگزار بشریت بوده است. آنچه گفته شد اشاره ای گذرا به نقش شیعه در علم و تمدن اسلامی بود، برای آگاهی بیشتر به کتابهای مربوط به این موضوع رجوع فرمایید.(1) اصل یکصد و پنجاهم
شیعه امامیّه، اختلاف در فروع را مانع از اخوّت اسلامی و وحدت صفوف مسلمین در برابر استعمار نمی داند و همچنین معتقد است که با برگزاری مناظرات و مذاکرات علمی در محیط آرام، می توان به بسیاری از مشکلات و اختلافات فکری و فقهی (که احیاناً مانع اتحاد و همبستگی سیاسی مسلمین جلوه می کند) خاتمه بخشید. اصولاً اختلاف در سلایق و افکار، غریزیِ بشر بوده و بستن باب نِقاش و مذاکره علمی بر روی
--------------
1 . فهرست ابن ندیم، رجال نجاشی، فهرست شیخ طوسی، تأسیس الشیعة، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، أعیان الشیعة، وجلد ششم از بحوث فی الملل والنحل و کتب دیگر.
-------------- صفحه 287
اندیشمندان، مایه مرگ علم و دانش، و میراییِ تفکر و اندیشه است. ازینروی بزرگان ما در تمام اعصار کوشیده اند که با طرح مباحث علمی و عقیدتی به روشن ساختن حقایق بپردازند و عملاً نیز از هرنوع اتحاد و همدلی مسلمین بر ضدّ دشمنان قسم خورده اسلام همواره استقبال کرده اند. و شعار همه متفکران ومصلحان شیعه این است که: «بُنی الإسلامُ علی دعامتین: کلمةُ التوحید، وتوحیدُ الکلمة». اسلام بر دو پایه استوار گردیده است: 1. یکتاگرایی و یکتاپرستی 2. اتحاد و همبستگی. *** پروردگارا، پرچم اسلام را در سرتاسر جهان به اهتزاز در آور! تفرقه افکنان را که به سود استعمارگران عمل می کنند نابود فرما! وبر توانایی و قدرتمندی مسلمانان در برابر مشرکان و منافقان و خودباختگان بیفزا، و ما را به راه راست هدایت فرما! بمنّک و کرمک
-------------- صفحه 289
کتابنامه
کتابنامه
ـ پس از قرآن مجید. 1. ارشاد الساری لشرح صحیح البخاری;ابن حجر قسطلانی، احمد بن محمد (م923هـ)، 8ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، افست بی تا. 2.الاعتصام; شاطبی، ابو اسحاق ابراهیم بن موسی غرناطی(م790هـ) دار الفکر. 3. اعتقادات; صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) قمی(م81هـ)، چاپخانه آفتاب، تهران،1371هـ. 4.الإلهیات; سبحانی، جعفر، 2ج، الدار الإسلامیة، بیروت، 1410هـ/1989م. 5.امالــی; صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه)قمی (م81هـ)، مؤسسه الأعلمی بیروت، 1400هـ. 6.الإمامة و السیاسة;ابن قتیبه، عبد اللّه بن مسلم (م276هـ)، 2 ج، المکتبة التجاریة الکبری، قاهره، افست بی تا. 7.اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات; مفید، محمد بن محمد بن نعمان (م413هـ)، مکتبه حقیقت، تبریز، 1371هـ.
-------------- صفحه 292 8.انیس الاعلام; فخر الإسلام، محمد صادق اورموی(م1327هـ)، 2ج، تهران (سنگی)، افست بی تا. 9.بحار الأنوار; مجلسی، محمد باقر (م1111هـ)، 110 ج، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1403هـ. 10.تاریخ بغداد; خطیب بغدادی، احمد بن علی (م463هـ)، 14ج، المکتبة السلفیة، مدینه منوره، افست بی تا. 11.تاریخ الخلفا; سیوطی، عبد الرحمن بن أبی بکر، (م 911هـ)، دار الجیل ، بیروت، 1408هـ/1988م. 12.تاریخ الرسل و الملوک; طبری، محمد بن جریر، ابی جعفر، (م10هـ)،13ج، دار الفکر، بیــروت، 1407هـ/ 1987هـ. 13.تفسیر القرآن العظیم; ابن کثیر، اسماعیل،ابیالفداء،(م774هـ)، 7 ج، دار الفکــر، بیـــروت، 1403هـ/ 1983م. 14.تمدن اسلام وعرب; گوستاولوبون، ترجمه فارسی سید محمد تقی فخر داعی گیلانی، چاپخانه علمی، تهران، 1334ش. 15.تنزیه الأنبیاء; سیدمرتضی علم الهدی (355ـ 436)، چاپ تبریز، سنگی1290هـ. 16.التوحید; صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) قمی، (م81هـ)، مکتبة الصدوق، تهران، 1387هـ. 17.تهذیب الأُصول; سبحانی، جعفر، 2 ج، مؤسسة النشر الإسلامی، قم،1405هـ/1363ش.
-------------- صفحه 293 18.جامع الأُصول فی احادیث الرسول; ابن اثیر جزری(م606هـ)، 11ج، دار الفکر، بیروت، 1403هـ/1983م. 19.جامع البیان فی تفسیر القرآن; طبری، محمد بن جریر (أبیجعفر) (م10هـ)، 30 ج، دار المعـرفة، بیروت، 1400 هـ/ 1980م. 20.الحکمة المتعالیة فی الأسفار الأربعة; صدر الدین الشیرازی(م 1050هـ)، 9ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1981م. 21.حلیة الأولیاء; ابی نعیم اصفهانی، احمد بن عبد اللّه(م430هـ)، 10ج، دار الکتاب العربی، بیروت، 1387هـ/1967م. 22.خصائص الإمام امیر المؤمنین علی (علیه السلام) ; نسائی، احمد بن شعیب (م303هـ)، تحقیق و نشـر محمد باقـــر محمــودی، 1403هـ / 1983م. 23.الخصائص الکبری; سیوطی، عبدالرحمن بن أبی بکر، (م911هـ). 24.الخصال; صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) قمی (م81هـ)، منشورات جامعه مدرّسین، قم، 1403هـ/1362ش. 25.الخلاف; الطوسی، محمد بن الحسن شیخ الطائفة(م460هـ)، 6ج، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1416هـ. 26.الدرّ المنثور فی التفسیر بالمأثور; سیوطی، عبدالرحمن بن أبی بکر
-------------- صفحه 294 (م 911هـ)،8ج، دار الفکر، بیروت، 1403هـ/ 1983م. 27.رجالالنجاشی; نجاشی، احمد بن علی(م450هـ)، 2ج، دار الأضواء، بیروت، 1408هـ/1988م. 28.روح المعانی فی تفسیر القرآن...; آلوسی، محمود بغدادی (م1270هـ)، 22ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، افست بی تا. 29.سنن ابن ماجه; ابن ماجه، محمد بن یزید قزوینی(م275هـ)، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1395هـ/1975م. 30.سنن بیهقی; بیهقی، احمد بن حسین بن علی (م458هـ)، 10ج، افست دار صادر، بیروت، 1344هـ. 31.سنن ترمذی; ترمذی، محمد بن عیسی (م297هـ)، 5 ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت،افست بی تا. 32.سنن دارمی; دارمی، عبد اللّه بن بهرام(م255هـ)، 2ج، دار الفکر، بیروت،افست بی تا. 33.السنّة; احمد بن حنبل(م241هـ)، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1405هـ/1985م. 34.السیرة النبویة; ابن هشام، عبدالملک بن ایوب حمیری (م 213 یا 218هـ)، 4 ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت،افست بی تا. 35.شرح الأُصول الخمسة; عبدالجبار بن احمد (م415هـ)، مکتبة وهبیة، قاهره،1408هـ/1988م.
-------------- صفحه 295 36.شرح تجرید; قوشجی، علی بن محمد، علاء الدین (م 879هـ)، چاپ سنگی، تبریز، 1307هـ. 37.شرح الزّرقانی علی موطّأ مالک; زرقانی، محمد بن عبدالباقی (م1122هـ)، 4ج، طبع عبدالحمید احمد حنفی،قاهره، افست بی تا. 38. شرح عقائد صدوق (تصحیح الاعتقاد); مفید، محمد بن محمد بن نعمان(م413هـ)، مکتبه حقیقت، تبریز،1371هـ. 39.شرح المقاصد; تفتازانی، عمر اسعد الدین (م792هـ)، چاپ بوسنوی، استانبول، 1305هـ. 40.الشفاء; ابن سینا، حسین بن عبداللّه، ابو علی(م427)، شیخ الرئیس، انتشارات بیدار، قم، افست بی تا. 41.صحیح بخاری; بخاری، محمد بن اسماعیل(م256هـ)، 9ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت،1400هـ. 42.صحیح مسلم; مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری (م261هـ)، 8 ج، دار الجیل، بیروت، افست بی تا. 43.الصواعق المحرقة; ابن حجر هیثمی مکّی، شهاب الدین احمد (م974هـ)، مکتبة القاهرة، قاهره، 1385هـ. 44.عمدة القاری شرح صحیح البخاری; عینی، محمود بن احمد، بدر الدین (م855هـ) ، 22ج، دار الفکر، بیروت،افست بی تا. 45.عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ;صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن
-------------- صفحه 296 بابویه) قمی (م81هـ)، مؤسسة الأعلمی، بیروت، 1404هـ. 46.الغدیر; امینی، عبدالحسین احمد(م1390هـ)، 11ج، دار الکتاب العربی، بیروت، 1387هـ. 47.فتح الباری بشرح صحیح البخاری; عسقلانی، احمد بن حجر(م852هـ)، 13ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1402هـ. 48.فتح القدیر; شوکانی، محمد بن علی صنعانی(م1250هـ)، دار المعرفة، بیروت، افست بی تا. 49.فجر الإسلام; احمد امین مصری (م1373هـ). 50.فرق الشیعة; نوبختی، حسن بن موسی (م10 هـ)، دار الاضواء، بیروت، 1404هـ/1984م. 51.الکافی; کلینی، محمد بن یعقوب(م29هـ)، (اصول کافی)، 2 ج، دار صعب ـ دار التعارف، بیروت، 1401هـ. 52.کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة; إربلی، علی بن عیسی (م692هـ)، دار الاضواء، بیروت، 1405هـ. 53.کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد; علامه حلی، حسن بن مطهر(648ـ726)، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1413هـ. 54.کفایة الأثر; خزّاز قمی، علی بن محمد(م قرن 4هـ)، منشورات بیدار، قم، 1401هـ.
-------------- صفحه 297 55.کمال الدین و تمام النعمة; صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه)قمی (م81هـ)، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1405هـ. 56.کنزالعمال فی سنن الأقوال والأعمال; متقی هندی، علی بن حسام الدین (م975هـ)، 16ج، مکتبة التراث الإسلامی، حلب، افست بی تا. 57.مجمع البیان; طبرسی، فضل بن حسن (م548هـ)، 5ج، المکتبة العلمیة الإسلامیة، تهران، افست بی تا. 58.محاسن التأویل; قاسمی، جمال الدین محمد(م1332هـ)، 17ج، دارالفکر، بیروت، 1398هـ/1978م. 59.المستدرک علی الصحیحین; حاکم نیشابوری، حافظ أبی عبد اللّه (م405هـ)، 4ج، دار المعرفة، بیروت، افست بی تا. 60.مسند احمد; احمد بن حنبل (م241هـ)، 4ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، افست بی تا. 61.معانی الأخبار; صدوق، محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) قمی(م81هـ)، دار المعرفة، بیروت، 1399هـ/ 1979م. 62.مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر رازی); رازی، فخرالدین(م606هـ)، دار الکتب العلمیة، تهران، افست بی تا. 63.المفردات فی غریب القرآن; راغب اصفهانی، حسین بن محمد (م502هـ)، المکتبة المرتضویة، تهران،1332ش.
-------------- صفحه 298 64.مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلّین; اشعری، ابوالحسن، علی بن اسماعیل (م24هـ)، دار النشر فرانزشتایز، ویسباون، افست بی تا. 65.مقاییس اللغة; ابن فارس، احمد بن زکریا (م95هـ)، 6ج، دار احیاء الکتب العربیة، قاهره، افست بی تا. 66.المللوالنحل; شهرستانی، عبدالکریم(م 548هـ)، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1410هـ/1990م. 67.المنار فی تفسیر القرآن; رشید رضا (م1354هـ)، 12ج، دار المنار، قاهره، 1373هـ. 68.مناقب; خوارزمی، موفق بن احمد بن محمد مکّی (م 548هـ)، مؤسسة النشر الإسلامی، قم،1411هـ. 69.من لا یحضره الفقیه; صدوق، محمد بن علی بن الحسین،(ابن بابویه) قمی(م81هـ)،4ج، دارالتعارف، بیروت، 1411هـ/1990م. 70.المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار(خطط مقریزیة); مقریزی، تقی الدین(م845هـ)، 2ج، دار صادر، بیروت، افست بی تا. 71.میزان الاعتدال; ذهبی، محمد بن احمد، شمس الدین (م748هـ)، 4ج، دارالمعرفة، بیروت، افست بی تا. 72.المیزان فی تفسیر القرآن; طباطبائی، سید محمد حسین،20ج، مؤسسة الأعلمی، بیروت، 1393هـ/1973م.
-------------- صفحه 299 73.نهج البلاغه; رضی، ابو الحسن محمد (م406هـ)، ضبط وفهرست الدکتور صبحی الصالح، بیروت، 1387هـ/ تهران 1395م. 74.وحی محمّدی; منشی المنار رشید رضا (م 1354هـ). 75.وسائل الشیعة; حرّعاملی ، محمد بن حسن(م 1104هـ)، 20ج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403هـ/ 1983م. 76.ینابیع المودّة; قندوزی، بابا خواجه حسینی(م1303هـ)، مطبعه اختر، استانبول، 1301هـ.