نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 44

صفحه 44

می خواستم کیسه را پشتم بگذارم که پیرمرد گفت: «همه آنها فلج می باشند.» سرم را برگرداندم و بدون اینکه به حرف خود فکر کرده باشم، گفتم: «دروغ می گویی؟»

پیرمرد گریه کرد و کیسه را روی دوشم گذاشتم و به راه افتادم. پیرمرد گفت: «من مسلمانم و هرگز دروغ نمی گویم.» حرفش مانند آب سردی بود که روی بدنم ریخته باشند. چند قدمی را برگشتم و گفتم: «مرا ببخش، هر چه بخواهی در خدمت تو هستم.» پیرمرد سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد. گفتم: «این کیسه آرد برای تو باشد.» چشم های پیرمرد از شدت خوشحالی درخشید. با دست اشک های خود را پاک کرد و گفت: «نه برادر، خودت چه می کنی؟!» گفتم: «خدای من نیز بزرگ است، دوباره پولی فراهم می کنم و آرد می خرم.» پیرمرد تشکر کرد. می خواست کیسه را روی دوشش بگذارد که دیدم توانایی این کار را ندارد، خودم کیسه را برداشتم. گفت: «خانه ام از بازار دور است خسته می شوید...» به او چیزی نگفتم، اما در دلم گذشت که حقم می باشد، فردی که به مردم راحت تهمت دروغ گویی می زند، باید عذابش را نیز بکشد. راست می گفت. از بازار تا خانه اش فاصله زیادی بود. دیگر از نفس افتاده بودم. مقابل خانه اش که رسیدیم، پیرمرد در را کوباند. در باز شد. کسی را پشت آن ندیدم. صدای سلامی آمد. سرم را که پایین بردم، دیدم پسربچه ای حدود ده ساله در را باز کرده است. از دو پا فلج بود و خودش را روی زمین می کشید. در دلم خود را سرزنش کردم که چرا حرف پیرمرد را باور نکردم.

کیسه را داخل بردم و کنار اجاق گذاشتم. پیرزنی وارد اتاق شد. کیسه را که دید، تشکر کرد، اما من چشم هایم دوخته شده بود به داخل حیاط

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه