نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 88

صفحه 88

امام هادی علیه السلام رفت و آن شعبده باز هنوز داخل شکم من است.

دوم: خنده خونی

دوم: خنده خونی(1)

دلم برای پسرم تنگ شده است. دو ماه از عمرش گذشته بود که مرا کشتند. صاحبم که مرد بادیه نشینی بود، با چاقو زیر گلویم زد و مانند باقی شترها مرا نحر کرد، ولی چند نفر دیگر مسئول ریخته شدن خون من بودند. ماجرا از این قرار است که ظهر گرم تابستان بود. صاحبم سوارم شده بود. نمی دانم چرا آن روز صبح پسرم شیر نخورد. به خاطر همین مدام نگران گرسنگی او بودم. آن قدر کوچک بود که هنوز نمی توانست خارهای خشک بیابان را در دهان بگذارد و بِجَوَد. همان طور که با صاحبم می رفتیم، چشمم به گروهی افتاد که شخصی نورانی مابینشان بود. صاحبم به کمرم زد تا بایستم. مقابل آنها ایستادم. صاحبم همچنان سوارم ماند و با آن فرد نورانی صحبت کرد. فکر کنم. رسول الله صلی الله علیه و آله خطابش می کرد.

صحبت آنها خیلی طول کشید و من منتظر بودم که زودتر برگردیم تا پسرم را شیر بدهم. دیدم صحبتشان تمام نمی شود. چند قدم به چپ و راست برداشتم. صاحبم افسارم را کشید و به جای اولم بازگرداند و دوباره شروع به صحبت کرد. دیدم فایده ندارد. این بار بیشتر دور رفتم. زمانی که با زور صاحبم برگشتم، دیدم یارانی که همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، زیر خنده زده اند. صاحبم لگد محکمی به شکمم زد و بدون اینکه


1- محجهالبیضاء، ج5، ص233؛ (مرد بادیه نشین خنده آنها را به عنوان تمسخر برداشت کرد و شترش را ذبح کرد.)
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه