نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 17

صفحه 17

سبب از بین رفتن محصولم شود. فریاد زدم: «چه می کنی؟! همه محصولم را از بین بردی».

جلوتر که آمد او را شناختم. لرزشی به پاهایم وارد شد. «او برای چه آمده است؟ حتماً آمده تا همان حرف هایی که به او زده ام، جبران کند.» بیل را در دستم محکم گرفتم تا از خودم در برابر حمله او دفاع کنم. به چند قدمی ام که رسید، لبخندی روی صورت ایشان دیدم. گفتم: «محصولم را از بین بردی، زمین من مکانی برای وارد شدن تو ندارد...».

در حالی که هنوز لبخندی روی لب داشت، پرسید: «چه مبلغ خرج این کشت و زرع کرده ای؟».

می خواستم او را آزار بدهم و بیشتر از پولی که از زمین به دست می آورم، از او بگیرم، گفتم: «صد دینار...».

امام از مرکب خود پیاده شد و فرمود: «چه مبلغ امید داری که از آن به دستت برسد و عایدت شود؟»

عصبانی شدم و گفتم: «علم غیب ندارم».

حضرت لبخندی زد و یک قدم جلوتر آمد، فرمود: «من گفتم: چه مبلغ امید داری به تو برسد!»

بالاترین مبلغ را گفتم: «حدود دویست دینار».

دستش را در شالی که به کمر بسته بود، برد و کیسه ای بیرون آورد که از ظاهرش معلوم بود سیصد دینار داخلش باشد. فرمود: «این را بگیر و کشت و زرع تو نیز به همین حال برای تو باشد و خدا آنچه امید داری از آن عایدت گرداند».

پول را گرفتم و به یاد کارهای خویش افتادم.

به طرف مسجد می رفتیم. از فردای آن روزی که امام سراغ مرد رفته

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه