نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 19

صفحه 19

هبیره سراسیمه وارد خانه شد و فریاد زد: «رفید! ابن هبیره دارد می آید، جریان را متوجه شده است و می خواهد سرت را جدا کند».

ابن هبیره حرفی را که می زد، انجام می داد. از این رو، تبر را روی زمین انداختم و گفتم: «حالا چه کاری انجام دهم؟»

غلام که رنگش پریده بود، گفت: «نمی دانم، هرچه سریع تر از خانه خارج شو».

سریع خود را به در رساندم. سرم را بیرون بردم تا ببینم ابن هبیره در کوچه هست یا نه؟ هنوز نیامده بود. سریع بیرون رفتم و دویدم. به هیچ چیزی غیر از این فکر نمی کردم که از شهر بیرون بروم. زمانی که دیگر دروازه شام را پشت سر گذاشتم، به خودم آمدم که نه آبی با خود آورده بودم و نه چیزی برای خوردن.

مدتی در بیابان راه رفتم تا به تکه سنگی رسیدم. زیر سایه آن نشستم و به اتفاقی که افتاده بود، فکر کردم. باید خودم را به شهر و شخصی می رساندم که رابطه خوبی با شام و اهل شام نداشته باشد. تمام این خصوصیات را مدینه و در آنجا منزل امام صادق علیه السلام داشت.

مجبور شدم کارهای چند کاروان را انجام بدهم تا آنها مرا با خود به مدینه ببرند. به آنجا که رسیدم، سراغ خانه امام را از مردم گرفتم و آنجا را پیدا کردم. به غلام ایشان گفتم که من نیز مانند تو غلام هستم. می خواهم با اربابت صحبت کنی تا مرا قبول کند. غلام امام داخل رفت و بعد از مدتی بیرون آمد و گفت: «اجازه دادند داخل بروی».

وارد اتاق شدم. می ترسیدم ایشان با خود فکر کنند که من غلام خیانتکاری هستم که از ارباب خود فرار کرده ام. مقابل ایشان نشستم و گفتم: «ابن هبیره بر من غضب کرد و قسم خورد که مرا بکشد. من از او

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه