نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 56

صفحه 56

با این حرفش همهمه ای در میان جمع شکل گرفت. یکی دیگر از میهمان ها که مردی چاق و درشت اندام بود، لبخندی زد و مرا به آغوش کشید. گفت: «خوشحالم کنار شخصی نشسته ام که هم سفر مولایم بوده است».

هر کدام از میهمان ها حرفی می زدند و به من بسیار احترام گذاشتند. مدتی به همین گونه بود تا اینکه سفره غذا را پهن کردند. حدود ده نفر خادم، مشغول پهن کردن سفره شدند. هر کدام چیزی می آوردند. یکی مرغ بریان، دیگری گوسفندی که روی آتش خوب کباب شده است و به هر صورت سفره بسیار رنگارنگی چیده شد. همه سر سفره نشسته بودیم و غذا می خوردیم. من در کنار میزبان نشسته بودم و تکه ای از مرغ بریان جدا کردم که چشمم به چند متر آن طرف تر از سفره افتاد. خادم ها برای خود سفره ای پهن کرده بودند و غذای ساده ای می خوردند. تکه مرغ را که جدا کرده بودم در دست نگه داشتم. به یاد خاطره ای از امام افتادم که در بین راه اتفاق افتاد. با صدای بلند، تا جایی که به افراد در انتهای سفره هم برسد، گفتم: «اگر اجازه می دهید خاطره ای که اکنون به یادم آمد از امام بیان کنم؟» میزبان لبخندی زد و گفت: «بفرمایید ما گوش می دهیم.» باقی میهمان ها نیز که مشغول خوردن گوشت ها بودند، با سر حرف میزبان را تأیید کردند. من نیز شروع کردم: «راه زیادی نیامده بودیم. آفتاب وسط آسمان رسیده بود. امام دستور داد در زیر چند درخت نماز بخوانیم و ناهار بخوریم. نماز بسیار پر شوری با ایشان خواندم. نمازی که دیگر نتوانستم مانند آن را به جای بیاورم. بعد از نماز سفره غذا پهن شد. سفره ای ساده نه مانند این سفره ای که ما در کنارش نشسته ایم. البته آن در سفر بود و اکنون ما در سفر نیستیم... .» هر چه بود خادم ها سفره

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه