نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 70

صفحه 70

می لرزیدند و منتظر بودند تا مانند بت ها سرشان از بدن جدا شود.

وقتی صدای کوبیده شدن در خانه ام بلند شد، نزدیک بود از حال بروند، یکی از آنها به هبل پناهنده شده بود. دیگری گفت: «او اگر می توانست خودش را از دست محمد صلی الله علیه و آله نجات می داد و خرد نمی شد، احمق.» چیزی نمانده بود که درگیری آنها بالا بگیرد. در دوباره کوبیده شد. آنها را ساکت کردم و به طرف در رفتم. یکی از سربازهای محمد صلی الله علیه و آله پشت آن بود. لباس های آهنی پوشیده بود. روی صورتش نیز نقابی از فولاد قرار داشت که نتوانستم او را بشناسم. با صدای بلندی گفت: «آنها را که در منزل خود جا داده اید بیرون کنید.» به مرد سواره گفتم: «ای بنده خدا، من ام هانی دختر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و خواهر علی بن ابی طالب علیه السلام هستم، تو کیستی که به خانه ام قدم می گذاری. از منزل من دور شو.» مرد نقاب دار حرف قبلی خود را با صدایی بلندتر و ترسناک تر تکرار کرد. دیگر از دست او عصبانی شدم و گفتم: «سوگند به خدا، شکایت تو را پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله می برم.»

وقتی این حرف را زدم، مرد سواره، نقاب خود را برداشت. وقتی دیدم آن مرد باجذبه، برادرم علی علیه السلام است، پاهایم سست شد. شنیده بودم در جنگ ها زره نمی پوشد. حتماً در آن روز به خاطر اینکه او را نشناسم، زره بر تن کرده بود. اخلاقش را می شناختم، می دانستم او تعارف و فامیلی نمی شناسد و به فقط به دستور پیامبر عمل می کند. چیزی نمانده بود وارد خانه شود که دست او را محکم گرفتم و گفتم: «نمی گذارم اینها را بکشی، من قسم خورده ام که شکایت تو را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ببرم.» برادرم که اصرار مرا دید، گفت: «برو و خود را از قسمی که خورده ای، بری کن».

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه